سخن هفته

نابینا!
===
-وقتی بچه بودم،خدا را دیدم،
فرشتگان را دیدم،

رازهای جهان های لاهوتی وناسوتی را پیش چشم تما شا کردم،
تصورم این بود که،
همه آدمیان چنین می بینند،
سر انجام پی بردم
که آنها نابینایند...
شمس تبریزی
===
منبع:چهل قانون ملت عشق/الیف شافاک/ ترجمه زهره قلی پور

آمار سایت
افراد آنلاین : 2
<==================> تعداد نوشته ها : 1336
<==================> بازدید امروز : 41
<==================> بازدید دیروز : 179
<==================> بازدید این هفته : 41
<==================> بازدید این ماه : 220
<==================> بازدید کل : 2006193
<==================>
بایگانی

با مسافران…

با مسافران مشکی پوش

 

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

         رحمان ستاری اسمرود                   

توضیح:عکسهای گزارش آقا رحمان توسط
آقای مهندس محمد رحیمی تهیه شده است که
از زحمات آقای رحیمی هم بسیار سپاسگزارم.

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

حمد وسپاس خدای منان را یک باردیگر توفیق داد تا در مراسم تاسوعا وعاشورای. حسینی هم ولایتیهای عزیزی که از دور و نزدیک به دیار غریب امده بودند شرکت کنم جمع باصفایی بود بچه های دیروز جوان شده بودند و جوانان میان سال واقعا جای پیران وپدران. دوران جوانی ما خالی بود از خداوند برای همه در گذشتگان طلب مغفرت دارم زمان چه تند می دود ادم انتهای زندگی را می بیند مسافرین مشکی پوش عزادار باپذیرایی در ایستگاه صلواتی. اقبلاق ضمن صحبت واحوال پرسی وچاق سلامتی یک بیک به سمت اسمرود سرازیر می شدند احسان ایستگاه صلواتی از جانب حاج انامپور. بود همشیره ایشان و متعلقه حاج رسول بسیار زحمت کشیدند خداوند اجر شان. دهد. فضای دیار حزن انگیز بود اما تهی ار زیبایی نبود اسمرود فرزندان خودرا در کنار هم یافته بود صحبتهای دسته جمعی. عراداری کنار هم منظره اجتماع درگذستگان این دیار را تداعی می کرد. اغلب افراد به اسم همدیگر را نمی شناختند اما سن بالاهای مثل ما به چهره همه را تقریبا می شناختیم انهم به قبیله این چهره به اسدیان ها نزدیک است این چهره به اشاقی اولر و همینطور. نماز ظهر در کمال همدلی. باشکوه پشت سر اقای دکتر سهرابی برگزار شد سپس سفره احسان در چند ردیف گسترده شد جوانان عمدتا عهده دار خدمت رسانی بودند. غذای نذری واحسان انهم دراین مکان ودراین مسجد لطف دیگری دارد بعداز ناهار دسته جات چند نفره. در جهتهای گوناگون به سمت صحرا راهی شدند. ما هم به اتفاق. اقای دکتر وحاج انامپور واقامحمدولی به سمت قیالی بولاق سلانه سلانه ره سپردیم به سر چشمه می رسیم با همان تقلای گذشته می جوشد. چه تنهای خسته را از خستگی. می رهاند. چه روزه داران تشنه را رفع عطش می نمود با این جوشش زیبا شاید به خاطر احیانا رهگذری است که از اینجا تشنه گذر نکند. دم غروب که می شد زنان ودخترکان کوزه بدوش راهی این چشمه می شدند تا برای بایرچی ها اب خنک برده باشند. با محمد ولی امتداد دره را تا ابتدای ان که از چشمه ای سرچشمه می گیرد ادامه می دهیم. دره تمام می شود اما چشمه نیست اب ان از زیرزمین منحرف ودرچند ده متر جلوتر از زمین بیرون می زند. در اثر فرسایش ورانش زمین طبیعت تغییر شکل داده اما دوران کودکیمان را که در اینجا جا گذاشته ایم خاطراتش  یکی یکی از خواب چهل ساله برمی خیزند اشنایی می دهند از کنار صخره ها چشمک می زنند بعداز چند عکس یادگاری مسیر را برمی گردیم باید به مسجد برویم دسته عزاداری محمود اباد هر ان ممکن است از راه برسد.

عصرگاه تقریبا همه به مسجد برگشته امدن دسته عزاداری محمود اباد به انتظار نشسته بودند با پدیدار شدن دسته. از قبیر صاندیق. برای پیشواز دسته عزاداری تشکیل شد. مداحان ورزیده تر شدند خوب می خوانند از جمع گه گاهی اشک می گیرند. تا رود چای باغچاسی زنجیر زنان وسینه زنان به استقبال می رویم. عزاداری کاملا سنتی لذت ان به اعماق جان راه می کشد وارد مسجد شدیم حاج اعظم عظیمی این واعظ شهیر این خطه با دعوت قبلی از سوی حاج انامپور. از راه می رسند عزاداری باصوت دل نشین اقای نوری پایان بخش شد سپس خطیب نامور قدیمی برعرشه منبر نشست. قوت کلام و لحن و لهجه.خاصشان علا رغم پیری کما فی السابق است. مسجد مملو از جمعیت بگوش نشسته اند همه چیز تداعی گذشته دارد فقط جای پیران درگذشته خالی است. از محاسن پیران قدیم از تلاش برای تحصیل فرزندان اهالی از اگاهی مردمان دیارمان سخن به میان اورد پیرو جوان همه درسکوت گوش فرا داده بودند. با اتمام منبر. دسته عزاداری مهمان را بدرقه نموده. حلقه اهالی چون نگینی سید بزرگوار را درمیان گرفته بود همه اسمرودیهای قدیم را می شناخت همه را با پدرانشان می شناخت بعد از ساعتی با بدرقه اهلی اسمرود را ترک کردند.

ساعات. روزعاشورا از صبح تا غروب همه. سنگین است. اصحاب ویاران امام حسین. از ساعات اولیه جمعی وانفرادی درگیر معرکه جنگ هستند. هرکدام شهید می شود جنازه او به کنار خیمه ها منتقل می شود شیون و گریه ازدرون وبیرون خیمه ها بلند است هر دقیقه و ساعتی که می گذرد از تعداد یاران کم می شود وبر حزن واندوه افزوده می شود تا به ساعتی می رسیم که علمدار کربلا هم درراه سقایی برو بچه های خیمه ها شهید می شود امام جمله انکسر الان. ظهری به زبان می اورد. علی اکبر قطعه قطعه بر زمین افتاده. قاسم شهید شده. همه یاران ازدست رفتند. وامام است یکه تنها و ایندشت بلاخیز و به پهنای خود دشمن خونخوار که حتی بر طفل شیر خواره رحم نمی کند صبح به اتفاق اقای دکتر وحاج انامپور. اقا محمد ولی واخویها من برای مراسم عاشورا راهی اسمرود شدیم صبح سنگینی شروع کردیم.با  توقفهای ممتد از کوردییر به بعد به مسجد رسیدیم. بغضی نهفته داشتم اما شرایط گریه کردن فراهم نبود. دسته عزا داری در گردا گرد یادمان شهید صیقت. اوج گرفته بود. اقای قامت اسدی علم را ایستاده به من سپرد تا برای درگذشتگان خود بر سر مزارشان فاتحه بخواند. صورتم درمماس با پارچه های علم باعث شد کمی از درون فرو بریزم. کمی سبک شوم اینجا بود تصمیم گرفتم چند دقیقه ای ذکر مصیبت کنم اما مانده بودم از کجا شروع کنم. از کی بگویم واز کجا بگویم. درمسیر برگست شیرین زبانیهای رقیه نسبت به پدر یادم افتاد و قلبم را سخت فشرد تا اینکه به مسجد رسیدیم بعداز فروکش مداحی. شروع کردم خودم در مسیر بغضم خالی شده بود اما گریه بعضی از این جوانان عزادار به گریه ام می انداخت. خداوند می داند عشق ابی عبدالله

در دل جوانان و نوجوانان زبانه می کشد.

………………………………………………………………………

………………………………………………………………….

=============================================

عکسهای زیر هم حاصل تلاش خود آقا رحمان
است،که هنر عکاسی اش قابل تقدیر است:

………………………………………………………………..

……………………………………………………………………

========================================

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>