سخن هفته
راه خاکی >>>>>>>> روش هر پیغمبر بعدی،ساده کردن عقاید ومحو اوهام وبرگرداندن افکار واعمال مردم بصورت خالص وفطری اولیه است. راه انبیاء پرواز مستقیم است،راه ما راه خاکی است وپر از موانع،و چه بسا به خطرات هم بر بخوریم،ولی می خواهیم این راه را طی کنیم،اگر چه در زمان طولانی و با زحمت زیاد. >>>>>>>>>>>>>>>>>> منبع:راه طی شده/ مرحوم مهندس مهدی بازرگان
آمار سایت
افراد آنلاین : 3
<==================> تعداد نوشته ها : 618
<==================> بازدید امروز : 677
<==================> بازدید دیروز : 607
<==================> بازدید این هفته : 2948
<==================> بازدید این ماه : 9888
<==================> بازدید کل : 755426
<==================>
بایگانی

خاطره در خاطره

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

1- بچه شهری                              

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

رحمان ستاری اسمرود                                           

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

چهل سال پیش در چنین ایامی مدارس بعداز چندین روز کش وقوس وهرج ومرج بلاخره تا اطلاع ثانوی بطور کل تعطیل وراهی روستا شدیم ومهم برای ما تعطیل شدن مدارس بود و بس با بقیه موارد وحوادث به نوعی بیگانه بودیم اندکی بعداز حضور در روستا کلیه فهله و کارگر ها که در تهران در شرکتهای عمدتا راه و ساختمان مشغول بودند به روستا سرازیر شدند بساط شب نشینیهای دل کش و گردهماییهای بالاپشت بام به هنگامروز  در کنار گله گوسفندان که جهت هواخوری در زیر آفتاب ملس زمستانی برای علف خوری به پشت بامها می آوردند براه بود عمدتا بچه تهرانیها برای سال خوردگان تحلیل حوادث انقلاب می کردند وبقیه ضمن گوش سپردن سوالات می نمودند وپاسخ می شنیدند عمدتا اهالی چون از زبان فارسی چندان بهره ای نداشتند خبرهای رادیو برایشان به آن صورت فایده ای نداشت اغلب نگرانیها از ایجاد هرج ومرج  وغارت بود که پیران آن را به عین دیده بودند وبیشتر از دوران ممیش خان و خانها که گویا به روستا ها شبی خون زده می شد صحبت به میان می آوردند و بعضی اهالی هم زبان فارسی را می فهمیدند اما از درک اخبار رادیو عاجز بودند وشکایتشان این بود که اخبار تند تند می گوید وما تا یک عبارت را پردازش کنیم چندین عبارات پی هم می خواند و واطلاعات ما ناقص می ماند وهمان یک عبارت را هم که فهمیده بودند از روی حدث بود ه چنانچه یادم می آید از دکتر فرامرز می پرسیدند مثلا هلاکت  به چه معناست  ویا مرحوم مش نازعلی عمو می پرسید  منهدم به چه معناز و ایشان نیز در حدی که بفهماند ترجمه می نمود وما بچه ها بهداز سه چهار سال  برای اولین بار در چنین ایامی بی دغدغه مشق وکتاب و دفتر دستک آزاد و رها از هرچیز روزگار می گذرانیم هوای روستا بعضی ایام آفتابی بود بعضی ایام  بغض داشت باد سرد می وزید  امکان هیچ نوع بازی و سرگرمی نبود لیکن دقایق وساعات بکندی می گذشت  هم هوس شهر می کردیم هم اینکه به باز شدن مدارس چندان علاقه ای نداشتیم  دوبار با داداش به شهر آمدم تا از تعطیلی مدارس مطمین شوم  به مغازه پدر آموزگارم آقای خداپرست رفتیم خود آقای خداپرست پشت پیش خوان بود از تعطیلی مدرسه برای روزهای طولانی مطمین کرد.

 

با اولین سال بچه شهری شدنم آغازی بود برتجربه زندگی دور از خانواده البته تجربه تلخ وشیرین زندگی روستایی کنار آمدن با مشکلات عدیده بطور غریزی برای امثال بنده نهادینه می شد خیلی سریع با شرایط کنار می آمدیم تحمل سختیها را آسان می نمود جلوتر از من از سالهای گذشته کسانی بودند برای تحصیل به شهر آمده بودند سه نفره دونفره چهارنفره زندگی می کردند مانند محمدولی  شخید صیقت  جبراییل.صفی الله علا الدین که همین عده برای تازه ازراه رسیده های مثل من برنامه داشتند شبهای جمعه در منزل دورهمی نقشه ای برتازه وارد نگون بخت پیاده می کرد ند نگو و نپرس منزل سهرابیها قرنتینه ای بود تازه واردها ازاین هفت خوان رستم باید عبور میکردند  حال نوبت بخت برگشته شده بود دقیق نمی دانم چه وقتی از شهری شدنم گذشته بود همین قدر می دانم بعداز اولین مریضیم بود تازه خوب شده بودم بلبشوی انقلاب هم شروع شده بود حداقل هفته ای یک روز تظاهرات برقرار بود علا الدین صفی الله پایم را در شب جمعه ای به این قرنتینه کشاندند قبلا می گفتند محمد ولی گه گاهی مخصوصا شبهای جمعه به سرش می زند محمد ولی سالیانی بود در شهر درس می خواند هم سنش ازما زیاد بود هم اینکه خیلی کم اورا می دیدم آنهم در تابستان در مزرعه مشترک چله خانه حشرو نشر چندانی نداشتم لذاست که هرچه در باره او این دونفر سرهم می کردند باورم می شد اول غروب بود وارد شدیم مشغول روشن کردن چراغ لامپه بود شیشه گردی داشت روشن می گرد شیشه اش را سوار می کرد با قند شکن به جان شییشه می افتاد خورد وخمیر می کرد اشتباه نکنم تا چهار تا شیشه جبراییل خرید آورد این سوار می کرد کمی ورانداز می کرد می زد له ولورد می کرد بقیه هم ساکت نشسته بودند اگر کسی حرف می زد این قندشکن خیلی خطرناک ازبیخ گوشش رد می شد در این میان من هاج وواج فقط نگاه می کنم نه می توانم جم بخورم نه می توانم بخندم ونه می توان گریه کنم مبهوت مانده ام خیلی راحت باورم شده بود که این رسما دیوانه می شد مخصوصا این قندشکن خیلی خطر ناک آدمی بود که کله اش هدف قرار می گرفت بلاخره از چراغ دست کشید رفت زیر پتو شد یک سادویچ خیلی بزرگ فقط نیمه یک چشمش پیدا بود مردمک را در حدقه می چرخاند نگاهش سرتا پایین مرا می پیمود چشم در چشمم متوقف می ماند صدا زد جبی ی ی    جبی آنا برخاست بله. گفت چندتا سیب زمینی بیار جبی چندتا سیب زمینی آورد ریخت کنار دستش  آمدم بلند شوم جایم را عوض کنم سیبزمینی ازبغل گوشم رد شد در سر جبی شکست از ترسم نشستم دوباره من شدم و نگاه تک چشمی پراز شرارت به مرحله ای رسیدم از ترسم چنان داد کشیدم نزدیک بود گلویم پاره شود بقیه هم ازترس نمی توانند جم بخورند چون واقعا بی محابا می زد خلاصه کنم آن شب که تمام شد دوباره مریضی بسیار شدید تر از اولی سراغم آمد که شرح آن به درازا می کشد.

 

در آن موقع گه گاهی هم تظاهرات به حمایت از شاه می شد

خاطرم هست مدارس تق ولق بود در دبستان ما هم تعدادی دانش آموز سن گذشته که سن خود را بخاطر مردودشدن های پی در پی در ثبت احوال تقلیل داده بودند با ایجاد بلوا وآشوب دبستان قبضه کرده بودند گوساله هایی در میان گله بره ها می ماندند کسی هم جلودارشان نبود یا اصلا اراده ای به چنین کاری نداشتند آمدیم بیرون در مسیر منتهی به میدان اصلی بود دیدم یگ گروه چهل پنجاه نفره با لباسهای نمدی کلاه پشمی به سر غالبا گردنشان در آرخالق زخیم آرخالق گم بود دست هر کدام تبر  و دهره و دینک با چهره های عصبی گویی که حریف می طلبیدند شانه به شانه پی هم با قدمهای تند ومایه ای از استقامت واستواری  شعار مامنظم جاوید شاه ودر خلال شعار فحشهای عمیق وجاندار چاشنی شعارشان  بود سربازان نیز در دوطرف خیابان در یک خط اسلحه بدست ایستاده بودند جدیت این تظاهر کنندگان وانمدم کرد که تظاهرات برعلیه شاه باد هوا شده تظاهرات ساده وبی آلایش بود نه پلاکاردی نه بلند گویی ودر عین این سادگی خوف آور بود احساس کردم از احدی مرگ بر شاه بشنوند تکه بزرگش گوشش خواهد شد

 

بربالای تخته سیاه کلاس  عکس بزرگی از شاه با لباس فاخر پادشاهی نصب شده بود آن روزها تظاهرات به اوج خود می رسید یک روز وارد کلاس شدیم خبری از این عکس نبود این عکس بزرگ در موقعیتی قرار گرفته بود نبود آن را همه بچه ها متوجه می شدند اما فسفر مغز ما بچه ها قد نمی داد به چه علت دوروز بعد همان عکس به سرجای خود برگشت چندی نگذشت عکس امام با همان ابعاد کنار عکس شاه قرارگرفت واین برداشتن وگذاشتن مدتی تداوم داشت گاه یکی سرجایش بود آن دیگری نیست می شد وگاهی هردو نیست می شد حداقل من یگی این برداشتن گذاشتن هارا حمل به سلیقه و زیبای می کردم به ابعاد مثلا سیاسی بیگانه بودم یک روز هردو عکس کنار هم در ابعاد مساوی در بالای تخته نصب شده بود با این تفاوت که عکس شاه داخل قاب مخصوص وبا پوشش شیشه اما عکس امام به صورت پوستر بود چهره هردو مایه ای از تبسم داشت یکی از این دانش آموزان سن بالاکه اندام منحنی نیز داشت از معلم پرسید آقا میشه آدم هم شاه دوست باشد هم امام خمینی دوست باشد  معلم تازه وارد کلاس شده بود لبان کت را روی شکم انداخت وخودرا فراهم کردو‌شانه هارا بالا گرفت تغییری درلب و لوچه قرار داد درحالی که گردان فراز نموده بود بر سقف کلاس بی هدف نگاه دوخته بود گفت من معلم هستم وشما نیز دانش آموز کاردیگری از دست ما ساخته نیست ما موظف هستیم وظایف خود را درست انجام دهیم بنابراین برای ما فرقی نمی کند در این هنگام دست به چوب آلبالویی همراه همیشگی خود کرد با شاره به یک یک عکسها. این سرکار باشد یا این یکی سر چوب را با احترا در منتی الیه هر عکس قرار می داد معلم مرد بسیار نجیب وشخصیت متین باوقاری داشت شاید زبان کودکی با ما گشوده بود

 

به هر ترتیب دبستان ما با فراز وفرود وضعیت سیاسی دایما همانند دماسنج در وضعیت متغیر بود دایم در نوسان بود قدرت تظاهرات به نفع امام که می چربید عکس امام درکلاس ما قرار می گرفت وروزی که تظاهرات  برمدار شاه دوستان بود تنها عکس شاه در کلاس بود وآن روزی که توازن به نفع هردو برقراربود عکس هردو در بالای تخته جا خوش می کرد وآن روزی که خرتوخری در شهر در می گرفت عکس هیچ کدام در کلاس نبود.

 

بعداز ظهر یکی از این روزهای انقلاب از حمام پرنده که بیرون آمدم مواجه با جمعیتی شدم که در حال راهپیمایی شعار مرگ بر شاه میدادند هدایت شعارها از طریق بلندگو‌هدایت می شد وجمعیت حاضر یک صدا پاسخ می دادند عده ای نیز بالباس نظامی در دوسوی خیابان تفنگ بدست بیحرکت ایستاده بودند مو به تنم سیخ شد هر آن احتمال شلیک به سوی جمعیت می دادم از ترس دم  درب حمام ایستادم تا اینکه جمعیت دور میدان را به سوی مسجد جمعه در پیش گرفتند من هم از حمام به سمت راست پیچیده مسیر منزل راه افتادم چند قدمی فاصله نگرفته بودم که یک مردقد بلند باصورت لوزی شکل که گردنش هم به یک سمت سنگینی می کرد متوقفم کرد این فرد اساسا کم داشت از هوش وحواس سالم برخوردار نبود وبه همین خصوصیات شهره شهر بود القصه وقتی ایستادم نگاهی ملتمسانه ای از پایین به این ابوالهول انداختم با چهره عبوس در چشمانم فرومانده بود چنان ترسیده بودم از شدت لرز این پا و آن پا می کردم پرسید ببینم خمینی طرف هستی یا شاه طرف هستی کوچکترین غفلت در پاسخ برابر با نقش برزمین شدنم یافتم چون تن صدایش درشت وتوپر بود آدم دیوانه که دیوانه است تعصب کور هم به این دیوانگی اضافه کنی قایدتا پایش با جناب عزراییل در یک کفش می شود در پاسخ گفتم معلمم سفارش کرده به هردو احترام بگذارییم اما شما هر کدام را بگی من اورا طرفدار هستم  درست است دیوانه بود اما وقتی وخامت حالم را دید قریحه نوع دوستیش گل کرد وگفت خمینی را دوست داشته باش فهمیدی گفتم به روی چشم آقا دوباره ایستاد هنوز اذن ترخیص نداده بود چون خرگوشی که در کمین ببر افتاده باشد دوباره پرسید تظاهرات می روی گفتم تا حالا نه ولی از این ببعد میرم به تو قول می دهم اصلا قرار بگذارییم باهم بریم در حین اینکه تازه یخم وارفته کمی خودم را فراهم نموده بودم دیدم ضمن صحبت من به اطراف خود گنگ نگاه می کند دست به پس گردنش می کشد آرام از کنارش رد شدم پا به فرار گذاشتم  تا منزل یک نفس دویدم ای به این شانس چه بگم.

 

دریکی از این روزهای پاییزی بود خسته از همه چیز  ترس واضطراب زلزله دوبار مریضی که تا همسایگی مرگ مرا پیش برد شایعه دوزد راه زنی نا امنی که که در اثر کشمکش ها ودر گیریهای سیاسی از فرصت استفاده کرده جان تازه ای می گیرند  مشکل در س ریاضی زنگی نبود کتک نخورم وبلاخره بلایی که در قرنطینه مخصوص اسمرود به سرم آمده بی وقفه در تنهایی تحمل می کردم  ظهر از مدرسه به منزل رسیدم چون وعده غذایی بنام صبحانه یا همان قله نهار در قاموسمان نبود تا جزو برنامه باشد سخت گرسنه می شدم سریع یک سیب زمینی پوست کنده سرخش کردم و با نان خورد م مثل گونی برنج کنار والور افتادم باران نیز تند می بارید بهشیروانی که می خورد نقش موسیقی برایم داشت غرق در هجوم تخیلات تنهایی بودم که درب را زدندبلند شدم بازش کنم دیدم خانم نسبتا چاق وچغری باچهره بر آشفته پشت درب را پر کرده تا درب را بازکردم کشیده ای با تما قوت بر بیخ گوشم نواخت تا آمدم خودم را فراهم کنم دومی را من هم اگر هیچی حالیم نبود لااقل رسوبات فحشهای روستایی که سرمایه بس آتش بزن به حریف بود دارم شروع کردم تمام اندام ناهموار اورا به فحش دادن از بالا تا پایین آن موقع حیاتها دیوار نداشت داییم به این صدای آلوده به آشوب ما آمد بیرون چه خبره این زن شروع کرد به تشریح ماجرا که باران آمده آب ناودان را هدایت نکرد رفته پشت دیوار ما انباشته شده داره مثل چشمه از داخل خانه در میاید.

دوست دارم دوباره بازارچه مسگرهارا ببینم که چگونه داس ودهره می سازند دوباره اولین بستنی نانی را بخرم ولذت خوردن آن را تجربه کنم وساندویچ نیمچه شبیه بلله مادرم را با مزه متفاوت آمیخته به داغی سوسیس وخیارشور وگوجه تجربه کنم اسفالت خیابان پهن و ماشینها ی رنگارنگ رهگذرش را و مغازه های متلون دوسوی خیابان که از زیباییشان ذهن کودکانه ام هنگ می نمود اولین نوشابه خوردن که گاز آن با اولین آروق تمام چهره را درهم می فشرد واز درون تا نوک بینی می سوزاند یک بار دیگر اولین کت شلوار وپیراهن فوکل دار سفید رنگ با نقطه نقطه های مشکی همراه کفش خوروم بپوشم علاالدین با پارچه قرمز رنگ از شانه راست تازیر بغل چپ به حکم خلعت دامادی بند کند در آستانه درب ورودی بایستم که فقط سیب قرمز برای پرتاب به سر عروس خیالی نداشته باشیم  دوباره دردور همی شبهای جمعه محمد ولی قلاده بر گردن دونفر بیاندازد وآن دو تا مرز کشت همدیگر جر واجر دهند مگر اینکه محمدولی باکشیدن قلاده آنها را از هم جدا کنددوباره یک تاکسی قرمز رنگ را با حداقل پولی داشتم از سر کنجکاوی اجاره کنم مرا یک دور در شهر بچرخاند و…

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

سلام بر آقا رحمان وخاطراتش                                  

با این خاطره،خاطراتِ پاتوقِ شبهای جمعه ،شب نشینی که نه،شب بیداری ها وشیطنت های بی پایان مرا در آن ایام زنده کردی.

نوشتن آن خاطرات،مثنوی دو من کاغذ می خواهد و وقت وحوصله ومهمتر از همه،کاِرِ سخت تایپ.

شاید آن همه شیطنت،جنب وجوش ،سر به سر بچه هاگذاشتن، حتی در برف وکولاک زمستان،در خیابان پرسه زدن ولامپ ترکاندن، اینک مرا آرام و ساکت نموده است واحساس می کنم در آن محیط  وبا توجه به شرایط سنی،آنچه لازمه شر وشور وهیاهوی دوران کودکی بود،تا حد کمال تجربه کرده ام.

سر به سر گذاشتن با گروه همسالان،یا کوچکترها و حتی بزرگتر از خودم ،گویی به یک تئاتر زنده برای سرگرمی  هم تبدیل شده بود که به یقین  دوستانی چون:دکتر صفی الله،سلیمان،رسول،علاء الدین(علی) عباد الله،شهید محرم،شهید صیقت،سهراب محمد آذرگشب،چند نفر از بچه های سوران،محمود آباد،هیبت رشیدی،اباصلت سیاح هشتجین و…خاطراتی از این دوران دارند که من گذرا در خاطرات سایت به برخی اشاره کرده ام.

همت شما مستدام که با شرح وبسط زیبا،به یک نمونه از هنر نمایی  من  در آن ایام  استادانه اشاره کرده اید و محترمانه از ماجرای سرمستی من با آب،به جای شر…(آب) گذشته اید! که خوردن یک لیوان آبِ بی شر ،جای آب شر دار در عالم خیال،چه صحنه های جالبی را در پاتوق هفتگی ما خلق می کرد

شنیدن یک خاطره از دوران کودکی در روستا،در س خواندن در شهر، دوران دانشجویی و سریازی…یسیار لذت بخش است واز بزرگواران گروه تقاضا می کنم در این بخش آقا رحمان را تنها نگذارند.

خیلی دوست دارم از زبان استاد دکتر آذرگشب، آقای عسگری،آقا سلیمان]آقا معلم دیگر گروه_آقاحافظ کارگر،آقا عباد الله  ،آقایان دکتر فرامرز و علاء الدین  غایب از نظرو…ودر یک کلام،همه اعضای گروه،خاطره زیاد بشنویم –هرچند مختصر ومفید.

برای رونق مجلس ومحفل خاطره،سلامتی خودتان وسلامتی استاد دکتر آذرگشب که ان شاء الله در فرصت مناسب،ما را مهمان خاطره ای خواهند کرد،  ومعبر را برای ما باز خواهند فرمود،صلوات قرّایی می فرستیم که در گذشتگانمان هم از این صلوات

بی نصیب نمانند.

اللهم صل علی محمد وآل محمد!

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

2_اولین تجربه آشپزی من و دکتر فرامرز               

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

دکتر اذن الله آذر گشب                                           

در سال اول تحصیل در شهر در کلاس پنجم ابتدایی، بی نیاز از آشپزی بودیم، چرا که با خانواده دوست عزیزمان جناب آقای سالار قلیزاده زندگی می کردیم و مشهدی آزاد مرحوم و مرحومه کلثوم خانم برای ما زحمات زیادی را کشیدند، روحشان شاد.

سال بعد یعنی در کلاس ششم ابتدایی ما دو تا بچه زندگی مستقلی را در ساختمان خودمان در خلخال شروع کردیم. این ساختمان با زحمات فراوان و تلاش بسیار برنامه ریزی شده و فشرده مرحوم اخوی بزرگ بنده حاج علی( فتح الله)  و مرحوم حاج گلعلی(وجه الله) در مدت کمتر از شش ماه درست شده بود. البته هنوز سفید کاری نشده بود و نم دیوارها هم خشک نشده بود. ما از مهر ماه ۱۳۵۰ در آنجا ساکن شدیم و البته کمی هم خشنود از مستقل شدن مان.

همان هفته اول بود هوس کردیم کته درست کنیم. از شیفت بعد از ظهر که ساعت ۴ مدرسه ها تعطیل می شد حدود چهار و نیم رسیدیم منزل. البته زمان ما هم قبل از ظهر و هم بعد از ظهر باید به مدرسه می رفتیم. بعد ها که دوره راهنمایی آمد مدرسه ها فقط یک شیفته شدند.

ما بعد رسیدن به خانه دست بکار شدیم تا پلو درست کنیم. برنج و یارما را مخلوط کردیم و شستیم و در یک قابلمه دو نفره کوچکی که داشتیم ریختیم و حدود ساعت ۵ عصر گذاشتیم روی چراغ علاءالدین. منتظر ماندیم که پلو بپزد. البته در این میان به درسهامون هم کم و بیش می رسیدیم. من از مرحوم‌ مادرم شنیده بودم که پلو وقتی پخته شود دست را که بزنی کمی به دست می چسبد. تقریبا بعد از یک ساعت ما با استفاده از این روش پلو را تست می کردیم. چند بار این کار در زمانهای مختلف تکرار شد و شاید جمعاً دو ساعتی طول کشید و باز دیدیم به دست نمی چسبد و طبق معمول من ابتکاری زدم و به فرامرز پیشنهاد دادم که قابلمه را روی علاءالدین سر و ته کنیم تا قسمت خمیر آن نیز بپزد. بی اغراق تا حداقل یک ساعت دیگر هم این تست کذایی را انجام می دادیم و باز می دیدیم که به خیال خودمان هنوز نپخته. آخرش خسته شدیم و گفتیم هر چه بادا باد، نپخت هم نپخت، ما که نمیتوانیم تا صبح بیدار بمونیم. کته را که به حالت وازگونه رو چراغ والور بود برداشتیم. قاشق را زدیم بکشیم بخوریم ، چشمتان روز بد نبینه، دیدیم پلو از دم از ته قابلمه تا سر قابلمه سوخته و یک ذره اش قابل استفاده نبود. خلاصه کمی حالمان گرفته شد و به نان خالی برای شام بسنده کردیم.

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

3_سنت ترشی خوری                                 

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

محمد ولی سهرابی                                                           

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

درود فراوان به دکتر اذن الله بزرگوار                                       

عصرانه خوبی به خوردمان دادی،واقعا دست مریزاد.به ابتکار و اختراع شما در آشپزی حسابی خندیدم ولذت بردم.شنیدن خاطرات شما دونفر که الگوی نسلهای بعدی تحصیل کرده هستید،بسار دلنشین ،شنیدنی ولذت بخش است.شاید گروه ما محدود است، اما تلاش می کنم در سایت هم که مخاطبان  وطنی وغیر وطنی زیادی دارد، استفاده کنم .ممنون که دعوت بنده را بزرگوارانه پاسخ گفتید.

اطلاعات تاریخی خاطره هم خیلی برایم مفید بود که شما چه سالی  ساکن آن خانه شدید.

حالا که صحبت از آشپزی  وهنر نمایی در این حوزه شد،این خاطره را هم از من داشته باشید که در هنر آشپزی  وتغذیه است:

چون دکتر آذر گشب بنده را جزو پیشکسوتان خاطره نویسی قلمداد کرده اند،ناچارم یک خاطره کوتاه ِمشترکِ مرتبط با استادان عزیز- دکتر اذن الله ودکتر فرامرز نقل کنم:

دکتر فرامرز و دکتر اذن الله که در خانه مشترک در هرو آباد درس می خواندند، وقتی به اسمرود می آمدند،حرکات ،صحبت،گفتار،کردار ونوع پوشش آنها معمولا برای هم نسل های من  هم الگو بود،حتی زمانی که من وعباد الله هم از ابتدایی عازم شهر شدیم وچندین سال باهم زندگی کردیم،این الگو برداری زیاد وزیادتر می شد.یادم هست این دو بزرگوار وقتی ظهر از مدرسه بر می گشتند، از چمنی نامِ مغازه داری ترشی هفته بیجار می گرفتند وچون فرصت غذا درست کردن نبود،یا مواد غذایی برای غذا پختن نبود،همان هفته بیجار را با نان می خوردیم،ودوباره بر می گشتیم نوبت عصر مدرسه.حتی پس از رفتن این دو عزیز به تهران، هفته بیجار خوردن ما بر قرار بود،تا اینکه من انقلابی در آشپزی ایجاد کردم وبه روش قدیمی این دو استاد “نه” گفتم!

عدس را در آب می جوشاندم ویک قاشق روغن محلی یا علف یاغی داخل آن می ریختم ونمک هم اضافه می کردم وگاهی نیز برای اینکه غذای شاهانه شود،یکی دو عدد پیاز درسته هم داخلش می انداختم وبرای یکی دو روز هم درست می کردم که ظهرها فرصت در ست کردن چنین معجونی نبود،و می خوردیم آنچه را که سلطان برونئی هم نخورده بود.

با این ابداع من،سنت دیرینه ترشی خوری با نان،با الهام از روش وسنت آقا فرامرز و آقا اذن الله به بایگانی رفت

هنوز هم گاهی در منزل آن روش منحصر به فرد  را امتحان می کنم ،با این تفاوت که  تنهایی میل می کنم وخوشبختانه شریکی سراغم نمی آید! !

یا این دو بزرگوار زمستانها نوعی کلاه پشمی سیاه وسفید سر می گذاشتند که وسط آن همچون برج گنبد قابوس یا مناره،چندین سانت رو به آسمان قد می کشید.

به مرحوم پدر گفتم که از کلاه فرامرز برای من هم بخر؛شهید صیقت به کنار! قولی نداد ،ولی یک روز که به شهر رفته بود، دو عدد از همان کلاه برای هردویمان گرفته بود. برای من خود کلاه خیلی مهم نبود، مهم، تیز بودن وسط کلاه بود ومن تلاش می کردم  و هی کلاه را می کشیدم، اما مثل کلاه این آقایان نمی شد.

یک بار راز ورمز تیزی کلاه را از آقا فرامرز پرسیدم  وگفت کلاهت رابیاوردرست کنم.کلاه را گرفت وانگشت اشاره را داخل کلاه کرد وآنقدر با سرعت وشدت در هوا چرخاند که شکل مورد علاقه من را گرفت ووقتی آنها در اسمرود نبودند، کلاه را با احتیاط ،فقط اندازه ای که با موهایمان تماس داشته باشد، سر می گذاشتیم ودر تنگه ها می گشتیم، با این امید که شبیه آقا فرامرز وآقا اذن الله شده ایم!

گشتم تا عکسی از آن کلاه پیدا کنم  و یافت نشد.اساتید گرامی؛ آقایان دکتر اذن الله ودکتر فرامرز، هفته بیجاری که به خورد ما داده اید، به باد فنا رفته است ،لا اقل عکسی وطرحی از آن کلاه  دارید، برای ما بفرستید،تا خاطره مشترک ما مصور شود.

روز پنجشنبه من با تایپ این خاطره به عصر رسید وکلاغه به خونه اش نرسید!

بالا رفتیم ،خاطره آقا رحمان بود ،پایین آمدیم، خاطره دکتر اذن الله بود، می دانم که به زودی گروه شاهد خاطرات خوب دوستان دیگر هم خواهد بود،پس تا آن روز به درود.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

دانش آموختگان اسمرود