نقطه
==
یک نقطه بیش فرق رحیم ورجیم نیست
از نقطه بترس که شیطانی ات کنند
==
فاضل نظری
,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,
ذوالفقارستاری
,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,
,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,
سلام
با دیدن گزارش آقا ذوالفقار،یاد دوماجرای امروزم افتادم:
۱.ده روزی است تلفن کوچه های محل ما قطع است، پیگیر می شویم می گویند تاسیسات را دزد برده وقرار است بخریم ودرست کنیم.
چند بار همسایه ها رفتند مخابرات وجواب درست حسابی نگرفتند.
امروز من آماده شدم که با توپ پر بروم پیش رئیس منطقه و رفتم.در ذهن خودم انواع گزینه ها را آماده کرده بودم که طرف را از دم تیغ بگذرانم.
رفتم اتاق۷، پیش حسینی نامی، بعد از سلام،با عصبانیت گفتم اقای حسینی؛ ۱۰ روزه …. گفت، فردا
ان شاءالله کار را شروع می کنیم.
ابی شد بر آتش خشم من و با تشکر وراضی، آمدم بیرون!
۲. در مسیر، بنزین میزدم. پشت سری هنگام حرکت من بوق زد، به شدت به بوق در پمپ بنزین حساسم
از حرکت ماندم ورفتم اعتراض کنم که برای چی بوق میزنی؟ اشاره کرد باک را نبستی. پشیمان از حالت تهاجمی خودم، دستی تکان دادم و تشکر کردم وکمی تا قسمتی هم خجالت کشیدم.
حالا چه ربطی به آقبلاغ گردی آقا ذوالفقار داشت، عرض می کنم:
همینکه گزارش سفر را می خواندم ولذت
می بردم، در دل می گفتم: این آقا ذوالفقار در نوشتن زبر دست است ، اما در عکس گرفتن، تنبل، خوب، چند تا عکس هم می گرفتی، آخر کار دیدم گرفته. وگفتم پیش داوری تا سه نشه،بازی نشه.
با گزارش سفر و عکسهای آقا ذوالفقار،هم فال شد وهم تماشا.
از چله خانا گفتی ونگفتی نقشه راه چیست وچگونه خواهیم رفت؟
بگو ای برادر، به لطف وخوشی…