سخن هفته

نابینا!
===
-وقتی بچه بودم،خدا را دیدم،
فرشتگان را دیدم،

رازهای جهان های لاهوتی وناسوتی را پیش چشم تما شا کردم،
تصورم این بود که،
همه آدمیان چنین می بینند،
سر انجام پی بردم
که آنها نابینایند...
شمس تبریزی
===
منبع:چهل قانون ملت عشق/الیف شافاک/ ترجمه زهره قلی پور

آمار سایت
افراد آنلاین : 4
<==================> تعداد نوشته ها : 1336
<==================> بازدید امروز : 108
<==================> بازدید دیروز : 179
<==================> بازدید این هفته : 108
<==================> بازدید این ماه : 287
<==================> بازدید کل : 2006260
<==================>
بایگانی

پائیز…

           پائیز آن سالها           

قیش آلیشیقی (تندیر یاناجاقی)

*********************************************

الله بخش عسگری اسمرود

 

*********************************************

به قول آقای سهرابی عزیز و گرامی:

یاد باد آن روزگاران یاد باد

دوران نوجوانی، فصل  پاییز در روستای با صفای اسمرود عمر می گذرانیم.

یک روز پاییزی با چند نفر از  نوجوانان اسمرود تصمیم خیر گرفتیم تا به یک بنده خدا که از سادات محترم روستا ویک خانم سن و سال گذشته بود کمک کنیم.

بانوی محترمه از اقوام سادات عظیمی ها بود، اگر اشتباه نکنم اسم شریفشان سیده خانم مشهدی مچی خاله می گفتیم .

من بودم چندتا از  بچه های روستا. راهی صحرا شدیم ،برای کندن گون ،جهت سوخت زمستانی برای آن خانم محترمه  دقیقا یادم نیست چند نفر بودیم .

احتمالآ من ، سید اعظم  عظیمی  ، بهاالدین محمدی و شاید آقای  همت رضایی و…

راهی صحرا شدیم و مشغول کندن گون بودیم و تلاش بر این بود که شه له (بار ) هر کدام بیشتر شود .

هوای دل انگیز  پاییزی ، مه کوه و دامنه های شیلش و اطراف را گرفته و ما با تمام تلاشمان مشغول کار هستیم. همگی شه له هارا آماده کردیم برای رفتن به طرف روستا .

بارها  ( شه له های گون ) در جلوی منزل آن بانوی مکرمه به زمین زده شد تا در پشت بام ویا انباری جمع آوری و حالت تایا مانند دپو کردیم وخواستیم رفع رحمت کنیم که مشه مچی خالا گفتند  بچه‌ها کجا میروید، ناهار براتون آماده کردم.

بقول امروزی ها ما نوجوانان غیور و تلاشگر و جهادی اسمرود به تعارفات رایج روستایی گفتیم نه خاله جان میرویم خانه خود ، یه چیزی می‌خوریم .

از سیده خانم اسرار و از ما انکار . خلاصه وقت کر و نایی  شما را نگیرم و سرتان را درد نیاورم و جای همه‌ی عزیزان و بزرگواران خالی ،  رفتیم داخل خونه ،بوی عطر غذا که به مشام ما خورد،از گرسنگی داشتیم پس می افتادیم .

سفره پر برکت سیده خانم در داخل خانه پهن شد نان لواش ارگانیک روستا ،  و  اریک شورباسی با عدس روعن طبیعی در کاسه های مسی آماده برای تلیت کردن نان لواش.  واقعا جای شما خالی، شکمی از عزا در آوریم.

 مزه آن غذا و خاطره شیرین آن همیاری، سالهای سال است که همراه با من است .

یاد باد آن روزگاران یاد باد

*****************************************************

سپاس از آقای عسگری
خاطره از اسمرود،از هرزبان وزمان که بشنویم،لذت بخش وشنیدنی است.
زبانت گویا وقلمت پر توان باد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>