سخن هفته
تفاوت...! <:::::::::::::::::::::::::> مردمی که می خواهند کشورشان یک شبه و در عهد یک پادشاه یا یک رئیس جمهور به بهشتی توسعه یافته تبدیل شود، نه هرگز توسعه خواهند یافت و نه زمینه های رفتن به بهشت را آماده می کنند. مردم انگلستان در طول هزار سال پادشاهی کشورشان، تنها یک شاه را کشته اند، آن هم با محاکمه رسمی و علنی و با امضای نمایندگان پارلمان. و ما در طول سیصد سال گذشته هر ۲۵ سال یک بار، یک شاه را کشته ایم یا فراری داده ایم ،یا دق مرگ کرده ایم یا تبعید،راستی تفاوت در شاهان ما بوده است یا در مردمان ما؟! <:::::::::::::::::::::::::> نقل قول از نویسنده است که متاسفانه نامش را ثبت نکرده ام.
آمار سایت
افراد آنلاین : 2
<==================> تعداد نوشته ها : 439
<==================> بازدید امروز : 422
<==================> بازدید دیروز : 560
<==================> بازدید این هفته : 422
<==================> بازدید این ماه : 7082
<==================> بازدید کل : 548769
<==================>
بایگانی

عشق دیار

 

                                                                   خاطره ای از : داوود رحیمی اسمرود

————————————————————————————————————–

 

این داستان برمی گردد به سال ۱۳۶۷{،} یعنی سالی که من اول راهنمایی میخوندم{می خواندم} و برای اولین بار{می خواستیم} غربت را تجربه کنیم. ان موقع والدین به شدت در تکاپو بودند که فرزندانشان رابعد از تحصیلات ابتدایی به شهر انتقال دهند وبرای تحصیلات فرزندانشان در مقاطع بالاتر از هیچ تلاشی دریغ نمی کردند و پدر بز گوار این حقیر هم جزو تلاشگران این عرصه بود. برای همین بچه هایشان را به خلخال می اوردند باتوجه به فقدان امکانات ونبود مسکن{،} در یکی از خانه های بستگان نزدیک جا می دادند. حالا بگذریم از یک سری موار دومشکلات جانبی . برای پدران شر ط فقط ادامه تحصیل بچه هاش بود{.}

 

من واقای نبی علی همراهی که این حقیر در منزل مرحوم احسان الهیاری{اللهیاری} بودم واقا{ی} همراهی در منزل دایی اش -اقای حاج رسول انامپور. باهم همکلاسی{همکلاس} بودیم{.} در ان موقع زمانی باتوجه به برودت وشدت سرما از طرف خانواده به ما مکررا سفارش میشد که در فصول سرمابه روستا مراجعت نکنیم{.} چون برای اولین بار بود که دوری از وطن وخانواده را تجربه می کردیم یک مقدار دشوار به نظر میرسید ودوست داشتیم در جوار خانواده ودوستان باشیم. همان سال بشدت برف امده بود ایام دهه فجر بود و فجر افرینی بچه های روستا در ان زمان حلاوت خاصی داشت و برای شرکت در این جشن پر شور و بی ریا ما را تحریک میکر د که در روز ۲۲بهمن سال۶۷ در معیت انها باشیم و خاطره افرینی کنیم ولی به دلیل نا مساعد بودن هوا وبرف سنگین نمیشد به روستا مراجعت کنیم . همزمان با ما ، دو نفر از جوانان رشید اسمرودی که د ران زمان جوانتر بودند به نامهای اقایان ذوالفقار ستاری و صمد ستاری در شهرستان خلخال مشغول تحصیل بودند اقای ذوالفقار ستاری که در مقطع دوم دبیرستان تحصیل میکردند {،} فرهیخته وعاقل به نظر می رسید واقای صمد ستاری که بسیار چابک بودند وچون مادر دلسوز ایشان سالانه در روز خیدیر نبی اش هلیس اشی احسان میکردند صد در صد اعلام امادگی کرده بودند{.} .

اقای همراهی چون خیلی خانواده دوست بود و دلش برای مادر بزرگش وجهت شرکت در جشن ۲۲بهمن تنگ شده بود صد در صد اماده بودند واین حقیر در فصل سرما و بر ف به ارتفاع ۲٫۵ متروبنا به سفارش پدرم هیچ علاقه ای برای رفتن به روستا را نداشتم . خلاصه روز موعود فرا رسید ومن هم در کمال کم رویی قبول کردم و در روز ۲۱بهمن ۱۳۶۷در میدان قاضیلر شهرستان خلخل تجمع یافتیم . میدان قاضیلر محلی بود که اهالی روستاهای همجوار بر ای گفتمانهای سیاسی در ان تجمع می یافتند . خودرویی برای حمل مسافران برای روستا وجود نداشت و ما پیاده روی در کوه وسخره را از نیاکان و گذشتگان به ارث برده بودیم و عزم را جزم کرده بودیم که بایستی حد اقل ۳۵الی ۴۰کیلومتر پیاده روی در برف را انجام دهیم منتها نمی دانستیم در در بند نیاخرم یا ارسون به اسمرود چه گرفتاری هائی خواهیم داشت.

در میدان قاضیلر اقا سبزعلی از روستای یوزناب{با لندور} مشغول جمع اوری مسافران دیار بودند ما که رسیدیم ایشان خوشحال وراحت شدند که{دیگر} نباید دنبال مسافر بودند{باشند} چون عوض یک مسافر ۴نفر ان هم اسمرودی پیدا کرده بودند که همشون را میشد در جای یک نفر نشوند و به هیچ وجه برای کمبود جا معترض نمی شدند{!!} وچون ظر فیت بار بند ماشین تکمیل شد به راه افتادند یک عده از روستاهای کزاز و گرمخانه بودند ۴ نفر از اسمرود و ۴نفر از یوزناب . یعنی وز ن بار بری ماشین با استانداردهای جهانی مطابقت داشت {.}در مسیر راه اقای رانند{ه} مارا راهنمایی کردند و فرمودند مسیر ارسون به اسمرود مسدود است وتنها مسیرشریانی که امکان تردد پیاده وجود دارد مسیر نیاخرم به یوزناب است و ایشان فرمودند که ماهم ماشین را در

روستای کزاز پارک میکنیم وشمارو{شمارا} تا سه راهی یوزناب {_ }اسمرود همراهی خواهیم کرد از اقبال و شانس ما ماشین در ارسین چایی خراب شد یوزنابیها مجبور بودند با اقا سبز علی بایستندو تا ماشین درست شود {.} در هر حال ما ۴ نفر یک جلسه سر پایی تشکیل دادیم و تصمیم گرفتیم که راه بیافتیم سا عت ۴٫۳۰بعداز ظهر بود که مامسیرنیاخرم را با راهنمایی وارشاد حاضرین  در پیش گرفتیم هوا کم کم تاریک میشدو ترسناک تا اینکه به وقت اذان نزدیکی روستای نیاخرم رسیدیم در روستا ی نیاخرم از شدت خستگی ایست کامل کردیم وباهم به مشاوره پرداختیم  هر کسی برهان ودلیل خاصی برای ادامه مسیر داشت{.}  فرمانده تیم اقای ذولفقار{ذوالفقار} ستاری بودند و این حقیر کم سن وسالترین عضو این تیم بودم وباید طبق سنت{؛} اخر از همه حرف میزدم   نظریات به شرح زیر بود:

 

1-      ۱-اقای صمد ستاری :چون ایشان چند روز غذا نخورده بودند و شکم را برای هلیس اشی اماده کرده بودند کوهها وتپه ماهورهای نیا خورم{نیا خرم} در نظر و چشم ایشان مثل یک دشت وسیع بوده و برف به ارتفاع ۱٫۵الی۲متر مثل یک چمنزار{.} ایشان فرمودند من هر طور که شده باید خودم را برای ا اش خیدیر نبی برسانم{.}

۲-            ۲-نبی علی همراهی : ایشان بسیار خانواده دوست بودند و چون از اول مسولیت پذیر بودند ۶کیلو گرم کام{کلم} خریده بودند ومی خواستند هر طور که شده خود را به اغوش گرم خانواده برسانند و به هیچ وجه کوتاه نمی امدند{.}

۳-{۳-داوود رحیمی : کم سن و سالترین عضو تیم بودم با توجه به شرایط حاکم نظر م این بود برای ممانعت از برخی حواث{حوادث} غیر مترقبه به یکی از منازل  اهالی نیاخرم مراجعه کنیم واحتمال اشنایی اهالی نیاخرم با اهالی اسمرود زیاد است وامشب را در منزل یکی بگذرانیم وصبح زود در روشنایی صبح راه می افتیم{.}

۴-            ۴-ذولفقا{ذوالفقار}ر ستاری : مدیر مدبر و پهلوان گروه در وحله اول نظریه{قانون} سوم نیوتن را رد کرد ند و کاملا مخالفت نمودند وبا ۱و۲ موافق بودند و فرمودند هر طور که شده بایستی{باید} این در بند نیاخرم را شبانه فتح کنیم و تصمیم را یک طرفه اعلام کردند و گفتندحتی اگر پلنگ وببر هم سر راهمان سبز شد من خودم در خد متشون خواهم بود همه را تشویق کردند و راه افتادیم         راه برفی هوا تاریک با یستی به مقصد می رسیدیم بعداز گذشت چندین دره ورا ه پر فرازونشیب سنگینی کلم بر نبی علی همراهی تا ثیر گذاشت بااینکه بار را دونفری حمل کرده بودیم این دفعه کلا به عهده ما گذاشته شد    دیگر توهم همه افراد را فرا گرفته بود همه یک طوری هزیان{هذیان} می گفتند یکی از دره ها را که رد می کردیم صدای ابشار می امد  واز صدای ابشار مدیر گروه می ترسید و پا به فرار می گذاشت و نبی علی همراهی در اثر شدت خستگی هزیان{هذیان} می گفت  د ربرفی که ارتفاع ان ۱٫۵ الی ۲متر بود تنورو گرما کجا  بوده می گفت در نقطه ای که ما ایستاده ایم تنور درست کردند{کرده اند} و    هیزم ریختند{ریخته اند} دارم گرماشو احساس می کنم و منو شاهد می گرفت تا تا یید کنم و دیگران{هم} باور داشته باشند{.}

 

سنگینی لباسی که پو شیده بودم ان هم یک کاپشن بلند و دو تا گر مکن ورزشی ودو تا پیراهن پشمی  بایک کلاه پشمی سنگین واز همه مهمتر سنگینی کفشی که برای ۲ سال بعد خریده بودند و مهمتر از همه سنگینی کلم نبی علی همراهی که واقعا مسو لیت خطیری داشت  و دوست نداشتم خیانت در امانت کنم  در هر صورتی مجبور بودم  تحمل کنم

صمد ستاری چون به عشق خیدیر نبی غذا نخورده بود شکمش به صدا افتاده بود  ولی به عشق هلیس اشی از همه پر انرژی  تر و سر حال تر بود.

ذوالفقار ستاری که تصمیم بر نا بودی حیوانات وحشی از جمله ببر و خرس و پلنگ کرده{گرفته} بودند با دیدن سایه سنگ در شب مهتابی باسر عت فوق نور پا به فرا ر گذاشته بود خلاصه صحنه زیبایی بود واز همه مهمتر نبی علی قلنج گرفته بود و هزیا ن{هذیان} می گفت و با هزاران بدبختی به سه راهی یو زناب{ – } اسمرود رسیدیم  یک مقدار ارام و مسرور شدیم  دوباره جو فرمانده گروه راگرفت و خودش را جلوتر از همه زد می خواست به طر ف اسمرود راه بیافتد تا اینکه پای راست را انداخت تا گردن در داخل بر ف گیر کرد و به هر طرق{طریق} ممکن ایشان را بیرو ن کشیدیم و اسفنجی{اسفندی} در دلمان دود کردیم که ایشان نترسند  وچشم نخورند             اقای صمد ستاری فرمودند شوهر عمه من در روستای یوزناب هستند به خانه انها برویم  وفردا  شدیم به نقطه ای رسیدیم که در چشم همه دوستان یوزناب به شکل   بهمن بزرگی دیده میشد از ترس و وحشت یا حسین سر دادیم و سگهای یوزناب شروع به پارس کردن کردند و به طرف ما گریختند و دیگر نمی دانستیم از ترس سگها چی کار کنیم ناگفته نماند سگهای یو زنا ب در بغوشماخ در نوع خود بی نظیر بودند درحالی که در ان زمان دو تا سگ به اسمهای پله و قره باش در اسمرود وجود داشت اما دهها سگ در یوزنا ب وجود داشت در هر صورت یکی از اهالی روستا با شنیدن صدای طفلان مسلم و صدای پارس سگها با یک فانوسی به طرف ما شتافتند و ما را به روستا بردند وبسیا رهم مصر و پا فشاری کردندو به خا نه ایشان برویم وآقا صمد چون خانه عمه اش انجا بود قبول نکردند   ماراهی خانه شوهر عمه ایشان شدیم. مارو به طرف تندیر اثر راهنمایی کردند لازم به ذکر است تندیر اثر جایی بود که نا طبخ میکردند ولی این یکی با دیگران فرق می کرد یک سقف پیوسته ای داشت به شکل سقفهای پیش تنیده امروزی و کاملا مدرن که محل طبخ نان با محل چهار پایان پارتیشن بندی نشده بود تا می خواستیم چرتی بزنیم اسب پاهایش را به زمین می کوبید و الاغ ار ار{عرعر} میکردو هزار حرف نا گفتنی صبح زو د اقا عزاله مارا صداکردو راه افتادیم ایشان سوار  بر اسبی بود   و ماپیاده باید به اسب می رسیدیم در نهایت به روستای با صفایما ن اسمرود رسیدیم ودر جشن ۲۲بهمن شرکت کردیم و اقا صمد هم تونست به اش خیدیر نبی برسه.

در اخر{پایان} از تمام کسانی  که  جوانان اسمرودی را تشویق به علم اموزی  ودانش اندوزی در مقاطع دانشگاهی در           رشته های مختلف کرده اند متشکر م {بخصوص}از آقایان دکتر فرامرز سهرابی و دکتر اذن اله اذر گشب که سنبل رقابت علمی  در    این رو ستای باصفا بودند و با عث شدند جوا نان اسمرودی  رقابت علمی  داشته باشند نهایت تشکر را دارم.

شایان ذکر است ما فقط اسم اقای دکتر اذن اله اذر گشب را شنیدیم{شنیده ایم} واخیرا دست اندر کاران سایت زحمت کشیده بودند {و}عکس ایشان را در سایت گذاشته بودند و الا خودشان را زیارت نکردیم{ایم} . امیدوار م در محافل و مجالس اسمرودی ها شرکت  کنند{و} از نزدیک بتوانیم زیارتشون کنیم.

 

مدیر سایت: با سلام وتشکر از شما.هر چند وصل کردن تکه های خاطره بسیار وقت گیر بود،با لا خره وصل شدند! چند خواهش از همه دوستانی که مطلب ارسال می کنند،دارم:

۱-حتما نوشته خود را چند بار قبل از ارسال، مرور کنید تااشتباهات احتمالی متن به حداقل برسد.

۲-سعی کنید از{،} و {.} برای شیوائی وروان خوانی متن بهره ببرید.

۳-یکدست نویسی متن ،لازمه کار است.از زبان محاوره ای وکتابی همزمان در متن استفاده نکنید.یا کتابی بنویسید،یا محاوره ای.البته توصیه ایمنی من  استفاده از زبان کتابی در متن است.

3 Responses to عشق دیار

  • محمد رحیمی اسمرود says:

    ساغول دایی عجب خاطره ای بود

  • داوود رحیمی اسمرود says:

    سلام . این خاطره چرا در قسمت خاطرات درج نشده است ? البته ایین نگارش من از اول هم تعریفی نداشت…!

    • محمد ولی سهرابی اسمرود says:

      سلام آقای رحیمی.خواستم نوشته شمادر پیشانی سایت قرار گیرد ودرس عبرتی برای دیگران باشد که بایدنوشت،مثل آقا داوود.
      توصیه های من هم برای همه دوستان است،که نوشته هابدون ایراد واشکال ارسال شود تا من هم وقت کمتری برای اصلاح آثار صرف کنم.با این حساب ،شما وهمه دوستانی که همت می کنندومطلب،خاطره ونظر می دهند،همه نمره بیست می گیرید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

دانش آموختگان اسمرود