سخن هفته
درجا!
لیوانی چای ریخته بودم و منتظر بودم خنک شود، ناگهان نگاهم به مورچهای افتاد که روی لبهی لیوان دور میزد، نظرم را به خودش جلب کرد، دقایقی به آن خیره ماندم و نکتهی جالب اینجا بود که این مورچهی زبان بسته دهها بار دایرهی کوچک لبهی لیوان را دور زد.
هر از گاهی میایستاد و دو طرفش را نگاه میکرد، یک طرفش چای جوشان و طرفی دیگر ارتفاع از هر دو میترسید به همین خاطر همان دایره را مدام دور میزد.
او قابلیتهای خود را نمیشناخت، نمیدانست ارتفاع برای او مفهومی ندارد به همین خاطر در جا میزد، مسیری طولانی و بیپایان را طی میکرد ولی همانجایی بود که بود.
یاد بیتی از شعری افتادم که میگفت، سالها ره میرویم و در مسیر، همچنان در منزل اول اسیر
ما انسانها نیز اگر قابلیتهای خود را میشناختیم و آنرا باور میکردیم هیچگاه دور خود نمیچرخیدیم، هیچگاه درجا نمیزدیم!