<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title> &#187; محمد رضا شاه</title>
	<atom:link href="http://aftabasmarod.ir/?feed=rss2&#038;tag=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D9%87" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://aftabasmarod.ir</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Mon, 11 May 2026 12:19:45 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.4.1</generator>
		<item>
		<title>&#8230;در حدیث&#8230;</title>
		<link>http://aftabasmarod.ir/?p=19794</link>
		<comments>http://aftabasmarod.ir/?p=19794#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 07 Feb 2026 20:10:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد ولی سهرابی</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقالات]]></category>
		<category><![CDATA[حافظ]]></category>
		<category><![CDATA[حمید یزدان پرست]]></category>
		<category><![CDATA[روزنامه اطلاعات]]></category>
		<category><![CDATA[ساواک]]></category>
		<category><![CDATA[شاهنامه]]></category>
		<category><![CDATA[عهد قاجار]]></category>
		<category><![CDATA[مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[مجید شریف واقفی]]></category>
		<category><![CDATA[محمد رضا شاه]]></category>
		<category><![CDATA[محمد علی شاه]]></category>
		<category><![CDATA[مسجد گوهر شاد]]></category>
		<category><![CDATA[نادرشاه]]></category>
		<category><![CDATA[پهلوی]]></category>
		<category><![CDATA[کاپیتالاسیون]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://aftabasmarod.ir/?p=19794</guid>
		<description><![CDATA[&#8230;در حدیث دیگران *************************************       پهلوی باید بر گردد!        *************************************** حمید یزدان پرست هدف افرادی که از جایی رفته‌اند و قصد بازگشت دارند، چیست؟ آیا آن وقت که می‌رفتند، به فکر بازگشت  بودند یا نه؟ چرا رفتند و چرا برمی‌گردند؟ برخی برای تحصیل علم یا مال از وطن رفته‌اند و بعد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><span style="font-size: x-large;">&#8230;در حدیث دیگران</span></p>
<p style="text-align: center;">*************************************</p>
<h1 style="text-align: center;"><span style="background-color: #adff2f;">      پهلوی باید بر گردد!      </span></h1>
<p style="text-align: center;"> ***************************************</p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium; color: #800000;">حمید یزدان پرست</span></p>
<p style="text-align: center;"><span id="more-19794"></span></p>
<p style="text-align: center;">هدف افرادی که از جایی رفته‌اند و قصد بازگشت دارند، چیست؟ آیا آن وقت که می‌رفتند، به فکر بازگشت  بودند یا نه؟ چرا رفتند و چرا برمی‌گردند؟ برخی برای تحصیل علم یا مال از وطن رفته‌اند و بعد از مدتها قصد برگشت می‌کنند که به قول حافظ: «غریب را دل سرگشته با وطن باشد». برخی به دلایل دیگر رفته‌اند، مثلاً مهاجرت خانوادگی در زمان کودکی و حالا او که بزرگ شده، به هر دلیلی دلش یاد وطن کرده است. برخی نیز باز به هر دلیل از کشور گریخته‌اند یا بیرون رانده شده‌اند؛ همچون محمدعلی شاه قاجار که حکومت ملی بیرونش کرد؛ یا رضاخان پهلوی که همان که آوردش، بُردش؛ یا پسرش محمدرضاشاه که فرار کرد، و نوه‌هایش که با خانواده رفتند.</p>
<p style="text-align: center;">از میان اینها، یک بار محمدعلی شاه قاجار خود را از تبعیدگاه به گوشه‌ای از کشور رساند تا تجهیزاتی دست و پا کند و بر سریر قدرت برگردد؛ اما چنان بلایی سرش آمد که توبه‌کار شد و حقوقی هم که مجلس شورا برایش تعیین کرده بود، قطع شد و به چه فقر و فلاکتی مرد. رضاخان و پسرش هم که در غربت مردند. و حالا مانده نوه‌شان که بعد از ۴۷ سال قصد بازگشت کرده است. چه ایرادی دارد؟ هر کسی که شناسنامه ایرانی دارد، حق دارد در ایران زندگی کند و حتی اگر بیرون از ایران زاده شده باشد، در جوانی یا میانسالی و کهنسالی حق دارد به ایران بازگردد و در آن زندگی کند.</p>
<p style="text-align: center;">در برخی کشورهای جهان که تغییر رژیم از سلطنتی به جمهوری داشته‌اند، اعضای خاندان فرمانروا یا همچنان در آن کشور زیسته‌اند، مثل آلمان، ایتالیا، اتریش، مصر و&#8230; یا می‌توانستند بیایند و به خانمانشان سر بزنند، مثل ترکیه و مثل آخرین ولیعهد قاجار (فریدون‌میرزا) که تا چند سال پیش به ایران رفت‌وآمد می‌کرد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، در همان اوان، مرحوم امام گفتند کسانی از خاندان پهلوی که جرمی مرتکب نشده‌اند، می‌توانند در کشور زندگی کنند که از قضا برخی‌شان هم ماندند یا به کشور برگشتند و سپس خودخواسته رفتند.</p>
<p style="text-align: center;">طبیعتاً هر کس که وارد کشوری می‌شود، تشریفاتی اداری را باید طی کند: گذرنامه و روادید داشته باشد و از راه مشخص زمینی، هوایی یا دریایی بیاید. ممکن است از قصد ورود کسانی که چند دهه نیامده‌اند، سؤال هم بشود: چه شد که پس از پنج دهه، هوای وطن به سرتان زده است؟ آیا قصد گردشگری دارید؟ زیارت؟ سیاحت؟ تجارت؟ بالاخره کشور است، بازار مکاره که نیست؛ به رفت و آمدهای خارجی باید نظارت کرد. اما شواهد و قرائن حاکی از آن است که مقصود این آقا هیچ کدام از اینها نیست. او می‌خواهد بر تخت به بادرفتة پدرش بنشیند.</p>
<p style="text-align: center;">راستش بر این قصد و آرزوی او نیز ایرادی نیست. بازماندگان قجری و نادرشاهی و شاید زندیه هم در این سالها از آرزویشان و حتی حقشان در این خصوص گفته‌اند. آن‌هم ایرادی ندارد؛ آرزوست دیگر. هر کدام از آنها می‌توانند از راه متعارف و منطقی یارگیری کنند و هوادار جمع کنند و حتی باغ سبز نشان دهند؛ مثلاً یکی بگوید: «من اگر بیایم، چنین و چنان می‌کنم، آزادی، آبادی، آسایش، آرامش، و البته استقلال، پیشرفت و&#8230;» چه حرفهایی خوبی! مردم نیز حق دارند به این حرفها گوش بدهند  و طبیعی است که  به رفتار و کردار آنها طی سالهای گذشته بنگرند و ببینند این حضرات چندمرده حلاج هستند. آیا گفتارشان پایه و اساسی دارد یا خواب و خیال است و آرزوفروشی؟ راستش یکی را می‌شناسم که در همین نزدیکی است و در زمان نامزدی، به طرف وعده می‌داد: برایت هواپیما می‌خرم و چه و چه! ملت شعردوست و شاعرپروری هستیم دیگر و این‌هم نوعی شعر منثور!</p>
<p style="text-align: center;">اگر آقایی که توانسته طی پنج دهه زندگی در جایی که خودشان «سرزمین فرصت‌ها» می‌گویند، کار اقتصادی نمایانی کند، مدیریت درخشانی بروز دهد، با وجود آن‌همه کالج و دانشگاه نامدار، درس درست و حسابی بخواند و محقق یا نظریه‌پرداز یا استاد دانشگاه شود، حرفش شنیدن دارد؛ اما اگر طی این مدت فقط با ثروت بی‌حساب خانوادگی زندگی کرده (به منشأش کار نداریم) و به قول خودش از مامانش پول گرفته و خورده و خوابیده و چرخیده و شاهانه زندگی کرده، وعده و وعیدهایش در ۶۵ سالگی، در حکم تحمیق شنوندگان است.</p>
<p style="text-align: center;">باز هم بگوییم عیبی ندارد، دلش خواسته از این حرفها بزند و آرزوفروشی کند. مگر جرم است؟ نه. اما وقتی کسی برای رسیدن به مقصودش، سر به اجانب می‌سپارد و از بیگانه دریوزگی می‌کند و اصرار می‌ورزد که آنان به کشورش بتازند و بمبارانش کنند و دست به خون هموطنان می‌آلاید و تشویق به تخریب و آدمکشی می‌کند، دیگر موضوع صرف آرزو نیست، کار به خیانت و جنایت کشیده است. کسی از خون‌آشام قرن یاری می‌طلبد و از او التماس حمله و تاخت و تاز به هموطنانش را می‌کند، همو که نهادهای حقوقی جهان به سبب «نسل‌کشی و جنایت علیه بشریت»، مجرمش اعلام کرده‌اند، دیگر فقط حرف نیست، عمل است.</p>
<p style="text-align: center;">آیا این شخص احساس ننگ نمی‌کند؟ آیا فکر نمی‌کند که ایرانی راستین در عمرش سر به بیگانه نسپرده و به همین جهت «ایرانی» نام گرفته، یعنی «ایر» است، یعنی «آزاده است و هرگز به بندگی نرفته است». آری، برای چنین کسی، «استقلال» رکن بنیادین حیات فردی و اجتماعی است. کالای لوکس یا جنسی در کنار اجناس دیگر نیست. استقلال چیست؟ «آزادیِ جمعی». آزادی چیست؟ «استقلال فردی». چطور اگر به کسی بگویند این رنگ بپوش و اینجا بنشین و آنجا برو یا مرو، این را بخور یا مخور، می‌رنجد و خوشایندش نیست و اعتراض می‌کند، در امور اجتماعی نیز همین آزادی است که تبدیل به استقلال می‌شود و برای «ایرانیِ نژادۀ آزاده» اهمیت بنیادین پیدا می‌کند که بیگانه حق ندارد بر او فرمان براند، برای مردمش و حاکمانش و ارتشش تعیین تکلیف کند، مصونیت قضایی تحمیل کند و دست‌نشانده‌اش برای اجرای قانون شرم‌آور کاپیتالاسیون، بسیاری را بکشد، به زندان بیفکند و تبعید کند. مردم اینها را دیدند که مهمترین شعارشان در انقلاب این شد: «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی». «استقلال» نفی استعمار بود، و «آزادی» نفی استبداد، و «جمهوری» نفی سلطنت، و «اسلامی» نفی بی‌دینی.</p>
<p style="text-align: center;">رضا پهلوی که همچون پدرش درکی از اسلامیت و ایرانیت ندارد و با فرهنگ ملی عجین نبوده و بعید است در عمرش یک بار شاهنامه و دیوان حافظ و خمسه نظامی و حتی رباعیات خیام را خوانده باشد، پیداست که پیش خود بگوید: «پدربزرگم را که سواد خواندن و نوشتن نداشت، انگلیسی‌ها آوردند؛ و پدرم را که بیگانگان تربیت کرده بودند، آمریکایی‌ها آوردند؛ حال چه اشکال دارد که مرا اسرائیلی‌ها روی کار بیاورند؟ من که از آنها بهتر و برتر و باسوادتر و باغیرت‌تر نیستم!» همین است که به راحتی آب‌خوردن (و از نظر ایرانیان اصیل با وقاحت هر چه تمام‌تر)، حقیرانه نزد جلاد قرن، بر صندلی پلاستیکی می‌نشیند و درخواست بمباران کشور و کشت‌وکشتار هموطنانش را می‌کند. آیا فکر نمی‌کند ممکن است روزی چشم در چشم ده نفر از هموطنانش بدوزد؟</p>
<p style="text-align: center;">مثلاً یکی از آنها، پدر یا مادر دخترک کرمانشاهی، ملینای سه‌ساله باشد که در تیراندازی گماشتگان او جان باخت. یا دوقلوهای خردسال همکار جوان و عزیزمان امید رستمی که رفته بود دارو بخرد و حامیانش او را پیش چشم همسر و فرزندان نگرانش کشتند. یا خواهر و برادر آن پرستار دلسوزی که در آتشی سوخت که هواداران او در بیمارستان افروختند و جز کف دستانش چیزی نماند. یا آن جوان مازندرانی که چند شب پیش آتشش زدند و سوخت و جان داد؟ آیا رویش می‌شود به چشم بازماندگان اینان نگاه کند؟</p>
<p style="text-align: center;">آری، رویش می‌شود؛ چون پدرش و پدربزرگش همین کارها را کردند و تاریخ شکنجه‌های وحشیانه ساواک که دست بر قضا نزد همان اسرائیلی‌ها آموزش می‌دیدند، پر است از این کارها. در روزهای پایانی سلطنت که خانه سرهنگ زیبایی در خیابان بهار لو رفت و معلوم شد شکنجه‌گاه و زندانی کوچکی بود و من خود دو بار از آن دیدن کردم، تختی فلزی دیدم که زندانی را بر آن می‌خواباندند و زیرش آتش روشن می‌کردند، دستگاهی دیدم که مخصوص کشیدن ناخن بود، و تکه‌ای از گوشت و استخوان که یادم است بانوی زیست‌شناسی که برای بازدید آمده بود، بعد از چندی دقت و زیر و بالاکردن، گفت: متعلق به کودکی سه چهار ساله است.</p>
<p style="text-align: center;">عجبا که بعد از انقلاب، این ساختمان به دست سازمان مجاهدین خلق (منافقین) افتاد و واقعاً حق به حقدار رسید! آنها نیز کردند با «خلق قهرمان ایران» آنچه کردند که تنها یک نمونه‌اش ترور کور هفده‌هزار تن از هموطنان بی‌گناه بود. یادم است آن روزی را که برای تشییع سه پیکر آشنای قدیم‌مان به منزل آقای محسن اسکندری در حوالی جوادیه تهران‌پارس (؟) رفتیم. همین حضرات به جای ترور پدر خانواده، مادر خانواده و برادر تازه‌داماد و نوعروسش را کشته بودند و کودک خردسالش را مجروح. اینها را من خود به چشم خویشتن دیدم، به شنیده‌ها کار ندارم. بماند آن سه بی‌گناه بی‌اطلاعی را که همین سازمان گرفت و به احتمال لو رفتن خانه تیمی، با سخت‌ترین شکنجه‌ها پوست کندند و کشتند و دفن کردند. همان‌هایی که سالها پیشتر، مجید شریف واقفی و مرتضی صمدیه لباف را نیز با همین ناجوانمردی‌ها کشته بودند. آیا از همکاری با صدام شرم کردند که پیرکودک پهلوی از همکاری با نتانیاهو و ترامپ شرم کند؟ نه!</p>
<p style="text-align: center;">باغ سبز</p>
<p style="text-align: center;">قاعدتاً هر کس در هر جایی که بخواهد روی کار بیاید، باغ سبزی نشان می‌دهد. این است باغ سبز پهلوی‌ها و برادران مجاهد: دریوزگی از بیگانه، تخریب و غارت، و تروریسم افسارگسیخته. وعده آنها که امنیت و آرامش و سازندگی بود و جامعه بی‌طبقاتی توحیدی و زندگی طراز نوین، به کجا رسید که وعده عملی این میهن‌سیتزان به کجا بینجامد. آن پدربزرگِ قزاق سالها روی کار بود که مسجد گوهرشاد را به خاک و خون کشید و سزایش را دید؛ پسرش سالها شاهی کرده بود و آنگاه مسجد کرمان را و بسی بی‌گناهان را به خاک و خون کشید و رفت بر او آنچه رفت؛ و نوه‌اش هنوز نیامده، دهها مسجد را به آتش کشیده و قرآن‌ها سوزانده و امامزاده به آتش کشیده و خانه‌ها ویران کرده و بی‌گناهان را کشته است. پدربزرگش سالها حکومت کرد و آنگاه اروندرود را به عراق بخشید و ارتفاعات آرارات را به ترکیه و شهر فیروزه را به شوروی؛ پدرش سالها بر تخت نشسته بود که بحرین را بی‌شلیک گلوله‌ای از دست داد و هیرمند را به افغانستان بخشید و نفت و گاز را به آمریکا و انگلیس هبه کرد؛ او هنوز نیامده، با تجزیه‌طلبان همدست شده و قرار است کجاها را به کجاها بدهد؟</p>
<p style="text-align: center;">با این حساب، آیا نباید بخواهیم مسبب جنایات اخیر و خیانت‌های متعدد به ایران برگردد و محاکمه شود؟ این است که من به نمایندگی از خانواده هفده شهید خویشاوندم و دوازده همکلاس شهیدم، و بسیاری از هم‌محله‌ای‌ها شهید و جانبازم، رسماً شکایت می‌کنم و از مراجع ذی‌صلاح دادخواهی می‌نمایم و می‌گویم: «پهلوی باید برگردد، محاکمه باید گردد!» هر کس با این سخن موافق است، وعده‌گاه روز دوشنبه{۲۲دی ماه}تظاهرات سراسری علیه ناامنی، وطن‌فروشی و تروریسم.</p>
<p style="text-align: center;">*************************************</p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #993300;">منبع: روزنامه اطلاعات</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://aftabasmarod.ir/?feed=rss2&#038;p=19794</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>در حدیث&#8230;</title>
		<link>http://aftabasmarod.ir/?p=17624</link>
		<comments>http://aftabasmarod.ir/?p=17624#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 21 Jan 2024 09:47:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد ولی سهرابی</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقالات]]></category>
		<category><![CDATA[احمد رشیدی مطلق]]></category>
		<category><![CDATA[استلین]]></category>
		<category><![CDATA[امام خمینی]]></category>
		<category><![CDATA[امیر عباس هویدا]]></category>
		<category><![CDATA[ایران واستعمار سرخ وسیاه]]></category>
		<category><![CDATA[توقیف روزنامه اطلاعات]]></category>
		<category><![CDATA[جلال رفیع]]></category>
		<category><![CDATA[حزب توده]]></category>
		<category><![CDATA[رور نامه اطلاعات]]></category>
		<category><![CDATA[سید احمد خمینی]]></category>
		<category><![CDATA[سید علی خامنه ای]]></category>
		<category><![CDATA[سید محمود دعایی]]></category>
		<category><![CDATA[شهید مطهری]]></category>
		<category><![CDATA[عطاالله مهاجرانی]]></category>
		<category><![CDATA[قم]]></category>
		<category><![CDATA[لنین]]></category>
		<category><![CDATA[محمد رضا شاه]]></category>
		<category><![CDATA[هاشمی رفسنجانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://aftabasmarod.ir/?p=17624</guid>
		<description><![CDATA[در حدیث دیگران ماجرای روزنامه اطلاعات! :::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::&#62; دکتر سید عطا الله مهاجرانی روزنامه اطلاعات در عمر نزدیک به صد ساله خود، با دو ماجرای مشهور و نفس گیر رویارو شده است. ماجرا که می‌گویم، به خاطر ویژگی‌های هر دو مورد است و هر دو هم نسبتی با امام خمینی (رضوان الله تعالى علیه )پیدا می‌کند! ماجرای [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><span style="font-size: large;">در حدیث دیگران</span></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="font-size: x-large;">ماجرای روزنامه اطلاعات!</span></strong></p>
<p style="text-align: center;">:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::&gt;</p>
<h4 style="text-align: center;">دکتر سید عطا الله مهاجرانی</h4>
<p><span id="more-17624"></span></p>
<h4 style="text-align: center;">روزنامه اطلاعات در عمر نزدیک به صد ساله خود، با دو ماجرای مشهور و نفس گیر رویارو شده است. ماجرا که می‌گویم، به خاطر ویژگی‌های هر دو مورد است و هر دو هم نسبتی با امام خمینی (رضوان الله تعالى علیه )پیدا می‌کند! ماجرای اول مقاله ای با عنوان «ایران و استعمار سرخ و سیاه» که  با اسم و  فامیل مستعار نویسنده‌ای با نام احمد رشیدی مطلق در اطلاعات  در روز شنبه ۱۷ دی منتشر شد. مقاله در دفتر مطبوعات امیرعباس هویدا  ـ وزیر وقت دربار ـ تهیه شده و توسط شخص محمد رضا شاه دو بار ویرایش و افزایش و لحنش علیه امام خمینی بسیار تند شده بود. مقاله لایه‌ها و روایت‌های متعدد و متنوعی دارد، بررسی کم و کیف آن مقاله به واقع درخور یک کتاب است، برای شناخت شیوه و روش حکمرانی در ایران زمان شاه و نحوه رفتار با مخالفان، و شناخت روند رو به رشد انقلاب اسلامی، آن مقاله یک گنجینه است! به عنوان مقاله‌ای درجه دوم در صفحات درجه دوم روزنامه منتشر شده بود، اما رستاخیز قم با همان مقاله آغاز شد، مقاله تبدیل به سوختبار یا  آتشگیرانه طوفان انقلاب اسلامی  شد. رژیم سلطنتی تنها ۱۳ ماه  و پنج روز پس از انتشار این مقاله دوام آورد. شاه گریخت و نظام سلطنتی فرو ریخت.</h4>
<h4 style="text-align: center;">مقاله دوم، مربوط به دوران سرپرستی سیدمحمود دعایی بر روزنامه اطلاعات و توقیف روزنامه به دستور امام خمینی است. من خودم شاهد پریشان احوالی سیدمحمود دعایی در همان روزها بودم. برای دعایی آنچه اهمیت داشت، موقعیتش در روزنامه نبود، آزردگی امام بود. برای او امام  معنی زندگی و هستی بود. اکنون امام از او و مدیریتش آزرده شده بود. امام از جنس ابریشم و پولاد بود! منتهای عاطفه و احساس  و مدارا از سویی و منتهای صلابت و قاطعیت از سویی دیگر!دعایی با دقت جزئیات این موضوع را در خاطرات خود روایت کرده است. البته در چند گفتگو هم نکات دیگری افزون بر خاطرات دیده می‌شود، که اشاره می‌کنم. واقعه بسیار عبرت آموزی است.</h4>
<h4 style="text-align: center;">مرحوم آیت الله هاشمی رفسنجانی در خاطرات روز ۱۵ اردیبهشت ۱۳۶۲ با دیدار با سیدمحمود دعایی اشاره کرده اند:</h4>
<h4 style="text-align: center;">« آقای سیدمحمود دعایی به دفترم آمد، سخت از تعطیلی روزنامه ناراحت بود. گریه کرد و چاره‌جویی. گفتم چندین بار من و آقای خامنه‌ای به امام پیغام دادیم، ایشان نرم تر شده‌اند. بازهم تلفن کردم که حتی‌الامکان امروز منتشر شود، ولی امام مقاومت کردند و احمدآقا گفت: ممکن است روز شنبه درست شود. آقای دعایی به بیت امام رفت.» ۱</h4>
<h4 style="text-align: center;">روایت سیدمحمود دعایی:</h4>
<h4 style="text-align: center;">«یک روز صبح در سال ۶۲ (۱۴اردیبهشت) من در دفتر کارم نشسته بودم و مشغول  تنظیم تیترهای روزنامه اطلاعات بودم و آن را آماده می‌کردم که آقای  انصاری (محمدعلی) از جماران زنگ زد و گفت که: امام فرمودند تا اطلاع ثانوی  اطلاعات چاپ نشود. برای من خیلی تکان دهنده بود. روزنامه اطلاعات  توقیف بشود آن‌هم با امر قاطع امام خمینی! طبیعتاً می‌بایست سوءتفاهمی پیش آمده باشد که تبعاً مسأله‌ای قابل حل است.</h4>
<h4 style="text-align: center;">موفق به تماس گرفتن با امام نشدم. آزردگی و ناراحتی ایشان در  حدی بود که مجال نمی‌دادند برای توضیح خدمت ایشان برسم. نزد آقای  خامنه‌ای که آن موقع رئیس جمهور و سپس نزد آقای هاشمی که رئیس  مجلس بودند، رسیدم و ماجرا را تعریف کردم. آنها هم از اتفاقی که افتاده  بود، ابراز تاسف کردند و به دلیل اصرار من و لطف و علاقه‌ای که به من  داشتند، سعی کردند که تماس بگیرند.</h4>
<h4 style="text-align: center;">افسردگی و آزردگی امام در حدی بود که برای تنبیه کردن من و  نشان دادن قاطعیت جدی، حتی به آنها هم اجازه ندادند که تماس بگیرند.  ما ریشه‌یابی کردیم و بالاخره معلوم شد که تصادفا آن روز صفحات لایی  روزنامه در منطقه تجریش و جماران توزیع نشده بود.</h4>
<h4 style="text-align: center;">ماجرا از این قرار بود که روزنامه دو بخش دارد: صفحات رویی و  صفحات لایی. صفحات لایی از قبل تدارک دیده می‌شد، یعنی شب چاپ  می‌شد و صبح آماده بود؛ اما صفحات رویی که هشت صفحه بود و اخبار  مهم روز و لحظه‌ای را داشت، در روز تنظیم می‌شد و در آخرین لحظات،  یعنی حدود یک یا دو بعد ازظهر از چاپ بیرون می‌آمد.</h4>
<h4 style="text-align: center;">صبح آن روز وقتی ما آمدیم، دیدیم در صفحات لایی که روز قبل  چاپ شده است، عبارتی چاپ شده که غلط چاپی زشتی در آن وجود  دارد. طبیعتاً انتشار آن به مصلحت نبود. ما  لایی را جمع کردیم. تعداد  زیادی لایی جمع شد. اینها می‌بایست خمیر بشود و لایی دیگر  چاپ گردد. معمولا برای تسریع در امر توزیع روزنامه، روزنامه فروش‌ها صبح می‌آمدند لایی را می‌بردند و ظهر هم رویی را، و بعدازظهر هم لایی  و رویی را با هم تلفیق و توزیع می‌کردند.</h4>
<h4 style="text-align: center;">دوستان همت کرده بودند و لایی‌ها را از روزنامه فروشی‌ها پس  گرفته بودند تا اصلاح شده‌های آن توزیع شود، اما با وجود اینکه  لایی‌های اصلاح شده حاضر بود، به دلیل حساسیت منطقه تجریش و  جماران شاید اصلاح شده‌ها را به آن جا نفرستاده بودند تا نکند یک وقت  در لایی اصلاح شده هم نسخه ای از همان قبلی هاباشد.یاشاید  به دلیل  شلوغی و  آشفتگی آن روز و نیز خلاف روال بودنِ این کار، راننده‌ها لایی‌های جدید را به جای لایی‌های قبلی به این منطقه نبرده بودند. این  احتمال قوی تر بود و قبلا هم در مواردی این امر برای مناطق دیگری  اتفاق افتاده بود.البته احتمال هم داده می‌شد که دستی برای خرابکاری  بود تا نگذارد آن روز در آن منطقه، روزنامه اطلاعات به درستی توزیع  شود.</h4>
<h4 style="text-align: center;">ما معمولا برای دفتر امام روزنامۀ هر روز را با پیک می‌فرستادیم. به  خاطر همین جریانات، آن روز، روزنامه دیر از چاپ بیرون آمد. امام هنگام مطالعه دیدند که روزنامه‌ها نیامده است. توصیه کردند که  کسی برود روزنامه را بگیرد و بیاورد. وقتی از بیرون روزنامه را آوردند،  دیدند که روزنامه‌فروش فقط صفحه‌های رویی روزنامه را داده است.  وقتی ما هم روزنامه را فرستادیم، امام حساس شدند و این سؤال برایشان  پیش آمد که چرا روزنامه‌ای که لایی ندارد، چاپ شده است. یکی از  مسئولین دفتر را به دنبال روزنامه فرستادند. آن فرد مسئول به تجریش  آمده بود و دیده بود روزنامه‌ها لایی ندارد. از آن طرف به اقدسیه رفته  بود و دیده بود در آنجا هم لایی ندارد. اما وقتی به پایین‌های شهر رسیده  بود، متوجه شد که روزنامه‌های اطلاعات با لایی توزیع شده است.</h4>
<h4 style="text-align: center;">امام  ناراحت شدند و گفتند: «چرا این روزنامه با این شکل به دست من  می‌رسد و با روزنامه هایی که در سطح شهر پخش می‌شود، فرق دارد؟»</h4>
<h4 style="text-align: center;">تصادفا همان روز در قسمت لایی روزنامه، مطلبی از کتاب مباحث  اقتصادی استاد مطهری نقل شده بود و امام قبلا دستور داده بودند که در  این کتاب تجدیدنظر شود. چون گفته شده بود که همه مطالبش از خود  استاد نیست. این مطلب، توسط همکاران روزنامه در سرویس اقتصادی به مناسبت  سالگرد شهادت مرحوم مطهری چاپ شده بود. تلقی امام این بود که ما کتابی را که به منظور بررسی تا اطلاع ثانوی ممنوع شده و نمی‌بایست  چاپ شود، چاپ کرده ایم و تازه برای اینکه امام خمینی از این امر مطلع  نشود، لایی روزنامه را هم به دست ایشان نرسانده ایم. حتی در منطقه  وسیع شمیران و تجریش و اقدسیه پخش نکرده ایم، ولی در سطح کشور  و بین مردم پخش کرده ایم. امام تعبیر زیبایی کرد و گفت: «من لنین نیستم  که استالین یک روزنامه مخصوص او چاپ می‌کرد و می‌گذاشت جلویش و در سراسر شوروی روزنامه دیگری را منتشر می‌ساخت. یک  جایی من می‌بایست بایستم تا بدانند من بازی نمی‌خورم.»</h4>
<h4 style="text-align: center;">البته امام باسعه صدری که داشتند، وقتی بالاخره ماموفق شدیم نزد  ایشان توضیح بدهیم، اجازه دادند که روزنامه از توقیف در بیاید. این  واقعه تلخ‌ترین واقعه دوران خدمت من در روزنامه اطلاعات بود و  دشمن هم علی‌الخصوص در خارج از کشور از این مسأله خیلی استفاده  کرد، به طوری که من تصمیم به استعفا گرفتم.</h4>
<h4 style="text-align: center;">تصادفا آن ایام مقارن با کشف مبارک و میمون تشکیلات  مخفی حزب توده در مسند هدایت توطئه‌های پنهانیِ نظامی و امنیتی  علیه نظام جمهوری اسلامی و دستگیری کادرها و اعضای آن بود. من  دیدم اگر در آن زمان از تصدی روزنامه اطلاعات استعفابدهم، برای  کسانی که شناخت کافی ندارند یا کینه‌ای دارند، چنین به نظر می‌آید که  انگار من هم توده‌ای بودم و کنار رفتم و دلیل توقیف روزنامه هم این  بوده است! البته تحت آن شرایط من واقعا مستأصل مانده بودم. چرا که  پس از آن جریان و آزرده شدن آن بزرگوار، دیگر صلاح نبود من باشم.  و از طرف دیگر جا خالی کردن هم به صلاح مبارزین اسلامی نبود. چون  به توده‌ای بودن متهم می‌شدم.</h4>
<h4 style="text-align: center;">من خدمت امام پیغام دادم که من تادّباً بنای کنار کشیدن و رفتن دارم،  منتهی این مسأله باعث شده که مردّد شوم. امام گفتند: شما باشید و اصلاح  کنید. گفتم: چشم. بعد هم جهت توضیحات شخصاً خدمت امام رسیدم.</h4>
<h4 style="text-align: center;">ضمناً اسناد بخشهای حروفچینی و تصحیح و هر چه در این مورد  بود، همه را به حاج احمدآقا نشان دادم تا خدمت امام ببرد. دوستان  شورای سردبیری (جلال رفیع، احمد ستاری و احمد شیرزاد) بدون  اطلاع من، تلفنی با حاج احمدآقا صحبت کرده و نامه‌ای برای امام  فرستاده بودند که در این قضیه هر قصور یا تقصیری هست، مربوط به  عمل ماست و فلانی از آن مبرّاست. این توضیح هم داده شد که  مطالب چاپ شده از قلم استاد مطهری در روزنامه اولا جامع بوده، یعنی  هم از بخش ضد کمونیستی‌اش و هم از بخش ضدّ سرمایه‌داری‌اش انتخاب شده؛ ثانیا آن را از آن فصل کتاب برگزیده ایم که انتسابش به  استاد مطهری قطعی است؛ ثالثا اگر می‌خواستیم پنهان کاری کنیم که در  صفحه اول روزنامه تیتر نمی‌زدیم.</h4>
<h4 style="text-align: center;">این حادثه که در آخر هفته و متصل به جمعه صورت گرفت، حدود  سی و چند ساعت طول کشید و مدت توقیف روزنامه طولانی نشد، اما عملکرد امام نشان داد که با کسی شوخی و رودربایستی ندارد. علی‌رغم وفا و صمیمیت و لطفی که به دوستان و همراهانش داشت،  مع ذلک اگر تشخیص می‌داد که خطایی صورت گرفته، به تکلیف عمل  می‌کرد و دیگران می‌بایست حواسشان جمع باشد و خطایی نکنند.</h4>
<h4 style="text-align: center;">البته امام وقتی توضیحات ما را شنیدند و دیدند که من تضعیف  شده  ام و به عنوان کسی که بد عمل کرده مطرح شده ام، با بزرگواری  اجازه دادند یک جلسه با همکاران روزنامه خدمتشان برسیم. من هم در  آن جلسه صحبت هایی کردم و مورد مرحمت ایشان قرار گرفتم.</h4>
<h4 style="text-align: center;">امام (رضوان الله علیه) همان طور که در برخورد با امور خلاف واقع قاطع بودند، در استمالت و دلجویی و جبران و حفظ آبروی افراد به ویژه  وقتی که سوءنیّت در کار نبود، هم قاطع و مصمّم بودند. حرفها و توضیحات متهم‌شدگان و حتی مطالبی را که آنها می‌گفتند و بعضی‌ها تصور می‌کردند شنیدنش ممکن است امام را ناراحت کند، با روی باز و  باسعه صدر و صبر می‌شنیدند. در همان جلسه، من با اتکای به شناختی  که از دریادلی ایشان از روزگار نجف تا آن روز داشتم و خود را فرزند  ایشان می‌دانستم، راحت حرف زدم و توضیحات نسبتا مفصل دادم و درددل هم کردم. برخی از همراهان، تعبیرشان خطاب به من این بود که  نگران عکس‌العمل امام در برابر درد‌دل های شما بودیم. ولی از ابتدا تا انتها، ایشان بسیار آرام و همراه با لبخند به من نگاه می‌کردند و گوش  می‌دادند. می‌دانستند که هیچ سوءنیّتی در کار نبوده است. وقتی هم  خودشان صحبت کردند، باز همان‌طور آرام و با لحن و لسانی پدرانه و  معلمانه سخن گفتند و فرمودند: فلانی را بیست سال است که  می‌شناسم. در فعالیت‌های نجف، قم و مراکز و مواقع دیگر. این‌قدر سعی  داشتند آرام و مهربانانه با جمع حاضر سخن بگویند که بعضی از کلمات  را به زحمت می‌شنیدیم و مرحوم حاج احمدآقا هم برای ثبت سخنان  امام کاملا نزدیک به ایشان نشسته بود.»</h4>
<p style="text-align: center;">پی‌نوشت‌ها:</p>
<p style="text-align: center;">۱. اکبر هاشمی رفسنجانی، آرامش و چالش، خاطرات سال ۱۳۶۲، تهران، دفتر نشر معارف انقلاب، ۱۳۸۱، ص۶۸.</p>
<p style="text-align: center;">۲. سیدمحمود دعایی، گوشه هایی از خاطرات، ص۲۰۱ ـ ۲۰۶.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://aftabasmarod.ir/?feed=rss2&#038;p=17624</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رستاخیز</title>
		<link>http://aftabasmarod.ir/?p=2892</link>
		<comments>http://aftabasmarod.ir/?p=2892#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 11 Feb 2015 14:35:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد ولی سهرابی</dc:creator>
				<category><![CDATA[اخبار سايت]]></category>
		<category><![CDATA[22بهمن]]></category>
		<category><![CDATA[26 دی 57]]></category>
		<category><![CDATA[امام خمینی]]></category>
		<category><![CDATA[انقلاب اسلامی]]></category>
		<category><![CDATA[ترور شاه]]></category>
		<category><![CDATA[حزب توده]]></category>
		<category><![CDATA[حزب رستاخیز]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه تهران]]></category>
		<category><![CDATA[دهه فجر]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر باستانی پاریزی]]></category>
		<category><![CDATA[محمد رضا شاه]]></category>
		<category><![CDATA[محمد ولی سهرابی]]></category>
		<category><![CDATA[مولانا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://aftabasmarod.ir/?p=2892</guid>
		<description><![CDATA[&#160; از &#8220;رستاخیز&#8221; شاه تا &#8220;رستاخیز &#8220;ملت محمد ولی سهرابی اسمرود &#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211; رستاخیز را به «جنبش» و «به پا خاستن» هم معنی کرده اند اما این واژه در دو مقطع زمانی، دو مفهوم خاص برای ایرانیها، در نیم قرن اخیر داشته است. یک «رستاخیز»، حزب سیاسییی بود که محمدرضا شاه پهلوی با تمام توان و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>&nbsp;</p>
<p><span style="font-size: x-large;">از &#8220;رستاخیز&#8221; شاه تا &#8220;رستاخیز &#8220;ملت</span></p>
<p><span id="more-2892"></span></p>
<p><!--more--></p>
<p><span style="font-size: medium;">محمد ولی سهرابی اسمرود</span></p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;</p>
<p><!--more--></p>
<p><span style="font-size: small;">رستاخیز را به «جنبش» و «به پا خاستن» هم معنی کرده اند</span></p>
<p><span style="font-size: small;">اما این واژه در دو مقطع زمانی، دو مفهوم خاص برای ایرانیها،</span></p>
<p><span style="font-size: small;">در نیم قرن اخیر داشته است. یک «رستاخیز»، حزب سیاسییی</span></p>
<p><span style="font-size: small;">بود که محمدرضا شاه پهلوی با تمام توان و گاه با تهدید و تطمیع،</span></p>
<p><span style="font-size: small;">همه ایرانیان را به عضویت آن فراخوانده بود و دیگر، آن که ملت</span></p>
<p><span style="font-size: small;">مبارز ایران در ســـال ۱۳۵۷، به رهبری بزرگمردی شجاع، با</span></p>
<p><span style="font-size: small;">عضویت ۹۸ درصدی خود «رستاخیز» عظیم قرن را رقم زدند.</span></p>
<p><span style="font-size: small;"> </span></p>
<p><span style="font-size: small;">مرحوم دکتر محمدابراهیم باســـتانی پاریزی در کتاب</span></p>
<p><span style="font-size: small;">فرمانفرمای عالم» به یک واقعه عبرت آموز تاریخی و حزبی</span></p>
<p><span style="font-size: small;">اشـــاره دارد که بی ارتباط با موضوع این نوشته و حال و هوای</span></p>
<p><span style="font-size: small;">ماه بهمن و دهه فجر و ســـالگرد خاطره انگیز ۲۲ بهمن سال</span></p>
<p><span style="font-size: small;">۱۳۵۷نیست.</span></p>
<p><span style="font-size: small;">دکتر باستانی با اشاره به ماجرای ترور نافرجام شاه در کاخ</span></p>
<p><span style="font-size: small;">مرمر و حوادثی که منجر به آزادی سه جوان دخیل آن حادثه ـ از</span></p>
<p><span style="font-size: small;">جمله پرویز نیک خواه ـ شد، می نویسد:</span></p>
<p><span style="font-size: small;"> </span></p>
<p><span style="font-size: small;">«&#8230;. پرویز محکوم به اعدام بود ـ که خودش هم یک بار به</span></p>
<p><span style="font-size: small;">وسیله ای، از مقاله من تشکر کرده بود و در واقع، حیات (مجدد))</span></p>
<p><span style="font-size: small;">خود را مدیون آن مقاله من قلمداد کرده بود. او [نیکخواه] خیلی</span></p>
<p><span style="font-size: small;">زود از زندان آزاد شـــد و مراحل ترقی را پیمود و مشیر و مشار</span></p>
<p><span style="font-size: small;">شد و در تلویزیون و رادیو همه کاره شد و تئوری حزب واحد</span></p>
<p><span style="font-size: small;">&#8220;رســـتاخیز» را پیاده کرد. او نخست عضو حزب توده بوده و با</span></p>
<p><span style="font-size: small;">سابقه تشکیلاتی که داشـــت، توانسته بود کاری کند که حزب</span></p>
<p><span style="font-size: small;">رستاخیز، یک شبه ره صد ساله را بپیماید.</span></p>
<p><span style="font-size: small;">و این، همان تشکیلاتی بود که شاه وقت (محمدرضا) در</span></p>
<p><span style="font-size: small;">سخنرانی بی وقت غیر دور اندیشانه خود درباره لزوم وجودی آن</span></p>
<p><span style="font-size: small;">(حزب رستاخیز) گفت: «&#8230; کسی که وارد این تشکیلات سیاسی</span></p>
<p><span style="font-size: small;">نشود و مؤمن به این سه اصلی که من گفتم نباشد، دو راه برایش</span></p>
<p><span style="font-size: small;">وجود دارد: یا یک فردی است متعلق به یک تشکیلات غیرقانونی،</span></p>
<p><span style="font-size: small;">یعنی به اصطلاح خودمان توده ای، یعنی باز به اصطلاح خودمان</span></p>
<p><span style="font-size: small;">و با قدرت اثبات: بی وطن، او جایش یا در زندان ایران است، یا</span></p>
<p><span style="font-size: small;">اگر بخواهد، فردا با کمال میل، بدون اخذ عوارض، گذرنامه در</span></p>
<p><span style="font-size: small;">دستش می گذاریم و به هر جایی که دلش میخواهد، برود، چون</span></p>
<p><span style="font-size: small;">ایرانی که نیست&#8230;!».</span></p>
<p><span style="font-size: small;"> </span></p>
<p><span style="font-size: small;">مرحوم استاد باستانی پاریزی، پس از نقل این</span></p>
<p><span style="font-size: small;">سخنرانی شاه، می نویسد:</span></p>
<p><span style="font-size: small;">«تقریباهمه وزیران و رؤسای ادارات،</span></p>
<p><span style="font-size: small;">از جمله رئیس دانشـــگاه تهران اعلام کردند که تمام کارمندان</span></p>
<p><span style="font-size: small;">زیردست آنها عضو حزب رستاخیز شده اند، و هیچکس هم این</span></p>
<p><span style="font-size: small;">حرف را تکذیب نکرد. در واقع همه به اصول کار ـ که نوشتن</span></p>
<p><span style="font-size: small;">اسامی، طبق ردیف در یک دفتر در هر اداره بود ـ با این سکوت،</span></p>
<p><span style="font-size: small;">اعتراض کردند. تنها یک تن در تمام ایران تقاضا کرد که پاسپورت</span></p>
<p><span style="font-size: small;">مرا بدهید، و دادند و سپس اعلام داشتند که او دیوانه بوده است!</span></p>
<p><span style="font-size: small;">اما به عقیده من (استاد باستانی مرحوم) در این میان، یک نفر بود</span></p>
<p><span style="font-size: small;">که عضو حزب «رستاخیز» نشد، و او خود شخص شاه بود، و</span></p>
<p><span style="font-size: small;">بالنتیجه بر طبق همان حرف خودش، ملت ایران گذرنامه دستش</span></p>
<p><span style="font-size: small;">گذاشت (۲۶ دی ۱۳۵۷) بدون اخذ حق عوارض!. مولانا هفتصد</span></p>
<p><span style="font-size: small;">سال پیش گفته:</span></p>
<p><span style="font-size: small;"> </span></p>
<p><span style="font-size: small;">وانمایـــم راز رســـتاخیز را</span></p>
<p><span style="font-size: small;">نقـــد را و نقـــد قلـــب آمیـــز را</span></p>
<p><span style="font-size: small;"> </span></p>
<p><span style="font-size: small;">واگشـــایم عفـــت ســـوارخ نفـــاق</span></p>
<p><span style="font-size: small;">در ضیـــاء مـــاه بـــی َخســـف ُمو حاق</span></p>
<p><span style="font-size: small;"> </span></p>
<p><span style="font-size: small;">وقتی سخنرانی شـــاه را با سخنرانی حضرت امام خمینی</span></p>
<p><span style="font-size: small;">در سال ۱۳۴۲ و در اوج اقتدار نظام شاهنشاهی، مقایسه می کردم</span></p>
<p><span style="font-size: small;">که بی پروا، خطاب به شاه نهیب می زدند که:</span></p>
<p><span style="font-size: small;"> </span></p>
<p><span style="font-size: small;">«&#8230; آقا! من به شما</span></p>
<p><span style="font-size: small;">نصیحت می کنم، ای آقای شاه! ای جناب شاه! من به تو نصیحت</span></p>
<p><span style="font-size: small;">می کنم، دست بردار از این کارها&#8230;، آقا! اغفال دارند می کنند تو</span></p>
<p><span style="font-size: small;">را، من میل ندارم که یک روز اگر بخواهند تو بروی، همه شکر</span></p>
<p><span style="font-size: small;">کنند&#8230;، اینقدر با ملت بازی نکن، اگر دیکته می دهند دست تو و</span></p>
<p><span style="font-size: small;">می گویند بخوان، در اطرافش فکر کن؛ چرا بی خود، بدون تفکر،</span></p>
<p><span style="font-size: small;">این حرفها را میزنی؟..&gt;&gt;</span></p>
<p><span style="font-size: small;"> </span></p>
<p><span style="font-size: small;">ناخودآگاه، یاد دو رستاخیز می افتم؛ رستاخیز فرمایشی شاه</span></p>
<p><span style="font-size: small;">که به قول خودشـــان، جز یک دیوانه(!) همه عضوش بودند و</span></p>
<p><span style="font-size: small;">رستاخیز بزرگی که این ملت در ۲۲ بهمن سال ۱۳۵۷ به پا کردند.</span></p>
<p><span style="font-size: small;">هر دو «رستاخیز» اند، اما این کجا و آن کجا؟!</span></p>
<p><span style="font-size: small;">سی وهفت سالگی رستاخیز ملت بزرگ ایران همین روز جشن</span></p>
<p><span style="font-size: small;">گرفته شـــد. خلق کنندگان این رستاخیز در دوران ۳۶</span></p>
<p><span style="font-size: small;">ساله انقلاب اســـلامی، در روزهای سخت، وفاداری خود را در</span></p>
<p><span style="font-size: small;">صحنه های مختلف دفاع از نظام به نمایش گذاشـــته اند و یکی</span></p>
<p><span style="font-size: small;">از میدانهای نمایش قدرت و اقتدار، حضور در جشن سالگرد</span></p>
<p><span style="font-size: small;">انقلاب، در راهپیمایی بزرگ ۲۲ بهمن اســـت که تکمیل کننده</span></p>
<p><span style="font-size: small;">همان رستاخیز ۲۲ بهمن سال ۵۷ است.</span></p>
<p><span style="font-size: small;">آنچه در این ۳۶ ســـال انقلاب اسلامی، وظیفه و رسالت</span></p>
<p><span style="font-size: small;">ملت بوده، به خوبی ادا شده و حجت بر حکومت و دولتمردان</span></p>
<p><span style="font-size: small;">و مسئولان نظام تمام شده است. اینک نوبت آنهاست تا بیش از</span></p>
<p><span style="font-size: small;">پیش دغدغه ها و مشکلات ریز و درشت برپا دارندگان رستاخیز</span></p>
<p><span style="font-size: small;">بزرگ ملت را پاسخگو باشـــند تا آنها در گرداب سختیها و</span></p>
<p><span style="font-size: small;">گرفتاریهای زندگی، که کم هم نیستند، غرق نشوند.</span></p>
<p><span style="font-size: small;">=============</span></p>
<p><span style="font-size: small;">به نقل از روزنامه اطلاعات،۲۱ بهمن ماه ۱۳۹۳</span></p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://aftabasmarod.ir/?feed=rss2&#038;p=2892</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
