…در حدیث دیگران
==================================>
دیکتاتوری در زندگی روزمره!
♈️این تصاویر در ایران برای همه ما آشناست: به نانوایی میرویم، با فروتنی درخواست چند عدد نان میکنیم و معمولاً هم به نانوا نمیگوییم نان را برای من با چه کیفیتی بپز. هرچه از تنور درآمد پولش را میپردازیم و میبریم
♈️وقتی به مطب پزشک میرویم خیلی فروتن مینشینیم تا پزشک از ما سؤال کند و اگر یکی دو تا سؤال داشتهباشیم با کلی شرمندگی میپرسیم و جرات نمیکنیم از پزشک بپرسیم فلان قرص برای کدام مشکل من است. وقتی به شهرداری میرویم خیلی سربهزیر درخواست خود را میگوییم و اگر مهندس شهرساز درخواست ما را رد کرد اغلب نمیپرسیم به استناد کدام مصوبه؟ بلکه باز با فروتنی میگوییم حالا شما یک لطفی بکنید این کار را حل کنید. تصاویری از این دست در ساعت به ساعت زندگی ما قابل مشاهده است.
♈️البته متقابلاً من هم که در نانوایی و مطب و شهرداری سربهزیر هستم، در موضع شغلی خودم، حکومت میکنم! یعنی اگر فرضاً اپراتور تلفن ادارهای هستم، وقتی فردی تماس بگیرد و بیش از یکی دو سوال بپرسد، جواب سربالا میدهم و تلفن را قطع میکنم. اینها همه تصاویر جامعهای است که افرادش انباشته از خوی دیکتاتوری هستند.
♈️ در چنین جامعهای همه افراد در هر موقعیتی در اغلب موارد محکوم هستند و فقط در شغل خودشان حاکم هستند. بنابراین در جامعه سلطهگر، افراد در همه موارد سلطهپذیرند و در یک موضع، حاکم و چنین میشود که روح سلطهگری و سلطهپذیری در همه زندگی ما رسوخ میکند. چنین جامعهای اگر هفتهای یک انتخابات هم برگزار کند، دموکرات نیست. در چنین جامعهای انتخابات بیشتر به یک نمایش میماند.
♈️حالا داستان را بر عکس کنید. اگر هر فردی فقط در یک موضع (شغل او) پاسخگو باشد، آنگاه در همه موارد دیگر حاکم خواهد بود. در چنین جامعهای هر فرد فقط در یک مورد محکوم و در اغلب موارد حاکم است و چه دلپذیر است زیستن در چنین جامعهای. جامعه دوم قطعاً یک جامعه دموکراتتر است. بنابراین دموکراسی واقعی ربطی به انتخابات ندارد. یک پادشاه غیرمنتخبِ پاسخگو قطعاً دموکراتتر از ژنرالی است که با انتخابات فرمایشی سرکار آمده باشد.
♈️پس دموکراسی تنها با یک تغییر کوچک در رفتار ما تحقق مییابد. اما این روحیه کجا شکل میگیرد؟ در خانه و مدرسه. اولین پیامد یک نظام آموزشی که در آن، معلم، گوینده صرف و دانشآموز شنونده صرف باشد، شکلگیری رابطه سلطه میان دانشآموز و معلم است.
♈️اگر در جامعهای در همه بخشها تا جایی که امکان دارد سلطهگری صورت میگیرد به دلیل آن است که در مدارس از کودکی سلطهپذیری آموزش داده شده و در نتیجه همان کودکان، زمانی که به اولین دستاویزهای قدرت مجهز میشوند، سلطهگری میکنند. برای نمونه آن معلمی که روی زمین، دور نیمکت بچهها با گچ قرمز، خط میکشد و به کودکان میگوید حق ندارند پای خود را از این خط بیرون بگذارند، نه نظم بلکه سلطهگری را آموزش میدهد. آنها یاد میگیرند در مدرسه بسیاری از سؤالها را نباید پرسید. وقتی دانشآموزان نمیتوانند آزادانه، رویدادها را به پرسش بگیرند و وقتی مدرسه نیازهای طبیعی انها را برنمیتابد نهتنها شوق یادگیری از بین میرود بلکه مدرسه به محیطی تبدیل میشود که کارکردی غیر از تجربه سلطهگری و سلطهپذیری نمیتواند برای انها بیافریند.
♈️به کودکان خود نگاه کنید. طراوت، معصومیت، کنجکاوی، خلوص، شور، سادگی، مهربانی و هر آنچه که زیبنده عارفان، هنرمندان و فیلسوفان است در نهاد تکتک کودکان وجود دارد اما به محض اینکه پا به مدرسه میگذارند، مانند درختانی میشوند که تکانده شده باشند و شکوفه و میوهای بر شاخههایشان باقی نمانده باشد. مدرسه با کودکان چنین میکند
♈️ما در خانوادهها گفتوگو نمیبینیم. دقیقاً همین رابطه در مقیاس بزرگتر در جامعه تکثیر شده است. همه روابط در سطح جامعه سلطهگرانه است. یک جایی این رابطه باید شکسته شود تا مسیر رهایی به سمت توسعه باز شود.
♈️شکستهشدن این رابطه در خانواده بسیار مشکل است؛ در سطح مقامات سیاسی غیرممکن است زیرا این مقامات نیز با همین ساختار پرورش یافتهاند اما در نظام آموزش چنین تغییری ممکن است. فقط عزم و صبر میخواهد. چه اِشکالی دارد که معلمان به جای مشق شب، «قصه شب» داشته باشند و فردای آن روز همه دانشآموزان و معلمان با یکدیگر در رابطه با یک موضوعی گفتوگو کنند. چه اِشکالی دارد بچهها به جای انشاء، بیایند جلوی کلاس و از تجربههای خودشان با بقیه همکلاسیهایشان گفتوگو کنند.با همین تغییرات کوچک شاهد تحولی بزرگ خواهیم بود.
♈️ما نیاز داریم به جای جوابدادن، پرسش کنیم. نیاز داریم دردهایمان را به هم بگوییم. ما نیاز داریم یکدیگر را بشنویم. نیاز داریم تفاوتهای یکدیگر را بپذیریم. ما نیاز داریم با هم گفتوگو کنیم.
دکتر محسن رنانی
=======================================>
حربه های آموزشی
توضیح دکتر اذن الله اذرگشب اسمرودبر مقاله دکتر رنانی

======================================>
سلام، در این متن به مصادیق ریز و درشت دیکتاتوری خیلی خوب اشاره شده، در واقع کسی که به سلطه پذیری عادت می کند که البته از خانواده آغاز و در مدرسه تداوم می یابد، این تسلیم شدن ها برای هر فردی اگر چه از روی عادت باشد ناخوشایند است و در دراز مدت به حالت انباشتگی در می آید و به نوعی تبدیل به یک عقده می شود که مترصد فرصت است تا باز شود. چنین فرصتی معمولاً زمانی پیش می آید که فرد در یک موقعیت شغلی از اختیاراتی برخوردار می شود. در اینجاست که شروع به امر و نهی می کند و دستور می دهد تا کمی عقده گشایی کند و کمی هم ارضاء شود.
با بقیه قسمتهای مقاله کاری ندارم، به هر حال درضمیر هر انسانی یک نوع استعلا جویی هست که باید توسط مدیران فرهنگی جامعه در مسیر صحیحی هدایت شود .از انتهای مقاله قسمت چهارم که دانش اموزان گنج مهر و محبت وعاطفه وغیر هستند تا به مدرسه وارد می شوند مانند درختی تکانده می شوند البته به این مضمون. فکر می کنم جفا درحق معلمان و مدرسه هست چرا در مقاطعی بود وخود ما شاید اخرین نسل این دست از دانش اموزان بودیم بعداز نسل ما روند تعلیم وتربیت در مدارس به سمت دانش اموز محوری پیش رفت ود مقاطع بالاتر تحصیلی تمام حربه های اموزشی کلا برداشته شد، بدون اینکه جایگزینی صورت بگیرد. واین وضعیت با بوجود امدن مدارس خصوصی. نمونه مردمی. وغیره شرایط را برای معلم سختتر نمود بچه های زرنگ به طرف نمونه مردمی و متوسطها به سمت غیر انتفاعی رفتند عملا فخر فروشی در میان بچه ها بوجود امد وکسانی که درمدارس عادی ودولتی که اکثریت مطلق دانش اموزان را تشکیل می دهد نداری وبی عرضگی به صورت غیر مستقیم املا گردید. وناخود اگاه مدرسه را برای سرگرمی ووقت گذرانی انتخاب نمودند وترسی برای ازدست دادن چیزی احساس نکردند نه امکانات اموزشی فراخور نه علاقه به یادگیری وبا معلم خسته که حداقل دوشیفت در مدرسه روزگار می گذرانند.
======================================>
…گاهی هم چوبِ تر!
======================================>
محمّد ولی سهرابی اسمرود
======================================>
سلام آقای دکتر آذرگشب
از حوصله ودقت نظر جنابعالی در مورد مقاله ارسالی دکتر رنانی سپاسگزارم.
حاشیه شما بر متن مقاله،کارشناسی تر وارزنده است،بهره بردم.
اشاره به جا به موضوع”برداشته شدن حربه های آموزشی” وعدم جایگزین
مناسب در نظام آموزشی،گل سرسبد توضیح جنابعالی بود،که گریبان آموزش وپرورش
ما را گرفته است و از اینکه دیگر به هیچ دانش آموزی نازکتر از گل نباید گفت
دست ودل معلم و مدیران را بسته است.
حذف حربه های آموزشی،مرا یاد یک ماجرای واقعی انداخت:
دهه ۸۰ که حاج آقای خدابیامرز ما به تهران کوچ کرد،تنها دانش آموز روستای اسمرود
آقا میثم- ته تغاری خانواده ما هم بچه شهر شد ،با شلوغی ذاتی وشیطنت هایی که
مرحوم پدر در عمرش از هیچ بچه ای ندیده بود.
میثم دوره ابتدایی بود ومدرسه را مرتب به هم می ریخته وبچه هارا اذیت
می کرده. مدیر دوسه بار نامه می نویسد که حاج آقا برای برخی توضیحات!! برود مدرسه.
مرحوم پدر که از پشت صحنه دعوت خبر داشته،نامه ای خطاب به مدیر مدرسه می نویسد
وطی آن به نحوه مکتب داری قدیم خود ودیگران اشاره می کند وابیاتی از سعدی در تربیت فرزند چاشنی
نامه می کند و توسط خود میثم به مدرسه می فرستد.
حسن ختام نامه این بوده:
“می دانم چی از دست میثم می کشید،شما احتیار تام دارید در صورت شیطنت
و ازار و اذیت زیاد،میثم را تا مرز کشتن تنبیه کنید”
مدیر نامه را می خواند وروز بعد،در صبحگاه مدرسه متن کامل نامه را برای کادر آموزشی
و دانش آموزان،بدون اشاره به نام ونشان نویسنده می خواند و مقایسه می کند با والدین دانش آموزی که به خاطر گوشمالی فرزندشان توسط معلم،اورا به باد کتک وناسزا گرفته بودند
مدیر از مرحوم پدر دعوت می کند که در مدرسه در مورد همین موضوع سخنرانی کند
پدر میگوید :من سخنرانی بلد نیستم،قارسی هم بلد نیستم.مدیر اصرار می کند که
همین نوشته را از روی کاغذ بخوانید ومی خواند،اما بدون حسن ختام نامه
که مجوز قتل آقا میثم را هم صادر کرده بود!
از آن پس آقا میثم هم به ناچار،کم کم از شیطنت هایش کم می کند،تا به بچه ای قابل تحمل تبدیل می شود
وحاج آقا هم از شر نامه های پی در پی مدیر مدرسه خلاص می شود!
مرحوم همیشه می گفت:
تا نباشد چوب تر،فرمان نگیرد گاو نر
البته چوب تر او جز یک بار؛که من شهید صیقت را زده بودم،روی هیچکدام از فرزندان آزمایش نشد
اما در مکتبخانه هر از چند گاهی به همت آقای بها الدین محمدی
بر دانش آموزان کار ساز بود!
……………………………………………………………………………………
.