نقطه
==
یک نقطه بیش فرق رحیم ورجیم نیست
از نقطه بترس که شیطانی ات کنند
==
فاضل نظری
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
گفتن و راضی کردن پدران با توجه به اینکه در فصل برداشت محصول که به نیروی کار بیشری نیاز است، بسیار دشوار بود. از استدلال های کودکانه گرفته تا دلایل سقراطی و ارسطویی و افلاطونی تا دلایل عاطفی (مربوط به دیدار برادرم)، برای حاج آقا چیدم که عزم سفر و کار در تهران دارم. حاج آقا که مرا مصمم دید و منصرف کردن من را دشوار، علی رغم اینکه معمولا انضباط تربیتی خاضی داشت، خیلی آرام و محبت آمیز فرمودند: عزیزم، تو رفتی تهران مگر چقدر حقوق به تو می دهند؟ حقوق ماهانه ات هر چقدر باشد من امسال بیشترش را به تو میدهم، نرو!!!
از من اصرار و از ایشان انکار! من واقعا گیر داده بودم که میخواهم بروم تهران کار کنم!. در همان زمان، آقایان “دلاور قلی پور” و “عالم آزمون” دو جوان رشید اسمرودی از تهران برای مرخصی به اسمرود آمده بودند و قرار بود به تهران برگردند. من با آنها (که در تهران ولی شرکت دیگری کار میکردند)، وارد مذاکره کاملا سری و مخفیانه! شدم و گفتم من هم در بازگشت به تهران با شما همسفر خواهم شد و چون آدرس دقیق شرکت هود (جایی که برادرم و آقای ولی الله آذرگشب آنجا کار میکردند) را نمی دانستم، درخواست کردم و گفتم که مرا هم به برادرم در تهران برسانید.
تا آنجا که به یاد دارم، روزی که قرار بود در یکی از علفزارهای منطقه کوهستانی یعنی داغ “کالاه میانده” کار درو را شروع کنم. وسایل کار درو، از جمله داس، دستکش، انبان (داغارچیق) را برداشتم و خدا حافظی را بلند کردم تا نشان دهم که راهی کالاه می شوم. تمام وسایل کار آن روز را در داخل قلعه (قالاخ) که بالای خانه مان بود، گذاشتم و با سرعت نور بجای مسیر اصلی میانده (داغ یولی) ، از راه روستای نیاخرم راهی سفر تهران شدم.
قرارمان با آن دو جوان رعنای اسمرودی این بود که مفاد مذاکرات و تصمیمات محرمانه را با هیچکس مطرح نکنند! تا من در خلخال و محل گاراژ مسافربری به آنها بپیوندم. آنها هم به عهد خود وفا کردند و همان شد که من میخواستم. من فقط برای اینکه خانواده نگران من نباشند، در خلخال (دقیقا یادم نیست) به یک اسمرودی یا یکی از مغازه های طرف حساب حاج آقا سپردم که به حاج آقا اطلاع دهند که من با آقایان دلاور و عالم رفتم تهران، وسایل درو را هم در قالاخ گذاشته ام!!! نگران نباشید!
ما سه نفره با اتوبوس راهی تهران شدیم، در مسیر تهران، احساس این را هم داشتم که حالا دیگر سری در سرها در آورده ام و الان به عنوان یک جوان قاطی آدمها و جوانان دیگر اسمرودی- تهرانچی شده ام. فقط نگرانی و دغدغه اصلی من این بود که چگونه پیش برادرم بروم و اگر دوستان همسفر از من جدا شوند راه را در شهر تهران گم کنم.
وقتی وارد تهران شدیم آن دو بزرگوار از دور، فقط نرده های شرکت هود را که نرسیده به شهرک اکباتان و قبل از میدان آزادی بود، در اتوبوس به من نشان دادند و به راننده گفتند که مرا پیاده کند (آنها ادامه مسیر دادند). من از اتوبوس پیاده شدم و تنها در اقیانوس شهر تهران و انبوهی از ساختمانهای بلند و ماشین های رنگارنگ رها شدم.
فقط حواسم بود که نرده های شرکت را پیدا کنم. در کنار نرده ها، خسته، نا آشنا و حیران و هراسان این ور و آن ور میرفتم تا دروازه ورودی را پیدا کنم (صحرای بسیار وسیعی بود که مربوط به صنایع نظامی بود). عصر آفتابی بود، نه تلفنی بود و نه موبایلی و نه ویزی و نه GPS…یواش یواش داشتم نگران می شدم که شاید نتوانم برادرم را پیدا کنم، اگر هم آدرس درست باشد شاید رفته باشند شهر برای گشت و گذار و…
در همان وضعیت حیرانی( می گویند: الله کور قوشبن یوواسین الینن قویار)، یکدفعه و کاملا ناباورانه دیدم برادرم در داخل محوطه، ولی خیلی درودست، دارد قدم می زند، از سر شادی و شوق و با تمام نیرو و انرژی فریاد زدم ( بی شباهت به داد زدن ها در روستای اسمرود نبود!): عطا، عطا ( آنوقت قاغا هم میگفتم که این اصطلاحات ناب جز تخصص آقا رحمان است). برادرم با تعجب هی اطراف را نگاه میکرد و شایدهرگز انتظار نداشت که من باشم. با ایما و اشاره و تکان دادن دست من از دور، ایشان به طرف نرده ها آمد و با آشفتگی و تعجب پرسید:
فرامرز! تویی؟، تو اینجا چکار میکنی؟، چطوری اینجا را پیدا کردی؟ برای چی اینجا آمدی؟ و….من ضمن حرکت از دوسوی نرده ها تا درب ورودی، بخش مهمی از ماجرا را برایش تعریف کردم و بقیه را با حضور آقا ولی الله. به هرحال،روزی مشغول کار جوشکاری به عنوان شاگرد آنها شدم. خودمانیم کار جوشکاری آسانتر از کار درو کردن نبود،! آن هم زیر آفتاب سوزان تابستانی تهران. جالب این بود که در تابستان آن سال ماه مبارک رمضان هم فرا رسیده بود و ما در همان شرایط کاری روزه هم میگرفتیم. گرمای تابستان از یک طرف و گرمای تسمه ها و نبشی های آهن از طرف دیگر و نیز حرارت ناشی از جوشکاری و همچنین، تشنگی ناشی از روزه داری بسیار طاقت فرسا بود، بطوری که در حوالی ظهر از فرط تشنگی و گرما، اغلب روی زمین دراز می کشیدیم و قالب های یخ را روی سینه هایمان می گذاشتیم تا قدری خنک شویم.
با توجه به اینکه من در دوره دانش آموزی آدم جستجوگری بودم و می خواستم دلیل هر کاری را بدانم و سازو کار هر عملی را بطور عمیق بفهمم، در یکی از این روزها با خودم گفتم حالا که من دارم جوشکاری را یاد می گیرم و یواش یواش استادکار میشوم، باید ببینم که دو تا آهن چگونه بهم می چسبند؟ ماسک جوشکاری را بر داشتم تا با چشم غیر مسلح! جریان اتصال دو تکه آهن را با میله جوشکاری مشاهده کنم. چندین بار بدون ماسک آهن ها را بهم جوش دادم تا از مکانیسم جوش خوردن دو تکه آهن سر در بیاورم!
همین کار جستجوگری و فضولی من در مکانیسم جوشکاری هرچند با دریافت و تجربه عملی همرا بود ولی کار دستم داد!!! بتدریج احساس کردم چشمم می خارد! بعد حس کردم گرد وخاک یا براده آهن توی چشمم رفته… نهایتا احساس کردم چشمهایم دارد می سوزد، قدری مقاومت کردم و پس از پایان کار روزانه هم به برادرم نگفتم، شب، دیدم نمی توانم دوام بیاورم و انگار چشمهایم دارد از حدقه در می آید!!! ناچارزبان به اعتراف گشوده و مشکلم را گفتم، برادرم و آقا ولی الله بلا فاصله پرسیدند: مگر ماسک نزده بودی؟ گفتم چرا، زده بودم، فقط چند لحظه برای دیدن چگونگی چسبیدن دو تا آهن ماسک را در آوردم!!! گفتند، پسر ! مگر ما نگفته بودیم که حتی یک لحظه هم نباید در موقع جوشکاری ماسک را بردارید؟
دیگر کار از کار گذشته بود!!! درمان اولیه آنها برای این مشکل استفاده از بریده های سبب زمینی و گداشتن ان روی چشمها بود که دردی را دوا نکرد و سپس چکاندن قطه چشمی شروع شد و… که باز رنج سوزش چشم را کاهش نداد و آن شب تا صبح سوختم و ساختم و همان بلایی سرم آمد که بر سر رییس گروه مان (آقا رحمان) آمده بود!!!
آقا! انشای ما هم اینجا تمام شد. بنابراین، ما دانش آموزان از این انشا نتیجه می گیریم که اولا ، آدم باید به حرف بزرگترها گوش کند و از کاری سخت به کار ی سخت تر روی نیاورد. دوم اینکه، آدم برای یک لحظه هم شده با چشم غیرمسلح به جوشکاری نپردازد که خود کرده را تدبیر نیست!!!.
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::