یک حادثه!
================================
رحمان ستاری
عزیزان تصاویر جدید از جاده اسمرود غلامعلی قیاسی بیشتر خواستم دلتان اب بیاندازم در ایام کرونازده کرونا در فضای ازاد طبیعت هستم به خلخال که رسیدم ممنوعیت جاده ای شروع شد البته توفیق الهی بود غریب سه هفته بود غلامعلی قیاسی تشنه مانده بود وقتی داخلش شدم گوئ همه درختان جوان به صف شده بودند تانوبت سقاییشان برسد بی اندازه تشنه بودند سیرمونی درکار نبود کنار هر کدام شیلنگ بدست که می نشستم تعظیم درختان را احسای می کردم تک تک شان حکم فرزند پیدا کرده اند واین احساس لذت ابیاری را دوچندان می کند.
طبیعت کاملا پیرو فرتوت ورم کرده یله گشته با این همه چشم نوازی فصلی مخصوص خود رادارد درختان گریز از هم طبیعت گویی به پیشواز برخاستند سبزه زارهای نقطه ای نوید چشمه اب می دهد رنگ پریدگی دشتها کوهها دامنه هایش گذر ایام را به نسیم نجوا می کند تا رهگذران را بی پند نگذارد روزها و سالها وقرنها برمن گذشته مکرر جوان و پیر و سالخورده شده ام نسلها امده اند و رفته اند و نسل تو هم امده اید روزی می روید.
درمسیر اسمرود حادثه ساده در عین حال ترسناکی مواجه شدم معطلتان نگذرام برم سر اصل مطلب سربالابی ارسین را که پشت سر گذاشتم با قبرستان سوخته سیاهی مواجه شدم از ترس ابتدا خواستم دور بزنم برگردم سوختگی فقط حیطه قبرستان بود وبه زمیمهای زراعی هم اصلا سرایت نکرده بود با خودم گفتم الحمدلله وسط روز است وگر صبح علی الطلوع یا گر و میش غروب بود درجا قلبم می ایستاد.












===================================
سلام حاج رحمان
خوب صفا می کنی وکرونا را سر کار میگذاری!
ما هر وقت هوس کردیم، راه ها بسته بود.ان شا الله خوش باشید.
قبرستان و امام زاده ارسین به جای اینکه برای ما مرکز پناه و امید در روزهای سخت و بحرانی باشد،موجب ترس و لرز ما بود!
هر وقت زمستان و پاییز و…قصد سفر به اسمرود داشتیم،فکر گذر از کنار امام زاده وقبرستان ارسین،آزارمان می داد!
من چند بار هنگام غروب مسیرم به تنهایی از آنجا بود و سعی می کردم مسیرم را عوض کنم ، تا از نزدیک آنجا _گذر نکنم!
حتی یک بار از ارسین چایی مسیر نیخر را انتخاب کردم و آنقدر طولانی شد که در نیخر اصرار کردند غروب است، شب بمان و صبح برو،گردن گیر شدم ونیخر را که رد کردم، در مرز ایزناب
هوا تاریک شد و با ترسی مضاعف، شب اسمرود رسیدم و کم مانده بود از ترس سکته کنم!
الان ماشین این ترس را کم می کند، چون امام زاده و مرده ها جرات نزدیک شدن به آهن آلات و فولاد را ندارند!
یک بار زمستان طوفانی هوس رفتن به اسمرود کردیم وبا شهید صیقت، عباد الله محمد( فردین )،مرحوم سلیمان،دکتر صفی الله، علاءالدین ،پسر خاله سورانی مرحوم آقا سلیمان،آقا مظفر و… راه افتادیم ودرست نزدیک ارسین چنان طوفان وکولاکی شد که امکان حرکت نداشتیم و مجبور شدیم به امام زاده پناه ببریم و اندکی طوفان فرو کش کرد ورسبدیم کوردیر وباز طوفان برف شروع شد و حتی جهت حرکت را نمی توانستیم تشخیص دهیم و سرگردان مانده بودیم وشانسی مسیری را گرفتیم واز دوشان قالاسی سر در آوردیم وبا مصیبت رسیدیم اسمرود واز مرگ حتمی نجات یافتیم.
چون پیشنهاد سفر ومسولیت گروه با من بود.، خیلی از عواقب کار می ترسیدم که به خیر گذشت.
الان هم آن روز را وقتی تصور می کنم ، وحشت
می کنم.
خداوند به امام زاده ارسین جزای خیر دهد که به داد ما رسید