غم بی آبی
رحمان ستاری
در چند روز اخیر دل به جاده هایی سپردیم که بعضی غریب و ونامانوس ولی بسیار زیبا وفرح بخش مثل گیلان وشهر لاهیجان و لنگرود در مسیر از سر کنجکاوی به سمت کوهها به جاده های فرعی زدیم از قضا به دشتها و کوههایی سر در اوردیم که واقعا قطعه ای از بهشت بودند سر سبزی و مه دست به دست هم داده بود چنان جلوه ای بسازند هر گز مهمانان ناخوانده مثل ما فراموش نکنند و از مراجعت دوباره لحظه شماری کنند لحظه ای افتاب بر دشتها پهن می شد لحظه ای دیگر مه از راه می رسید
امروز راهی اقبلاغ شد.م طبیعت بهار ی داشت ولی زلف ساقه سبزه ها باغم گره خورده بود جاده بعداز کوردییر پر از سکوت خاطرات گذشته دور را از خواب خوش بیدار نموده بود تا بی مشایعت نمانم در اقبلاغ توقف کردم دزد بخت برگشته ای حصار باغچه را تخریب بلکه وارد خانه شود که موفق نشده بود کلی دردسر افتادم حصار فرخوابیده را بلند کنم دوباره با سیم ببندم سری به چشمه زدم گویی از فرط گریه دیگر اشکی برایش باقی نمانده بود انهم این وقت سال حال تابستان چه اتفاقی بیفتد خدا می داند روستا هم که اصلا اب ندارد.


