سخن هفته

نابینا!
===
-وقتی بچه بودم،خدا را دیدم،
فرشتگان را دیدم،

رازهای جهان های لاهوتی وناسوتی را پیش چشم تما شا کردم،
تصورم این بود که،
همه آدمیان چنین می بینند،
سر انجام پی بردم
که آنها نابینایند...
شمس تبریزی
===
منبع:چهل قانون ملت عشق/الیف شافاک/ ترجمه زهره قلی پور

آمار سایت
افراد آنلاین : 2
<==================> تعداد نوشته ها : 1336
<==================> بازدید امروز : 40
<==================> بازدید دیروز : 179
<==================> بازدید این هفته : 40
<==================> بازدید این ماه : 219
<==================> بازدید کل : 2006192
<==================>
بایگانی

آن…

            دعوت           

به پایان آمد این دفتر،حکایت همچنان باقی است.

ظاهراخاطرات جنگ آقا رحمان به پایان آمد،اما باصحبت

تلفنی که با هم داشتیم،مقرر شد برای تکمیل این خاطرات

از همه رزمندگان اسمرودی دفاع مقدس تقاضا کنیم تا هریک

مختصر ومفید،بحشی از خاطرات جنگ خود را درقاب نوشته،فایل صوتی و…(حتی یک خاطره)

از طریق سایت،واتساپ،تلگرام و… در اختیارآقای ستاری یا من بگذارند

نا در تکمیل مجموعه مورد استفاده قرار گیرد.

برای نوشتن وبیان خاطرات هیچ وسواس،نگرانی در نوشتن یا بیان شفاهی

نداشته باشید،چرا که همه خاطرات با سبک نوشتاری یکسان

توسط آقا رحمان باز آفرینی مجدد خواهد شد.

از همه رزمندگان عزیز اسمرودی درخواست می کنم

در این امر آقای ستاری را یاری بفرمایند.

من هم به زودی بسم الله خواهم گفت.

            آن سالها               

خاطرات رزمنده بسیجی

             رحمان ستاری اسمرود                         

از دوران دفاع مقدس

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::>

اشاره:شنیدن وخواندن خاطره از گذشته،برای همگان لذت بحش وشیرین است

بخصوص خاطرات جبهه وجنگ؛آن هم از زبان وقلم کسانی که خوددر میان آتش

وخون،شاهدحماسه وایثار جوانان این مرز ویوم بوده ویا خود حماسه آفرین لحظات

خوش وناخوش ۸سال دفاع مقدس بوده اند.

در میان خیل عظیم حماسه آفرینان دفاع مقدس،حضور نوجوانان،جوانان

میان سالها وحتی پیر مردان اسمرودی،حضوری پر رنگ وافتخار آمیز بود.

یکی از ده ها رزمنده بسیجی،ارتشی وسپاهی اسمرودی حاضر در دوران دفاع مقدس

حاج رحمان ستاری اسمرود است؛رزمنده نوجوانی که در اوجِ شور ِنوجوانی

بساط درس ومشق را در مدرسه ای به وسعت جبهه وجنگ پهن کرد و

عاشقانه ومردانه،بارهادر جبهه حاضر شد ،تا اینک در قامت یک دبیر باسواد

بازنشسته،خاطراتش را از آن دورا ن پر شور وحماسه،برای آن نسل طلایی

وجوانان و نوجوانانی که جنگ را ندیده اند، باز گوید.

نوشته های آقا رحمان،همچون صحبتهای شیرینش،دلنشین وخواندنی است

صداقت،بی تکلفی وخوشمزگی دلچسب گفتارآقا رحمان در نوشته هایش

نیز ساری وجاری است، و لذت این ویژگی ستودنی را مخاطبان آثار قلمی

حاج رحمان،باخواندن نوشته هایش نیر مزه مزه می کنند.

با این پیش در آمد،باهم خاطرات جبهه وجنگ این رزمنده بسیجی

دوران دفاع مقدس راکه ان شاءالله از این پس سلسله وار چاپ

خواهد شد، خواهیم  خواند.

اشاره به این نکته ضروری است که به دلیل تعجیل در نوشتن

و مشکلات تایپ،از طرف دیگر، وفرصت کم  بنده برای باز بینی وویراستاری

مجدد متن،ممکن است شما مخاطب عزیزدر برخی موارد

شاهد اغلاط چاپی ویا اشکالات محدود در شیوه نگارش باشید

که من پیشاپیش از طرف حاج رحمان وخودم،از همه شما بررگواران

پوزش می خواهم.

با سپاس از آقا رحمان وآرزوی سلامتی وتوفیق برای ایشان

باهم خاطرات را مرور می کنیم.

توضیح اینکه برای خلوتی محیط سایت ودسترسی آسان

به بخشهای جدید خاطرات،از این پس با چاپ هر بخش

بخشهای پیشین حذف حواهد شد.

——————————————————————————-

(۴۵)راضی وناراضی!

دراین ایام بود مرحوم احسان اللهیاری را دیدیم وهمچنین محمود اسدی را  یک روز تمام گشت وگذار در دشت عباس باهم بودیم به تانکهای منهدم شده در عملیات فتح المبین می رسیدیم کنار تانک عکس می گرفتیم حضور مرحوم احسان در کنارما موجب انبساط خاطر گشته بود یادم میاد علاالدین اصرار داشت دردرون تانک پشت رول بشیند عکسش را بگیریم آمد که به یک خیز بلند ازدور به بالای تانک بپرد به پشت بر زمین سرنگون شد ما گفتیم مرد. الحمدلله به خیر گذشت بلند شد اینبار با احتیاط خود را بالا کشید مرحوم احسان از او عکس گرفت پایین که آمد یک دستش متوالیا برپس کله می رفت واش. واش. ددیم کللم سیندی.

خنده ملیح محمود تمامی ندارد خخخخخخ کللسی سینمیشدی خخخخخخخ تا اینکه روزها چرخید و هفدهم اسفند شد پانزده روز تمدید مهلت تمام نه صیقت راضی به ترخیص است ونه صفی الله وعلاالدین راضی به تمدید  اصرار دارند عید نوروز خانه باشند از آن طرف خود را به امتحانات خرداد آماده کنند مشورت من با صیقت آغاز می شود گفت اولا خودت تصمیم بگیر دوما مادرت آمدنی تورا بسیار سفارش کرد اینها بروند تو نروی به مادرت سخت خواهد گذشت لذا خودت می دانی که تحت احساس وعاطفه نارفیقی من آغاز شد جهت ترخیص به تعاونی رفتیم بسیار اصرار کردم باهم برویم بعد امتحانات خرداد دوباره اعزام شویم نپذیرفت برگ ترخیص را گرفتم موقع ظهر با محمود که پنج نفر هستیم آخرین ناهار را باهم خوردیم.

(۴۶)جبهه هم آخرش خوش است!

روحیه ها سرجایش هست مزاح ومتلک براه اصلا فکر نمی کنیم آخرین لحظات با صیقت هستیم کودک درونمان بیدار شده نماز انفرادی به نیمه نرسیده از خنده شانه ها می لرزد چهره سرخ می شود ونماز قطع می گردد نه یک بار نه دوبار به نماز می ایستیم لرزش شانه از خنده آغاز می شد صیقت خیلی جدی به نماز ایستاد جز تبسم عادی مشغول نماز شد در رکوع دوم بود صفی الله از پشت لگدی حواله کرد با جابجایی مختصر نماز را ادامه داد خیلی عادی به اتمام رساند صفی الله به تصور عادی شدن اوضاع چند قدم جلوتر مشغول نماز شد به رکوع نزدیک شده بود صیقت برخاست با اشاره چشم ودست به من صفی الله که به رکوع رفت فقط یک ثانیه رکوع را دیدم پنج شش متر جلوتر نقش بر زمین شد شدت لگد اینقدر بود بلاخره نماز را تمام کردیم .

من به لحاظ صغر سنی با هیچکدام شوخی نمی کردم کلامی باشد یا فیزیکی ابدا واین احترامات همچنان باقی است در نشستن ماشین در تقدم ورود به مکانی همچنان پایداراست کارمن فقط خندیدن از اندرون دل بود لیشتر از همه نیز نماز من شکسته شد واقعیت را می گویم شاهدان هم زنده اند نماز صیقت نشکست فقط تبسم عادی به چهره می نشست صیقت مارا تا انتهای جاده در مرخصی همراهی کرد این من بودم نارفیقی کردم از نیمه راه برگشتم وتنها گذاشتم.باز او بود تا کناره های جاده همراهمان شد
چهت شادی ارواح طیبه شهدا جنگ تحمیلی شادی شهدای اسمرود الخاصه شهید صیقت حمد و سوره با صلوات هدیه کنیم اللهم صل علی محمد وال محمد از اینکه تحملم کردید همراهی نمودید ونسبت به این حقیر زبان تحسین گشودید سپاسگزارم.

حکایت،ناتمام.این حکایت با حضور وخاطره شما تمام خواهد شد.

 

 

        حکایت وصل وفصل           

 

با سلام بر آقا رحمان عزیز که قلم توانایشان دلنشین است و روح افزا. گاهی از جدایی ها شکایت می کند و دل را آشفته می کند و دلتنگی ها را دامن می زند و گاهی از دلبستگی ها و دوستی ها حکایت می کند که کام را شیرین می کند و شادی ها را رقم می زند و گاهی نیز از شیطنت های نوجوانی و شوخی های صمیمانه ( پاره آجر و بازی مسافر) سخن می راند که دل را جلا می دهد و خنده جانانه را بر لب می نشاند و انرژی را افزون می کند.

براستی با اضطراب جدایی ایشان با همرزمان (از علاءالدین در مسیر  تا صیقت در جبهه) اضطراب هستی به انسان دست می دهد و با دیدار اتفاقی دوستان در عالم غربت (محمود و مرحوم ا حسان) شادی و شور می آفریند.
خدا قوت دلاور.

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::دکتر فرامرز سهرابی

=====================================>ادامه دارد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>