…در حدیث دیگران
…………………………………………………………………………………………………………………..
چه کسانی باید شرم کنند؟!
تمایل داشتن به یک زندگی «شرافتمندانه» و عقیده به ضرورت حفظ «یک زندگی آبرومندانه» در فرهنگ خاورمیانه ای پایه درک مردم از عدالت است… برای حفظ یک زندگی آبرومندانه، یک خانواده ناچار است توانایی های فرهنگی و مادی معینی داشته باشد… برای سرپرست یک خانواده نه تنها شکست در تامین مایحتاج خانواده بقای خانواده اش را به مخاطره می اندازد بلکه به مثابه ضربه ای به حیثیت و احترام او نیز محسوب میشود.
مردمی که دریک گزارش تلویزیونی در صف مرغ دولتی با دیدن دوربین تلویزیون شرمگین و از ترس آبرو، رویشان را به دیوار بر می گردانند همان هایی هستند که در ۳۵ سال پیش در صف های مشابه رو به همین دوربین ها لبخند می زدند و علامت پیروزی نشان می دادند. این ها همان مردم اند اما خیلی چیزها دیگر همان نیست که بود یا قرار بود باشد.
افتخار نکردن به صف های مرغ از سوی مدیران کافی نیست، باید سر به همین دیوارها بکوبند و بگریند، پیش و بیش از همه هم بر حال خودشان، که چه بودند و از چه می گفتند و حال چه می کنند و چه می خواهند !
چرا مردم در صف های طولانی دهه شصت لبخند می زدند و مصاحبه می کردند اما امروز مغموم و فسرده و نگران از دیده شدن توسط دیگران هستند؟!
این پرسشی ساده است که هر چند شاید پاسخی پیچیده و دردناک داشته باشد اما در ذات خود به اندازه کافی روشن و قابل درک است: آنچه مردم را در این سال ها می آزارد نفس کمبودها نیست بلکه تبعیض ها و اجبار به شرکت در مسابقه ای است (با نتیجه ای معلوم) که ماهیتش را رقابتی نابرابر شکل داده است. روحیه ای است که از سه دهه پیش به این سو یعنی درست از فردای جنگ، «داشتن» بیشتر را جایگزین فرهنگ «بودن» کرد و گردانندکان جامعه را نیز علمدار خود!، جمع گرایی و تعاون و عطوفت را که ریشه ای دراز در فرهنگ ما داشت به نفع چیزی که برخی فیلسوفان سیاسی از آن به عنوان « فردگرایی و جامعه بازاری ملکی» *یاد کرده اند روز به روز ضعیف تر کرد.
بخش قابل توجهی از مردم در آن زمان ذره هایی جدا از هم نبودند. هم شهروندان و هم گردانندگان جامعه و سیاستمداران در وحدتی مثال زدنی یگانه شده بودند. قیمت ارز و طلا در دل اغلب مردمان آن روز چنین لرزه نمی افکند و ترس و به خصوص طمع چنین در رفتارها جاری نبود. اما حتی دلیل این آرامش را نیز باید در جهت دهی های اقتصادی حاکم در آن زمان سراغ گرفت که هنوز پروای «مستضعفان» را داشت و سبک زندگی گردانندگان جامعه نیز همنوایی عمیق مردم را بر می انگیخت.
کاش دیواری هم بود که مدیران اقتصادی همه این سال ها به خصوص آنان که دوران مسوولیت بیشتری را هم سپری کرده اند در مواجهه با دوربین ها دستکم گاهی چهره هایشان را به سوی آن بر می گرداندند. کاش!.
* مک فرسون- فیسلوف کانادایم
آصف بیات- جامعه شناس
…………………………………………………………………………………………………………………..
در میشیم؟!
در سالهایی که نان قوت لایموتمان بود، همین که خُم گندم از حد معمول خود پایینتر میرفت، مادرم به وحشت میافتاد و بر رویمان تشر میزد که کمتر بخوریم! بعد با چهرهای اندوهناک میگفت؛ امسال از سال در نمیشیم! منظورش این بود که سال را به پایان نمیرسانیم و از گرسنگی هلاک میشویم. سال هم البته با گندم درو یعنی اول تابستان آغاز میشد و در اواخر بهار به پایان میرسید!در این دوران شاید کسی به فرزندان خود نگوید از سال در نمیشیم، اما نگرانی از رشد هولناک قیمتها در کنار درآمدهای ناچیز، بسیاری از خانوادهها را به هول و ولا انداخته است.مردی در صنف نانوایی میگفت: “این پول لامصب برکتش را کاملاً از دست داده، اما به دست آوردنش هم خیلی سخت شده است! با یک میلیون تومن چند قلم جنس بیشتر نمیشود خرید، اما پیدا کردن همین یک میلیون تومن هم طاقت فرساست!مسئولان کشور قسم جلاله میخورند که از وضعیت معیشتی مردم با خبرند. شاید هم با خبر باشند، اما با خبر بودنشان مثل خبردار بودن مثلاً یک روس از اسارت دختران نیجریهای توسط اعضای بوکوحرام است! یعنی فقط چیزی را شنیدهاند، اما درد و رنج ناشی از آن را مطلقاً حس نمیکنند!
درماندگی در ادارۀ روزمرۀ زندگی و ترس از آینده بسیاری از ایرانیان را سرشار از خشم و غضب کرده است. حوصلۀ شنیدن هیچ حرفی را ندارند و به هیچ حرفی هم اعتماد نمیکنند. فقط دشنام میگویند و نفرین میکنند. برخی صریحاً مرگ را به این زندگی ترجیح میدهند و تهدیدهای خشونتبار میکنند. عواقب این شرایط کاملاً هویداست. هویداتر از شتر بر نردبان! بحث در بارۀ آنها هم بر هیچ مسئولی تلنگری وارد نمیکند. آنها در فضای ذهنی و دنیای مخصوص به خود سیر میکنند و به جای ریشهیابی و تحلیل منطقی اوضاع خود را درگیر پارهای معلولها و مسائل حاشیهای و جنگ قدرت کردهاند!بعد از تعطیلات نوروز، قصابیها و میوه فروشیهای اطراف محلۀ ما بسته شدهاند. علت دقیقش را نمیدانم، اما کمیاب شدن مرغ و گران شدن گوشت و کم مشتری شدن میوه و نوع دخالت تعزیراتیها نباید در این ماجرا بیاثر باشد.با تعطیلی هر کسب و کارِ خُردی، طبعاً عدهای بیکار و زندگی برایشان بیش از پیش دشوار میشود.دیروز در فروشگاه افق کورشِ محله، حتی بال مرغ هم پیدا نمیشد. یک کیلو گوشتِ سر دست با استخوان بیش از ۲۰۵ هزارتومان فروحته میشد و میوهها هم عمدتاً پژمرده و پلاسیده بودند.
با این اوضاع بعید میدانم از سال در بشیم!
…………………………………………………………………………………………………………………………..
منبع:کانال تلگرامی احمد زید آبادی