سخن هفته

نابینا!
===
-وقتی بچه بودم،خدا را دیدم،
فرشتگان را دیدم،

رازهای جهان های لاهوتی وناسوتی را پیش چشم تما شا کردم،
تصورم این بود که،
همه آدمیان چنین می بینند،
سر انجام پی بردم
که آنها نابینایند...
شمس تبریزی
===
منبع:چهل قانون ملت عشق/الیف شافاک/ ترجمه زهره قلی پور

آمار سایت
افراد آنلاین : 6
<==================> تعداد نوشته ها : 1340
<==================> بازدید امروز : 553
<==================> بازدید دیروز : 441
<==================> بازدید این هفته : 3475
<==================> بازدید این ماه : 5297
<==================> بازدید کل : 2011270
<==================>
بایگانی

خاطرات…

خاطرات معلم

****************************************

                یاد از یک معلم                   

زمان دانشجویی استادی داشتیم به نام دکتر انواری، پیرمردی بود در آستانه بازنشستگی، ولی در کارش جدی ودقیق، خاقانی را برای ما تدریس می کرد، به یک لغت مغلق که برخورد می کرد، ما را می فرستاد کتابخانه، ۶ جلد المنجد ، دو جلد المفهرس و مثلا جلد ۲۱ دهخدا را می آوردیم ، که معنی دقیق آن لغت را با توضیح کافی پیدا کند وبگوید .
خدا رحمتش کند.
یک بار وارد کلاس شد همه بلند شدیم، مختار توکلی بلند نشد ،
چشمانش را چروکیده کرد وگفت :
سن موختار دویسن ؟
مختار توکلی گفت: بله استاد .
دکتر گفت :
بع سنی میخلیبلا صندلیه یتیم، نیه یرونن دورمیسان؟!!

…………………………………………………………

ذوالفقار ستاری

……………………………………………………….

            اصل مطلب!                    

 هنرستان مسئول تربیتی بودم یک روز معاون چند نفر را در دفترش جمع کرده می خواسته هرکس هرکاری کرده به عنوان مشکل انضباطی داشت یاداشت کنه  اولی قبول کردکه گچ پرت کرده  ودر دفتر مقابل اسمش نوشت دومی  قبول کرد با کوبش پا برزمین  کلاس را مختل کرده  همینطور موارد انضباطی را ناظم یاد داشت می کرد تا اینکه رسید به یکی که هم پا کوبیده بودوهم دست زده بود ولی زیربار نمی رفت می گفت دست زدم اما پا نکوبیدم جرو بحث بالا گرفت ناظم بلند شد که بزندش وایستادم  دعوت به صبر کردم ونشست گفتم افای مدنی شما چایی بخور ادامه باز جویی با من  .

گفتم اقا پسر شما گفتی دست زدم اما پا نکوبیدم گفت  اره گفتم برای دست شویی بزرگ که تا حالا رفتی ؟ گفت اره گفتم ممکن همراه دست شویی بزرگ ادرار نکرده باشی مکثی کرد  وگفت اقا حق باشماست همه بالاتفاق خندیدند گفت حال برگردبم اصل مطلب دراین لحظه هردو معاون از شدت خنده رفتند بیرون گفتم پس نتیجه می گیریم هرموقع دست بزنیم  بگو   پا هم  گفتف می کوبیم هفت هشت نفر بودند گفتند اقا انصافا شلوغ کردیم اما ار اقای مدنی بخواهید این دفعه ثبت نکنه گفتم بی احترامی به همکارم میشه که شاها را انداخته بیرون گفتند قول میدیم بلند شدم با همه دست بیعت دادیم وموارد انظباطی کان لم یکن شد.

…………………………………………………………

رحمان ستاری

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>