کار و زندگی در چله خانه
(بخشهای…۷-۶-۵-۴-۳-۲-۱)

؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛
دکتر فرامرز سهرابی
؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛
بخش اول
؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛
چله خانه، مکانی خوش آب و هوا، حاصلخیز، با صفا و دارای چشمه ای با آب زلال و گوارا است که از قدیم الایام محل اتراق کشاورزان و چوپانان بویژه در فصل تابستان بوده است.
گل سرسبد منطقه چله خانه، زمینی است که محل کاشت ۱۰۰ “من” گندم (حدود ۳۰۰ کیلو) است.
از سالها پیش، اجاره کردن زمین چله خانه برای اهالی اسمرود روی بورس بود. خانواده ما (مرحوم حاج گلعلی) و خانواده آقای ستاری (مرحوم مشهدی فرخ) موفق شدیم به مدت چند سال در آن زمین گندم بکاریم. البته باید بهره محصول آن را به صاحب اصلی زمین در روستای گزاز می پرداختیم. خاطرات بسیار شیرینی از آن ایام دارم که بیان خواهم کرد.
=========================
بخش دوم
در فصل تابستان و زمان درود کردن محصولات کشاورزی، وقتی کار زمین های پایین دست اسمرود ( آران) را تمام می کردیم، نوبت زمین های بالا دستی (داغ) فرا می رسید. به سبب اینکه آب و هوای منطقه داغ خنک تر بود و وجود چشمه هایی با آب سرد (آقبلاق، اورتمه، چای ایجی و چله خانه) و درختانی که سایه بان و استراحتگاه کشاورزان بود، کار کشاورزی راحت تر و دلپذیرتر بود. انگار، از قشلاق به ییلاق میرفتیم. وقت ناهار، چه صفایی داشت اورتمه!!! غوغایی بپا می شد، همه بیچینچی های خسته از کار طاقت فرسا، گرسنه و تشنه از دور و نزدیک خود را به اردوگاه اورتمه می رساندند.
ابتدا، هر خانواده ای بساط خویش را در محل دنجی
پهن می کرد و با آب خنک چشمه اورتمه که حکم چشمه حیات را داشت، تنها غذای رایج و همگانی “دوغراما” را ردیف می کرد. برخی از خانواده ها که بستان داشتند و لاکچری زندگی می کردند، خیار هم به دوغراما اضافه می کردند (همان مرفهین بی درد!) و گاهی هم یک خیار را با دیگران به اشتراک می گذاشتند. بلافاصله پس از صرفا ناهار شاهانه، بیچینچی ها، از فرط خستگی و در اثر عوارض جانبی مصرف ماست و دوغ در خواب عمیقی فرو می رفتند تا نیروهای و قوتی دوباره برای کار و کار و کار پیدا کنند. موقع برگشت به کار، از آب چشمه اورتمه کوزه ها را پر می کردند و راهی زمین های خود می بود که ما بخاطر دلپذیرتر بودن کار در چله خانه، روز شماری می کردیم..
=============================
البته در ماجرای دوغراما بعضی مطالب ریز از قلم افتاده مثل قاشق به تعداد نفرات نبود چطور می شد یا خیار با چه چیز خرد می شد یا سنگ نمک که کاسه دوغراما می انداختند اخر اینکه برای هرچند نفر یک کاسه برای دغراما بود وکشمکش در اخرین قاشقهای ته کاسه که بایدا می گفتند.
====================== رحمان ستاری
=================================
خاطرات دل انگیز و سریالی جناب سهرابی مرا در برابر عشقم( دوغراما )از خود بیخود کرد و بداهه چند بیتی سرودم که شاید حرف دل خیلیامون باشه البته درس پس میدم در محضر جناب عسکری و بقیه اساتید و از الطاف آقای دکتر هم سپاسگزارم .
==================ودود آذرین بوزناب
ای نفس باد صبا دوغراما
سن کیمی یوخ دادلی غذا دوغراما
یایدا بیچینچی لره یار و شفیق
ایستی هوا درده دوا دوغراما
مست ایلین عطر دل انگیزینه
باده مستی و صفا دوغراما
جام محبت کیمی مملو عشق
گوزلریمه نور و ضیا دوغراما
قوت بازوی صغیر و کبیر
زینت خوان فقرا دوغراما
جوجه کبابه سنی من ویرمرم
سنده دی اکسیر وفا دوغراما
زندگیمیز گرچه اولوبدور مدرن
من سنی آتمام ابدا دوغراما
شعره چکوبدور سنی گر« آذرین»
سندن اولوب طبعی رسا دوغراما
===================
یخش سوم
گفتیم که منطقه ژئوپولتیک چله خانه نقطه اتصال سه روستای اسمرود، نیاخرم و گزاز است. زمین معروف چله خانه پیوسته مشتریان پروپاقرصی برای کشت و برداشت داشته است. گویا قبل از ما، خانواده مرحوم قربانعلی ( آقایان محمدی و رحیمی فعلی) در آنجا کشت و زرع می کردند. قابل ذکر است که به دلیل کثرت جمعیت و تعداد خانوار در روستای اسمرود و کمبود زمین قابل کشت، اهالی اسمرود برخی از زمین های روستاهای همجوار را جهت کار کشاورزی اجاره می کردند و بهره محصول آن را می پرداختند.
سختکوشی اسمرودی ها از قدیم الایام زبانزد خاص و عام است. قول مشهور “بیار اسیمریلردن ال چکمز” هنوز هم رایج است.
با اینکه ما زمین نسبتا کافی برای کشت داشتیم، باز هم زمینهای روستاهای مجاور را شخم می زدیم، آباد می کردیم و می کاشتیم و به آنها سود می رساندیم (خوش به حال آنها که بدون زحمت، بهره می بردند!)
به یاد دارم که ما زمینهای “گویچک آقا” یوزنابی را در مرز بین روستای اسمرود و روستای یوزناب به صورت مشترک با مرحوم آقای سیف الله رحیمی( ره) می کاشتیم و به ایشان بهره می دادیم.
زمین چله خانه هم بدلیل وسعت فراوان و هم پر محصول بودن و هم تمرکز فعالیت در یک جا و سایر مزیت ها، مطلوب خیلی از کشاورزان بود. تنها مشکلی که وجود داشت بعد مسافت بود و رفتن به آنجا زمان بیشتری می طلبید. اگر می خواستم اول صبح سر زمین چله خانه باشیم، باید حداقل یکساعت قبل از طلوع آفتاب و در تاریکی حرکت می کردیم، به طوریکه وقتی به مرز اسمرود و نیاخرم (نیخربولاغی) می رسیدیم تازه هوا داشت روشن می شد ولی تا رسیدن به چله خانه هنوز راه باقی بود…
==========================
بخش چهارم
زمان در فصل برداشت محصول بسیار مهم است. هر کاری زمان خاصی دارد. کشاورزان دیر بجنبد محصول از دست می رود (وغمه گیدر). اگر هوا نمناک باشد (شه)، بهترین فرصت برداشت محصول است (هم برای درو، هم جمع آوری و بندبستن دسته های گندم و هم حمل گندم (خلور) به خرمن، باید فرصت را غنیمت شمرد و بار سفر را بست و زود راه افتاد.
فضای کار در چله خانه متفاوت بود. به منظور پیشگیری از خستگی راه و صرفه جویی در وقت تصمیم بزرگان خانواده ها بر این بود که از زمان شروع تا خاتمه درو و برداشت گندم، در زمین چله خانه شبانه روز کار و اتراق کنیم.
با عنایت به وسعت زمین و حجم کار بالا، بین یک هفته تا ۱۰ روز ما “بیچینچی چله خانه ای” می شدیم.
مردان بیچینچی چله خانه ای چه کسانی بودند؟
از خانواده آقای ستاری، افرادی که حضور پایدار در چله خانه داشتند: اول، آقای صورتعلی ستاری (صورت عمو)، دوم آقای زعفر ستاری و سوم آقای پرویز ستاری.
از خانواده ما: مرحوم مشهدی نوروز سهرابی (نوروز عمو)، مرحوم عطاالله سهرابی و بنده ی سراپا تقصیر.
دقیقا یادم نیست که چطور می شد که مرحوم فرخ عمو و مرحوم حاج آقا در چله خانه حضور پیدا نمی کردند؟ اگر هم بودند، حضورشان کم رنگ بود (این جریان را بزرگترهایی مثل آقا زعفر بهتر می دانند).
بیشترین خاطرات من از چله خانه مربوط به تابستانی است که حدود ۱۰ شبانه روز بصورت ۴ نفره گندم درود می کردیم (صورت عمو، آقا پرویز، مرحوم عطاالله و من). در این ۱۰ شبانه روز، زندگی با کار در چله خانه پیوند می خورد و صفای دیگری داشت….

بخش پنجم
زندگی در چله خانه جاری بود. اول صبح با نوای آرام صورت عمو از خواب بیدار می شدیم، رختخواب ها را جمع می کردیم و در سایه درخت قرار می دادیم و بلافاصله مشغول کار درو می شدیم.
با توجه به اینکه از یک سو، از رنج رفت و آمد در مسیر طولانی ده تا چله خانه آسوده شده بودیم، و از سوی دیگر، تازه نفس بودن، هوای مطلوب و خنک صبحگاهی و مهمتر از همه،پرپشت بودن خوشه های گندم شوق درو کردن را بیشتر می کرد. مثلا، اگر من بعنوان یک بیچینچی هر روز در سایر زمینها ۱۰ بسته یا بند (۱۰ باغ به زبان خودمان) گندم درود می کردم، ولی در چله خانه می توانستم ۲۰ بسته گندم درو کنم (دو برابر ارزش افزوده هر روز!!!) و این یک بازخورد مثبت برای ادامه کار بود.
کار درو را تا زمانی ادامه می دادیم که رییس و بزرگ مان.-صورت عمو، فرمان تدارک صبحانه را می داد. باور کنید بزرگی و کوچکی به تمام معنا در زندگی چله خانه رعایت می شد و حاکمیت داشت. رهبری کاریزماتیک صورت عمو که توام با مهربانی، خیرخواهی و صمیمیت و در عین حال با اقتدار بود، ما را بر آن می داشت که کاملا تابع فرمایشات ایشان باشیم. اصولا تا صورت عمو نمی گفت که وقت صبحانه است، شاید تا ظهر ما کار می کردیم و دم بر نمی آوردیم و اصلا حالیمان نمی شد که صبحانه هم باید خورد! چون وقت صبحانه همان است که صورت عمو اعلام می کند (ایمان به رهبری معنوی چه ها که نمی کند!!!).
بعد از صرف صبحانه، یا کار درو شروع می شد یا تمهیداتی برای بافتن بند (باغلیق) و بستن دسته های گندم (باغ) بمنظور درست کردن خلور.
چه حال و کیفی می داد خلور بردن از چله خانه به خرمن های اسمرود!!! اصلا آن زمان خیلی کلاس داشت.
——————————————
باسلام هرکتابی خواندنش به این دلنشینی باشد من یکی هرگز سرازکتاب برنمی داشتم خواننده را به زیبایی همراه می کند یک زمانی رمان زیاد می خواندم طوری که وعده غذا نمی فهمیدم ازمیان رمانها بینوایان چیزدیگری برایم بود گاهی سرعت می گرفت وگاهی ارام بوقت خواندن قلم اقای دکتر بینوایان را درخاطرم زنده می کند داب وادب و احترمات در گذشته را به خوانننده یاد اور می شود تلاش بی وقفه اعضای خانواد که همه درتامین اقتصاد خانواده نقش داشتند.
=======================رحمان ستاری
بخش ششم
هرچند در بخش از زمین چله خانه چمنزاری بود که درختان کوچکی هم داشت و می شد ناهار را در سایه سار آنها صرف کرد، ولی چشمه سار پایین دست زمین بسیار مناسب و محل دنجی برای غذاخوری و استراحت بود. رفتن به سرچشمه دلایل دیگری هم داشت، ازجمله:
• آب چشمه که بسیار خنک و گوارا و در دسترس بود،
• جای مسطحی برای ناهارخوری دستجمعی وجود داشت
• درختان زیادی که می توانستی بعد از ناهار بصورت انفرادی در سایه آن بخوابی
• امکان پر کردن کوزه ها با آب چشمه در وقت برگشت به سر زمین برای مصرف بعد از ظهر
موقعیت هایی هم دست میداد که گاهی میهمان چوپان محل می شدیم به صرف یکی از عذاهای خوشمزه و لاکچری بنام «قوورماش یا قوورماج»، دست کم، یک بار تجربه زیسته آن را داشتیم که در موقع جوش آمدن شیر، سنگ مخصوصی را داخل آن می انداختند که گویا شیر را مقوی تر و لذیذتر می کرد.
بعد از ناهار، خواب کوتاهی داشتیم (ناگفته نماند که یک دقیقه خواب اضافی در آن فصل و در آن فضا، یک دنیا ارزش داشت! چرا که پس از صرف دوغراما و یا قوورماش، آدم دلش می خواست که ساعتها بخوابد!).
از حرکات و زبان بدن «صورت عمو» می فهمیدیم که وقت برگشت به سر زمین است. کار بعد از ظهر در چله خانه بدلیل گرمای بیش ازحد، طاقت فرسا بود و با کار صبح قابل مقایسه نبود. در طول کار بعد از ظهر یک فرصتی برای چایی خوردن داشتیم و اگر موقعیت مناسبی پیش می آمد و خوردنی مهیا بود، عصرانه ای هم داشتیم، چمنزار، جای خوبی برای زنگ تنفس! بود ولی برای صرفه جویی در وقت، معمولا در سایه احتمالی «باغ های» روی هم چیده شده و یا درخت یمشان (زالزالک) چای و عصرانه صرف می شد.
حرف از چمنزار زمین چله خانه شد، دوست دارم داستانی را تعریف کنم که محور و مبنای یکی از سناریو نویسی های آقا محمدولی و آقا ذوالفقار در گزارش سفر چله خانه شد. این قصه واقعی در همان چمنزار اتفاق افتاده است. زمانی که خانواده مرحوم قربانعلی زمین چله خانه را کشت می کردند، ناهار را در همان چمنزار می خوردند. در وقت خواب، که همگی از فرط خستگی به خواب عمیقی فرو رفته بودند، فقط مرحوم آقای سیف الله رحیمی(ره) که فردی شوخ طبع، با هوشی بود و به نظر من ریاضیدان ماهری هم بود، بیدار بوده و با استفاده از خلاقیت خود، از خاکستر ذغال هیزمی که باقی مانده بود، بر می دارد و یواشکی به صورت مبارک همه بیچینچی های به خواب رفته می مالد!!! خودش برای نجات از معرکه و تماشای صحنه بعد از بیدار شدن بیچینچی ها، به بالاترین نقطه زمین که مشرف به کوه چله خانه بود، می رود. دقت میکند و می بیند اولین نفری که بیدار میشود، متوجه سیاهی چهره خود نمی شود! دومی که از خواب ببیدار میشود و چشمش به اولی که ایستاده بوده، می افتد، می گوید: «مرده شور آن هیکلت را ببرد»! آن چه قیافه ای است؟ چرا صورتت سیاه است؟ اولی به دومی نگاه میکند و می بیند صورت او هم سیاه است، میگوید: قیافه خودت را چرا نمی گویی؟ «مرکامید اووز صفتوی ورسون»، صورت تو سیاهتره!!! سومی که بلند میشود به دو نفر اول اعتراض میکند و …. نفرات بعدی به همین ترتیب… وقتی می فهمند که همه به نوعی ذغال آلوده شده اند، بدنبال علت ماجرا می گردند (بقول روان شناسان در جستجوی اتیولوژی پدیده بر می آیند). بحث بالا می گیرد، که چی شده، چه اتفاقی افتاده؟ چه کسی این کار را کرده؟ به جایی نمی رسند!!! (در بازگویی همین صحنه از سوی اینجانب بود که نویسندگان گزارش سفر چله خانه، علت این داستان واقعی را به موجودات فرازمینی نسبت دادند و با پردازش حرفه ای داستان تخیلی درست کردند که برخی از مخاطبان هم باور کردند!!). یکی از حضار متوجه می شود که تعدادشان کم است! بعد از سزشماری بیچینچی ها، متوجه می شودند که همه هستند، جز، سیف الله ( ببخشید که از القاب و… صرفنظر کردم) نیست که نیست!!! دنبالش می گردند و پیدا نمی کنند، غافل از اینکه سیف الله از بالای کوه ناظر و شاهد ماجراست و دارد از خنده روده بر می شود (دست ما کوتاه و خرما بر نخیل…). آخر داستان را دقیق نمی دانم که آیا مرحوم رحیمی آن روز به جمع بیچینچی ها پیوسته یا به دلیل سیاه کردن همکاران راه دیگری را بر گزیده است؟
عکس زیر، فضای همان چمنزاری است که محل وقوع ماجرای واقعی بوده و ما در سفر چله خانه همانجا، بازی الک دولک (چلینگ آقاج) برپا کردیم. البته فیلم آن بازی را پس از دایر شدن اینترنت در گروه خواهیم گذاشت. فعلا آن فیلم را جاج آقای انامپور در آب و نمک خوابانده و به ما هم نشان نداده است. فکر می کنم ایشان قصد دارند که برای دیدن آن فیلم بلیط بفروشند. علی الحساب شما عکس مسافران را در چمنزار چله خانه را ملاحظه فرمایید…

سلام استاد بزرگوار
واقعا خاطراتی که جنابعالی با قلم شیوا و رسا می نویسید، بسیار دلچسب است.
و سیاه شدن بیچنچی ها را هم کمی تا قسمتی ابری بخاطر اعضا
یک مقدار سانسور فرمودین !
خداوندمرحوم حاج گلعلی و جمیع رفتگان اهالی اسمرود را رحمت کند.
================مهندس داوود رحیمی
=====================================
بخش هفتم
در چله خانه، کار درو کردن گندم در عصرها، با توجه به خنک تر شدن هوا، تا چشم، چشم را می دید و تا تاریک شدن هوا، ادامه پیدا می کرد.
قبل از غروپ آفتاب، وقت آوردن آب تازه از سرچشمه و تدارک شام بود. پس از آوردن آب تازه از سرچشمه چله خانه و صرف شام، هنگام خواب فرا می رسید.
الآن دقیقا بخاطر ندارم که رختخواب مان چی بود؟ چون خود خواب، مهم تر از ابزار خواب بود! شاید تشک و لحاف مرسوم بود یا هر کدام از بیچینچی ها، زمینی را هموار میکردیم و یا بغل “باغ” دراز می کشیدیم و به خواب عمیق!!! فرو می رفتیم. هرچه بود، لذت آن خواب در چله خانه هنوز هم قابل درک و دلچسب است.
از یک طرف، هوای صاف و خنک، همراه با نسیم شب و از طرف دیگر، خستگی مفرط ناشی از کار و از همه مهمتر تماشای ستاره های آسمان نیلگون، آدم را به تفکر، تدبر, خلسه و آرامش ابدی فرا می خواند و معنویت سرشاری را جاری می کرد.
مشاهده آسمان آبی، لاینتاهی! و بی کران، ماه و ستارگان درخشان در شب چله خانه، آن هم به دور از دغدغه های شهری، روح انسان را لبریز از لطافت، حیرت، عشق به آفریدگار جهان و لذت معنوی می نماید. به قول شاعر:
به دریا بنگرم، دریا تو بینم
به صحرا بنگرم، صحرا تو بینم
به هرجا بنگرم، کوه و در و دشت
نشان، از روی زیبای تو بینم
شاید یکی از عمیقی ترین، راحت ترین و آرام بخش ترین و شیرین ترین خواب های عمر من در شبهای چله خانه بود (روایت های قبلی به منظور نشان دادن جذابیت سفر به چله خانه، و سربه سر گذاشتن با برخی دوستان غایب از سفر، با داستان پردازی ادبی- تخیلی ماهرانه، آنجا را محل موجودات فرازمینی و ترسناک و….نمایش داده بودند که با این تجربه زیسته و واقعی ما نشانگر آن است که چله خانه هم مثل سایر مناطق روستاها، یک منطقه معمولا و خوش آب و هوا، ولی بکر و حاصلخیز است. موضوع دیگر ، حساسبت طرح مسائل در فضای مجازی است که احتمال درستی یا نادرستی موضوع را مشکلی تر می کند که ماهی فضای مجازی همین است و در بخش هشتم این نوشتار به این امر مهم اشاره خواهم کرد.
آلبرت اینشتن میگوید: به طبیعت نگاهی عمیق تر کن، آنگاه همه چیز را بهتر خواهی فهمید..
=========================
بخش هشتم و پایانی
=========================
با تشکر از تشویق و بازخورد مثبت همگروهی های عزیز در باره سلسله یادداشت های اینجانب با عنوان «کار و زندگی در چله خانه» بخش پایانی یادداشت را تقدیم می دارم:
از همان زمانی که زنگ سفر به چله خانه به صدا در آمد، دوستان اسمرودی در توصیف منطقه چله خانه مطالبی نوشتند. برخی آن سرزمین را ناشناخته خواندند، برخی آن را دست نیافتنی و برخی سرزمین رمزآلود نامیدند.
ما که عزم سفر کردیم، دوست داشتیم که در سفر به چله خانه، دوستان بیشتری به ما ملحق شوند، ولی بعضی از آنها به دلایل مختلف نتوانستند همراه ما شوند. از جمله افرادی که انتظار داشتیم در جمع ما باشند، آقای الله بخش عسگری بود! ایشان فردی خوش فکر، خوش سفر، و فردی پای کار هستند که همراهی با او لذت بخش است. وقتی به سفر نیامدند، بنا شد که سربه سرشان بگذاریم و ارتباط مصنوعی بین ایشان و موجودات فرازمینی! در چله خانه برقرار کنیم و آن را طوری به پرورانیم که باورپذیر باشد (نقش آقا محمدولی و آقا ذوالفقار پر رنگ تر بود).
در یکی از گزارشهای سفر آن گفتگوی ویژه و درخواست موجودات فرازمینی و پرسش از علت عدم حضور آقای عسگری را برجسته کردیم که خوشبختانه یا متاسفانه بعضی ها، آن را خیلی جدی گرفتند!!! و بال و پر دادند که این مساله بیشتر به ماهیت فضای مجازی مربوط می شود.
برخی از عزیزان هم مانند آقا فرهنگ ستاری که شایسته سربه سر گذاشتن بود!!! او که در اولین سفر گروهی به اسمرود (به منظور برگزاری اولین یادواره شهدای اسمرود) جزو پیشقراولان بود و با اتوبوس زرد و زیبای خود، راهیان اسمرود را به مقصد رسانده بود، از غایبان بزرگ سفر بود. دلیل سر به سر گذاشتن با آقا فرهنگ هم خاطره ای بود که برای زنگ تفریح دوستان نقل می کنم:
جریان از این قرار بود که معمولا آقا فرهنگ در ایام محرم، رییس تقسیم زنجیرها برای دسته عزاداری است. روز عاشورا، موقع حرکت به سمت آرامستان (قبرستان) اسمرود، یک زنجیری به من داد که خیلی بزرگ و سنگین بود، از جلوی مسجد تا آرامستان من در دسته زنجیرزنان با حرارت فراوان زنجیر زدم، …. بطوری که خیلی خسته و کوفته شدم، ولی، به هر ترتیبی بود، تحمل کردم (از بس که زنجیر محکم و مردافکن بود، شاید رستم دستان نیز دوام نمی آورد. تا چه رسد به من که سالهاست غیر از پشت میز نشینی کاری انجام نداده ام و …).
موقع برگشت به مسجد، آقا فرهنگ را صدا کردم، گفتم: مرد مومن! آخه! این چه زنجیری بود که به من دادی؟ من از کت و کول افتادم!!! دیگه نای راه رفتن ندارم، چه رسد به ادامه زنجیرزنی! اگر تا رسیدن به مسجد همین طور ادامه دهم، احتمالا تلف خواهم شد و خون من به گردن شماست!!! زنجیر دگری و یار دگر!!! از این رو ، وقتی ایشان بعد از مطالعه گزارش سفر چله خانه، با من تماس گرفت و صحت و سقم گزارش چله خانه را پرسید! همان لحظه، شیطنت من هم گل کرد و در حالی که پشت تلفن بخودم فشار شدید می آوردم که خنده ام نگیرد و ماجرا را لو ندهم، گفتم:
بله، همان است که خواندید و شنیدید!!!
شایسته است که در این نوشتار به یک واقعیت مهم اشاره کنم و آن فرصتها و تهدیدهای فضای مجازی است. باید توجه داشت که فضای مجازی مثل شمشیر دولبه است. از یک سو، دامنه فضای مجازی آنقدر گسترده است که می توان واقعیت ها و حقایق را به خوبی و با سرعت بیان کرد و توسعه داد و اطلاعات و دانش مردم را بطور فراگیر افزایش داد و هم می توان بدون ارائه شواهد و دلایل و مستندات، واقعیت ها را تحریف کرد و از کاه، کوه ساخت!!! (درست همان صحنه هایی که در گزارش چله خانه بیان شده بود!!). برای استفاده بهینه از فضای مجازی اصولی وجود دارد که به شرط بقا و فرصت در این مورد سخن خواهم گفت. در اینجا ، صرفا به این نکته اشاره می کنم که مهم ترین اصل، داشتن سواد رسانه ای است. سواد رسانه ای میزان توانایی تفکر انتقادی، ارزیابی و تجزیه و تحلیل مناسب از پیام های رسانه ای است که به دست افراد می رسد.
در یک جمع بندی کلی از گزارشات منتشر شده از سفر به چله خانه می توان گفت که این سفر در کنار سفر به مراسم یادواره شهدای اسمرود، نقطه آغازی بود برای سفرهای بعدی. در همین سفر ما به دوستی و محبت بیشر، تعاون و همکاری، هماهنگی و همدلی، مشاهده طبیعت زیبا، بازآفرینی بازی های گروهی سنتی، کاربست شوخی و طنز در فعالیت های گروهی را تمرین کردیم و لذت بردیم، الحمدلله! امید آن داریم که در سفرهای گردشگری آینده در خدمت تعداد بیشتری از عزیزان اسمرودی باشیم، ان شاالله.
قصه ما، به سر رسید….اینک بارو بنه را ببندیم و آماده برگزاری دهمین یادواره شهیدان گرانقدر و عزیز: شهید صیقت سهرابی، شهید محرم اسدیان و شهید نجف اللهیاری در نیمه خرداد ۱۴۰۵ شویم که چون خورشید می درخشند و مایه سرفرازی روستای اسمرود و ایران عزیز هستند.
ارادتمند همگی؛ فرامرز سهرابی اسمرود