سخن هفته
شعر شهریار، آبی بر آتش ؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛ دکتر غلامعلی حداد عادل در ششمین کنگره بزرگداشت شهریار، با اشاره به اینکه اشعار شهریار به ضرب‌المثل نیز تبدیل شده است، عنوان کرد: خاطرم هست زمانی که رئیس مجلس شورای اسلامی بودم، اختلاف میان دولت و مجلس رخ داد و قرار بود که رئیس جمهور در مجلس حضور پیدا کند اما به تأخیر طولانی ایشان جلسه مجلس به تشنج و دعوا کشیده شد و وقتی که رئیس جمهور به مجلس آمدند من این شعر شهریار را قرائت کردم که «آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا» و این بیت مانند آبی بر آتش بود و جلسه متشنج آن روز سامان داد. چندی بعد در قم خدمت آیت‌الله مشکینی که آذربایجانی بود رسیدم و ایشان به من گفت که آن جلسه مجلس را از رادیو گوش می‌داده و چه اندازه از استفاده به جای من از این شعر شهریار لذت برده است.
آمار سایت
افراد آنلاین : 3
<==================> تعداد نوشته ها : 1056
<==================> بازدید امروز : 176
<==================> بازدید دیروز : 405
<==================> بازدید این هفته : 810
<==================> بازدید این ماه : 957
<==================> بازدید کل : 1629347
<==================>
بایگانی

مرد…

مردِ تواضع!                               

آن سال ،تبریز ،سرمای عجیبی را تجربه می کرد.زمستان ۶۷ بود و من دانشجوی سال اول ….غروب لبالبی بود.لبالب از یکی از همین پریشانی هایی که عمری است ناگهان، جل و پلاسش را پهن می کند و دمار از روزگارم در می آورد.پریشانی و دلتنگی و بغضی که عبور سال و زمان هم نتوانست حضور نابه هنگامش را مانع شود….به دیدن همکلاسی و دوست آن سالها می رفتم.چهارراه آبرسان بود، و یکی از همین آجیلی هایی که اسمشان تواضع است و تو نمی دانی کدامشان واقعا همان تواضع معروفند.
آمدم که پول صد گرم تخمه را حساب کنم،ازجیبم کلید و پول خرد و مخلفات دیگر به زمین ریخت.دولا شدم که جمعشان کنم،تنه ام به ظرف بزرگ پسته خورد….موجی از پسته کف مغازه را فرش کرد.وحشت ونگرانی به دلتنگی و بی کسی ،ملحق شدند….
مرد پا به سن گذاشته ای ،که صاحب مغازه بود با آرامش شاگردش را صدا زد، تا پسته ها را جمع کند.مشتی پسته هم از آن میان برداشت و جیب پالتویم را پر کرد و با لبخند گفت؛اولش سخته،همیشه همین جوره،،،اما عادت می کنی،،،تبریز همیشه اینقدر سرد نیست،تابستوناش خیلی خوبه،،،،
گواراترین آبها را حین تشنه ترین تابستان ها خورده ام،،،شیرین ترین خواب ها را در خسته
ترین شب ها تجربه کرده ام،،،،و زیباترین زنان را در داغ ترین لحظه های بلوغ دیده ام ،،، و حالا خوب می فهمم که ارزش هر گل، به اندازه ی عمری است که پایش صرف کرده ای،،،
آقای …..حالا دیگر پر سال تواضع تبریز،فرقی نمی کند که حالا در کجای جهان و زمان باشی،،،چون من کنج دفترم روز هفدهم دی ماه را به نامت ثبت کرده ام،،،،به نامت ، که آرامش و اطمینان پناهگاهی گرم در بوران شب زمستانی کوچه ی دلتنگ است،،،،،

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»
 امید مرجمکی                                            

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

ارسالی :ذوالفقار ستاری                              

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

سلام

از قبیله بزرگان بود،خداوند رحمت کند.سالهاست

در این عرصه یکه تازی کرده وکار آفرینی بود که

خیلی ها از سفره تفکر او نان خوردند

می خورند وخواهند خورد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>