زبان درازی و قهرمان بازی!
(سفرنامه کربلا)
؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛
رحمان ستاری
لمرز الخسروی ما ادراک ما المرز الخسروی
دقیقه نود این مرزرا انتخاب کردم چون به خلخال نسبت به مهران نزدیکتر بود واحیانا دچار مریضی شدیم برای قرنطینه خوب است به مرز که رسیدیم گرما کلافه کننده بود ازتهران کولر نگرفتم که به گرمای عراق پیش زمینه عادت داشته باشیم دومرحله بعد از سپردن ماشین به پارکینگ ماشین سوار شدیم انهم با چه عجله ای غافل از اینکه به قتل گاه ره می سپاریم .سه گیت را پیاده پشت سر گذاشتیم وارد گیت عراق شدیم محشری بود کلافگی گرما کم بود اب خنک جمعیت چند صد هزارنفری درهم می لولید همه دنبال سایه بانی بودند که از گرما پناه ببرند .
بالخره بعد از چند ساعتی گیت باز شد صفهای کیلومتری تشکیل شد با خانم درداخل یکی از صفها قرار گرفتیم چندساعتی گذشت اما امان از یک سانت جابجایی . خانم حالش داشت بد می شد از صف کشیدیم بیرون چتر باز کردم زیرسایه نشاندم چند بطری اب به سرش خالی کردم کمی خوب شد.
ادم بود که عمودی درصف بود افقی روی دست به بیرون رانده می شد خانم را به خانمی سپردم که مواظبش باشد خودم به صف برگشتم این دفعه صف حرکت می کرد شما نگو با فشار ازدهام جلویی ها یک بیک از مهر خروج منصرف شده به بیرون راه می کشند دوساعتی گذشت به گیشه گیت رسیدم چنان فشاری وارد شد چنان تحت فشار قرار گرفتم ازمقابل گیشه بدون متصدی به بیرون پرت شدم بلاخره متصدی امد.
صف واحد صف واحد والا مهر نمی زنم من که ازباجه عبور کرده بودم ازسمت مقابل که به صف پیوستم گفتن با به عقب صف بری ناچار به عقب رفتم بعداز ساعاتی نوبت به من رسیده بود یارو گفت الطعام وپنجره گیشه را برویم بست به پشت نگاه کردم متوجه شدم تمام گیشه ها گیت خالی است عربی امد و گفت تعا ل یعنی بیا دنبالم بادوسه نفر بد شانس حرکت کردیم گیشه ها خالی بود پاسپورت خود وخانم را دادم مال خودم را زد وگفت خانم باید باشد رفتم خانم منتظر مانده بود ولی سرحال امد اخرین نفر این جمعیت پاسپورت خانم را مهر ورود زد خوشحال بلاخره راه افتادیم صبح ساعت ده رسیده بودیم حال ساعت دوربر شش غروب است گفتم یک دفعه سامرا بریم انجا بابد خلوت تر باش زیاد انرژی صرف کردیم کمی تمدد اعصاب کرده باشیم.
سامرا درامواج جمعیت گم شده بود درگیت ورودی خانم را گم کردم هرچه بعدازگیت منتظر ماندم خبری نشد وتلفن هم نمی گیرد راهی حرم شدم به صحن اصلی رسیدم نگاه به گنبد کرده گفتم هیچی از شما نمی خواهم جزاین که متعلقه را پیدا کنم امدم عقبتر یک جایی پیدا کردم نماز خواندم مشغول نماز بود گوشی زنگ خورد شاسی را زده مقابل دهانم گرفتم وقطع کردم بعداز نماز دوباره زنگ زد ادرس دادم امد ایشان را راهی حرم کردم گفتم جایی پیدا کن بخواب خودم همانجا تکیه به سطل اشغال نیمچه نشسته وپا ها ستون به ظرف اشغال خوابیدم به نماز صبح برخاستم کمی بعد خانم امد.
ازعربی پرسیدم ماشینهای نجف کجاست گفت مسقیم سمت چپ انجا صدا می زنند درمسیر بستنی فروشی دیدم خیلی هوس کردم حالا یا عطشم زیاد می شود یا کمکی به تشنگی می کند دوتا نونی پنجاه تومان گرفت بستنی را با دو قورت بانونش بلعیدم چنان دلم خنک شد که نپرس . خانم گفت کوبستنیت گفتم خوردم تعجب کرد به گاراج رسیدیم دنبال دستشویی بودم با اشاره جلوتر هست تا رسید عرب گفت فولوس عراقی موجود گفتم اره گفت اعطنی یعنز بده دراوردم پول همه ده دیناری بود گفت خورد ندارم برو ان جلوتر هست شاید خورد داشتا باشد رفتم همبن وضعیت تکرارشد گفت روح الی الخلف ترکز فوحشهای ابداد کشید گفتم بابا دارم می ترکم انا انفجره قبول نکردم برگشتم با همین وضعیت نشستم ماشین وحرکت کردیم درمسیر خوشبختانه موکبی بو د نگه داشت ومن بدون اذیت معمول خودم را تخلیه کردم . درمسیر تصورم این بود نجف هرچه باشد امکاناتش زیاد است یک جایی برای استراحت پیدا می شود اما زهی خیال باطل .در خیابان جا برای نشستن پیدا نکردیم صف غذا کیلومتری است رفتم ازاد دوپرس خریدم اوردم تا خوردیم خوابمان برد.
این را هم اضافه کنم تابش عمود خورشید وسط روز شاید دما شصت درجه می شد مسیری را پیاده به طرف حرم به سختی می پیمودیم به حمام چادری بسیار بزرگ زنانه مردانه برخوردیم به خانم گفتم تو برو زنانه ومن مردانه قبول نکرد و گفت من کنارساکها بمانم توبرو امدی من می روم اهل اغراق نیستم کیسه طلا بی صاحب درمیان این جمعیت رها کنی سرجای خود خواهد ماند .
جمعیت انبوه روانه بود رفتم داخل حمام چادری واریکی از سالنها شدم چند چشمه مقابل هم اما پر هستند درنهایت دریکی ازسالنها درانتها یک چشمه خالی بود فوری لباسها کنده به هوای شستن زیرپا ریختم بچه پسرها چطور به محض ورود به حمام ابتدا می شاشند ودستم رفت روویشیر اب اما امان از یک قطره اب حالا نه می توانم بیرون بیام ونه جای ماندن است اما صدای اب دوش از بقلی به گوش می رسد گفتم نیم دقیقه ببن من بیام بیرون من حمام نمی خوام گفت اینجا هم خیلی کم میاد گفتم فقط نیم دقیقه گوش کرد و بست اب به نازکی رشته مومی امد با همان طهارت کرده لباسها را داخل مشمپا چپاندم امدم بیرون. علت را پرسیدم گفتند چشمه های انتهایی نمی اید کسب تجربه شد وبه خانم یاداورشدم درهر سالن وارد شدی چشمه های اولی ورود کند به این صورت عملیات استحمام به پایان رسید لباسهای داخل مشمبا دیگر در کوله پشتی جا نشد درسته انداختم سطل اشغال بلکه بارم هم سبک شود حاوی شلوار و شورت وزیرپوش کلا پشتی چرخ دار وقتی به دنبالم می کشم دروسط جمعیت یا به پای مردم گیر می کند واژگون می شود ویا به پستی بلند که الی ماشا الله پر است سوهان روح شد.
به پشت هم بگیرم از گرما خفه می شوم.
هرچه به حرم نزدیک تر می شدیم ازدحام جمعیت فشرده تر و فشرده تر می شد دریک نقطه ای امکان نشستن بود من نشستم به خانم گفتم اگر میل داخل حرم داری برو من قبلا رفتم لازم نمی بینم دراین شلوغی وارد شوم از طرفی فاصله بگیرم ازبس گیج و کلافه ام دیگر خانم را پیدا نخواهم کرد خانم رفت بعداز یک ساعت برگشت در همانجا شب را سحر کردیم خانم که به پیراهن و شلوار لک می شد غر می زد حالا در خاک دراز کشیدم غر نمی زند که هیچ دایم چفیه را کنترل می کردم از رویم نیفتد .
بعداز نماز گفتم قصد تو چیست به کربلا پیاده بریم یا ماشین گفت یک خورده بریم ببینیم چطور است گفتم معلوم است همه راه را نمی توانید گفت نمی توانید ؟ گفتم ببخشید نمی توانیم گفت اری کلنجارت با کلاپشتی با گرما و عرق واقعا دلم می سوزد بلند شدیم حرکت کنیم مچ پایش قفل کرد گفتم عدرحال حرکت با یکی دونفر ایرانی پرسیدم راه کربلا را درست میرم ؟ می گفتند اولین بارم است نمی دانم چون ازدحا م حرکت به سمت حرم غالب بود یک خط نازک خلاف جهت مثل ما حرکت می کرد چشمم به تعداد ارابه بدست که درکنار خیابان بخاطر جمعیت امکان حرکتشان ممکن نبود اجبارا متوقف شده بودند از یکی راه کربلا را پرسیدم جواب نداد دست دربازو گفتم اخوی حرک لسانک این طریق الکربلا همین کافی بود مثل نارنجک ترکید داد زد خراب ایران خراب ایران گفتم انظر الیی لولم یکن ایران کل ناموسکم الان کانت فی نکاه جهاد لداعش ونفسک بواب بهم قصد جواب نداشتم بلاخره یک بار بر دنبال یک لقمه نان ولی خواستم جرات بی احترامی به ایرانی نداشته باشند ترسیده بود جواب پیدا نکرد یکی ارابه اش را رها کرد پیش امد کوله پشتی را از پشت کندم مشتم را گره کردم جمعیت هم وول می زد با میانجگری خانم ختم بخیر شد چند تا بد و بیراه ترکی براهمان ادامه دادیم درپایین دست سوار ماشین شدیم.
این قهرمان بازی وان مکالمه دست و پا شکسته درنظر خانم تثبیت شدم می پذیرد که حاضر به جواب به زبان عربی دفاع جانان از ایرانی گفتم خیلی فکر نکن هنر کردم باربر جماعت معمولا ترسو هستند ترس را درچشمانشان خواندم که تندی کردم والا یک نره غول بود که خیلی جرات نمی کردم هم بخورم هم اسیر شرطه ها شوم.
سوار کربلا شدیم امد به دکتر عزیزی زنگ بزنم دستگاه رومینگ بود هرکاری کردم نگرفت صندلی من پشت راننده بود گفتم واتساپ من کارنمی کند درحال رانندگی ور رفت روشن کرد تا امدم به دکتر پیام بدهم دوباره قطع شد درکربلا یک ساعت توقف کردیم به اندازه ای که خانم رفت داخل حرم وبرگشت بلا فاصله راه افتادیم.
زبان درازی و…
بخش دوم
این برگشت سریع اصلا باب میلم نیست جزاینکه دونفرهم ازاین ازدهام کم شود وزوارجدید واردشود شاید باب میل اقا باشد چون مهمان باید قائده مهمانی را حفظ کند می گویند هفتم محرم اب را به روی سپاه اقا بستند واقعا اقا باان اندک سپاه وهمراه خانواده چه کشید به این جمعیت اگر یک ربع اب نرسد تردزد ندارم چند صد نفر جان خود را ازدست می دهند اصولا وقتی ادم تشنه است بسیار عصبی و بی حوصله می شود دراین سپاه انچه هست تشنگی وصبر توامان است نه کوچکترین لغزش درکلام ونه در نه درعمل چه از سوی خود اقا وچه ازسوی افراد سپاه اخر دران سو سی هزار نفر ودراین سو هفتاد دونفر دیگر راه اب بستن برای چیست ابهت وشکوه این سپاه ازطرف دیگر کینه ای که ازاین سپاه دردل لشکر مقابل هست انان را به هر کار ددمنشانه برمی انگیزد ولو تاخت اسب برروی جنازه وبستن راه اب السلام علیک یا ابا عبدالله السلام علی الخد الطریب وشیب الخضیب سلام بر شط فرات خوش گوارا کاش وقتی مشگ عباس تیر خورد واب ان جاری شد راه توهم ازاین دشت پر بلا کج می شد وقتی سخت تشنه شدم اب خواستن علی اکبر از پدر یادم که افتاد اتش تمام وجودم را گرفت البته علی اکبر ازمیدان به سوی پدرکه برگشت اب نخواست فقط اظاار نمود پدرجان عطش درونم را می سوزاند وابی عبدالله زبان خشکش را به فرزند نشان داد عجب روزی وعجب دقایقی برابی عبدالله گذشت لا حول ولا قوت الا باللهاین برگشت سریع اصلا باب میلم نیست جزاینکه دونفرهم ازاین ازدهام کم شود وزوارجدید واردشود شاید باب میل اقا باشد چون مهمان باید قائده مهمانی را حفظ کند می گویند هفتم محرم اب را به روی سپاه اقا بستند واقعا اقا باان اندک سپاه وهمراه خانواده چه کشید به این جمعیت اگر یک ربع اب نرسد تردزد ندارم چند صد نفر جان خود را ازدست می دهند اصولا وقتی ادم تشنه است بسیار عصبی و بی حوصله می شود دراین سپاه انچه هست تشنگی وصبر توامان است نه کوچکترین لغزش درکلام ونه در نه درعمل چه از سوی خود اقا وچه ازسوی افراد سپاه اخر دران سو سی هزار نفر ودراین سو هفتاد دونفر دیگر راه اب بستن برای چیست ابهت وشکوه این سپاه ازطرف دیگر کینه ای که ازاین سپاه دردل لشکر مقابل هست انان را به هر کار ددمنشانه برمی انگیزد ولو تاخت اسب برروی جنازه وبستن راه اب السلام علیک یا ابا عبدالله السلام علی الخد الطریب وشیب الخضیب سلام بر شط فرات خوش گوارا کاش وقتی مشگ عباس تیر خورد واب ان جاری شد راه توهم ازاین دشت پر بلا کج می شد وقتی سخت تشنه شدم اب خواستن علی اکبر از پدر یادم که افتاد اتش تمام وجودم را گرفت البته علی اکبر ازمیدان به سوی پدرکه برگشت اب نخواست فقط اظاار نمود پدرجان عطش درونم را می سوزاند وابی عبدالله زبان خشکش را به فرزند نشان داد عجب روزی وعجب دقایقی برابی عبدالله گذشت لا حول ولا قوت الا بالله
برای هرکدام از ائمه چه در سامرا چه در کاظمین وچه نجف و کربلا از یک ساعت تا یک شب مهمانی ما طول کشید تو را بخدا نگویند اینها سازمان یافته دولتی است وغیره واززاویه سیاسی نگاه نکنند بخدا جاذبه دارند ادم را می کشند انسان در دنیا نیاز به یک لنگر گاه دارد لنگر گاه این اجتماع عظیم هم ائمه هستند تا این عقیده دردل ننشیند نمی تواند باور کند به سمت خروج از کربلا حرکت کردیم همه مهران صدا می زدند اما ما باید خسروی برویم ماشینم درپارکینگ انجاست اصلا به راننده می گویم مرز خسروی متعجب می شود گویا بگوشش نخورده عرب ریشو وجوان کاظمین صدا می زد پرسیدم مگر ازاینجا به مرزخسروی ماشین نمی برد گفت لا اول باید به کاظمین سوار شوید واز کاظمین سوار مرز خسروی شوید ماشینش سواری بود ما نشستیم بلافاصله دونفر دیگر امدند و حرکت کردیم عاشق ایت الله سیستانی بود در کاظمین پیاده شدیم وبه سمت مرزخسروی سوار شدیم
ساعت ده شب بود درمرز پیاده شدیم واردگیت ایران شدیم جمعیت زیادی به انتظار صبح خوابیده بودند تا وارخاک عراق شوند جوان خوش قامتی پیش امد از اوضاع پرسید انچه دیده بودم گفتم وتاکید کردم درحال حاضر مقتضی است برگردید گفت حاجی زیارت امام حسین به سختیش هست ومن خجالت زده شدم خدا حافظی کردیم ماشین را ازپارکینگ تحویل گرفته تا نزدیکهای کرمانشاه امدم سه شب بود کنارپمپ بنزینی فضای خوبی بود چادررا علم کرده راحت خوابیدیم ساعت نه صبح بود بعداز صرف صبحانه حرکت کردم اما قبل از حرکت اب خوردنی جرعه اول درگلویم شکست بهانه شد دیگر سرفه ولکن نبود پی بردم که مریض شدم لذا به سمت قروه و زنجان ماشین را کج کردم تا درخلخال خودمان را قرنطینه کنیم در مسیر نزدیکیهای خلخال سرفه عنقریب خفه ام می کرد ولرزش شدید درتنم نشست واز ادامه رانندگی باز ماندم وخانم پشت فرمان نشست به منزل رسید با دوش اب نسبتا داغ رفتم زیر کرسی برقی نصف شب بلند شدم رفتم دستشویی فکر کردم صبح شده وضوع گربتم امدم هرچه نماز می خوانم یا سه رکعت درمیاد یا یک رکعت چندبار یک رکعت و سه رکعت با بدبختی بلند می شوم ومی نشینم خانم ازخواب برخواست تعجب زده گفت اگر نمازصبح می خوانی به اذان خیلی مانده هنوز ساعت یک بامداد است ونجاتم دادگرفتم نریللیه نریللیه یاتدیم بعداز ظهر خانم بزور ازخوابم بلندم کرد برد دکتر بعدار دکتر کم کم حالم بهتر شد حالا هرچه حال من بهتر می شود حال خانم وخیمتر می گردد حالا من اورا به دکتر بردم امیدوارم با قرنطینه مریضی رفع شده باشد چهارشنبه انشاالله قصد حرکت به سمت تهران داریم
درپایان خدمت همه دوستان وبزرگواران عارض شوم که چنانچه قابل باشم نائب الزیاره همه بودم موج کنترل نشده با ما شروع شد وبابرگشت ما تمام شد قسمت ماهم اینطور بود وازاینکه احیانا وقتتان گرفته شد معذورم.
========================
با آرزوی قبولی زیارت آقای رحمان ستاری و همسر محترمشان که با همتی بالا همدم و شفیق آقا رحمان بوده است. کلاسهای درس دانشگاه ما از ۱۹ شهریور شروع شده و من امروز فرصت کردم سفر نامه را مطالعه کنم. زیارت همراه با سختی و مرارت از نشانه های “خیرالعمل” است. بر اساس “افصل الاعمال احمزها” خدا از شما قبول کند. خاطرات جالبی بود، احسنت. امیدوارم سلامتی حاصل شود. مراقب خودتان باشید.
فرامرز سهرابی
؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛
توضیح:
۱-به حاج رحمان وهمت والایش برای سفر معنوی کربلا
تبریک می گویم .حتما نائب الزیاره اسمرودیها بوده.
۲-حاج رحمان درخواست کرده بود بخشهایی از گزارش را
به سلیقه خودم ویرایش ویا سانسور کنم.چون روزنامه نگارها
اصولا از حذف وسانسور خوششان نمی آید، ومن هم خوش سلیقه
نیستم واحساس کردم خوشمزه ترین بخشهای گزارش همانی است
که حاج رحمان سفا رش حذف کرده،بدون سانسور چاپ کردم!
۳-نوشتن وتایپ کردن،اصولا کار پردردسر ووقت گیری است،بنابراین
هنر وحوصله حاج رحمان در سفر نامه نویسبی،با این سفر پر مشقت
ستودنی است.اگر مشکلاتی در نوشته بود،بر من وحاج رحمان ببخشید
چون من هم اندکی توانستم دستی به سر وصورت گزارش بکشم.