سخن هفته

نابینا!
===
-وقتی بچه بودم،خدا را دیدم،
فرشتگان را دیدم،

رازهای جهان های لاهوتی وناسوتی را پیش چشم تما شا کردم،
تصورم این بود که،
همه آدمیان چنین می بینند،
سر انجام پی بردم
که آنها نابینایند...
شمس تبریزی
===
منبع:چهل قانون ملت عشق/الیف شافاک/ ترجمه زهره قلی پور

آمار سایت
افراد آنلاین : 2
<==================> تعداد نوشته ها : 1336
<==================> بازدید امروز : 41
<==================> بازدید دیروز : 179
<==================> بازدید این هفته : 41
<==================> بازدید این ماه : 220
<==================> بازدید کل : 2006193
<==================>
بایگانی

به رنگ…

 

به رنگ پاییز


سفرنامه رحمان ستاری

 ۱-  دیروز خستگی راه وکار در غلامعلی قیاسی وابیاری خستگی مفرطی عارض شده بود غروب به منزل رسیدم  یک دوش حمام تا قسمتی رفع خستگی کرد نماز خواندم به هر جان کندنی گاندو را دیدم به تهران زنگ زدم صبح برای نماز بیدارم کنند بعد افتادم اکنون صبح است بعداز نماز سرحال هستم.

۲-بعداز ابیاری برای فاتحه به قبیر صاندیق رفتم پرچم شهید صیقت را تعویض کردم  مثلا با پرچم مقبره شهید عکس سلفی گرفتم چندان بلد نبودم بلاخره نصف و نیمه عکس گرفتم به منزل عمو رفتم چون هردو واکسن زده بودیم ماچ و بوسه ابدار براه بود  اقای دکتر سهرابی تماس تلفنی داشتند درباره پرچم برای شهید صحبت شد قرارشد با وانت به اسمری هم سفر شویم زمان فعلا معلوم نیست.

 

 ۳- امروز توفیق  یار شد به اتفاق اقای دکتر سهرابی سفری به دیار داشته باشیم این جاده را همیشه تنها می رفتم از تکرار خسته بودم لیکن همراه شدن با اقای دکتر واقعا لذت بخش شد با هماهنگی قبلی ساعت ۴ بعداز ظهر با وانت حرکت کردیم برای اینکه بیشتر از حضورشان استفاده کنم بسیار کند می رفتم به ویژه بخش خاکی جاده هم خاک بلند نشود هم لذت جاده بیشتر بر دل رسوب کند یک راست سر مزار شهید رفتیم پرچم دیگری بران نصب کردیم کمی در مزار گشتیم برای استراحت و پذیرایی خودمانی به اقبلاق برگشتیم چای هیزمی ومیوه کنار هم ضمن صحبت جای دوستان خالی صرف شد حیف زود عروب شد راه رفته را برگشتیم صحبت تازه به مسایل روز رسیده بود که رسیدیم ونا تمام ماند.

۴-ظهرگذشته بود خورشید قوس نزول گرفته بود اقای دکترزنگ زدند قرارحرکت به سمت دیار ساعت چهار تعیین شد ساعت چهار وانت را زین کرده حرکت نمودیم نسیم عصر گاهی هیمنه گرمارا شکسته به سر و رو نوازش میکرد ارام ارام خیابان اصلی را پشت سر گذاشتیم  اما یک صدای تق ممتد شبیه ناقوس ازقسمت باری برخاست  ناچار کنارزده نگه داشتم هرچه پشت ماشین را بررسی کردم چیزی قابل توجه که چنین صدای ناهنجار بلند کند نیافتم نشستیم وحرکت کردیم اما این صدا باقدری خفیفتر همچنان مارا مشایعت می کند اما بی توجه وحمل بر شل شدن پیچ اتاق یا وسایل داخل صندوق به مسیر ادامه می دهیم.

۵-طبیعت رنگ و روی پاییزی زودرس گرفته با صدای باد نوحه سرایی سر می دهد دکتر سعی می کند با تعریف سرگدشت برسکوت فایق اید به جاده خاکی ارسین چایی رسیدیم خیلی ارام طربالایی را پشت سر می گذاریم اما این صدای تق تق ناقوسی همچنان هست چشم انداز طبیعت خشک و بی روح قشه های قدیمی را هم نبش قبر می کند وبازتاب می دهد  جاده مخصوص دیا را سرازیر می شویم جاده ای که علاوه برخاکی بودن با پیچ تابش در قعر دشت دراز به دراز جدایی ها را بازگو می کند خلاصه به قبیر صاندیق رسیدیم و پرچمی دیگر به مقبر شهید صیقت نصب کردیم هردو پرچم تن بر باد می سپارد جنبش غرور و غیرت اعاز می کنند  افسوس می خوریم در هرمناسبتی اینجا نیستیم پرچمی جدید نصب کنیم ایام حزن  ایام شادی پرچم مناسب حال باشد .

۶-با کمی چرخ در قبرستان وگرفتن عکس به اقبلاق برگشتیم میو ه چای هیزمی  برای تغییر ذایقه در نشیمنگاه می چینیم خورشید از فراز شیلش فرو رفته کم کم برای حرکت اماده شدیم اما این صدای غیر معمول ماشین سوهان اعصابم شده است اسفالت سربالایی ارسین چایی را پشت سر گذاشته بودیم این با این صدا چنان برخاست  دنده ماشین از جا پرید به زحمت به دنده دو کشیدم وتا خود خلخال از ترسم عوض نکردم با دکتر گفتم اگر نگه داریم ممکن است حرکت نکند حالا که راه می رود بریم توکل به خدا یک راست امدیم منزل هرچه با دکتر چراغ انداختیم چیزی متوجه نشدیم دکتر را بدرقه کرده امدم چند عکس و نوشته مختصر نماز و شام را به هم پیوند زده خوابیدم  باصدای تلفن از تهران برای نماز بلند شدم دکتر چهار جلد کتاب که تالیف خودش هست با چند تقویم هدیه داد، تورق زدم  هشت و نیم ترساک و لرزان وانت را برداشته با هماهنگی اقای محمدی راهی تعمیر گاه شدم یک راست روی چاله سرویس رفتم مکانیک معاینه کرد و گفت هم گیربکس و هم دیفر مرخص هست باید سفارش بدهیم از اردبیل بفرستند گفتم  یا علی  سفارش دهید لذا شمارا حساب از اردبیل گرفته پول واریز کردیم منتظر ماندیم.

۷-اخرین روز در خلخال  بعداز نماز صبح ساعت پنج ونیم جهت ابیاری راهی غلامعلی قیاسی شدم  چون کار زمانبر بود به اقای دکتر سهرابی علی رغم میلم زنگ نزدم  طی مسیر در اول صبح به ویژه درجاده مخصوص ولایت بسیار دلنشین است هوا روشن است ولی هنوز افتاب رنگ نقره ای خود را بر پهنای طبیعت پهن نکرده بود به یاد ان روزهایی که سوار بر الاغ یا قاطر بسوی مزارع گندم می رفتیم چطور کوزه ها را از همین اقبلاق پر می کردیم داخل خورجین جا می دادیم سواره وپیاده داس بردوش در درازنای جاده قطار می شد حسابی خاطرم به چهل سال گذشته دنده عقب گرفته بود خیال بازگشت نداشت چنا در گذشته دور دوربین نگاه را زون کرده بودم تمام خاطرات ریز ودرشت همچون پرده سینما از مقابلم رژه می رفتند  بعضی حین طی مسافت سوارا بلله کره مامانی یا همان یاقلی دورمنج می خوردند  یا بلله کره فرقی نمی کردسواره یا پیاده این اتفاق بیشتر برای سواره ها بود یا هم صحبتی بیچین چیها بعضی مواقع دوست داشتیم این حاده مستقیم به درازی روز باشد ما سواره صحبت کنان طی طریق می کردیم خرگوشی هراسان از خواب پریده حیران وبی حرکت حواسم را به طرفه العین از چهل سال گذشته به حال می کشاند

بعد از ابیاری چند باره از باغ تا سال اینده خداحافطی می کنم اما قول می دهم اخویها خواهند اما شمارا یک بار دیگر ابیاری خواهند کرد به ده سرازیر شدم  درب مسجد باز چند نفر مشغول کار بنایی هستند کف اشپز خانه را کندند برای قیر گونی اماده می کنند از فرصت استفاده کرده وارد مسجد می شوم با حاضرین چاق سلامتز کر ده دورکعت نماز مستحبی بجا اوردم  سپس طبق عادت همیشگز به سمت عکس شهدا رفتم نگاهشان مهربانانه هست به فراسوز این دنیا در دل امید می کارند  شجره نامه تنها سید اسمرود جلب توجه می کند می گفتند خیلی وقت هست مرحوم اقای فرج عظیمی از انساب شناسان گرفته اورده نسل چهاردهم اشتباه نکنم به امام حسین ع مز رسد   مرحوم  میر خیبر پدر این خانواده در شمال مدفون هست وزیارتگاه اهالی کپورچال ونواحز انجاست که به تهران امدنی رفتم پیدا کردم  مزار سبز رنگ قریبانه ای دارد.


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>