در حدیث دیگران
ماجرای روزنامه اطلاعات!
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::>
دکتر سید عطا الله مهاجرانی
روزنامه اطلاعات در عمر نزدیک به صد ساله خود، با دو ماجرای مشهور و نفس گیر رویارو شده است. ماجرا که میگویم، به خاطر ویژگیهای هر دو مورد است و هر دو هم نسبتی با امام خمینی (رضوان الله تعالى علیه )پیدا میکند! ماجرای اول مقاله ای با عنوان «ایران و استعمار سرخ و سیاه» که با اسم و فامیل مستعار نویسندهای با نام احمد رشیدی مطلق در اطلاعات در روز شنبه ۱۷ دی منتشر شد. مقاله در دفتر مطبوعات امیرعباس هویدا ـ وزیر وقت دربار ـ تهیه شده و توسط شخص محمد رضا شاه دو بار ویرایش و افزایش و لحنش علیه امام خمینی بسیار تند شده بود. مقاله لایهها و روایتهای متعدد و متنوعی دارد، بررسی کم و کیف آن مقاله به واقع درخور یک کتاب است، برای شناخت شیوه و روش حکمرانی در ایران زمان شاه و نحوه رفتار با مخالفان، و شناخت روند رو به رشد انقلاب اسلامی، آن مقاله یک گنجینه است! به عنوان مقالهای درجه دوم در صفحات درجه دوم روزنامه منتشر شده بود، اما رستاخیز قم با همان مقاله آغاز شد، مقاله تبدیل به سوختبار یا آتشگیرانه طوفان انقلاب اسلامی شد. رژیم سلطنتی تنها ۱۳ ماه و پنج روز پس از انتشار این مقاله دوام آورد. شاه گریخت و نظام سلطنتی فرو ریخت.
مقاله دوم، مربوط به دوران سرپرستی سیدمحمود دعایی بر روزنامه اطلاعات و توقیف روزنامه به دستور امام خمینی است. من خودم شاهد پریشان احوالی سیدمحمود دعایی در همان روزها بودم. برای دعایی آنچه اهمیت داشت، موقعیتش در روزنامه نبود، آزردگی امام بود. برای او امام معنی زندگی و هستی بود. اکنون امام از او و مدیریتش آزرده شده بود. امام از جنس ابریشم و پولاد بود! منتهای عاطفه و احساس و مدارا از سویی و منتهای صلابت و قاطعیت از سویی دیگر!دعایی با دقت جزئیات این موضوع را در خاطرات خود روایت کرده است. البته در چند گفتگو هم نکات دیگری افزون بر خاطرات دیده میشود، که اشاره میکنم. واقعه بسیار عبرت آموزی است.
مرحوم آیت الله هاشمی رفسنجانی در خاطرات روز ۱۵ اردیبهشت ۱۳۶۲ با دیدار با سیدمحمود دعایی اشاره کرده اند:
« آقای سیدمحمود دعایی به دفترم آمد، سخت از تعطیلی روزنامه ناراحت بود. گریه کرد و چارهجویی. گفتم چندین بار من و آقای خامنهای به امام پیغام دادیم، ایشان نرم تر شدهاند. بازهم تلفن کردم که حتیالامکان امروز منتشر شود، ولی امام مقاومت کردند و احمدآقا گفت: ممکن است روز شنبه درست شود. آقای دعایی به بیت امام رفت.» ۱
روایت سیدمحمود دعایی:
«یک روز صبح در سال ۶۲ (۱۴اردیبهشت) من در دفتر کارم نشسته بودم و مشغول تنظیم تیترهای روزنامه اطلاعات بودم و آن را آماده میکردم که آقای انصاری (محمدعلی) از جماران زنگ زد و گفت که: امام فرمودند تا اطلاع ثانوی اطلاعات چاپ نشود. برای من خیلی تکان دهنده بود. روزنامه اطلاعات توقیف بشود آنهم با امر قاطع امام خمینی! طبیعتاً میبایست سوءتفاهمی پیش آمده باشد که تبعاً مسألهای قابل حل است.
موفق به تماس گرفتن با امام نشدم. آزردگی و ناراحتی ایشان در حدی بود که مجال نمیدادند برای توضیح خدمت ایشان برسم. نزد آقای خامنهای که آن موقع رئیس جمهور و سپس نزد آقای هاشمی که رئیس مجلس بودند، رسیدم و ماجرا را تعریف کردم. آنها هم از اتفاقی که افتاده بود، ابراز تاسف کردند و به دلیل اصرار من و لطف و علاقهای که به من داشتند، سعی کردند که تماس بگیرند.
افسردگی و آزردگی امام در حدی بود که برای تنبیه کردن من و نشان دادن قاطعیت جدی، حتی به آنها هم اجازه ندادند که تماس بگیرند. ما ریشهیابی کردیم و بالاخره معلوم شد که تصادفا آن روز صفحات لایی روزنامه در منطقه تجریش و جماران توزیع نشده بود.
ماجرا از این قرار بود که روزنامه دو بخش دارد: صفحات رویی و صفحات لایی. صفحات لایی از قبل تدارک دیده میشد، یعنی شب چاپ میشد و صبح آماده بود؛ اما صفحات رویی که هشت صفحه بود و اخبار مهم روز و لحظهای را داشت، در روز تنظیم میشد و در آخرین لحظات، یعنی حدود یک یا دو بعد ازظهر از چاپ بیرون میآمد.
صبح آن روز وقتی ما آمدیم، دیدیم در صفحات لایی که روز قبل چاپ شده است، عبارتی چاپ شده که غلط چاپی زشتی در آن وجود دارد. طبیعتاً انتشار آن به مصلحت نبود. ما لایی را جمع کردیم. تعداد زیادی لایی جمع شد. اینها میبایست خمیر بشود و لایی دیگر چاپ گردد. معمولا برای تسریع در امر توزیع روزنامه، روزنامه فروشها صبح میآمدند لایی را میبردند و ظهر هم رویی را، و بعدازظهر هم لایی و رویی را با هم تلفیق و توزیع میکردند.
دوستان همت کرده بودند و لاییها را از روزنامه فروشیها پس گرفته بودند تا اصلاح شدههای آن توزیع شود، اما با وجود اینکه لاییهای اصلاح شده حاضر بود، به دلیل حساسیت منطقه تجریش و جماران شاید اصلاح شدهها را به آن جا نفرستاده بودند تا نکند یک وقت در لایی اصلاح شده هم نسخه ای از همان قبلی هاباشد.یاشاید به دلیل شلوغی و آشفتگی آن روز و نیز خلاف روال بودنِ این کار، رانندهها لاییهای جدید را به جای لاییهای قبلی به این منطقه نبرده بودند. این احتمال قوی تر بود و قبلا هم در مواردی این امر برای مناطق دیگری اتفاق افتاده بود.البته احتمال هم داده میشد که دستی برای خرابکاری بود تا نگذارد آن روز در آن منطقه، روزنامه اطلاعات به درستی توزیع شود.
ما معمولا برای دفتر امام روزنامۀ هر روز را با پیک میفرستادیم. به خاطر همین جریانات، آن روز، روزنامه دیر از چاپ بیرون آمد. امام هنگام مطالعه دیدند که روزنامهها نیامده است. توصیه کردند که کسی برود روزنامه را بگیرد و بیاورد. وقتی از بیرون روزنامه را آوردند، دیدند که روزنامهفروش فقط صفحههای رویی روزنامه را داده است. وقتی ما هم روزنامه را فرستادیم، امام حساس شدند و این سؤال برایشان پیش آمد که چرا روزنامهای که لایی ندارد، چاپ شده است. یکی از مسئولین دفتر را به دنبال روزنامه فرستادند. آن فرد مسئول به تجریش آمده بود و دیده بود روزنامهها لایی ندارد. از آن طرف به اقدسیه رفته بود و دیده بود در آنجا هم لایی ندارد. اما وقتی به پایینهای شهر رسیده بود، متوجه شد که روزنامههای اطلاعات با لایی توزیع شده است.
امام ناراحت شدند و گفتند: «چرا این روزنامه با این شکل به دست من میرسد و با روزنامه هایی که در سطح شهر پخش میشود، فرق دارد؟»
تصادفا همان روز در قسمت لایی روزنامه، مطلبی از کتاب مباحث اقتصادی استاد مطهری نقل شده بود و امام قبلا دستور داده بودند که در این کتاب تجدیدنظر شود. چون گفته شده بود که همه مطالبش از خود استاد نیست. این مطلب، توسط همکاران روزنامه در سرویس اقتصادی به مناسبت سالگرد شهادت مرحوم مطهری چاپ شده بود. تلقی امام این بود که ما کتابی را که به منظور بررسی تا اطلاع ثانوی ممنوع شده و نمیبایست چاپ شود، چاپ کرده ایم و تازه برای اینکه امام خمینی از این امر مطلع نشود، لایی روزنامه را هم به دست ایشان نرسانده ایم. حتی در منطقه وسیع شمیران و تجریش و اقدسیه پخش نکرده ایم، ولی در سطح کشور و بین مردم پخش کرده ایم. امام تعبیر زیبایی کرد و گفت: «من لنین نیستم که استالین یک روزنامه مخصوص او چاپ میکرد و میگذاشت جلویش و در سراسر شوروی روزنامه دیگری را منتشر میساخت. یک جایی من میبایست بایستم تا بدانند من بازی نمیخورم.»
البته امام باسعه صدری که داشتند، وقتی بالاخره ماموفق شدیم نزد ایشان توضیح بدهیم، اجازه دادند که روزنامه از توقیف در بیاید. این واقعه تلخترین واقعه دوران خدمت من در روزنامه اطلاعات بود و دشمن هم علیالخصوص در خارج از کشور از این مسأله خیلی استفاده کرد، به طوری که من تصمیم به استعفا گرفتم.
تصادفا آن ایام مقارن با کشف مبارک و میمون تشکیلات مخفی حزب توده در مسند هدایت توطئههای پنهانیِ نظامی و امنیتی علیه نظام جمهوری اسلامی و دستگیری کادرها و اعضای آن بود. من دیدم اگر در آن زمان از تصدی روزنامه اطلاعات استعفابدهم، برای کسانی که شناخت کافی ندارند یا کینهای دارند، چنین به نظر میآید که انگار من هم تودهای بودم و کنار رفتم و دلیل توقیف روزنامه هم این بوده است! البته تحت آن شرایط من واقعا مستأصل مانده بودم. چرا که پس از آن جریان و آزرده شدن آن بزرگوار، دیگر صلاح نبود من باشم. و از طرف دیگر جا خالی کردن هم به صلاح مبارزین اسلامی نبود. چون به تودهای بودن متهم میشدم.
من خدمت امام پیغام دادم که من تادّباً بنای کنار کشیدن و رفتن دارم، منتهی این مسأله باعث شده که مردّد شوم. امام گفتند: شما باشید و اصلاح کنید. گفتم: چشم. بعد هم جهت توضیحات شخصاً خدمت امام رسیدم.
ضمناً اسناد بخشهای حروفچینی و تصحیح و هر چه در این مورد بود، همه را به حاج احمدآقا نشان دادم تا خدمت امام ببرد. دوستان شورای سردبیری (جلال رفیع، احمد ستاری و احمد شیرزاد) بدون اطلاع من، تلفنی با حاج احمدآقا صحبت کرده و نامهای برای امام فرستاده بودند که در این قضیه هر قصور یا تقصیری هست، مربوط به عمل ماست و فلانی از آن مبرّاست. این توضیح هم داده شد که مطالب چاپ شده از قلم استاد مطهری در روزنامه اولا جامع بوده، یعنی هم از بخش ضد کمونیستیاش و هم از بخش ضدّ سرمایهداریاش انتخاب شده؛ ثانیا آن را از آن فصل کتاب برگزیده ایم که انتسابش به استاد مطهری قطعی است؛ ثالثا اگر میخواستیم پنهان کاری کنیم که در صفحه اول روزنامه تیتر نمیزدیم.
این حادثه که در آخر هفته و متصل به جمعه صورت گرفت، حدود سی و چند ساعت طول کشید و مدت توقیف روزنامه طولانی نشد، اما عملکرد امام نشان داد که با کسی شوخی و رودربایستی ندارد. علیرغم وفا و صمیمیت و لطفی که به دوستان و همراهانش داشت، مع ذلک اگر تشخیص میداد که خطایی صورت گرفته، به تکلیف عمل میکرد و دیگران میبایست حواسشان جمع باشد و خطایی نکنند.
البته امام وقتی توضیحات ما را شنیدند و دیدند که من تضعیف شده ام و به عنوان کسی که بد عمل کرده مطرح شده ام، با بزرگواری اجازه دادند یک جلسه با همکاران روزنامه خدمتشان برسیم. من هم در آن جلسه صحبت هایی کردم و مورد مرحمت ایشان قرار گرفتم.
امام (رضوان الله علیه) همان طور که در برخورد با امور خلاف واقع قاطع بودند، در استمالت و دلجویی و جبران و حفظ آبروی افراد به ویژه وقتی که سوءنیّت در کار نبود، هم قاطع و مصمّم بودند. حرفها و توضیحات متهمشدگان و حتی مطالبی را که آنها میگفتند و بعضیها تصور میکردند شنیدنش ممکن است امام را ناراحت کند، با روی باز و باسعه صدر و صبر میشنیدند. در همان جلسه، من با اتکای به شناختی که از دریادلی ایشان از روزگار نجف تا آن روز داشتم و خود را فرزند ایشان میدانستم، راحت حرف زدم و توضیحات نسبتا مفصل دادم و درددل هم کردم. برخی از همراهان، تعبیرشان خطاب به من این بود که نگران عکسالعمل امام در برابر درددل های شما بودیم. ولی از ابتدا تا انتها، ایشان بسیار آرام و همراه با لبخند به من نگاه میکردند و گوش میدادند. میدانستند که هیچ سوءنیّتی در کار نبوده است. وقتی هم خودشان صحبت کردند، باز همانطور آرام و با لحن و لسانی پدرانه و معلمانه سخن گفتند و فرمودند: فلانی را بیست سال است که میشناسم. در فعالیتهای نجف، قم و مراکز و مواقع دیگر. اینقدر سعی داشتند آرام و مهربانانه با جمع حاضر سخن بگویند که بعضی از کلمات را به زحمت میشنیدیم و مرحوم حاج احمدآقا هم برای ثبت سخنان امام کاملا نزدیک به ایشان نشسته بود.»
پینوشتها:
۱. اکبر هاشمی رفسنجانی، آرامش و چالش، خاطرات سال ۱۳۶۲، تهران، دفتر نشر معارف انقلاب، ۱۳۸۱، ص۶۸.
۲. سیدمحمود دعایی، گوشه هایی از خاطرات، ص۲۰۱ ـ ۲۰۶.