…وآن سفر روحانی >
دکتر اذن الله آذر گشب >
سال ۹۶ بود. یک دفعه از دفتر مجله دین و سلامت که زیر مجموعه نهاد رهبری در دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی بود و بنده افتخار همکاری علمی با آن مجله را داشتم، منشی زنگ زد اگر خواستید زیارت کربلا بروید سهمیه موجود است. منتها مدارک تان را باید به اداره متبوع در خیابان امیر آباد شمالی تحویل بدهید تا در سامانه ثبت شود و برای این کار هم تنها یک هفته مهلت دارید.
رفتم سراغ مدارک، دیدم گذرنامه ام که تازه چند ماه بود گرفته بودم نیست و مفقود شده. رفتم به اداره پلیس + ۱۰ برای تسهیل در صدور راهنمایی خواستم. گفتند باید معرفی نامه از دانشگاه بیارید تا روند صدور خارج از نوبت پیش برود. خلاصه در عرض چند روز پاسپورت آماده شد آن هم فقط برای زیارت عتبات، چون یک فاصله حداقل شش ماهه لازم است تا پاسپورت مجدد صادر شود.. مدارک خانم را همراه مدارک خودم بردم اداره عتبات تحویل دادم و در سامانه وارد شد. بعد از دو سه روز تاریخ حرکت کاروان مشخص شد که هفته سوم مرداد ماه بود و هوا بسیار گرم یعنی اوج گرمای تابستان.
پرواز به نجف انجام شد. در نجف که پیاده شدیم هوا فوق العاده گرم بود. اما هتلی که کاروان طرف حسابش بود خیلی مجهز بود و گرما را حس نمی کردیم. در شهر نجف زیارت بارگاه حضرت امیر مومنین علی(ع) بسیار خواستنی و با بار معنوی فوق العاده ای همراه بود. البته خیلی جا ها و مساجد دیگر از جمله مسجد با عظمت کوفه بودند که مدیر و روحانی کاروان ما ها را می بردند ولی بارگاه حضرت علی (ع) ابهت خاصی داشت.
بعد از سه روز عازم کربلا شدیم. البته قبل از کربلا مساجد و اماکن زیارتی چندی را زیارت کردیم. در کربلا هم در یک هتل که ایرانی ها ساخته و اداره می کردند اسکان پیدا کردیم. روز اول که رسیدیم چهار شنبه بود و برای زیارت حرم امام حسین(ع) که می رفتیم جایی برای نماز پیدا می شد. فرداش که پنجشنبه بود برای نماز ظهر که رفتیم انگار همه عراقی ها ریخته بودند حرم و واقعاً جای سوزن انداختن نبود. هر کار کردم در داخل حرم جایی برای نماز پیدا کنم نشد که نشد، بالاخره رفتم روی پله های ورودی یک جایی را پیدا کردم و نماز را ادا کردم.
بعد از زیارت امام حسین رفتیم به زیارت حضرت ابوالفضل (ع) که آن هم یک بارگاه بی همتا و امید بخشی بود. احسنت گفتم به مدیران و مجریان بارگاه که الحق در شان حضرت ابوالفضل درست کرده بودند. یک شب خیلی دیر رفتم به حرمش گفتم خلوت باشه تا راحت دستم به ضریح برسد. اتفاقاً خلوت بود و دل سیر زیارت کردم. نشستم در جوار ضریح حضرت ابوالفضل نماز بخوانم دیدم مامور ضریح میگه اینجا نماز صحیح نیست. پرسیدم چرا ، گفت باید حدود سه قدمی فاصله با ضریح داشته باشید ، پا شدم جایم را عوض کردم و نماز را مجدد خواندم. من این نکته را تا آن زمان اصلاً نمیدونستم.
خانم چون مریض احوال بود من به حرم می رساندمش و منتظرش می ماندم تا زیارتش تمام شود. بعد از زیارت در بین الحرمین که جای بسیار زیبایی هم هست می نشستیم و عراقیها و زوار را که در آنجا موج می زدند و استراحت و یا تفریح می کردند را تماشا می کردیم.
امسال که از طریق فضای مجازی دیدم در بین الحرمین بخاطر کرونا پرنده پر نمی زند حقیقتاً غصه ام گرفت.
یکی از این روز ها که خانم را رسانده بودم به حرم حضرت ابوالفضل، بیرون حرم درب سمت بارگاه حضرت امام حسین منتظر بودم، طولانی شد رفتم روی پله ها نشستم. در این حین یک آقای تقریباً هم سن و سال عراقی نزدیک شد و گفت ایرانی هستی گفتم بله. قشنگ فارسی حرف می زد گفتم چطور به این خوبی فارسی حرف می زنی، گفت در زمان جنگ بین ایران و عراق در ساری به مدت ۵ سال زندانی بودم. گفتم عجب جای با صفایی زندانی بودی. گفتم حالا که دو کشور بحمدالله دوست و برادر هستند برو ساری را ببین، شهر زیبایی هست و کلاً مازندران و شمال ایران مثل بهشت می ماند. گفت اصلاً حرفش هم نزن، اصلاً نمی توانم به سمت ساری نزدیک بشوم. البته آدم جا افتاده و معلم بود و از صدام هم بسیار دل پر خونی داشت. نگفت در زندان چه گذشته، من هم وارد جزییات نشدم. یک مسئله هست و آن اینکه “درد را از طرف بخوانی درد است”. زندان زندان است چه برای ایرانی و چه برای عراقی. لعنت خدا بر صدام باد که با تحریک سوداگران و ابر قدرت ها این جنگ را بر ملت ایران و عراق تحمیل کرد و موجب خسارات جبران ناپذیر جانی و مالی برای دو ملت شد.
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::>
در مظلومیت اهلبیت
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::>
رحمان ستاری
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::>
خاطره اقای دکتر با موضوع کربلا خاطره ای از مکه به یادم اورد
از مدینه به سمت مکه راه افتادیم در مسجد شجره باید محرم شویم کل لباس را کنده محرم شدیم داخل مسجد رفتنی زن و مرد که ازهم تفکیک شدند ماجرای من شروع شد. اصلا نفهمیدم از کدام درب وارد شدیم برای خروج. ازدربی که مثلا بیشترین خروجی را داشت خارج شدم دمپاییم نیست دمپایی ها همه سفید و یک رنگ.فقط با خودکار هرکس نشانه ای زده همه پوشیدند ورفتند من ماندم بایک جفت لنگه به لنگه امدم بپوشم پشیمان شدم گفتم بعداز عمری به حج امدم حالا فدای یک جفت دمپایی شود برگشتم از درب دیگری خارج شدم اصلا هیچ دمپایی نیست برگشتم همان درب اولی که همان لنگه به لنگه را بپوشم انها هم نبود ناچار پا برهنه راه افتادم زمین تیع دارد بعضا گلی مثل هالو دامنکشان به محل قرار با خانم رسیدم دوباره یک جفت خریدم سوار اتوبوس شدیم. اخوند در توصیه های حجی گفته نباید در شیشه و ایینه عکس خودت را نگاه کنی ساعتی که گذشت شب شد همه خواب من بیدار هستم می خواهم به بیرون نگاه کنم چشمم اول به عکس خودم می افتد سریع کله را کله را به پایین ول می کنم دونفر خانم سالخورده و پیر و چاق در جلوی من شیشه را تا انتها باز کردند سرمای باد تمام تنم را در می نوردد هرچه التماس گونه از اینها می خواهم کمی شیشه را ببندید زبان تند هردو هم زبان به کار می افتد اقا مگر قرار است خفه شویم من سرما را به جان خریده کوتاه امدم هم سرما هم اینکه جرات نگاه به بیرون ندارم کله مثل گروگانها پایین بلاخره به مکه رسیدیم.
باید تاصبح درهتل بمانیم صبح هیاتی برای طواف واعمال حج به کعبه برویم هتل اسانسور دستشویی ها پراز ایینه خوب یکی نیست به اینها بگه اینجا اقامتگاه حاجیهای محرم هست حالا نمیگیم اینه از دم نباشد ولی می توان کمش کرد افکار بد وشیطانی. ووسوسه انگیز حرام دروغ حرام با غلظت بیشتر زن حرام. همه چیز حرام صد هزار مرتبه شکر دوساعتی که گذشت کاروان برای طواف اماده حرکت شد طواف اغاز شد مسول اعمال طواف یک روحانی نچسب هست در دور ششم بودیم کاروان را از دور خارج کرد گفتم اقا ما شش دور چرخیدیم باید یک دور هم بچرخیم از من اصرار از او انکار دودستگی افتاد عده ای گفتند هفت دور چرخیدیم. عده گفتند شش دور برا اینکه اتحاد به هم نریزد من تسلیم شدم وتعدادی برای دور هفتم راه افتادند بعداز نماز در مقام ابراهیم مجددا طواف کردیم و نماز وبقیه اعمال مثل سعی بین صفا مروه ناخن گرفتن.
شب در راه نخوابیدم. روز هم مشغول ایین حج شب قبل از خواب گفتم صبح دوست دارم نمازرا در نماز جماعت کعبه بخوابم لذا صبح با هزارو یک زحمت برخاستم وضوگرفتم کنار خیابان اتوبوس امد تا نشستم خوابم برد یکی بیدارم کرد پیاده شدم تجدید وضوکردم به نماز جماعت پیوستم این روحانی کاروان از کم و کیف نماز چیزی نگفته بود نماز شروع شد در یک صف انگشت شمار شیعه هست انجا به اقلیت شیعه پی بردم ازفشارخواب بسختی قامت بستم فکر کردم نهایت پنج دقیق طول می کشد وخلاص بعداز حمد نفهمیدم کدام یک از سوره های بلند قران بود شروع کرد حالا نخوان کی بخوان بزور ایستاده ام بعصی موقع کله ام بی اختیار می افتاد یک وقت دیدم همه یک راست به سجده رفتند من میان اقتدا و انفرادی گیر کردم و ایستاده ماندم بقیه از سجده برخاستند دوباره قراعت شروع شد دیدم تمام بشو نیست حمد وقول هوالله خواندم رکوع وسجده وبقیه را تمام کردم امام جماعت همچنان در رکعت اول سوره می خواند. مخمصه ای افتادم که نپرس دوباره نماز را از اول برای محکم کاری از نوع خواندم تمام کردم اما جماعت همچنان.در رکعت اول امام جماعت با تمام قوت قراعت می کند فشار خواب اجازه نداد بلند شدم از وسط جمعیت خودم را ارام بیرون کشیدم امدم بیرون سوار اتوبوس شدم امام جماعت همچنان در رکعت اول قراعت می کند سعی کردم تا هتل نخوابم که نکند اتوبوس هتل را رد کند حالابیا گم شده من را پیداکن. هتل پیاده شدم همچنان صدای امام جماعت در رکعت اول می خواند اول خواستم مقابل هتل توقف کنم ببینم این یارو بلاخره از رکعت اول رضایت می دهد یانه دیدم نه ادامه دارد که رفتم داخل هتل به تخت افتادنم را فهمیدم یک وقت خانم گفت بابا ناهار تمام می شود بلند شو پا شدم دیدم ساعت ۲ بعداز ظهر را گذشته.
خانوادگی رفتیم ناهار غذا به وفور هست محدودیتی درکار نیست خدمتکارها در نهایت تواضع پذیرایی می کنند در هر شرایطی حق بامشتریست دستورات امرانه بعضی حاجیها به این خادمان سخت ازارم می دهد نمی دانم این روحیه من هست یا توقعات امرانه اینها عادی است هر وعده غذا همراه با کلی سیب و پرتعال ومز ما که سه نفر بودیم از هر بار از میز بلند شدنی مشمبای پر میوه همراه خود دارییم. به ذهنم رسید هر بار به مسجد الحرام رفتنی برای حاجیهایی که مثل مشهد رفتنی ما امده اند نه محل اقامت درست حسابی ونه تغذیه مناسب دارند این وضعیت را در چهره های انها می شود خواند. برایشان ببرم چند روزی که انجا بودیم تمام سهم میوه خود را برایشان می بردم عمدتا سیاه چرده احیانا از افریقا وبنگلادش وبعصا پاکستانی و افغانی وغیره بودند فقر از سرو کولشان بالا می رفت تازه اینها دستشان به دهانشان می رسید که به حج امده بودند حالا در موطن خود فقرایشان در چه وضعی هستند خدا می داند. چون خود کم غذا هستم تصمیم گرفتم عذا هم برایشان ببرم بعدا منصرف شدم نکند مور کنچکاوی شرطه های هیولا قرا بگیرم از طرفی یک وعده غذا را به کدامشان بدهم خدارا خوش بیاید القصه اولین ناهار را خوردیم بلند شدیم خانم چادر خودرا شستند گفتند ببر بیرون یک جایی پهن کن خشک شود امتثال امر کردم بردم پهن کردنی چند جوان عرب کنار ایستاده به نحو تحقیر امیز چیزی می گویند و می خندند کمی هم کلامشان شدم خواستند به من بفهمانند زن ذلیل هستم با کلمات دست وپا شکسته فهماندم بابا عمری در منزل برایم شسته پهن کرده حالا من هم یک بار چادر اورا پهن می کنم زود خشک شود برای زیارت رفتنی اماده شود ایا این زن ذلیلی است. سپس باهم خندیدیم وخداحافظی کردند و رفتند.
غروب برای نماز راهی مسجد الحرام شدیم درون مسجد این عربهای خنزیر دراز کش چون نخل خرما افتاده اند هر از گاه به نماز می ایستند دوباره ولو می شوند بعضی کنار قبر پیغمبر گریه با صدای درشت خشدار سر می دهند وچیزهایی میان دولب می گویند من که هیچ حتی نکیر و منکر هم شاید بیگانه باشند کم کم دور کعبه صفهای منظم شکل می گیرد می خواهی از جلوی نماز خوانی عبور کنی لبهایش از حرکت ایستاده چشم و ابرو. وکله همه در کارند که ازمقابلشان رد نشوی یک حساسیت ویژه مثال زدنی دارند در حالت عادی خوش مشرب و تبسم به لب دارند اغلب هربچه ای را ببینند شکلاتی از جیب عبا دراورده به بچه می دهند اتفاقا روحانی کاروان را دیدم پرسیدم اقا وسط نماز اینها به سجده می روند تکلیف چیست ایا ارکان نماز در فقه ما بهم نمی ریزد گفت اینجا تابع امام جماعت هستیم اشکالی ندارد همانطوریکه از مهر هم استفاده نمی کنیم گفتم خیلی ممنون اختیارم دست دختر بچه ام هست به هرجا می کشد می روم تا اینکه صفوف بهم فشرده شد ایستادیم برعکس نماز صبح امام جماعت بسیار خوش صدا با لهجه فصیح عرب در مدت زمان معمولی نماز بجا اوردیم. تا والسلام وعلیکم ورحمه الله همه به سوی حجر الاسود خیز برداستند نزدیک بود زیر دست و پا له شویم چه می دانستم همچین موج سرزده ایجاد می شود خودم هیچ بچه ام لت و پار شده بود بعداز نماز نشستن در کنار کعبه عالمی دارد وقتی به یاد می اوری چه کسانی در این نقطه قدم گذاشتند. از حضرت ابراهیم بگیر تا پیامبر اعظم و ایمه علیهم السلام باخودم گفتم دعا هم دعای حصرت ابراهیم چنان گرفته که قرنها محل طواف هست قران از زبان ایشان می فرماید واذا یرفع ابراهیم القواعده من البیت و واسماعیل ربنا تقبل منا. یادم امد دعایی که حضرت زینب در کنار پیکر برادرش کرد از نطر سیما چه شباهتی باهم دارند گفت اللهم ربنا تقبل منا هذا القربان خدایا این قربانی را از ما قبول کن. وخداوند به نیکو ترین وجه دعای زینب را پذیرفت.
یاد مدینه همیشه با یاد امام زین العابدین و امدن کاروان اسرای کربلا. ویاد حضرت زینب و مرثیه ام البنین در سوگ قمر بنی هاشم همراه است نام مدینه همیشه برایم غم بار بود حالا با چهره ان اشنا می شوم گام در گام یاد مظلومیت اهل بیت لحظه ای روانم را رها نمی کند دوست دارم محل استقبال از کاروان را بدانم تلاقی نعمان بشیر قاصد کربلا با ام البنین را بدانم در سرگذشت بازگشت کاروان به مدینه خوانده بودم که یزید وقتی اسرا را ازاد کرد انها را به نعمان بشیر سپرد نعمان جلوتر خود را به مدینه رساند تا زمینه را در شهر فراهم کند وقتی به شهر رسید انهایی که منتظر کاروان بودند خود را به ایشان رساندند یکی سراغ عمویش را می گرفت یکی سراغ دائی. یا برادر تا اینکه یک وقت چشم نعمان به ام البنین افتاد رنگ از رخش پرید مانده بود چطور خبر جانکاه چهار فرزندش را به او بدهد ام البنین نزدیک که شد نعمان گفت یکی دونفر از بچه ات جان خودرا از دست دادند دید ام البنین در سکوت منتظر سخن اوست. نعمان که زبانش قفل شده بود ام البنین خطاب به او گفت کلم نعمان احرقتنی قلبی. نعمان گفت خانم من گفتم که یکی دونفر از بچه هات شهید شده. ام البنین که چهره برسرخی گراییده بود گفت. کل اولادی وما تحت الخضرا فدای للحسین. کلمنی من الحسین. تمام بچه هایم فدای حسین از حسین برایم بگو. نعمان گفت حسین هم کشته شد. اینجا بود ام البنین فرو ریخت و گفت من کسی مثل عباس را همراهش کردم که کسی به ایشان نزدیک نشود.
قبل از ظهر بود به بقیع راه کشیدم وارد که شدم چنان برمظلومیت اهل بیت پیامبر زبان صریح گشوده است که نقل تاریخ درمقابل ان هیچ است. ادم می ماند بر سر کدام قبر به یاد دخت نبی دقایقی بنشیند درداخل مسجد النبی دنبالش بگردی یا در همان بقیع چهار قبر ایمه در شانه میان خاک و افتاب برای گریه نه نیاز به مداح است و نه مرثیه سرا گویا این شهر زمانی مرکز حکومت جدشان نبوده است. به دنبال قبر ام البنین حرکت می کنم از میان توده های جمعیت که در میان هر کدام یکی به زبان عربی. درحال سخنرانی است از کنار یکی از اینها رد شدنی. یکی دوبار نام فاطمه از دهان سخنران به گوشم خورد متوقف شدم و گوش تیز کردم ابتدا فکر کردم در رسای فاطمه می گوید. دیدم نه اینها به قبر گم گشته اش هم کفافشان نکرده درتحریف سخن پیامبر در شان دخت گرامیش چه ها که بهم نمی بافد. از اعتراض فاطمه به خلیفه تا قصه فدک چه ها که نمی بافد در صحبتش خلیفه را درجای پیامبر می نشاند و واکنش فاطمه را قیام علیه خلیفه مسلمین می خواند اشک در چشمانم حلقه می زند همشهری کنار دستم بود از سر کنجکاوی ایستاده بود از من پرسید در باره فاطمه چه می گفت. باهم از جمع جدا شده برایش خلاصه کردم. اینها ازادند هرچه دوست دارند در انجا ببافند اما یک شیعه دونفر دور خود جمع کند شرطه ها دستگیر می کنند.
ازبقیع خارج شدم از کنار بقیع فراسوی شهر اسمان گرفته ای دارد روبروی ان ورودی مسجد النبی است می گویند وقتی کاروان کربلا به این نقطه رسید زینب ع رفت با دو دست دوطرف درب را گرفت با دل سیر گریه کرد گویی در گذر این روزها تنها اغوشی که یافته بود تا درد دل کند گفت ای جدما خبر شهادت حسین را برایت اورده ام این پیراهن تکه تکه اوست ای رسول خدا برایت بگویم که چه جفا هایی برما رفت برایت بگویم در شام برما چه گذشت. راوی می گوید بعد به منزل ام البنین رفت اما میان این دوخانم در این اوضاع غمبار چه گذشت تاریخ چیزی نقل نکرده یا شاید من نیافتم اما قطعا از نحوه شهادت عباس برای مادرش گفته است حتما گفته است که دستان عباس را قلم کردند که وقتی ام البنین بر سرراه کربلا در کنار بقیع می نشست از بازوان قطع شده عباس می گفت و گریه می کرد می گفت عباس جان می گویند اول دستان تورا قطع کردند ایا راست می گویند اری همینطور بوده که توانستند خود را به حسین من برسانند وشهید کنند می دانم اگر بازوانت سالم بود اینها جرات نمی کردند. راوی می گوید روزی نبود ام البنین در کنار بقیع درسوگ عباس ننشیند لعنت الله علی قوم الظالمین
در مکه حاجیان اینقدر که بازار را طواف می کنند طواف کعبه را به گوشه رینگ می برد جملگی انگار از قحطی فرارکرده از قضا به گنج قارون خوردند تاکسی های دم هتل به بازارهای مختلف مجانی هم می برند هم باز می گردانند لحظه ای ارام. و قرار ندارند صبح یک بازار بعد از ظهر بازار دیگر وانگهی زیارت و حاجی شدن در کار نبوده حاجی است که دسته دسته. دست خالی روانه بازار می شوند برگشتنی با چمدانهای پر بر می گردند ما هم علی رغم تصمیم اولیه بلاخره راهی بازار شدیم راننده تاکسی بنگلادشی هست با کلمات دست و پا شکسته سر صحبت باز می کنم ریس جمهور احمدی نژاد را در حد پرستش می ستاید به سفارش مسول کاروان به سیاست وارد نمی شوم وارد بازار می شویم اندازه یک گونی خرید کردیم نوبت صندوق که به ما رسید برق رفت فکر کردم هرچه انتخاب کردیم یا باید رها کنیم بریم یا منتظر امدن برق باشیم اما هیچ کدام صندوق دار با چنان سرعتی همه را ذهنی حساب کرد اگر با همان سرعت به ماشین حساب می دادی هنگ می می کرد. اجناس مختلف با قیمتهای متفاوت. گفتم اقا درست حساب کردی ؟ گفت یک ریال کم وبیش باشد همه را مجانی می بخشمت. برگشتنی راننده تاکسی عربستانی است تاسر صحبت باز می کنم سراغ احمدی نژاد می روند خارج از تصور در مدح ومنقبتش می گوید واضافه می کند کشور شما با انقلابش. ۳۰ سال از ما جلوتر هست فقط مستمع هستم از ترسم چیزی نمی گویم نکند شگرد این سوسمار خورها باشد.
یکی از همین روزها را برای طواف نیابتی پدرو مادر. برادران و دوستان و اشنایان وکسانی که دلشان را شکاندم چه انهایی که عمدی بوده وچه انهایی که غیر عمد بوده است برای هرنیتی باید دور کعبه بچرخم چون دخترم دایما سوار گردنم هست از من جدا نمی شود در طواف برای اخرین نیت بودم خودم را به رکن کعبه نزدیک کردم بلکه دستم به حجر الاسود برسد هرچه به رکن.نزدیکتر تراکم وفشردگی جمعیت بیشتر است به هر سختی بود خودم را را به حجر الاسود نزدیک کردم اما فشار جمعیت فوق تصور هست گوی صدنفر در یک متر بهم پرس شده باشند بااینکه حواسم به دخترم هست پاهاش گاهی در زیر گاویم شال گردن می شود وگاهی چون عقال دور سرم گره می خورد خود نیز با چنگ کودکانه محکم به سرم چسبیده در طرفین و پس و پیش کمکم می کنند تا اینکه به حجر الاسودرسیدم. فقط توانستم سرانگشت دست راستم را برسانم وازفشار جمعیت خودم را خلاص می کنم تمام وجودم را عرق برداشته دارم نفس می زنم بابا این چکاری بود تازه دخترم می گوید بابا یک بار دیگه بریم گویا به او خوش گذشته بود فارغ از اعتقاد به این سنگ که اقوال متعدد هست اگر ما به انجام سایر واجبات مثل نماز و وغیره یکصدم رسیدن به حجر الاسود اصرار بورزیم درست بخوانیم به موقع بخوانیم متواضع بخوانیم به جماعت خواندن اهمیت بدهیم واقعا عمده مشکلات حل می شود مگر اعتقاد نداریم نماز فحشا و منکر را از بین می برد پس چرا عاید ان را در جامعه چندان حس نمی کنیم این همه اقا زاده فربه. پارتی. اختلاس همراه با توجیهات همه هم قطعا نماز می خوانند اما منیتها خود خواهیها هرچه بر مدار قدرت نزدیکتر طغیانش بیشتر است به لحاظ معنایی دست زدن به حجرالاسود شاید به نوعی عهد با خداست که ادم بماند عهد بسته را نشکند. من فکر می کنم هر مقام یا مسولیت نوعی حجر الاسود باشد وقتی طرف به ان رسید در تعهد ایمانی خود باقی بماند مواظبت بسیاری می طلبد تا خود محوری را جای گزین خدامحوری ننماید.
اخرین روز درمکه هنگام خداحافظی ازخانه خداست ولی دل دراین چندروزگروگان درمدینه مانده بود هنوزدر پس کوچه های غریبی اهل بیت پیامبر سرگشته وحیران پرسه می زند هنوز درمانده است که چگونه در پیشوازی نبی خدا به سرمی دود ولی درحفظ سیره وسخن وی وبدرقه اهل بیت ان کرده که هنوزرسوب خاکستران برتارک شهر مانده است برسر این شهر چه امده بود بردر خانه وصی پیامبر اجماع برادران یوسف می کنند اما حیدر کرار فاتح خیبر در تفرق انها بردامن فاطمه پناه می برد اما غیرت و مروت ومردانگی همچنان غریب میماند وهرم اتش ازدر خانه اش زبانه میکشد و ضاحب خانه را دست بسته می برند ودرمیانه اتش در دخت پیامبر را پهلو شکسته رها می کنند در مجلس محاجه استشهاد میکند یک مرد جگر نمی کند فاطمه دل شکسته به خانه درب سوخته باز میگردد و علی با دل پرغصه دردل شب غریبانه به نخلستانها سر می گذارد تا با چاه سفره دل باز کند اما این قصه پر غصه سر دراز دارد همینجا ختم نمی شود جرقه ای است که جریان می یابد ابرهای ضخیم وپیوسته وسیاه سالها بر اسمان شهر پایدار است سختگیری روزگار تشتتی را پدید اورده. برای همراهی حسین فاطمه از صحابه دیروز جدش احدی جگر نمی کند اما یک زن قهرمان هست به نام ام البنین از چهار اسماعیل خود دل می کند ودستانشان را بردستان حسین می گذارد و راهی قربانگاه می کند تا هم مادری بر حسین کرده باشد وهم اخلاص و مروت. ایثار را در تنگنای سخت گذر ایام معنا کرده باشد اری این شهر جاذبه مهر را با ام البنین با غم غریبی اهل بیت درهم امیخته است وهرچه زمان پیش می رود زبان غریبی رساتر وبلیغتر می شود امید ان روز که در مناره ها گلدسته های حریم اهل بیت اذان اشهد ان علیا ولی الله بر اسمان شهر طنین اندازد.
هوا پیمای حاجیها که ما هم جزو انهاهستیم در فرودگاه می نشیند چند برابر تعداد حاجیها به پیشواز امده اند ولی من تاریخ بر گشت را به کسی نگفته بودم لذا کسی خبر تداشت. کنار ریل بار همه قمبرک گرفته یا ایستاده تاخیر خارج از حوصله دارد گویا فوق ظرفیت هواپیما بوده به هوا پیمای دیگر ی بارکردند بلاخره این ریل به حرکت می افتد به یک چهار چرخ بارکردم ارتفاع ان نیم متری بالای قد خودم هست دخترم گیر داد سوارش کنم احساس خطر می کنم ولی بچه ول کن ماجرا نیست دوبالش را گرفتم بلند کردم چهارچنگولی خود را به قله ان رساندو گرفت نشست خوب دخترم نمی ترسی گفت نه. مادرش فاصله گرفته بود حرکت کردم که به مادرش برسانم بچه همراه ساک و چمدان و چند مشمبا برزمین اوار شد بلندش کردم. عر و عر وای دستم. هاج واج گفتم حتما شکست. بچه کجای دستت. نمی دانم وای پام. بچه دستت هست یا پات. عر و عر نمی دانم. وای گردنم. از هرجای بدنش شکایت می کند من هم مثل متخصص شکسته بند دست می کشم. چیز خاصی احساس نمی کنم گرفتم بقلم گفتم دخترم گریه نکن دقیق. به من بگو کجات درد می کنه عر وعر. من را به چرخ دیگه سوار کن به مادرش گفتم بابا این مارا گرفته بگیر به یک چرخ خالی سوارش کن. همینطور هم شد بچه ساکت شد. بعدا به مادرش گفته بود. از ترس بابا الکی گریه می کردم چون نمی خواست سوار کند تقصیر خودم بود. ان موقع چهار پنج سالش بود.
قصه. ما به سر رسید کلاغه به خونه اش نرسید.
—————————————————————————————–
چراغ طلایی
سلام آقای ستاری
به سبک مسابقه”عصر جدید” وقتی
“لعنت الله علی قوم الظالمین
” را گفتی،می خواستم
دکمه چراغ سفید وبلا فاصله چراغ طلایی را بزنم
وتشکر خود را از خاطرات طلایی حج اعلام کنم
که خوشبختانه دیدم ماجرا ادامه دارد وهمچنان لذت
خواهیم برد.فعلا خدا قوت.
من عاشق کار تولیدی- ولو یک خط ویک مصرع هستم.
دوران سردبیری نشریات هم به نویسندگان وخبرنگارانی
که کار تولیدی می کردند،بسیار بهاء می دادم و حقوق وحق التحریر
بیشتر،که اوایل مورد اعتراض برخی قرار می گرفت ووقتی
دیدند من هرگز از موضع خودم عقب نشینی نمی کنم،برخی به خاطر
پول هم شده،تغییر موضع دادند وموفق هم شدند وخود در عرصه
روزنامه نگاری صاحب سبک شدند وبعدا از سخت گیری های من
به نیکی یاد می کردند.برخی هم هرگز نتوانستند ودرجا زدند وناکام از دنیای
روزنامه نگاری خداحافظی کردند.
طولانی شد،پس یا سپاس از گزارش
شیرین سفر شما:
“لعنت الله علی قوم الظالمین
————————————————————————-
محمّد ولی سهرابی