سخن هفته

نابینا!
===
-وقتی بچه بودم،خدا را دیدم،
فرشتگان را دیدم،

رازهای جهان های لاهوتی وناسوتی را پیش چشم تما شا کردم،
تصورم این بود که،
همه آدمیان چنین می بینند،
سر انجام پی بردم
که آنها نابینایند...
شمس تبریزی
===
منبع:چهل قانون ملت عشق/الیف شافاک/ ترجمه زهره قلی پور

آمار سایت
افراد آنلاین : 2
<==================> تعداد نوشته ها : 1336
<==================> بازدید امروز : 68
<==================> بازدید دیروز : 179
<==================> بازدید این هفته : 68
<==================> بازدید این ماه : 247
<==================> بازدید کل : 2006220
<==================>
بایگانی

مگر…

مگر عباس نبود؟

……………………………………………………………..

رحمان ستاری

السلام علیک یا ابا عبدالله
خدامی داند این شبها بر ام البنین چگونه می گذرد. راوی می گوید نعمان بشیر اسرا را ازشام به مدینه مشایعت می کرد،جلوتر از کاروان به مدینه رسید.دور اورا احاطه کردند، یکی از عموی خود می پرسید، یکی از دایی و یکی از برادر خود.
یک وقت چشم نعمان به ام البنین افتاد که درحال نزدیک شدن است .رنگ چهره نعمان تغییر می کند که چه جوابی به این خانم بدهد. ام البنین نپرسیده نعمان می گوید یکی دونفر ازفرزندانت کشته شدند؛ سپس ساکت می ماند.
ام البنین می گوید دلم خون شد، چرا حرف نمی زنی ؟نعمان می گوید خانم؛ گفتم که یکی دونفر ازفرزندان شما هم…
ام البنین نگذاشت سخنش کامل شودو گفت:
اولادی وماتحت الخضرا فدا للحسین
از حسین برایم بگو .تا می گوید حسین شهید شد، می گوید مگر عباس من کنارش نبود؟ من ایشان را به عباس سپرده بودم تا کسی جرات نزدیک شدن  حسین رانداشته باشد.
راوی می گویدام البنین هرروز می امد در مدینه، سر راه کربلا می نشست،  نوحه می گفت و اشک می ریخت.  می گفت عباسم؛ پسر بالا بلندمن
می گویند هردو دستت را از تنت جدا کردند. شیر پسرم ؛همینطوری شده توانستند به حسینم نزدیک شوند.
وصل الله علیک یا ابا عبدالله

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>