سخن هفته
بساط! ؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛ به درویشی گفتند: بساطت را جمع کن، دهانش را بست! :: چه سبکبال و سیکبارند بندگانی که در دنیا اینگونه بساط می کنند. ؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛
آمار سایت
افراد آنلاین : 2
<==================> تعداد نوشته ها : 807
<==================> بازدید امروز : 78
<==================> بازدید دیروز : 108
<==================> بازدید این هفته : 322
<==================> بازدید این ماه : 7282
<==================> بازدید کل : 1071123
<==================>
بایگانی

وقتی…

         وقتی چوبدار شدم!         

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::>

                  رحمان اسدی اسمرود                       

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::>

سال۱۳۷۳ در روستای کزج مشغول خدمت بودم روستایی که به ماسوله استان اردبیل معروف است این روستا از دو قسمت سنی نشین و شیعه نشین تشکیل شده بود هر کدام مسجدی جداگانه داشتند اما در عین حال برادرانه در کنار هم زندگی می کردند    با همکاری به نام سید مصطفی احمدی از روستای زاویه سادات خلخال هم منزل بودم این خونه فقط یک اتاق داشت زیر سقف نایلون کشیده بودند شب ها که در روستای کزج سکوت حاکم بود از روی ای نایلون موشها رژه می رفتند صدای فرار موشها دائما مزاحم خوابمان بود.

 روزهای غربت آزارمان می داد روزی در یکی از روزهای آبان ماه که دو روز تعطیلی پشت سر هم بود ظهر مدرسه تعطیل شد هوس خلخال به سرمان زد ناهار را خوردیم وسایل سفر را برداشتیم پیاده به سمت هشتجین راه افتادیم راه خیلی طولانی و سربالایی بود ساعت ۵ عصر به هشجین رسیدیم جلوی پاسگاه که در خروجی هشجین بود منتظر برای ماشین به مقصد خلخال نشستیم گهگاهی صدای یک موتور می آمد اما خبری از ماشین نبود منتظر بودیم تا شاید نفتکشی یا یک ماشین باری اتفاقی برسد ما سوار شویم اما اینقدر به مسیر نگاه کردیم دیگر نا امید شدیم تصمیم گرفتیم به میدان عالی قاپو برویم جایی برای خواب پیدا کنیم  در میدان عالی قاپو قهوه خانه ای بود رفتیم داخل قهوه خانه گرسنه و خسته بودیم قهوه چی چایی اورد و برای ما املت درست کرد در هشتجین اگه غریبه ای را ببینند کنجکاو می شوند کی هست از کجا آمده برای جی آمده  و…

 قهوه چی پرسید آقا شما کی هستید سید مصطفی گفت من معلم هستم اما رفیقم چوبدار(خرید و فروش گاو و گوسفند) است  یواشکی گفتم جرا دروغ گفتی گفت خواستم سربه سرش بذارم شام را خوردیم داخل قهوه خانه یک بالکنی بود برای استراحت قهوه چی گفت میتونید برید بالکن شب رو همانجا استراحت کنید ما هم اینقدر خسته بودیم   رفتیم روی رختخوابی که آماده بود دراز کشیدیم ساعت ۹ شب کم کم سر وکله هشتجینی ها برای شب نشینی پیدا شد من هنوز خوابم نبرده بود سر و صدایشان را می شنیدم یکیش گفت فلانی انگار مهمان داری قهوه چی گفت اره مهمان دارم بالا دارن استراحت می کنند گفت مهمانهایت کی هستند و چی کاره اند قهوه چی گفت یکشی معلمه و اون یکی چوبداره .

یکی از اهالی که  گفت گوساله ای دارم پول لازمم می خواهم بفروشم چوبدار رو بیدار کن یه نگاهی به گوساله من بندازه قیمت بگه شاید توانستم به او بفروشم به دقت صحبتها را رصد می کردم مصطفی را بیدار کردم گفتم بلند شو خدا لعنتت کنه ببین چه گندی زدی طرف دست بردار نبود گفت الا و بالله باید چوبدار رو بیدار کنی بریم طویله من گوساله رو نگاه کنه دیگه دیدم قضیه جدی هست از ترس اینکه به فهمند ما دروغ گفتیم مونده بودیم چی کار کنیم هر کدام نقشه ای می کشیدیم که اینها رو دست به سر کنیم ولی نقشه مان خوب از آب در نمی آمد گفتم مصطفی خودت این دروغ رو گفتی خودت هم درستش می کنی در جر و بحث بودیم که صدای پا از پله های بالکن به گوشم رسید قلبم تند تند زد حالا چی کار کنم چی کار نکنم.

 قهوه چی بود اومد بالا بلند شدم نشستم مصطفی هم لحاف را کنار زد نشست اما مصطفی نزدیک بود بخندد و همه چی لو بره زیر لحاف یه بشگونی گرفتم خودشو کنترل کرد قهوه چی نگاهی به من کرد و گفت پایین با شما کار دارند منم حین اینکه قلبم تند تند  می زد تن صدایم تغییر کرده بود گفتم چشم میام پایین لباسهایم رو پوشیدم به مصطفی گفتم بلند شو گند زدی  پاشو بریم پایین از پله ها که پایین می رفتیم چشمم به جمعیت افتاد که در میان دود سیگار و قلیان به زور دیده می شدند ترس و اضطرابم بیشتر شد یکی گفت کدومشون چوبداره مصطفی با انگشت منو نشون داد فقط  دلم می خواست مشتی محکم به دهن مصطفی بزنم که دروغ گفتنت کم بود حالا با انگشتت منو نشون میدی  مرد به من گفت آقا من یک گوساله ای دارم میخواهم بفروشم بریم طویه یک نگاهی کن و قیمتی بگو  هرچقدر بهانه آوردم که خسته ام بماند برای فردا قبول نکرد.

 فکری به ذهنم رسید گفتم من فقط قاطر می خرم  و به کردستان می برم  مصطفی یواشکی گفت تو که بدترش کردی دیگه همه ساکت شدند دست از سر ما برداشتند آمدیم دوباره دراز کشیدیم به مصطفی گفتم برای چی گفتی من بدترش کردم گفت بابا چوبدار قاطر یعنی خیلی پولداره خدا به ما امشب رحم کند اینها سنی هستند امشب سرمون رو می برند تا صبح از ترسمون یک لحظه می خوابیدیم یک لحظه بیدار می شدیم تا اینکه صبح شد وسایلمون رو جمع کردیم دیدیم قهوه چی هم سماور رو  روشن کرده و چایی آماده است صبحانه را خوردیم بدون اینکه مجال حرف زدن به قهوه چی بدیم فرار را بر قرار تر جیح دادیم.

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::>

خدا خیرت دهد،لذت بردم.به یقین،کاربران هم لذت خواهند برد.
معلمی در کرج لذتی دارد،اگر موشهای سرَمیش فرصت لذت
بدهند.من هم از کرج خاطرات خوشی دارم که کمی تا قسمتی
در سایت تعریف کرده ام.خاطرات برای ما لذت بخش است،امّا  حتی تجسم
سختی هایی که از شما می شنویم، طاقت فرساست .بی دلیل نیست
که شما از فک وفامیل انبیاء حساب می شوید.

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::>

سلام

از خواندن خاطره آقای اسدی خیلی لذت بردم.

 پیش بینی می کنم که آقای اسدی اگر بازنشست

 شودو فرصت بیشتری داشته باشد، حتماخاطرات ناب

و جالبی را بازگو خواهد کرد.

آفرین بر این معلم زحمتکش اسمرودی.

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::فرامرز سهرابی

=====================================>

ضمن عرض سلام خدمت استاد گرانقدر_جناب آقای فرامرز سهرابی

و نویسنده توانمند _آقای محمّدولی عزیز

 از اظهار لطفتان بسیار ممنونم که مرا تشویق می نمایید

 تا به گذشته خود برگردم و دوران سختیها را مرور کنم.

 حقیقت این است که کمی تصورجزئیات خاطرات من از سی سال

 خیلی سخت است ،اما تلاشم این است که مطالب طوری نوشته

 شود که خواننده را با صحنه ماجرا همراه کنم.

 …………………………………………………………………..

آقای ستاری، سلام

 دلم برای نوشته هات خیلی تنگ شد.ه ، منتظر قلم فرسایی شما هستم

پس قلم بردار و قلم فرسایی کن

……………………………………………………………………

 ارادتمند شما-رحمان اسدی اسمرود

2 Responses to وقتی…

  • فرامرز says:

    سلام، از خواندن خاطره آقای اسدی خیلی لذت بردم.
    من پیش بینی می کنم که آقای اسدی اگر بازنشست
    شودوفرصت بیشتری داشته باشد، حتماخاطرات ناب
    و جالبی را بازگو خواهد کرد.
    آفرین بر این معلم زحمتکش اسمرودی.

  • رحمان اسدی اسمرود says:

    ضمن عرض سلام خدمت استاد گرانقدر_ جناب آقای فرامرز سهرابی
    و نویسنده توانمند _آقای محمدولی عزیز
    از اظهار لطفتان بسیار ممنونم که مرا تشویق می نمایید
    تا به گذشته خود برگردم و دوران سختیها را مرور کنم.
    حقیقت این است که کمی تصورجزئیات خاطرات من از سی سال
    خیلی سخت است ،اما تلاشم این است که مطالب طوری نوشته
    شود که خواننده را با صحنه ماجرا همراه کنم.

    آقای ستاری، سلام
    دلم برای نوشته هات خیلی تنگ شده ، منتظر قلم فرسایی شما هستم
    پس قلم بردار و قلم فرسایی کن.
    ………………………………….
    ارادتمند شما-رحمان اسدی اسمرود

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>