سفر در سکوت!
خبر فوت ناگهانی یکی از بستگان عزیز محمود آبادی-مرحومه مریم یادگاری-فرزندآقای قربانعلی یادگاری،انگیزه ای شد که به اتفاق آقا فرامرز،۱۷ مهر ماه عازم خلخال شویم.مرحومه که سالها پیش به عنوان مسئول خانه بهداشت در محمود آباذ،خدمات بهداشتی در اسمرود،خوشنامه وسوران را هم عهده دار بود،در اثر سانحه سقوط از ذر خت گردو در محمود آباد دارفانی را وداع گفت.
پدرش تعریف می کرد که یه اتفاق برای دیدار اقوام به محمود آباد رفته بودیم ومریم گفت برویم باغ و جند عدد گردو با پوست بجنیم،برای بجه ها.رفتند و۲۰ دقیقه بعد خبر سقوط از درخت را آوردند وبا حضور آمبولانس، مرحومه به بیمارستان خلخال وپس از دو روز،به رشت منتفل، اما مراقبتهای پزشکی کار ساز نشد و این مادر فداکار از جمع عزیزان به دیار باقی رفت.روحش شاد.
پس از شرکت در مجلس یاد بود مرحومه یادگاری،یه دعوت علی آقا محمدی،رفتیم باغ آقای نیکوبین که معلم باز نشسته ودوست مشترک دوران تحصیل و دوران دفاع مقدس ماست.دیدار خوبی بود ودوستانی که بیشتر از ۴۰ سال است ندیده بودیم،در مجلس یادبود آن مرحومه در مزه جین دیدیم؛از جمله آقای یعسوب عبدی که معلم تعداد زیادی از اسمرودی ها در اسمرود وخلخال بوده.
توضیح اینکه همسر مرحومه یاد گاری -آقای صالحی هم از معلمان باز نشسته واهل مزه جین است.
قیل وپس از برگزاری مراسم یاد بود این عزیز سفر کرده،فرصتی پیش آمد تا سری به اسمرود بزنیم،از کوردیر یه آفبلاغ رفتیم،ذر مسیر از باغها وباغچه ها ویونجه زارها با خاطرات خوش وناخوش گذشته گذشتیم وذر آقبلاغ اتراق کردیم وصیحانه وناهار همانجا خوردیم زان پس عازم اسمرود شدیم.سکوت در جای جای روستا برایما ن که در هیاهوی شهر دنبال آرامش وسکوت بودیم،خوشایند بود،اما سکوت طولانی با گذر ونظر به گذشته پر شور روستا،دل آدم را می لرزاند.
داخل روستا تنها ثریا خانم بود که لحظاتی همکلام شدیم وهنگام ترک روستا، باخانم مهری- همسر آقای صادقی هم سلام وعلیکی کریم وسری به آرامستان روستا زدیم. اینجا دیگر سکوت عالم وآدم،حس وحال دیگری داشت.در یادمان شهید صیقت، یاد او وشهیدان عزیزمان را گرامی داشنیم وپرچم یادمان را عوض کردیم و به خاطر نزدیکی غروب،در قبرستان با عجله،سر مزار مادر،اقوام و خفتگان خاموش روستا فاتحه ای خواندیم واز محمود آباد راهی خلخال شدیم.
رهاورد سفر ،گزارش تصویری است که با هم می بینیم.
=========================================



کلا سفر به اسمرود،عکس از فراز کوردیر،گویی راه ورسم
ورود به بهشت است؛هرچند در فصل برگ ریزان پائیز باشد!
تنها درخت استوار و راست قامت بالای چشمه اورمه
همچنان با بارِ ومیوه وسایه، برای رهگذران خسته امنیت وآسایش به
ارمغان می آورد،اگر نیش ونوش اره وتبر قامتش راخم نکند!




اورمه اصلا حال وروز خوشی نداشت،حالمان
گرفته شد.باید چاره ای به حال وروزش کرد.


حق داریم به شیلش بنازیم،برای خودش یلی است
استوار وبا وقار؛خداوندا نگهدار از زوالش!
تک درخت زیتونی که حدود ۵سال پیش آقا فرامرز نهالش را
از شمال خرید ودر جاهای مختلف داغ وباغ کاشتیم،در باغچه
چنارلیغ ،مصون از هر گزندی،قد بر افراشته ودر هر سفری سراغش
را می گیریم وجویای حال هستیم، که خوشبختانه سر حال است.






باغچه آقبلاغ در سینه ستبر کوه مقابل شیلش ودر بی مهری کامل ما،به برکت
نفوذ چشمه در بستر شنی ،سخاوتمندانه با سیبهای سرخ وسفیدش،بی مهری
ما را با مهربانی وگشاده دستی پاسخ شایسته می دهد.
در سایه سار درختهای سیب، ساعاتی دور از هیاهوی شهر وبا آوای خوش کبک های
دامنِ فراخ شیلش،آسودیم،صبحانه وناهار خوردیم وبه یاد روزهای بسیار سختی
افتادیم که حدود ۵۰ سال پیش،برای تسطیح،باز سازی خاک،خرید وکاشت ۱۰۰اصله
نهال سیب که مرحوم پدر از تبریز یا اردبیل خریده بود،چه تلاشهایی که نکردیم.

آقا فرامرز که دوروز درس وهدایت پایان نامه های دانشجویان دوره دکترا را
حواله به حضور آنلایش کرده بود،گاهی در میان ومیانه پختن کباب،احیای
چشمه ودرمیان هیاهوی دلنواز کبکها،با لپ تابش دانشجویان را رهنود می داد!
من در این میان یاد معجزه قرن وعصر ارتباطات بودم که :ماکجا،ارتباط آنلاین
با تهران کجا و درس دادن ودرس گرفتن از این فاصله کجا؟!


باغ مرحوم حاج علی صابر نیا راهم گشتی زدیم ،محل چپر قدیمی باغ به جنگلی
از بوته های خودرو وحصار طبیعی تبدیل شده است،امادرختانی که با زحمت چندین ساله
به بار نشسته بودند،دارند از صحنه باغ حذف می شوند.در باغ برادران کشاورز
درخت زرد آلو با رنگهای جادوئی پائیز،جلب توجه می کرد.
گوئی سه رنگ چشم نواز درخت سه فصل بهار،تابستان وپائیز را در ذهن آدمی
تداعی می کرد.روح مرحوم حاج علی صابر نیا(آذر گشب) شاد.
باغچه چنارلیغ وباغچه تازه احداث آقای محمدی ومیان ده بالای آن
برای ما، مالامال از خاطره است،آن هم خاطرات خوش.


به نظر من جز یک اسمرودی وبرخی موجودات ذر جنگلهای آمازون
موجود دیگری نمی تواند یالای این درخت اینگ.نه جا خوش کند!!

سیب های باغچه آقای بهاءالدین محمدی در مقایسه با ذرختان
دیگر،سرحال وکم آفت بودند، اما جرات امتحان کردن نداشتیم!

با آلات آویزان از درختان آقای محمدی،دل شیر می خواست
که کسی به میوه ها چپ نگاه کند،ما فقط راست نگاه کردیم!!
هرچند آقا بهاء الدین سخاوتمندانه تر از این حرفهاست.

بال ورود به آقبلاغ،سراغ آقا رحمان را از ساختمانشان
گرفتیم،پاسخی نشنیدیم ویاد داشتی گذاشتیم وگذشتیم.
هنگام عبور از آقبلاغ،دیدیم آقا ذوالفقار وخانم هم در باغشان هستند.لحظاتی مهمانشان شدیم
وچائی خوردیم وچسبید.داغ را یا خداحافظی از آقا ذوالفقار وخانم ،به سوی راغ وآران ترک کردیم.

سیمای پائیزی اسمرود،بی هیاهوی ساکنان ،دلگیر بود .


با تابلو جدید روستا عکس یادگاری گرفتیم ویواشکی،که حسین آقا نشنود، می گفتیم:
یا این همه نظر سنجی،پیشنهاد ونظر،کاش تابلو یا در سمت راست
جاده،یا دوراهی اسمرود-سوران نصب می شد.
چون تابلو درست سیمای کلی روستا راگرفته است.
ماجرای طرف که رفت جنگل وگفت: مگر درختها
می گذارند جنگل را ببینیم هم تداعی شد.
البته بعد از این همه زحمت،نظر های کارشناسی هنوز
الی ماشاءالله است! می شود در آینده تصمیم دیگری هم گرفت.


پر چمی بر یادمان شهید صیقت افراشتیم.


این تک درختها مشرف به روستا ودربند هم
در پائیز خمود وخموش روستا دلربایی می کردند.
======================================
… واما کزج

شاید آخرین باری که کزج رفتم،همراه زن عموی خدا بیامرزم_مرحومه
نرگس خانم آزادی وحدود۴۷ سال پیش باشد.
زیاد کزج می رفتم وزیاد فامیلهای زن عمو اسمرود می آمدند.
ازاین رفت وآمدها جز خاطرات خوش در ذهنم نمانده است.
یادش به خیر ویاد خوشی آفرینانی که بیشترشان ترک یار ودیار کرده اند به خیر.








کوچه های روستا همه سنگ فرش شده،اما سیمای کلی
روستا همانی هست که بود.البته برخی خانه ها را
بازسازی کرده وبه عنوان محل های بوم گردی در آورده اند.

رودخانه قزل اوزن از فراز روستا تماشائی بود.

این خروس محلی،در عین بی محلی وپشت
به ما،پله های ترقی را یکی یکی طی می کرد!

این هم خوشه های انگور کزج در حیاط یک خانه قدیمی،که یه قول
دخترم ندا_گوئی خوشه انگوری است که درختی هم از وسط سر آورده!

تابلو پرورش ماهی آقای رضائی- داماد مرحوم عمو نوروز
که باغِ داغ بود وماشین ما دل وجرات رفتن به آنجا را نداشت.

منظره زشت در ورودی روستا که محصول ندانم کاری گردشگران
به کزج است که به عنوان روستای گردشگری استان معرفی شده.


اینجا قبرستان روستاست،اما گوئی شخم زده اند
واثری از سنگ قبر قدیم وجدید نیست،سوالی که بی پاسخ ماند.
=================================
اما باز گشت
در بازگشت، جاده آسالم به خلخال را انتخاب کردیم وبه خاطر
وضعیت بد این جاده،سال هاازاین مسیر رفت وآمد نداشتیم.
نزدیک سراوان،جاده فرعی را که سالها پبش همراه مرحوم پدر کشف
کرده بودیم،طی طریق کردیم وصبحانه را در محیط دنج جنگل که
جز گربه ای ملوس همدم ما نبود، خوردیم و با تحمل دو ساعت ترافیک کرج- تهران
به مقصد رسیدیم وقصه سفر مهر هم اینگونه به پایان آمد.

