سخن هفته

نابینا!
===
-وقتی بچه بودم،خدا را دیدم،
فرشتگان را دیدم،

رازهای جهان های لاهوتی وناسوتی را پیش چشم تما شا کردم،
تصورم این بود که،
همه آدمیان چنین می بینند،
سر انجام پی بردم
که آنها نابینایند...
شمس تبریزی
===
منبع:چهل قانون ملت عشق/الیف شافاک/ ترجمه زهره قلی پور

آمار سایت
افراد آنلاین : 3
<==================> تعداد نوشته ها : 1336
<==================> بازدید امروز : 113
<==================> بازدید دیروز : 179
<==================> بازدید این هفته : 113
<==================> بازدید این ماه : 292
<==================> بازدید کل : 2006265
<==================>
بایگانی

به همین…

به همین سادگی!

===============================

            ذوالفقار ستاری             

این روزها که برق قطع می شود ،یاد دهه شصت افتادم .
مسجد روستا یک موتور برق هوندا داشت،  نمی دانم چطور شده بود که
مسئولیت روشن و خاموش کردن آن را به من وتراش ( جواد) صادقی داده بودند .
چه ذوقی می کردیم،  انگار مدیر عامل کارخانه جنرال موتورز شده بودیم.
اول شب که می شد،  می رفتیم و بنزین می ریختیم، ساسات آن را
می گرفتیم( کلمه ساسات چقدر برای ما غرور آفرین بود)  وطنابش را می کشیدیم، چندین بار
تکرار می کردیم، ، درنهایت راه می افتاد ،روشن می شد ومسجد ظلمانی مثل روز روشن می شد .
چه افتخاری می کردیم  که این کار بزرگ را عهده گرفته ایم .
لذتهای کودکی به همین سادگی بود….

===================================

خاطره جالبی بود

هرچند در آن مقطع زمانی ومکانی، کم مسئولیتی هم نبود.

البته این موتور  هوندا که عزیز دردونه اسمرود بود، یک زمانی خراب شد .خلخال، اردبیل وشمال، دردش درمان نشد ومرحوم پدر به من و

عباد الله کشاورز ماموریت داد حالا که عازم تهران هستید، با اتوبوس ببرید تهران، خیابان سعدی که موتور را از آنجا خریده ایم، خودشان درست کنند.پیگیر هم باشید زیاد طول نکشد نیاز به موتور داریم!

تصور کن با اتوبوس در ترمینال قدیم آزادی، آن هم نصف شب پیاده شوی، جایی برای یک لحظه ماندن نیست، از دزدی موتور هم بیشتر از خطر جانی برای خودمان می ترسیم و …

نمی دانم با چه مصیبتی موتور را بردیم منزل ما ، یا خانه پدری عباد الله وفردا هم با چه درد سری بردیم خیابان سعدی  وتعمیر یک هفته طول کشید وبا همین فرمان پردرد سر موتور را فرستادیم خلخال

حالا من وعباد الله چقدر به خودمان افتخار می کردیم که موتور را  درست کردیم و مسجد را از تاریکی نجات دادیم.البته مرحوم پدر یکی دوبار در محافل عمومی از این اقدام  شجاعانه ما هم یاد می کرد و ما هم  احساس غر ورمان دوچندان می شد.

معلوم شد این هوندای پر ماجرا اصلا برای اعتماد بخشی و ایجاداحساس غرور جوانان اسمرود طراحی وساخته شده بود!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>