سخن هفته
بساط! ؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛ به درویشی گفتند: بساطت را جمع کن، دهانش را بست! :: چه سبکبال و سیکبارند بندگانی که در دنیا اینگونه بساط می کنند. ؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛
آمار سایت
افراد آنلاین : 2
<==================> تعداد نوشته ها : 807
<==================> بازدید امروز : 74
<==================> بازدید دیروز : 108
<==================> بازدید این هفته : 318
<==================> بازدید این ماه : 7278
<==================> بازدید کل : 1071119
<==================>
بایگانی

اولین…

اولین روز استخدام

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::>

                     رحمان اسدی اسمرود                          

(۱)

پس از فارغ التحصیلی از مرکز تربیت معلم شهید رجایی اردبیل در سال۷۱ در اواخر شهریور برای تعیین محل خدمتم به آموزش و پرورش خورش رستم مراجعه کردم.وقتی از پله های اداره وارد ساختمان اداره شدم  اولین کسی را که دیدم گفتم من تازه به این منطقه آمده ام به کدام اتاق برای تعیین محل خدمت باید بروم؟  گفت برو  پیش آیت رفتم پیش آیت گفت برو پیش رایت پیش رایت رفتم رایت گفت من دارم میرم برای بازدید برو پیش حمایت .

بالاخره این اسمهای مشابه در اولین روز کلی مرا گیج کرده بود چون منطقه کوجکی بود همه همدیگر را با اسم کوچک در اداره صدا می کردند . آیت وطن پور مسئول کارگزینی، رایت حورزاده  رئیس اداره ،و حمایت نوروزی معاون اداره بودند. شناختن این اسمها و خود آقایون یکی دو ماهی طول کشید چون می گفتند برو پیش آیت اشتباها می رفتم پیش حمایت یا می گفتند برو پیش حمایت اشتباها می رفتم پیش رایت !

بالاخره پس از کلی از این اطاق به اون اطاق رفتن زیر نامه توسط حمایت پاراف شد برای شعبه آموزشی. به اتاق شعبه آموزشی مراجعه کردم گفتند امتیازت ۱۹ است که بر اساس تاهل معدل نمرات سابقه جبهه و سایر شاخصها تعیین می شد. من بر اساس امتیازها فکر کنم نفر سوم در بین فارغ اتحصیلان مراجعه کننده در آنجا بودم .لیست روستاهای خالی و مورد نیاز نیرو را روی دیوار  زده بودند ،من انگار که در بین گرد باد باشم گیج شده بودم لیست را نگاه کردم تمامی مدارس هشجین تکمیل بودند  سراغ لیست روستاها رفتم ،  روستاهای اطراف که اصلا نمی شناختم و نمی دانستم کجا هستند تقریبا بیشتر شان خالی بودند به غیر از روستاهای نزدیک به هشتجین.

به مسئول آموزشی که آقای جعفر قلی منصور پور نام داشت گفتم من می خواهم به نزدیکترین روستا که امکان رفت و امد به خلخال رو دارد بروم او با اون گردن کجی که داشت به لیست نگاه کرد گفت برو روستای گلگلاب . گفتم این روستا کجاست با انگشت نشان داد گفت همین نردیکی ۵دقیقه راه است، قبول کردم اولین ابلاغ من برای خدمت در آموزش و پرورش صادر شد.

آقای رحمان اسدی  با ارزوی توفیق خدمت شما  در سنگر تعلیم وتربیت ،به موجب این ابلاغ و باتوجه به امتیازات مکتسبه به عنوان مدیر آموزگار دبستان هاشمیه روستای گلگلاب انتخاب می شوید ،خواهشمند است با مراجعه به محل خدمت خود در تاریخ مقرر طبق مقررات به انجام وظایف خطیر خویش بپردازید.

 رایت حورزاده

رئیس اداره آموزش و پرورش خورش رستم

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::>

(2)

ابلاغ به دست از اداره خارج شدم ساعت ۲ ظهر بود خواستم برگردم خلخال گفتند اینجا تا ساعت یک ماشین برای خلخال است ماند برای فردا ساعت ۸ صبح .ماندم یکه و تنها نه کسی را می شناسم نه جایی، برگشتم دوباره اداره پرسیدم این مدرسه را از کی باید تحویل بگیرم جعفرقلی گفت از سیروس آقاپور کلید مدرسه دست اوست.

آدرس خونه اش رو گرفتم رفتم در خونه اش در محله زاویه که عمدتا سنی نشین است در زدم خودم را معرفی کردم خیلی اصرار کرد بالاخره منو برد خونه از گرسنگی نای راه رفتن نداشتم ناهار را در خانه  آنها صرف کردم خیلی آدمهای خوب و خون گرمی بودند انگار آدم رو سالیان سال می شناسند تفکرم از برادران سنی یک چیز دیگری بود ولی دیدم خیلی معتقد و خون گرم هستند کلید مدرسه را گرفتم و قرار گداشتیم در اول مهر مدرسه را تحویل دهد.

رفتم میدان عالی قاپو موتور دربستی گرفتم ۵۰ تومن تا منو برساند به روستای گلگلاب تا از نزدیک این روستا را ببینم وهمچنین فکری برای منزل بکنم با کت شلوار اتوکشیده و کفش واکس خورده سوار موتور از نوع روسی شدم از همان موتورهایی که ذولی و ربعلی برای اسمرود مسافر می آوردند بالاخره موتور راه افتاد توی ذهنم از این روستا تصوراتی داشتم از راههای پر پیچ و خم سرازیری و سر بالایی جاده خاکی عبور کردیم توی اداره گفتند ۵ دقیقه راه است ولی این راه تمام شدنی نبود نگو هر معلم غیر بومی میاد به همه اینها میگن همینجاست ۵دقیقه ده دفیقه راه است ولی ۲۰ دقیقه طول کشید رسیدیم به یک روستا که تمام خانه ها کاه و گلی بود.

جلوی مدرسه پیاده شدم تمام لباسهایم خاکی شده بود و فقط چشمهایم دیده می شد با دستم لباسهایم و سر و صورتم را از خاک پاک کردم به موتوری گفتم نرو منتظر باش دوباره بر میگردم .مدرسه درست مثل مدرسه قبل از انقلاب اسمرود کاه گلی دوتا کلاس در سمت چپ و راست  و وسطش یه سالن کوچک که بشکه نفت و کمد در آنجا بود. در مدرسه رو بستم تازه اونجا فهمیدم این روستا آب و برق و تلفن هم ندارد چاره ای نداشتم چون دیگه انتخاب کرده بودم!

رفتم جلوی قهوه خانه مردای ده نصفی داخل و نصفی جلوی قهوه خانه بودند خودم رو معرفی کردم اولین برخوردشون خیلی خوب بود گفتم می خواهم خونه بگیرم شورای روستا گفت اتفاقا در نزدیکی مدرسه یه خونه خالی هست که صاحبش در خلخال زندگی میکند پدر صاحبخونه را صداکردند و امد در خونه را باز کرد خونه تر تمیزی بود ماهانه۵۰۰ تومن قرار گذاشتیم .

با موتور دوباره به هشتجین برگشتم مجبور شدم شب را در مسافرخانه رمضانی بمانم مسافرخانه که چه عرض کنم تاصبح از دست شپش نتوستم بخوابم نزدیکهای صبح مقداری خوابیدم صدای زنگوله ها بیدارم کرد از پنجره بیرون را نگاه کردم روستاییان محصولات باغی خود  از قبیل انگور به و سیب را برای فروش  به میدان عالی قاپو آورده بودند. معازه داران هشتجین در تکاپوی خرید بارها بودند .

دیگه خوابم نبرد لباسهایم را پوشیدم در طبقه همکف مسافرخانه در قهوه خانه صبحانه را خوردم و راهی خلخال شدم. سی و یکم شهریور هر انچه لازم بود  وجمع کرده بودم بار نیسان کردم که یکی معلمان نیز بارش را به همان  ماشین زده بود. قرارشد کرایه را نصف نصف کنیم او در هشجین بارش را خالی کرد و من با راننده نیسان راهی گلگلاب شدیم. به روستا رسیدم دانش اموزان دور ماشین رو گرفته بودند قبل از من خانه را تمیز کرده بودند همه وسایلم را خالی و به داخل خونه بردند.

نزدیکهای غروب بود هوا کم کم تاریک می شد با خود چراغ زنبوری برده بودم آوردم روشنش کنم اما فقط تلمبه می زدم  به لاستیک تلمبه روغن  میزدم  و هی تلمبه میزدم و شعله های آتش بالا می رفت نمی دانستم چکار کنم که تور این چراغ سفید شده و روشنایی بدهد. همه جا را دود گرفته بود یک ساعتی با این چراغ ور رفتم اما نتوانستم روش کنم در خونه را می زدند در را باز کردم پسر قهوه چی بود گفت سلام آقا اومده ام چراغ زنبوری را برات روشن کنم .

انگار از داخل قهوه خانه که روب روی منزل من بود شعله ها و ناشی گری منو دیده بود نمیدونم چطور با یه حرکت چراغ را روش کرد بالاخره مختصری شام خوردم و اولین شب غربت را تجربه کردم .همه اش در این فکر بودم امشب را پسر قهوه چی اومد چراغ زنبوری را روشن کرد فردا جکار کنم خسته و کوفته خوابم برد صبح بیدار شدم، روستاییان نیز بیدار و مشغول آوردن گوسفندان به میدان ده بودند .سریع صبحانه خوردم و به مدرسه رفتم خیلی اضطراب داشتم وقتی جلوی مدرسه رسیدم بچه ها  جلوی مدرسه جمع شده بودند.

همکارم- سیروس آقاپور هم آمد اما او پنج سال سابقه داشت و باتجربه بود در مدرسه را باز کردیم و اموال جزئی که مدرسه داشت همراه دفاتر و اسناد مدرسه تحویلم داد بچه ها رو به صف کردیم کلا۴۲ نفر بودند، در پنج پایه .چهره های بچه ها رو نگاه می کردم بالباسهای مندرس و چهره هایی که نشان از سوء تغذیه بود. صدای کسی در نمی آمد همه به تفکیک کلاس به صف شده بودند آقای آقاپور که سال قبل نیز همان مدرسه بود برای بچه ها صحبت کرد و منو معرفی نمود.

 

کلاسها رو تقسیم کردیم قرار شد سیروس اول و سوم و چهارم رو تدریس کنه و من هم دوم و پنجم به اصافه مدیریت مدرسه.

سیروس گفت شروع بکارمون را بنویس بفرست اداره من که تابحال شروع بکار ننوشته بودم مانده بودم چی بنویسم. به روی خودم نیاوردم بهانه اوردم که بعدا می نویسم .سیروس موقع ظهر از من خداحافظی کرد و با موتورش راهی هشتجین شد من بالای کمد رو نگاه کردم دیدم یه کارتن پر از بیسکویت از تغذیه سال قبل مانده خواستم روز اول بچه ها رو خوشحال کنم بیسکویت ها رو بین بچه ها توزیع کردم واونها رو تعطیل کردم در کمد رو باز کردم پرونده معلمهای سال قبل رو پیدا کردم ببینم شروع بکار رو چطور نوشته اند. بالاخره نمونه شروع بکار را پیدا کردم  اولین شروع بکار را نوشتم:

از آموزشگاه گلگلاب به اداره آموزش وپرورش منطقه خورشرستم

باسلام و خسته نباشید

احتراما به استحضار می رساند برادر رحمان اسدی بعنوان مدیر اموزگار در تاریخ ۷۱/۷/۱ به این آموزشگاه مراجعه و شروع بکار کردند مراتب جهت اطلاع و اقدام مقتضی به ان اداره محترم ارسال می گردد

رحمان اسدی- مدیر آموزگار دبستان هاشمیه گلگلاب

ویک شروع بکار نیز برای سیروس نوشتم وممهور به مهر مدرسه کردم.

فردا دوباره مدرسه را باز کردم بجه ها به کلاس رفتند ولی من دیدم که روز دوم بچه ها تند تند دستشویی می روند از یکی از پنجمی ها پرسیدم چی شده این همه دستشویی میرید؟ گفت آقا دیروز که اون بیسکویت را به ما دادید همه تاربخ گذشته بودند همه اسهال گرفته اند .این اولین اشتباه من و بی تجربگی من در اموزش و پروش بود.

=========================================

آقای اسدی

من که لذت بردم.شام را عقب انداختم تا بخوانم وآماده بارگذاری کنم

خداییش خیلی هم خندیدم،خدا خیرت دهد.تجربه های گرانقدری

است،همراه با سختی های عجیب وغریبی که واقعا تحملش برای

خیلی ها سخت وطاقت فرساست.

درد وبلای معلمان سختکوش  وزحمت کش بخورد جان کسانی که بی هیچ

احساس مسئولیتی، وخدمتی، حقوقهای نجومی می گیرند و وتوقعات

طبق طبقشان تمامی ندارد.

=========================================

با سلام. خاطرات دلکش اقای اسدی را  خواندم.

دلکش تر از ان اینکه سبک نگارش خواننده را

به شخصیت ارام وصبور نویسنده رهنمون می کند.

 درضمن از اداب ورسوم روستاهایی که خدمت

کردید، اشاره بفرمایید،به غنای مطلب کمک خواهد نمود.  

  متشکرم_رحمان ستاری

————————————————————————

 سلام آقای ستاری

تازه این از نتایج سحراست،گفتم از آقای اسدی

بیش از این خواهیم شنید.نزدیک بازنشستگی

است و یواش یواش توانایی‌اش را بروز و ظهور می‌دهد!

نقل است که آقای اسدی جزو ۴طناز برتر اسمرود

است، بخصوص در حوزه طنز شفاهی.

ظاهرا اکثر آقا رحمان ها چنین ویژگی را دارند!خداوند حفظشان کند.

راستی؛ رحمن بنویسیم یا رحمان؟تکلیف ما را روشن کنید

محمّدولی سهرابی

————————————————————————

 باسلام به هردو بزرگوار: اقایان سهرابی و اسدی

پستهای قلمی که برمدار خود کفایی می چرخد از جمله

خاطره یا گزارش روز، حس جدید به خواننده می بخشد

که در پستهای غیران نتوان یافت. خودم هرموقع از منزل

خارج می شوم دنبال سوژه ای می گردم برای گروه

بنویسم ،کما اینکه گهگاهی هم جناب عالی گزارش

می دهید بلکه خلا تنهایی را تا قسمتی مرمت کند.

وقتی یکی دوخاطره از اقای اسدی را خواندم غرق در

گذشته های دور ، تمام ان حسن همجواری  دوران

روستایی شدم ،گویی تمام ان زیباییها از میان

کلمات قد می کشد. به امید بهره مندی هرچه بیشتر. 

درباره اینکه نگارش اسم ما چگونه باشد ؛خدمتتان

عارض شوم که هرطور راحت هستید، کلمه رحمن

چون درزبان فارسی حرف” ا”استعلا می گیرد

لذا جهت مطابقت، رحمان بهتراست.  

کلمه رحمان چون صفت خاص خداوند است، لذا

برای نام گذاری ممنوعییت دارد، ولی ما بی تقصیر هستیم!

رحمان ستاری

——————————————–—————–

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>