سخن هفته

نابینا!
===
-وقتی بچه بودم،خدا را دیدم،
فرشتگان را دیدم،

رازهای جهان های لاهوتی وناسوتی را پیش چشم تما شا کردم،
تصورم این بود که،
همه آدمیان چنین می بینند،
سر انجام پی بردم
که آنها نابینایند...
شمس تبریزی
===
منبع:چهل قانون ملت عشق/الیف شافاک/ ترجمه زهره قلی پور

آمار سایت
افراد آنلاین : 1
<==================> تعداد نوشته ها : 1336
<==================> بازدید امروز : 69
<==================> بازدید دیروز : 179
<==================> بازدید این هفته : 69
<==================> بازدید این ماه : 248
<==================> بازدید کل : 2006221
<==================>
بایگانی

حافظ…

        حافظ خوش اشتها!          

دوستی می گفت :

درسال ۶۲ طی سفری که به بوشهر داشتیم و دو سه روزی هم در شیراز بودیم.

قبل از هر چیز به زیارت بارگاه ملکوتی حافظ شتافتم پس از زیارت و اهدای فاتحه، پیرمردی که روی پله‌ها نشسته و با دیوانی که در دست داشت برای مشتاقان خواجه در قبال ۵۰ ریال فال میگرفت، نظرم را بخود جلب کرد.

صبر کردم سرش خلوت که شد اجازه خواستم در کنارش نشستم و از او خواستم اگر اشکالی ندارد از خودش و خاطراتش برایم تعریف کند.

او که کسوت دراویش و قلندران را داشت با سوز خاصی گفت :

من از نوه نتیجه های خود خواجه حافظ شیرازی هستم.

فامیلی خانوادگی ما هم حافظ است.

کار من گرفتن فال دوست داران حافظ است.

تنها حسرت من اینست که بعد از فوت من از خانواده ما کسی نیست که کار من را ادامه بدهد.

یک پسرم مهندس برق است و پسر دیگرم دبیر هنرستان های شیراز و اصلأ هیچکدام علاقه ای به این کار ندارند.

گفتم من از مریدان جد ّشما هستم.

از راه دوری آمده‌ام.

دلم میخواهد یکی از شیرین‌ترین و بیاد ماندنی‌ترین خاطراتت را برایم بازگو کنی.

گفت واللّه خاطره که زیاد دارم ولی یک روز عصر شش تا دختر دانشجوی دانشگاه پهلوی شیراز پس از زیارت مقبره حافظ پیش من آمدند و گفتند :

حاج آقا برای ما یک فال بگیر

گفتم یکی یکی نیت کنید تا بگیرم.

گفتند نه، ما قبلا نیت کردیم شما یک فال بگیرید برای همه.

من پیش خودم گفتم شاید پول کافی ندارند گفتم :

آخر نمیشود، اگر پول هم ندهید من برای هر کدام شما یک فال میگیرم.

آنها قدری پچ پچ کردند باز اصرار کردند که نه شما فقط یک فال به نیت همه ما بگیرید ممنون میشویم.

من بناچار قبول کردم و شروع کردم بخواندن این غزل.

وقتی بیت هفتم را خواندم صدای خنده آنها فضای حافظیه را پرکرد، وقتی علت خنده را از آنها سؤال کردم یکی از دخترها گفت :

حاج آقا راستش را بخواهی ما با هم قرار گذاشتیم که بدانیم اگر حافظ الآن زنده بود با کدام یک از ما ازدواج میکرد.؟!!!

وقتی این بیت غزل را خواندی خوشحال شدیم که حافظ نه تنها خوش مشرب، بلکه ماشاالله خوش اشتها هم هست که خواهان هر شش نفر ما بود.

آنها بجای ۵۰ ریال بمن ۵۰۰ ریال دادند و با شوخی و خنده از حافظیه دور شدند.!!!

ولی بیت هفتم چنین بود :

شهری است پر کرشمه و حوران ز شش جهت

چیزی‌ در بساط ندارم ورنه خریدار هر ششم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>