سخن هفته

نابینا!
===
-وقتی بچه بودم،خدا را دیدم،
فرشتگان را دیدم،

رازهای جهان های لاهوتی وناسوتی را پیش چشم تما شا کردم،
تصورم این بود که،
همه آدمیان چنین می بینند،
سر انجام پی بردم
که آنها نابینایند...
شمس تبریزی
===
منبع:چهل قانون ملت عشق/الیف شافاک/ ترجمه زهره قلی پور

آمار سایت
افراد آنلاین : 2
<==================> تعداد نوشته ها : 1336
<==================> بازدید امروز : 113
<==================> بازدید دیروز : 179
<==================> بازدید این هفته : 113
<==================> بازدید این ماه : 292
<==================> بازدید کل : 2006265
<==================>
بایگانی

عکس و…

عکس ومکث::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::>35

چاووشی خوانی               

=========================================

خاطره ای از دکتر اذن الله آذر گشب                                           

عکس از مهدی قلی زاده                                                

================================================

در این عکس، آقا احد الله اسدی را شناختم و یاد خاطره ای زیبا از چاووشی خوانی ایشان افتادم.  در خانواده مرحوم قدرت و پسرانش مداحی و تلاوت قران و چاوشی خوانی انگار موروثی بود. القصه خاطره بنده به شرح ذیل تقدیم می گردد:

ده دوازده سال پیش بعد از زندگی طولانی در دیار غربت، پسرم سهند گفت برویم یک سری به خلخال بزنیم. در آن موقع ایام عید بود، طبق معمول ما در آستارا بودیم و حدوداً هشتم یا نهم فروردین بود. صبح زود از آستارا راه افتادیم. در طی مسیر جاده اردبیل غرق زیبایی های طبیعت بودیم هر چند که به زیبایی های جاده اسالم نمی رسد. به خلخال که رسیدیم گشتی در خیابان اصلی زدیم، یک دفعه پسرم گفت شما را می برم به اسمرود. گفتم از جاده و ماشین زیاد مطمئن نیستم. گفت آن را را بسپار به من. تا روستای ارسین راحت رفتیم. از آن به بعد هم با کم کردن سرعت و احتیاط بیشتر، سر بالایی کوردییر را پشت گذاشتیم و وارد حریم و عرصه اسمرود شدیم. از سمت محمود آباد رفتیم و از راه باغدالی یولی که گل و شل هم بود رسیدیم به اسمرود. از خانه های ما که اثری نبود، رفتیم جلوی مسجد و ترمز کردیم. دیدم آقای احد الله اسدی با خبر شده و با صدای زیبای خود با چاووشی خوانی از ما استقبال کرد. البته سهند با این آیین ها و مناسک آشنا نبود، ولی برای بنده خاطره سالهای دور که زوار به زیارت می رفتند و یا از زیارت بر می گشتند را زنده کرد و مرا بسیار تحت تاثیر قرار داد. تازه فهمیدم چقدر از وطن دور بوده ام و هم زادگاهی ها چقدر بزرگوارانه و مهربانانه از ما غریب نوازی کردند. البته سایر اهالی را هم از جمله پروانه خانم همسر مرحوم افصل، آقا گول آقا و خانواده اش و… دیدیم و خوش و بش کردیم و کمی در روستا دور زدیم و برای ناهار بر گشتیم به خلخال. بعد از صرف ناهار که البته دیر هم شده بود از سمت کوثر و اردبیل برگشتیم به آستارا.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>