خاطره
عجب شاعری!
===================================
ذوالفقار ستاری اسمرود
سال چهارم فرهنگ وادب در دبیرستان بهشتی بودیم .یه همکلاسی داشتیم به نام صادق لطفی اهل قره آغاج، از لحاظ درسی مثل اکثر ما تنبل ، ولی کنجکاو واهل تعامل وهمه فن حریف که درهر کاری سرک می کشید،تاخودی نشان دهد.
یه روز اعلام کردند: صادق لطفی شعری گفته ومیخواد در مراسم صبحگاهی، سر صف بخواند .
همه ما متعجب ومنتظر
فردا صبح، بعد از قرائت قران ومعنی، نوبت ایشان شد که شعرشان را بخوانند،
صادق لطفی خیلی با اعتماد نفس وقاطع آمد پشت تریبون وشروع کرد:
وقتی دل سودایی می رفت به بستانها
بی خویشتنم کردی بوی گل وریحانها
گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل
با یاد تو افتادم از یاد برفت آنها
و………..
وتشویق واحسنت بچه ها ….
تارسید به آخرین بیت :
گویند مگو” لطفی “چندین سخن از عشقش
می گویم وبعد از من گویند به دورانها
خیلی از بچه ها متوجه نشدند ومی گفتند عجب شعری گفته
خنده بچه ها شروع شد مخصوصا برای آخرین بیتش
فقط تخلص سعدی را عوض کرده بود ولطفی گذاشته بود وشعررا به نام خود زده بود.
بعدها خودش می گفت: این شعررا در صفحات آخرکتاب تاریخ ادبیات دیدم
وبا خودم گفتم ،کسی این را نخوانده و نمی فهمه. به نام خود زدم .