بی هویت های ناب!
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
ارسالی:ذوالفقار ستاری اسمرود
هفته ای دوسه بار برای قدم زدن به بوستان علوی قم می روم. هربار با جانی آزرده و تنی خسته به خانه برمی گردم. دیدنِ گروهِ بسیاری از جوانان دختر و پسر که سیگار و قلیان می کشند و هیچ ترتیب و آدابی در رفتارِ فردی و اجتماعی ندارند، آزرده ام می کند. ما که نوجوان بودیم، برای خود آرمان های انسانی بزرگی داشتیم و می کوشیدیدم آن ها را به عمل و واقعیت تبدیل سازیم. این جوانان، گویا به هیچ معیار اخلاقی پای بند نیستند و حریم و حُرمتی برای بزرگ و کوچک قائل نیستند. نه دانشِ دینی دارند نه فرهنگِ زندگی را می شناسند. نه از گذشته و تاریخ خود چیزی می دانند و نه با آموزه های فلسفی و رفتاری غرب آشنا هستند. بی هویّت های نابی اند که خودنیز نمی دانند چه می خواهند. نه ادب را رعایت می کنند و نه به حقوق فردی و اجتماعی دیگران احترام می گذارند. سطل زباله کنارشان است و جعبه ی سیگار و خوراکی خود را به سویی پرتاب می کنند. بی پروا با اسکیت های لغزان از کنارت می گذرند و هیچ دربندِ آن نیستند که رفتارشان در گذرنده هراس ایجاد می کند. با صدای گوشخراش موتورسیکلت هایشان از روبه رو و پشت سرِ عابر ویراژ می دهند. نه ایرانی اند نه غربی و نه دین دار. آینده ی ایران با اینان به کجا خواهد رفت؟
نه از حافظ خوششان می آید و نه گوش به سخن فردوسی می دهند. مولوی برای آنان شَبَحی است که به گذشته تعلق دارد. هرجوانی با گوشی خود سرگرم است؛ یا کردارهای پوچ ا زخود بروز می دهند. هرگز ندیدم یکی ا زآن ها به کتاب خواندن بپردازد. یاد نوجوانی خودم می افتم که درست یا نادرست، با درس های دکتر شریعتی و مطهری و صادق هدایت و آل احمد و فروغ و سهراب سپهری وشاملو و چوبک و دیگران به زندگی خود معنایی می دادیم؛ گیرم بی معنایی نتیجه ی آموزه های برخی از آن ها بود. اما بی معنایی به گمانم از بَد معنایی بهتر بود. کاش کسی پیدا می شد و دلِ جوانان را با سخنان زیبا می بُرد و به کردار و پندارشان معنا می داد. چه باید کرد؟
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
احمد عزتی پرور