نخستین مرحلۀ مواجهه و ملاقات نسل قبل از انقلاب با آثار استاد مطهری، همانجا بود که او خاستگاه یا خواستگاه فکری و اعتقادی خود را در خطر میدید. معمولاً دبیرستان، نخستین زمان و مکان این چالش و این احساس خطر بود.
برخی از دبیران، از آثار و افکار مثلاً «برتراند راسل» سخن میگفتند. اندیشهها و آرای او بیشتر از آن جهت احتمال تأثیر داشت که به عنوان مغز برجستۀ ریاضی و فلسفی معرّفی میشد. دانشآموز دبیرستان، گاه خود را میباخت.
«وقتی درس ریاضی دبیرستان ما این قدر مهم و مشکل است، وقتی دبیر ریاضی ما این قدر با ابهّت و دانشمند است، وقتی دانشآموزان همگی به دبیر ریاضی و به علم ریاضی این همه احترام میگذارند و این همه به هر دو احساس نیاز میکنند؛ پس لابد برتراند راسل هم همین دبیر ریاضی ماست به «توان» هزار! نه، میلیون! نه، بینهایت!».
وقتی دانشآموز صادق و سادهدل میشنید که همین آقای «دبیر به توان میلیون، مساوی است با برتراند راسل!» و در حقیقت خود آقای راسل ریاضیدان و فلسفهدان که تازه انگلیسی هم هست(!)، گفته است که «خدا نیست» و گفته است که «چرا مسیحی نیستم»، یعنی «چرا اصلاً مذهبی نیستم»؛ آنگاه با خود چنین میاندیشید که:«پس چه باید کرد؟… یا باید من هم حرفهای راسل را بپذیرم یا باید توان علمیام درحدّی باشد که بتوانم نظریه او را با برهان رد کنم.»
در این دورۀ زمانی، کمکم پای این قبیل بحثها به منابر عمومی هم کشیده شده بود و مثلاً مرحوم فلسفی، خطیب معروف هم برفراز منبر و با طرز بیانی مخصوص، از برتراندراسل و زیگموند فروید و چارلز داروین و نظایر آنان یاد میکرد.
محتوای سخنرانیها و خطابهها اگرچه به جای خودش و در حوزۀ خودش تأثیرگذار بود، امّا باز هم کفایت نمیکرد. چندی، قلمها به کار افتاد، زبانها به کار افتاد، ردیّهها نوشته شد، دفاعیّهها تنظیم شد، کیفرخواستها نگارش یافت، ولی انصاف این است که نوجوانان و جوانان آن روزگار، خواندنیترین حرفها را در آثار استاد مطهّری مییافتند.
البته نامهای دیگر نیز درمیان بود. برای جوان مذهبی ای که(به عنوان مثال) با لشکر راسل و داروین و فروید محاصره شده بود و ایمان سنّتی و پرشورش به مخاطره افتاده بود، این خبر بسیار جالب و جاذب به نظر میآمد که گویا استاد محمدتقی جعفری، روحانی ایرانی نیز با برتراند راسل ریاضیدان ماتریالیست انگلیسی، مکاتبهای داشته است.
و نیز بسیار جالب و جاذب بود که با چشم خویش میدید و میخواند اسامی و عناوین نوگرایانۀ روی جلد کتابهایی را که با نام استاد ناصر مکارم شیرازی در قم و سراسر ایران انتشار مییافت. نخستین پایههای برهانی ساختمان فکری نوجوانان و جوانان مذهبی آن ایّام، اینگونه قوام و دوام میگرفت.
نسل دبیرستان رفته (و گاه نرفته)، تدریجاً به حوزۀ دانشگاه گام مینهاد. البته کم نبودند کسانی هم که در حوزههای علمیّه یا در بازار، دور از دبیرستان و دانشگاه به معنای خاص و رسمی آن، اهل درس و بحث و تحصیل و تحقیق و تلاش بودند و با نسل همان فصل وجوه اشتراک بسیار داشتند.
در هرحال، نسل مورد نظر ما با عبور از مرحلهای و ورود به مرحله دیگر، هرچه در حوزۀ تحصیلات عالیه بیشتر تنفس میکرد و هرچه به دنیای سیاست و مبارزه سیاسی نزدیکتر میشد، نام و نشانهای دیگری را نیز سراغ میگرفت. یا شاید درست این است که بگوییم نام و نشانهای دیگری نیز از او سراغ میگرفتند.
بازرگان و شریعتی و طالقانی و آلاحمد با نسل فصل چهل و پنجاه، بیشترین حشر و نشر را داشتند. البته این بار برای همان نسل نیز چهرهای دیگر از استاد مطهّری نمایان میشد. مباحث عقلانی و فلسفی و مشخّصاً شرح استاد برکتاب چند جلدی علامه طباطبایی با نام «اصول فلسفه و روش رئالیسم»، چهرۀ دیگری از همان کسی بود که در قلمرو «داستان راستان» و «مسألۀ حجاب» و «نظام حقوق زن در اسلام» به سراغ جوانان آمده بود.
«منابع فقه» محمدتقی جعفری و «فیلسوفنماها»ی ناصر مکارم شیرازی نیز خواندنی بود؛ چنان که قبلاً مثلاً «اسرار عقبماندگی شرق» و «مکاتبات جعفری و راسل». ولی با این وجود، موج نیرومند سیاسی و مبارزاتی، خصوصاً آن موج که از ناحیۀ فوج مسلّح تازه به میدان در آمدۀ آن ایّام به حرکت درآمده بود، وضعیّت ویژهای را در برخی از محافل دانشگاهی و حوزوی پدید آورد.
این وضعیّت ویژه با مبنا قرار دادن مبارزۀ مسلّحانۀ سازمانی و تشکیلاتی و معیار دانستن آن در میدان تشخیص حق و باطل یا درست و نادرست، حلقۀگره خوردۀ «انتخاب» را در حوزۀ اندیشه و اعتقاد، هر روز تنگتر و کوچکتر کرد. تا آنجا که حتی مطهّری فیلسوف و پژوهشگر و دانشگاهی و شارح «اصول فلسفه» و خالق آثاری از قبیل:«خدمات متقابل اسلام و ایران» و «تحریفات عاشورا» و «انسان و سرنوشت» و نظایر آنها نیز در این تنگنا نگنجید و در برخی از کتابخانههای دانشجویی به اسارت حذف و سانسور و شورشگری درآمد.
کمونیستها و ماتریالیستهای مبارز که البته حضور آنها نیز در عرصۀ مبارزات روشنفکری تاریخ معاصر انکار شدنی نیست، جای خود را داشتند و قضاوت خود را. آنان نه تنها مطهّری بلکه شریعتی را نیز ایدئالیست و ذهنگرا و علمنشناس و ضربه زننده به جنبش جبری کمونیستی در ایران میخواندند. ایدئالیست و ذهنگرا در ادبیات سیاسی آن روزگار، فحش ناب بود!
امّا متأسفانه طیفها و طایفههای دیگری نیز بودند که با وجود مذهبی بودن، همین داوری را ـ به ویژه دربارۀ استاد مطهّری ـ ابراز میکردند. داوریهای ناسزا و خشن، شفاهاً و کتباً منتشر میشد و تأثیرات منفیاش را برجای میگذاشت.
این وضعیّت درحالی ظهور کرده بود که به اسامی داروین و راسل و فروید، اسامی دیگری مانند: کارل مارکس، فردریک انگلس، ولادیمیر لنین، مائوتسهتونگ و حتی ژان پل سارتر هم در دورة دانشگاه افزوده شده بود. و نسل شورشگر فصل، این بار بسیار بیشتر از مرحلۀ دبیرستانیاش به محاصرۀ فکری و اعتقادی درآمده بود.
و بسیار بیشتر از دوره دبیرستان به ساماندهی و سازماندهی «سیستم دفاع فلسفی» در دورۀ دانشگاه نیاز داشت. و مطهّری متفکّر در این مرحله و در این ساماندهی و سازماندهی نیز صاحبنظر و صاحبتجربه و صاحب کرسی بود.
ادامه دارد