سخن هفته

نابینا!
===
-وقتی بچه بودم،خدا را دیدم،
فرشتگان را دیدم،

رازهای جهان های لاهوتی وناسوتی را پیش چشم تما شا کردم،
تصورم این بود که،
همه آدمیان چنین می بینند،
سر انجام پی بردم
که آنها نابینایند...
شمس تبریزی
===
منبع:چهل قانون ملت عشق/الیف شافاک/ ترجمه زهره قلی پور

آمار سایت
افراد آنلاین : 2
<==================> تعداد نوشته ها : 1336
<==================> بازدید امروز : 41
<==================> بازدید دیروز : 179
<==================> بازدید این هفته : 41
<==================> بازدید این ماه : 220
<==================> بازدید کل : 2006193
<==================>
بایگانی

بهانه…

                بهانه!                   

…………………………………………………………………………..

                            رحمان ستاری اسمرود                                  

چندوقتی است نه بهانه نوشتن پیدا می کنم ونه حال نوشتن ،گویا اثار پیری درحال سرایت به حال نوشتن هم رسیده، لیکن امروز بعداز نماز مغرب و عشا ،مامور خرید نان شدم .هم هوایی تازه کنم هم اینکه سوژه ای برای نوشتن دست و پا کنم .به نانوایی لواش رسیدم ،صف  مثل لشکر شکست خورده پرتعداد و نا منظم، بخاطر اینکه فاصله اجتماعی را مراعات کرده باشند بود.

اخرین نفر صف را سراغ گرفتم. پیر مردی بود مثل بقیه ماسک به صورت ودستکش پلاستیکی به دست اورا از بقیه متمایز می نمود. تنها کسی بود حفظ فاصله از نفر جلویی را بیشتر از همه مراعات کرده بود. به صحبت گرفتم تا عرض ادبی کرده باشم هم از نوع لهجه اش اشنا شوم.

نزدیک شدم گفتم: حاجی؛  ازکی  صف هستی؟. نگاهی از بالای ماسک به من انداخت وبا لهجه اراکی گفت: فاصله بگیر، برایت چه فرق می کند باید بایستیم نوبت برسد. مایه ای از تند مزاجی در گفتارش حس کردم. یک قدم دیگر نزدیک شدم وایشان عقبتر کشید، گفتم :

خوب، حاجی؛ می خواهم بدونم صف بودنم به صرفه هست یا نه! گفت: برو عقبتر، مرا به نفرجلویی چسباندی. نه، به صرفه نیست ول کن برو .این همه خودت را در کرونا به ادم نزدیک می کنی. گفتم:

زنم خانه راه نمی دهد، گفت :خوب عقبتر بایست، بخر. کمی سربسرش گذاشتم تا نوبتش شد .درب شیشه ای نیم باز را بازتر کرد تا وارد بشود، خودم رابه قصد جلوتر افتادن به درب نزدیکتر کردم .او سریع چپید داخل درب را به زور برویم بست .گفتم :

حاجی چرا به من راه نمی دهی؟ گفت :یکی یکی. گفتم: چشم ؛بافاصله یک نفر دیگر خارج شد ،من هم وارد شدم. پیر مرد نانها را بعداز جمع کردن شمرد، سه تا اضافه بود، جا گذاشت و گفت :حالا توجمع کن .گفتم:

آن سه تا را هم بردار ،چون تو دست زدی! گفت:

خوب اضافه امد. گفتم:

نمی دونم تو دست زدی باید برداری! شاطر به کمکم امد و گفت:

حق با اوست ،نانها را دست زدی باید برداری. ناچار امد کارت بکشد، گفتم :

به حساب من ببر .من سه تا کمتر برمی دارم. همه حرص و غیظی که در درونش متراکم کرده بود ،با این جمله اخرمن پودر شد. پیر مرد صورتش که در ماسک پنهان بود، برق رضایت در چسمانش نشست. خیلی اصرار کرد حساب کند، نگذاشتم  وگفتم :

تو مرا ببخش که کمی شما را عصبانی کردم!

……………………………………………………………………………………….

کیف کردم از زرنگی وصلابت یک اسمرودی.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>