سخن هفته

نقطه
==
یک نقطه بیش فرق رحیم ورجیم نیست
از نقطه بترس که شیطانی ات کنند
==
فاضل نظری

آمار سایت
افراد آنلاین : 3
<==================> تعداد نوشته ها : 1360
<==================> بازدید امروز : 267
<==================> بازدید دیروز : 826
<==================> بازدید این هفته : 267
<==================> بازدید این ماه : 5293
<==================> بازدید کل : 2038577
<==================>
بایگانی

بهار…

بهار   در زمستان!

,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

           ذوالفقارستاری          

امروز هوای خلخال، بهاریِ متمایل به تابستان بود،گرمایی که از اول زمستان تا حالا، بی سابقه نشان می داد .
بعد از نماز ظهر،خواستم چرتی بزنم ، کابوس گرسنگی و بی حوصلگی، امانم را برید، وخوابم پرید .
دیوانه وار بلند شدم و گفتم ؛ من راهی اسمرودم، خانم هم  که دید من خطر راه زمستانه را به جان خریده ام، بامن همراه شد، با ماشین تا شره مرد رفتیم و بعد پیاده ،راه افتادیم.
هوا مطبوع ،  برفها در حال آب شدن وسکوت رضامندی گویایی، همه جا سایه افکن بود.
 طبیعت زور می زد که از خواب زمستانه بلند شود، ولی هنوز از هیبت سرمای پیش رو، ترس داشت.
از حیات وحش، تنها چند رد گرگ وشاید خرس، و پرواز کبک ها را دیدیم .
بعضا تک صدای آواز گنجشک وکلاغی هم شنیده می شد .
بعضی جاها، از زیر برفها، آب زلالی جاری بود وراه خود می گرفت.
خستگی ، نای مارا بریده بود ، به یاد سفرهای پدران ونیاکانمان  با پای پیاده  به خلخال وگیلان، آن هم با بار بنه زیاد افتادم .
به هرحال ، خودرا به خانه آقبلاق رساندیم ، استراحتی کردیم وآتشی روشن نمودیم و پس از ساعتی که طبیعت ساکت، و آماده رستاخیزِ دوباره را ، به تماشا نشستیم ،  راه رفته را برگشتیم .
ولی واقعا خسته شدیم و خودرا به زور، کنار ماشین کشاندیم .
با خودم فکر می کردم ، برای رفتن به چله خانا ، حتما باید به فکر چهارپایی باشیم.
  البته عشق اگر باشد، کارها آسان می شود .
تعدای عکس ناشیانه هم گرفتم که تقدیم می کنم ؛

,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

سلام
با دیدن گزارش آقا ذوالفقار،یاد دوماجرای امروزم افتادم:
۱.ده روزی است تلفن کوچه های محل ما قطع است، پیگیر می شویم می گویند تاسیسات را دزد برده وقرار است بخریم ودرست کنیم.
چند بار همسایه ها رفتند مخابرات وجواب درست حسابی نگرفتند.
امروز من آماده شدم که با توپ پر بروم پیش رئیس منطقه و رفتم.در ذهن خودم انواع گزینه ها را آماده کرده بودم که طرف را از دم تیغ بگذرانم.
رفتم اتاق۷، پیش حسینی نامی، بعد از سلام،با عصبانیت گفتم اقای حسینی؛ ۱۰ روزه …. گفت، فردا
ان شاءالله کار را شروع می کنیم.
ابی شد بر آتش خشم من و با تشکر وراضی، آمدم بیرون!
۲. در مسیر، بنزین می‌زدم. پشت سری هنگام حرکت من بوق زد، به شدت به بوق در پمپ بنزین حساسم
از حرکت ماندم ورفتم اعتراض کنم که برای چی بوق می‌زنی؟ اشاره کرد باک را نبستی. پشیمان از حالت تهاجمی خودم، دستی تکان دادم و تشکر کردم وکمی تا قسمتی هم خجالت کشیدم.
حالا چه ربطی به آقبلاغ گردی آقا ذوالفقار داشت، عرض می کنم:
همینکه گزارش سفر را می خواندم ولذت
می بردم، در دل می گفتم: این آقا ذوالفقار در نوشتن زبر دست است ، اما در عکس گرفتن، تنبل، خوب، چند تا عکس هم می گرفتی، آخر کار دیدم گرفته. وگفتم پیش داوری تا سه نشه،بازی نشه.
با گزارش سفر و عکسهای آقا ذوالفقار،هم فال شد وهم تماشا.
از چله خانا گفتی ونگفتی نقشه راه چیست وچگونه خواهیم رفت؟
بگو ای برادر، به لطف وخوشی…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>