هوس امام رضایی
——————————————————–
رحمان ستاری
ساعتی به سپیدی صبح مانده بود باران نرم نرمک می بارید به طرف مشهد الرضا حرکت کردیم باران گاهی تند و گاهی ارام برشیشه ماشین می کوبید وقطرات مروارید گون پی هم برروی شیشه می سرید برف پاک کن هم هرازگاهی می لیسید گویی اسمان دقایق پایان تاریکی را برای گریستن غنیمت دیده بود هرچه از غلظت شب کم می شد تکه های پیوسته و گسسته ابرها در افق خورشید به رنگ نقره ای اغشته بود.
هوس زیارت امام رضا ع جاده خلوت و صبح دل انگیز بارانی وابرهای به سرخی گرایید ه تماشایی درچشم نوازی کم نگذاشتند صبح به این دل اویزی با دل پر هوس امارضایی با هم امیخته بود خدا را دسترس تر می نمود ارام ارام سفیدی صبح بر دشتها پهن شد ابرها به رنگ خود باز گشت و خورشید بالا امد حسی که بدست اورده بودم نظیر ان را تجربه نکرده بودم اکنون کنار امام رضا قابل باشم نائب الزیاره همه عزیزان هستم.