سخن هفته

نابینا!
===
-وقتی بچه بودم،خدا را دیدم،
فرشتگان را دیدم،

رازهای جهان های لاهوتی وناسوتی را پیش چشم تما شا کردم،
تصورم این بود که،
همه آدمیان چنین می بینند،
سر انجام پی بردم
که آنها نابینایند...
شمس تبریزی
===
منبع:چهل قانون ملت عشق/الیف شافاک/ ترجمه زهره قلی پور

آمار سایت
افراد آنلاین : 3
<==================> تعداد نوشته ها : 1336
<==================> بازدید امروز : 113
<==================> بازدید دیروز : 179
<==================> بازدید این هفته : 113
<==================> بازدید این ماه : 292
<==================> بازدید کل : 2006265
<==================>
بایگانی

درحدیث…

در حدیث دیگران

====================================

به قرن تازه سلام

بهار

غیر آبدانه ها

رویش جوانه ها

برق نرده ها و پرده ها و خانه ها

حرف تازه ای نداشت…

گرد و خاک اولین غبار عید

روی کفشهای تازه ام نشست

گوشه ی اتاق ، باز

تار عنکبوت بست

من نشسته ام هنوز

روی صندلی کنار پنجره

گوشۀ حیاط ،دست روی دست…

بهار بی وقفه شلیک می کند،از مغز دانه ها به ریسه  ها و ساقه ها ، بی فرصت آفرین و تحسین، بی  توقع پاداش و‌نفرین …. و‌زمین، مسحور و مست با آرواره  های باز از شدت بهت و حیرت، روبروی این قیامت کبری ایستاده است.

بهار قرارگاه شاعران، تابلوی نقاشی ذهن خیال پرداز عارفان و تسبیح پیامبران و اولیای الهی با ردای سبز رنگش در آستانۀ ایوان خانه  های دلمان

ایستاده است. من، مفلوک و هیجان زده از کلاف سردرگم زندگی،ازاین همه پرسش ویرانگر روح، به جوابی روشن رسیده ام. از مخروبه های قصر درهم ریختۀ رؤیاهایم، به فوارۀ باز حوض سلطانی بهار، که سرم را می چرخاند به سمت آسمان و می بینم که :

درخت اعتراف کرد

پرنده اعتراف کرد

زمین اعتراف کرد

و بهار

تازیانه اش را روی دفترم انداخت

خسته و مایوس…

بهار دیگری بی منت تقویم، پشت دریچۀ دلم ایستاده بود که نشاطش را در من می دمید. زخم. مضرابش را حس می کردم و مدتی بعد از یاد می  بردم:

یه روز میاد می بینی عکس خورشید

تو آینـه هـای کوچیـک اتاقـه

یه روزی از جنس دل من و تو

دل مـن و تـو آینـه و چراغـه

یه روز میاد غبار پشت شیشـه

تشنـۀ بـارون بهـاری میشـه

نبض تموم ساعتــا وامیـسته

اومدنش لحظه شُماری میشـه

یه روز روشن که فقط دیدنش

طلسم چشمامونُ وا مـی کنـه

باد که میاد تمـوم شاخـه ها رو

به اسم کوچیکش صدا می کنه

یه روز میاد ساعت روی دیـوار

حبس دقیقه ها و لحظه هاشـه

دوباره آدمـا فرشتـه مـی شـن

یه روز میاد خدا هـم از خداشـه

اســم تمـوم عاشقــا قشنگـه

منُ به اسم عاشقــا صـدا کـن

یه روز روشن که میگن تو راهه

یه روزی از همین روزا دعا کن

« بهار دوس داشتنی من و تـو

رسید به ایوون و حیـاط خونـه

سفره هف سین بیـار که عیـده

گفته بودم یه روز میاد،می مونه»

بی  لذت، از سال غم انگیز آخر قرن گذشتیم، اما بهار تنها لذت تحویل سال نیست.

آغازی است برای رؤیاهای شیرین. برگ  های سبز سرآغاز سال ورق می  خورد و بهار قرن تازه فرا می رسد، اما:

رد می  شـن آدمـای بـی  تفـاوت

از رو پـــلای عابـــر پیـــاده

یه لحظه آسمونُ حس می  کنن

ببیـن چقـد دلخـوشیــا زیـاده

تو زندگی فکرای دور و نزدیک

فرصت دیـدن بهـارُ کـم کـرد

غمای بیخودی بزرگ و کشدار

زیاد شد و حوصله ها رُ کم کرد

بهـار اگـه عطــر تـو رو نیـاره

گل از گل شکوفه وا نمی شـه

مثـل پرنـده عاشــق بهاریـم

هیچکی تو دنیا مث ما نمی شه

رود اگه عاشـق نباشـه اسیـره

یه جا تو مرداب می مونه می میره

سر می زنه به سنگ و خار و خاشاک

می خواد که دریا رو بغل بگیره

تادل داری دنبال چیزی بگـرد

که زندگی از تو نکرده پنهـون

کلاف گنجشکای روی شاخـه

ردیـف کفتــرای دور ایــوون

کی از تماشای جوونـه سبـزه؟

کـی از تولـد پرنــده شــاده؟

وقتی که شاخه ها به هم می خورن

کی عاشق زمزمه های باده ؟

رد می شن آدمای بی تفاوت

پشت همین پنجره های بسته

می  خوام سکوتُ بشکنم تو کوچه

می  خوام بگم کی عاشقه کی خسته؟

============================

عبدالجبار کاکایی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>