سخن هفته
تقلید! ********** ما عده ای ازجوانان آفریقائی وآریائی را چند ماهی به آمستردام،پاریس،لندن و...می بریم وبر می گردانیم.پس از چند روزی،بر آنان لباس اروپائی می پوشانبم واصطلاحات اروپائی رابه دهانشان می ریزیم واز محتویات فرهنگ خودی خالیشان می کنیم. آنگاه اینها شکل بلند گوی پوک و پوچی را می گیرند که ما باید به کشورهایشان باز گردانیم. آن وقت ما مرس می زنیم واینها مثل یک دره،مثل یک آب انبار،هرچه را که بگوئیم،بی آنکه معنایش رابفهمند،باز می گویند وانچه را بکنیم،در حد ادا در آوردن،می کنند ومی پندارند که خودشانند که می گویند و انجام می دهند! ********** سارتر>>دوزخیان روی زمین،اثرفرانتس فانون ********** منبع:شریعتی؛ازشک تایقین/احمدراسخی لنگرودی/نشر علم/تهران/1392
آمار سایت
افراد آنلاین : 4
<==================> تعداد نوشته ها : 657
<==================> بازدید امروز : 612
<==================> بازدید دیروز : 586
<==================> بازدید این هفته : 3840
<==================> بازدید این ماه : 14296
<==================> بازدید کل : 839676
<==================>
بایگانی

خاطره

شهید نجف ویک خاطره                      

………………………………………………………………………………………….

محمدحسین اسدی اسمرود                                                              

………………………………………………………………………………………….

یک جوان و نوجوان ۱۷. ۱۸.ساله بود.از جان گذشت.ازمالش گذشت. پدرش فوت

شده  واوسرپرست خانواده بود.در اصل ۱۸ ساله نشده بود، یتیم به حساب می امد. سر پرستی شش نفر اعضای خانواده به عهده ای شهید

نجف بود.وتازه در سلطان آباد  رباط کریم یک خونه کوچک

خریده بود که خانواده اش را برده بود انجا  و خوشحال بود که داره میره جبهه

یک پرچم زده بود بالای درب منزلشان که من شهید میشوم ، خودش هم آگاه

شده بود..وصیت.نامه اش را نوشته بود و رفت شهید شد.

 

بااین شهیدان گلگون کفن اسمرود

همسن و سال و همکلاس بودم

یک روز در مدرسه بخاری هیزمی روشن بود بخاری

سرخ شده بود .قربانعلی اسدیان به شوخی گفت:

چه کسی میتونه بخاری را بوسه بزنه ؟  خودش لبهایش را نزدیک بخاری برد

وگفت من بوسید‌م،شما هم امتحان کنید…

من کلکش را فهمیدم و این کار رانکردم.‌ خدابیامرز شهید.نجف گفت کاری نداره ، منم میبوسم.تا که نزدیک شد

آن موقعه ۹ سال یا ده سال بیشتر سنی نداشتیم، معلم دونفر بود.سعید شکوهی

و اقای ترویجی بود.خلاصه تا میخواست بوسه بزنه،‌از

پشت سرحل دادند و بنده خدا لبش چسبید به بخاری سرخ شده

گریه و اشک، دادش پیچید مدرسه که هیچ، به کل روستا هم رسید.

آقا معلم از بیرون آمد ،گفت چه خبره ،چی شده ؟ قربانعلی اسدیان- برادر

شهیدمحرم اسدیان رنگش سرخ بود خودش

سرخترشدو اعتراف کردو گفت من  شوخی می کردم ،ایشون هم واقعا اگر

می دانست این صحنه ی دلخراشی بوجودمیاد هرگز چنین اشتباه نمی کرد..

شهیدرفت  سمت خانه ودیدیم مادر خدا بیامررزش همراه شهید نجف میاد

الحق پدر و مادر شهید.حق هم داشتند. معلم به چه روزی افتاد، زبانش بند امد

سید سعید شکوهی چونکه خودش

پسر اقا یوسف خدابیامرز بچه روستا بو،کاملا با اسمرودیها همرنگ وهم خو

شده بود..انسان خونگرمی بود.معلم

خیلی خوبی بود..اهل یوزناب بود ترویجی

مال استارا ویا هشتپر بود، خلاصه پدرو مادرشهیدوخود شهید همگی را

آقاسعید خدا خیرش بدهد آرامشان کرد.

خاطرات تلخ وشیرین از شهدای اسمرود واز دانش آموزان آن دوران  اسمرود

در مدرسه گلی،یادش بخیر

…………………………………………………………………………………………

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

دانش آموختگان اسمرود