سخن هفته

نابینا!
===
-وقتی بچه بودم،خدا را دیدم،
فرشتگان را دیدم،

رازهای جهان های لاهوتی وناسوتی را پیش چشم تما شا کردم،
تصورم این بود که،
همه آدمیان چنین می بینند،
سر انجام پی بردم
که آنها نابینایند...
شمس تبریزی
===
منبع:چهل قانون ملت عشق/الیف شافاک/ ترجمه زهره قلی پور

آمار سایت
افراد آنلاین : 2
<==================> تعداد نوشته ها : 1336
<==================> بازدید امروز : 41
<==================> بازدید دیروز : 179
<==================> بازدید این هفته : 41
<==================> بازدید این ماه : 220
<==================> بازدید کل : 2006193
<==================>
بایگانی

دور…

دوراز هیاهوی شهر                        

##########################################

محمّد ولی سهرابی اسمرود                                    

اولین نشانه بهار را در شکوفه های این بوته خار دیدم وتعجب کردم

این شکوفه های زیبا میان این همه خار؟ ویادم آمد:

“فکر معقول بفرما/گل بی خار کجاست!

…………………………………………………………………………………………………..

 

به دنبال گزارش سفر آقا رحمان ستاری به باغ دلگشایش در بیدگنه،که مارا هم باعکس ،شریک سفرش کرد،من هم شیر شدم وقول دادم گزارش اولین سفر برو ن مرزیم پس از کمردرد و خانه مانی بعد ازکرونا را  بنویسم که از آن قول وقرار،ساعتها وروزها گذشت ودیدم مردانگی نیست،قول دادن وعمل نکردن.

با دیدن این آب، دنبال چشمه اب حیات می گشتم که ناگاه…

چشمه اسکندر(ی) پدیدار شد و با خود گفتم:

“اسکندر که دنبال چشمه آب حیات می گشت،اکنون من در کوهسار یافته ام!”

……………………………………………………………………………………..

امّاهر وقت یاد تایپ گزااش می افتادم لحظه عذاب آور تابستانهای اسمرود در ذهنم تداعی می شد؛زمانی که کار برداشت علوفه از باغ،راغ،یونجه زار،چمنزار کالاه و… تمام می شد وتا می خواستیم نفسی تازه کنیم،مرحوم پدر  می گفت:

امام گَدگینین دالندا کَنگرلیک قالیپ …”

همان یک روز،سخت ترین روز کاری ما در تابستان بود،درست مثل تایپ همین متن!

بیدهای خوش قد وقامت دره به استقبال بهار رفته اند.

……………………………………………………………………………………………….

امّا مَرده وقولش .این من واین شما واین هم گزارش مصور یک روز کوهسار نوردی من،به اتفاق خانم.در ضمن من تنهایی جاهایی رفتم که خانم جرات همراهی نکرد و من هم جرات عکس  خویش اندازگرفتن نداشتم!

کنار بساط صبحانه خانم عکسی به یادگارگرفت.

………………………………………………………………………………………

توضیح اینکه دخترمان-ثنا مخالف رفتن ما بود وهرچی استدلال می کردم که دامن طبعت

است و دور از هیاهوی جمع و … قانع نمی شد.

بنابر این،او هنوز خواب بود که بساط صبحانه را جمع کردیم ورفتیم.

آب زلال دره ،حس وحال جن دره اسمرود در همین روزها را در ذهنم

تداعی می کرد که یرفها به تدریج آب می شد و زیردرخت گردو آقایان

محمدی،خرامان خرامان به بیوک چای می پیوست.

………………………………………………………………………………………….

منو وبیدهای مجنون وصدای جیک جیک گنجشکها در لابه لای درختان،همینجوری!

……………………………………………………………………………………………

وقتی کاپشن خانم را پوشیدم ورنگ عوض کردم…!

در میان مخالفت خانم،هوس درخت نوردی کردم!

…………………………………………………………………………………………………

وقتی آقا فرامرز چند بار با گوشی من تماس می گیرد که خط نمی داده،با منزل تماس می گیرد که کجایند اینها؟۱

ثنا می گوید چند لحظه پیش بابا عکسی فرستاه ونوشه:

“ما،کوهسار ،صبحانه،همین حالا”

ودیگر تلفن خط نمی دهد.

پس از درخت نوردی،نوبت سخره نوردی بود که با موفقیت انجام شد!

……………………………………………………………………………………

…وحالا نوبت زور آزمایی با سنگ بزرگی بود که بر دوشم سنگینی کرد

وموفق به بلند کردن نشدم وگفتم:جوانی، کجایی یادت به خیرکه وزنه های

یررگتر از این را در اسمرود جا به جا می کردم!!

……………………………………………………………………………………………

آقا فرامرز گفته بود: همین حالا شما یامن زنگ بزنیم به پلیس یا ستاد مقابله با کرونا که اینها از پویش”خانه بمانیم”تخطی کرده اند وباید جواب پس بدهند!

سریع برگشتیم خانه و پس از حدود یک ماه دوری از کوه طبیعت و

ورزش ودور از چشم کرونا،تفریحی کردیم.

…………………………………………………………………………………………….

صف در صف،به پیشواز بهار آمده اند.

…………………………………………………………………………

…………………………………………………………………………………………

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>