سخن هفته

نابینا!
===
-وقتی بچه بودم،خدا را دیدم،
فرشتگان را دیدم،

رازهای جهان های لاهوتی وناسوتی را پیش چشم تما شا کردم،
تصورم این بود که،
همه آدمیان چنین می بینند،
سر انجام پی بردم
که آنها نابینایند...
شمس تبریزی
===
منبع:چهل قانون ملت عشق/الیف شافاک/ ترجمه زهره قلی پور

آمار سایت
افراد آنلاین : 3
<==================> تعداد نوشته ها : 1336
<==================> بازدید امروز : 113
<==================> بازدید دیروز : 179
<==================> بازدید این هفته : 113
<==================> بازدید این ماه : 292
<==================> بازدید کل : 2006265
<==================>
بایگانی

سارا…

باسلام و عرض ارادت
مطلب “بهمن و سارا”را خواندم، واقعا پند آموز و عجیب بود .
در خلقت وخصلت دنیا و آفرینش، مواردی پیش می‌آید که تعجب
برانگیز ودر بعضی موارد عقدر حل آان عاجز است.
استفاده کردیم، خیلی عالی بود
دل آرام باشید ان شالله

===============>الله بخش عسگری

حکایت

=================================

         سارا وبهمن          

رومن_رولان می نویسد:

 دو گروه از مردان  هیچگاه دیگر به زندگی عادی خود بر نمی گردند، گروه اول آنهایی که به جنگ رفته اند و گروه دوم آنهایی که عاشق شده اند.. اما حکایت زیر که در تبریز اتفاق افتاده است چیز دیگری می گوید :

 =================================

نامش بهمن است، از طایفه شیخیه در تبریز، پسرعموی ناتنی ثقه الاسلام بوده است. تقریبا میتوان گفت خوش تیپ ترین مردی که آدم می تواند اورا از نزدیک ببیند. پدر بهمن تاجر زعفران بود،شاید در ایران تنها دو تاجر زعفران داشتیم. یکی این بود و یکی برادر آخوند خراسانی صاحب کفایه.

بهمن عاشق دختر همسایه میشود، همسایه هم از متشرعین بوده و اختلاف اعتقادی بین این دو طایفه در مشروطه هم نفوذ کرده است. سارا را به بهمن نمی دهند، سارا با پسرعمویش ازدواج می کند. می گویند بهمن از پشت بامی ایستاده و مراسم عروسی را در چند حیاط آنورتر تماشا میکرده است.

بهمن از فردای آن روز لال میشود. آری لال میشود. هر کس هر چیزی می گوید می شنود ، یعنی کَر نیست ولی لال است. هیچ سخنی نمی گوید، خانواده اش او را به طبیب میبرند، مداوا نمی شود، به طهران و سپس به فرنگ هم میبرند، نمیشود که نمیشود. فالبین و دعانویس و جادوگری هم افاقه ای نمی کند. بهمن همان بهمن است، خوش تیپ و تر و تمیز، هر روز عصر در خیابان شهناز قدم میزد ، افرادی که او را میدیدند حیران او میشدند، برخی می گویند بهمن بعد از لال شدن لبخند هم نزد، انگار اصلا نفس هم نمی کشید، انگار با چسب نامریٔی لبانش را به هم چسبانده بودند. تنها موقع غذا خوردن لبانش باز میشد. سی سال می گذرد، شوهرِ سارا سل گرفته و می میرد، پنج بچه هم دارند، سه تایشان هم ازدواج کرده اند. بهمن متوجه میشود که همسر سارا فوت کرده،

میگویند بهمن نیمه شبها در کوچه ای که سارا آنجا زندگی میکرده قدم میزد و بالا و پایین میرفت..‌‌، چند ماهی بعد بهمن نامه ای برای سارا نوشته و از او خواستگاری می کند. خانم هم با تمام مکافات و مخالفت ها و دردسر ها قبول می کند. بهمنِ لال با سارایی که پنج فرزند و چند نوه دارد ازدواج می کند.

می گویند فردایش بهمن در چهارراه شهناز وارد قنادی مجلسی میشود، صاحب قنادی میداند که باید شیرینی قرابیه بدهد، می پرسد آقا بهمن چقدر بدهم؟ و منتظر است که بهمن با دستهایش اشاره کند مثلا دو کیلو. یکباره بهمن لب می گشاید و می گوید آقای مجلسی لطفا یک کیلو بدهید و برای فردا هم بیست کیلو حاضر کنید. مجلسی که جابجا غش می کند، شاگردانش دور بهمن را می گیرند و با او حرف میزنند، ملت جمع میشوند، همه میگویند بهمن حرف میزند، تبریز هوای دیگری دارد. ولی بهمن انگار نه انگار که برایش اتفاقی افتاده. او به کارهای عادی خود ادامه میدهد و چند روز بعد با سارا ازدواج می کند.

بهمن و سارا بیست سال زندگی می کنند. یک شب بهمن میخوابد و صبح از خواب بیدار نمیشود. بهمن را به خاک می سپارند، یک قبر است در قبرستان امامیه نزدیک قبر صمد بهرنگی. همان روز عصر سارا خانم در مجلس ترحیم از شدت گریه بی حال شده و فوت می کند و در کنار بهمن به خاک سپرده می شود.

زندگی خلاصه ایست از :

ناخواسته به دنیا آمدن ، ناگهان بزرگ شدن‌ ، مخفیانه گریستن ، دیوانه وار عشق ورزیدن

و عاقبت در حسرت آن چه دل می‌خواهد و منطق نمی پذیرد ، مردن…!

One Response to سارا…

  • باسلام و عرض ارادت .
    مطلب بهمن و سارا را خواندم واقعا پند آموز و عجیب بود .در خلقت وخصلت دنیا و آفرینش مواردی پیش می‌آید که تعجب برانگیز ودر بعضی موارد عقل قادر به حل ان عاجز است
    استفاده کردیم خیلی عالی بود
    دل آرام باشید انشالله

پاسخ دادن به الله بخش عسگری اسمرود لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>