<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title> &#187; ساواک</title>
	<atom:link href="http://aftabasmarod.ir/?feed=rss2&#038;tag=%D8%B3%D8%A7%D9%88%D8%A7%DA%A9" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://aftabasmarod.ir</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Mon, 11 May 2026 12:19:45 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.4.1</generator>
		<item>
		<title>&#8230;در حدیث&#8230;</title>
		<link>http://aftabasmarod.ir/?p=19794</link>
		<comments>http://aftabasmarod.ir/?p=19794#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 07 Feb 2026 20:10:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد ولی سهرابی</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقالات]]></category>
		<category><![CDATA[حافظ]]></category>
		<category><![CDATA[حمید یزدان پرست]]></category>
		<category><![CDATA[روزنامه اطلاعات]]></category>
		<category><![CDATA[ساواک]]></category>
		<category><![CDATA[شاهنامه]]></category>
		<category><![CDATA[عهد قاجار]]></category>
		<category><![CDATA[مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[مجید شریف واقفی]]></category>
		<category><![CDATA[محمد رضا شاه]]></category>
		<category><![CDATA[محمد علی شاه]]></category>
		<category><![CDATA[مسجد گوهر شاد]]></category>
		<category><![CDATA[نادرشاه]]></category>
		<category><![CDATA[پهلوی]]></category>
		<category><![CDATA[کاپیتالاسیون]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://aftabasmarod.ir/?p=19794</guid>
		<description><![CDATA[&#8230;در حدیث دیگران *************************************       پهلوی باید بر گردد!        *************************************** حمید یزدان پرست هدف افرادی که از جایی رفته‌اند و قصد بازگشت دارند، چیست؟ آیا آن وقت که می‌رفتند، به فکر بازگشت  بودند یا نه؟ چرا رفتند و چرا برمی‌گردند؟ برخی برای تحصیل علم یا مال از وطن رفته‌اند و بعد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><span style="font-size: x-large;">&#8230;در حدیث دیگران</span></p>
<p style="text-align: center;">*************************************</p>
<h1 style="text-align: center;"><span style="background-color: #adff2f;">      پهلوی باید بر گردد!      </span></h1>
<p style="text-align: center;"> ***************************************</p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium; color: #800000;">حمید یزدان پرست</span></p>
<p style="text-align: center;"><span id="more-19794"></span></p>
<p style="text-align: center;">هدف افرادی که از جایی رفته‌اند و قصد بازگشت دارند، چیست؟ آیا آن وقت که می‌رفتند، به فکر بازگشت  بودند یا نه؟ چرا رفتند و چرا برمی‌گردند؟ برخی برای تحصیل علم یا مال از وطن رفته‌اند و بعد از مدتها قصد برگشت می‌کنند که به قول حافظ: «غریب را دل سرگشته با وطن باشد». برخی به دلایل دیگر رفته‌اند، مثلاً مهاجرت خانوادگی در زمان کودکی و حالا او که بزرگ شده، به هر دلیلی دلش یاد وطن کرده است. برخی نیز باز به هر دلیل از کشور گریخته‌اند یا بیرون رانده شده‌اند؛ همچون محمدعلی شاه قاجار که حکومت ملی بیرونش کرد؛ یا رضاخان پهلوی که همان که آوردش، بُردش؛ یا پسرش محمدرضاشاه که فرار کرد، و نوه‌هایش که با خانواده رفتند.</p>
<p style="text-align: center;">از میان اینها، یک بار محمدعلی شاه قاجار خود را از تبعیدگاه به گوشه‌ای از کشور رساند تا تجهیزاتی دست و پا کند و بر سریر قدرت برگردد؛ اما چنان بلایی سرش آمد که توبه‌کار شد و حقوقی هم که مجلس شورا برایش تعیین کرده بود، قطع شد و به چه فقر و فلاکتی مرد. رضاخان و پسرش هم که در غربت مردند. و حالا مانده نوه‌شان که بعد از ۴۷ سال قصد بازگشت کرده است. چه ایرادی دارد؟ هر کسی که شناسنامه ایرانی دارد، حق دارد در ایران زندگی کند و حتی اگر بیرون از ایران زاده شده باشد، در جوانی یا میانسالی و کهنسالی حق دارد به ایران بازگردد و در آن زندگی کند.</p>
<p style="text-align: center;">در برخی کشورهای جهان که تغییر رژیم از سلطنتی به جمهوری داشته‌اند، اعضای خاندان فرمانروا یا همچنان در آن کشور زیسته‌اند، مثل آلمان، ایتالیا، اتریش، مصر و&#8230; یا می‌توانستند بیایند و به خانمانشان سر بزنند، مثل ترکیه و مثل آخرین ولیعهد قاجار (فریدون‌میرزا) که تا چند سال پیش به ایران رفت‌وآمد می‌کرد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، در همان اوان، مرحوم امام گفتند کسانی از خاندان پهلوی که جرمی مرتکب نشده‌اند، می‌توانند در کشور زندگی کنند که از قضا برخی‌شان هم ماندند یا به کشور برگشتند و سپس خودخواسته رفتند.</p>
<p style="text-align: center;">طبیعتاً هر کس که وارد کشوری می‌شود، تشریفاتی اداری را باید طی کند: گذرنامه و روادید داشته باشد و از راه مشخص زمینی، هوایی یا دریایی بیاید. ممکن است از قصد ورود کسانی که چند دهه نیامده‌اند، سؤال هم بشود: چه شد که پس از پنج دهه، هوای وطن به سرتان زده است؟ آیا قصد گردشگری دارید؟ زیارت؟ سیاحت؟ تجارت؟ بالاخره کشور است، بازار مکاره که نیست؛ به رفت و آمدهای خارجی باید نظارت کرد. اما شواهد و قرائن حاکی از آن است که مقصود این آقا هیچ کدام از اینها نیست. او می‌خواهد بر تخت به بادرفتة پدرش بنشیند.</p>
<p style="text-align: center;">راستش بر این قصد و آرزوی او نیز ایرادی نیست. بازماندگان قجری و نادرشاهی و شاید زندیه هم در این سالها از آرزویشان و حتی حقشان در این خصوص گفته‌اند. آن‌هم ایرادی ندارد؛ آرزوست دیگر. هر کدام از آنها می‌توانند از راه متعارف و منطقی یارگیری کنند و هوادار جمع کنند و حتی باغ سبز نشان دهند؛ مثلاً یکی بگوید: «من اگر بیایم، چنین و چنان می‌کنم، آزادی، آبادی، آسایش، آرامش، و البته استقلال، پیشرفت و&#8230;» چه حرفهایی خوبی! مردم نیز حق دارند به این حرفها گوش بدهند  و طبیعی است که  به رفتار و کردار آنها طی سالهای گذشته بنگرند و ببینند این حضرات چندمرده حلاج هستند. آیا گفتارشان پایه و اساسی دارد یا خواب و خیال است و آرزوفروشی؟ راستش یکی را می‌شناسم که در همین نزدیکی است و در زمان نامزدی، به طرف وعده می‌داد: برایت هواپیما می‌خرم و چه و چه! ملت شعردوست و شاعرپروری هستیم دیگر و این‌هم نوعی شعر منثور!</p>
<p style="text-align: center;">اگر آقایی که توانسته طی پنج دهه زندگی در جایی که خودشان «سرزمین فرصت‌ها» می‌گویند، کار اقتصادی نمایانی کند، مدیریت درخشانی بروز دهد، با وجود آن‌همه کالج و دانشگاه نامدار، درس درست و حسابی بخواند و محقق یا نظریه‌پرداز یا استاد دانشگاه شود، حرفش شنیدن دارد؛ اما اگر طی این مدت فقط با ثروت بی‌حساب خانوادگی زندگی کرده (به منشأش کار نداریم) و به قول خودش از مامانش پول گرفته و خورده و خوابیده و چرخیده و شاهانه زندگی کرده، وعده و وعیدهایش در ۶۵ سالگی، در حکم تحمیق شنوندگان است.</p>
<p style="text-align: center;">باز هم بگوییم عیبی ندارد، دلش خواسته از این حرفها بزند و آرزوفروشی کند. مگر جرم است؟ نه. اما وقتی کسی برای رسیدن به مقصودش، سر به اجانب می‌سپارد و از بیگانه دریوزگی می‌کند و اصرار می‌ورزد که آنان به کشورش بتازند و بمبارانش کنند و دست به خون هموطنان می‌آلاید و تشویق به تخریب و آدمکشی می‌کند، دیگر موضوع صرف آرزو نیست، کار به خیانت و جنایت کشیده است. کسی از خون‌آشام قرن یاری می‌طلبد و از او التماس حمله و تاخت و تاز به هموطنانش را می‌کند، همو که نهادهای حقوقی جهان به سبب «نسل‌کشی و جنایت علیه بشریت»، مجرمش اعلام کرده‌اند، دیگر فقط حرف نیست، عمل است.</p>
<p style="text-align: center;">آیا این شخص احساس ننگ نمی‌کند؟ آیا فکر نمی‌کند که ایرانی راستین در عمرش سر به بیگانه نسپرده و به همین جهت «ایرانی» نام گرفته، یعنی «ایر» است، یعنی «آزاده است و هرگز به بندگی نرفته است». آری، برای چنین کسی، «استقلال» رکن بنیادین حیات فردی و اجتماعی است. کالای لوکس یا جنسی در کنار اجناس دیگر نیست. استقلال چیست؟ «آزادیِ جمعی». آزادی چیست؟ «استقلال فردی». چطور اگر به کسی بگویند این رنگ بپوش و اینجا بنشین و آنجا برو یا مرو، این را بخور یا مخور، می‌رنجد و خوشایندش نیست و اعتراض می‌کند، در امور اجتماعی نیز همین آزادی است که تبدیل به استقلال می‌شود و برای «ایرانیِ نژادۀ آزاده» اهمیت بنیادین پیدا می‌کند که بیگانه حق ندارد بر او فرمان براند، برای مردمش و حاکمانش و ارتشش تعیین تکلیف کند، مصونیت قضایی تحمیل کند و دست‌نشانده‌اش برای اجرای قانون شرم‌آور کاپیتالاسیون، بسیاری را بکشد، به زندان بیفکند و تبعید کند. مردم اینها را دیدند که مهمترین شعارشان در انقلاب این شد: «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی». «استقلال» نفی استعمار بود، و «آزادی» نفی استبداد، و «جمهوری» نفی سلطنت، و «اسلامی» نفی بی‌دینی.</p>
<p style="text-align: center;">رضا پهلوی که همچون پدرش درکی از اسلامیت و ایرانیت ندارد و با فرهنگ ملی عجین نبوده و بعید است در عمرش یک بار شاهنامه و دیوان حافظ و خمسه نظامی و حتی رباعیات خیام را خوانده باشد، پیداست که پیش خود بگوید: «پدربزرگم را که سواد خواندن و نوشتن نداشت، انگلیسی‌ها آوردند؛ و پدرم را که بیگانگان تربیت کرده بودند، آمریکایی‌ها آوردند؛ حال چه اشکال دارد که مرا اسرائیلی‌ها روی کار بیاورند؟ من که از آنها بهتر و برتر و باسوادتر و باغیرت‌تر نیستم!» همین است که به راحتی آب‌خوردن (و از نظر ایرانیان اصیل با وقاحت هر چه تمام‌تر)، حقیرانه نزد جلاد قرن، بر صندلی پلاستیکی می‌نشیند و درخواست بمباران کشور و کشت‌وکشتار هموطنانش را می‌کند. آیا فکر نمی‌کند ممکن است روزی چشم در چشم ده نفر از هموطنانش بدوزد؟</p>
<p style="text-align: center;">مثلاً یکی از آنها، پدر یا مادر دخترک کرمانشاهی، ملینای سه‌ساله باشد که در تیراندازی گماشتگان او جان باخت. یا دوقلوهای خردسال همکار جوان و عزیزمان امید رستمی که رفته بود دارو بخرد و حامیانش او را پیش چشم همسر و فرزندان نگرانش کشتند. یا خواهر و برادر آن پرستار دلسوزی که در آتشی سوخت که هواداران او در بیمارستان افروختند و جز کف دستانش چیزی نماند. یا آن جوان مازندرانی که چند شب پیش آتشش زدند و سوخت و جان داد؟ آیا رویش می‌شود به چشم بازماندگان اینان نگاه کند؟</p>
<p style="text-align: center;">آری، رویش می‌شود؛ چون پدرش و پدربزرگش همین کارها را کردند و تاریخ شکنجه‌های وحشیانه ساواک که دست بر قضا نزد همان اسرائیلی‌ها آموزش می‌دیدند، پر است از این کارها. در روزهای پایانی سلطنت که خانه سرهنگ زیبایی در خیابان بهار لو رفت و معلوم شد شکنجه‌گاه و زندانی کوچکی بود و من خود دو بار از آن دیدن کردم، تختی فلزی دیدم که زندانی را بر آن می‌خواباندند و زیرش آتش روشن می‌کردند، دستگاهی دیدم که مخصوص کشیدن ناخن بود، و تکه‌ای از گوشت و استخوان که یادم است بانوی زیست‌شناسی که برای بازدید آمده بود، بعد از چندی دقت و زیر و بالاکردن، گفت: متعلق به کودکی سه چهار ساله است.</p>
<p style="text-align: center;">عجبا که بعد از انقلاب، این ساختمان به دست سازمان مجاهدین خلق (منافقین) افتاد و واقعاً حق به حقدار رسید! آنها نیز کردند با «خلق قهرمان ایران» آنچه کردند که تنها یک نمونه‌اش ترور کور هفده‌هزار تن از هموطنان بی‌گناه بود. یادم است آن روزی را که برای تشییع سه پیکر آشنای قدیم‌مان به منزل آقای محسن اسکندری در حوالی جوادیه تهران‌پارس (؟) رفتیم. همین حضرات به جای ترور پدر خانواده، مادر خانواده و برادر تازه‌داماد و نوعروسش را کشته بودند و کودک خردسالش را مجروح. اینها را من خود به چشم خویشتن دیدم، به شنیده‌ها کار ندارم. بماند آن سه بی‌گناه بی‌اطلاعی را که همین سازمان گرفت و به احتمال لو رفتن خانه تیمی، با سخت‌ترین شکنجه‌ها پوست کندند و کشتند و دفن کردند. همان‌هایی که سالها پیشتر، مجید شریف واقفی و مرتضی صمدیه لباف را نیز با همین ناجوانمردی‌ها کشته بودند. آیا از همکاری با صدام شرم کردند که پیرکودک پهلوی از همکاری با نتانیاهو و ترامپ شرم کند؟ نه!</p>
<p style="text-align: center;">باغ سبز</p>
<p style="text-align: center;">قاعدتاً هر کس در هر جایی که بخواهد روی کار بیاید، باغ سبزی نشان می‌دهد. این است باغ سبز پهلوی‌ها و برادران مجاهد: دریوزگی از بیگانه، تخریب و غارت، و تروریسم افسارگسیخته. وعده آنها که امنیت و آرامش و سازندگی بود و جامعه بی‌طبقاتی توحیدی و زندگی طراز نوین، به کجا رسید که وعده عملی این میهن‌سیتزان به کجا بینجامد. آن پدربزرگِ قزاق سالها روی کار بود که مسجد گوهرشاد را به خاک و خون کشید و سزایش را دید؛ پسرش سالها شاهی کرده بود و آنگاه مسجد کرمان را و بسی بی‌گناهان را به خاک و خون کشید و رفت بر او آنچه رفت؛ و نوه‌اش هنوز نیامده، دهها مسجد را به آتش کشیده و قرآن‌ها سوزانده و امامزاده به آتش کشیده و خانه‌ها ویران کرده و بی‌گناهان را کشته است. پدربزرگش سالها حکومت کرد و آنگاه اروندرود را به عراق بخشید و ارتفاعات آرارات را به ترکیه و شهر فیروزه را به شوروی؛ پدرش سالها بر تخت نشسته بود که بحرین را بی‌شلیک گلوله‌ای از دست داد و هیرمند را به افغانستان بخشید و نفت و گاز را به آمریکا و انگلیس هبه کرد؛ او هنوز نیامده، با تجزیه‌طلبان همدست شده و قرار است کجاها را به کجاها بدهد؟</p>
<p style="text-align: center;">با این حساب، آیا نباید بخواهیم مسبب جنایات اخیر و خیانت‌های متعدد به ایران برگردد و محاکمه شود؟ این است که من به نمایندگی از خانواده هفده شهید خویشاوندم و دوازده همکلاس شهیدم، و بسیاری از هم‌محله‌ای‌ها شهید و جانبازم، رسماً شکایت می‌کنم و از مراجع ذی‌صلاح دادخواهی می‌نمایم و می‌گویم: «پهلوی باید برگردد، محاکمه باید گردد!» هر کس با این سخن موافق است، وعده‌گاه روز دوشنبه{۲۲دی ماه}تظاهرات سراسری علیه ناامنی، وطن‌فروشی و تروریسم.</p>
<p style="text-align: center;">*************************************</p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #993300;">منبع: روزنامه اطلاعات</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://aftabasmarod.ir/?feed=rss2&#038;p=19794</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عکس و&#8230;</title>
		<link>http://aftabasmarod.ir/?p=12712</link>
		<comments>http://aftabasmarod.ir/?p=12712#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 18 Jun 2020 13:31:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد ولی سهرابی</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقالات]]></category>
		<category><![CDATA[اخسان شریعتی]]></category>
		<category><![CDATA[انقلاب اسلامي]]></category>
		<category><![CDATA[جلال آل احمد]]></category>
		<category><![CDATA[جمال زاده]]></category>
		<category><![CDATA[حج]]></category>
		<category><![CDATA[حسینیه ارشاد]]></category>
		<category><![CDATA[خانه موزه]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه فروسی مشهد]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر علی شریعتی]]></category>
		<category><![CDATA[رستاخیز مردم]]></category>
		<category><![CDATA[رواق]]></category>
		<category><![CDATA[روزنامه کیهان]]></category>
		<category><![CDATA[ساواک]]></category>
		<category><![CDATA[سیمین دانشور]]></category>
		<category><![CDATA[شمس آل احمد]]></category>
		<category><![CDATA[طاغوت]]></category>
		<category><![CDATA[کانون]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://aftabasmarod.ir/?p=12712</guid>
		<description><![CDATA[عکس ومکث:::::::::&#62;40 شریعتی؛برادرتر با جلال!                  اشاره:۲۹ خرداد،سالگرد در گذشت زنده یاد دکتر علی شریعتی است.با گرامیداشت یاد استاد شهید عکس ومکث این بخش را اختصاص دادیم به عکسهای &#8220;خانه موزه &#8220;این معلم شهید ودر ادامه،نوشته ای به قلم شمس آل احمد در باره زنده یاد دکتر علی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><span style="font-size: large;">عکس ومکث:::::::::&gt;40</span></p>
<h2 style="text-align: center;"><span style="background-color: #66cdaa;">شریعتی؛برادرتر با جلال!                 </span></h2>
<p><span id="more-12712"></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #666600;">اشاره:۲۹ خرداد،سالگرد در گذشت زنده یاد دکتر علی شریعتی است.با گرامیداشت یاد استاد شهید</span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #666600;">عکس ومکث این بخش را اختصاص دادیم به عکسهای &#8220;خانه موزه &#8220;این معلم شهید ودر ادامه،نوشته ای به قلم</span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #666600;">شمس آل احمد در باره زنده یاد دکتر علی شریعتی را به اتفاق خواهیم خواند.</span></p>
<p style="text-align: center;">::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::&gt;</p>
<h4 style="text-align: center;"><span style="color: #ffcc00;">خانه موزه دکتر علی شریعتی &#8211; تهران</span></h4>
<p style="text-align: center;">خانه دکتر علی شریعتی که مدتی محل زندگی وی بوده، در اسفندماه سال ۱۳۸۵ تحت عنوان خانه موزه دکتر شریعتی افتتاح شده است. بیست و نهم خردادماه سالروز درگذشت این شخصیت برجسته و اثرگذار تاریخ معاصر ایران است. به همین بهانه به سراغ خانه‌ای رفتیم که وی سال‌ها در آن زیست و در اتاق کوچک آن اندیشه‌ها و افکارش را بر صفحات سپید کاغذ نشاند.</p>
<p style="text-align: center;">عارفه فلاحی</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://aftabasmarod.ir/?attachment_id=12713" rel="attachment wp-att-12713"><img class="aligncenter size-medium wp-image-12713" title="9" src="http://aftabasmarod.ir/aftabas/wp-content/uploads/94-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://aftabasmarod.ir/?attachment_id=12714" rel="attachment wp-att-12714"><img class="aligncenter size-medium wp-image-12714" title="1" src="http://aftabasmarod.ir/aftabas/wp-content/uploads/11-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://aftabasmarod.ir/?attachment_id=12716" rel="attachment wp-att-12716"><img class="aligncenter size-medium wp-image-12716" title="3" src="http://aftabasmarod.ir/aftabas/wp-content/uploads/3-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://aftabasmarod.ir/?attachment_id=12718" rel="attachment wp-att-12718"><img class="aligncenter size-medium wp-image-12718" title="5" src="http://aftabasmarod.ir/aftabas/wp-content/uploads/55-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://aftabasmarod.ir/?attachment_id=12719" rel="attachment wp-att-12719"><img class="aligncenter size-medium wp-image-12719" title="6" src="http://aftabasmarod.ir/aftabas/wp-content/uploads/65-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://aftabasmarod.ir/?attachment_id=12720" rel="attachment wp-att-12720"><img class="aligncenter size-medium wp-image-12720" title="7" src="http://aftabasmarod.ir/aftabas/wp-content/uploads/73-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://aftabasmarod.ir/?attachment_id=12721" rel="attachment wp-att-12721"><img class="aligncenter size-medium wp-image-12721" title="8" src="http://aftabasmarod.ir/aftabas/wp-content/uploads/83-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://aftabasmarod.ir/?attachment_id=12722" rel="attachment wp-att-12722"><img class="aligncenter size-medium wp-image-12722" title="10" src="http://aftabasmarod.ir/aftabas/wp-content/uploads/101-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://aftabasmarod.ir/?attachment_id=12723" rel="attachment wp-att-12723"><img class="aligncenter size-medium wp-image-12723" title="11" src="http://aftabasmarod.ir/aftabas/wp-content/uploads/114-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://aftabasmarod.ir/?attachment_id=12724" rel="attachment wp-att-12724"><img class="aligncenter size-medium wp-image-12724" title="12" src="http://aftabasmarod.ir/aftabas/wp-content/uploads/126-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://aftabasmarod.ir/?attachment_id=12726" rel="attachment wp-att-12726"><img class="aligncenter size-medium wp-image-12726" title="13" src="http://aftabasmarod.ir/aftabas/wp-content/uploads/134-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://aftabasmarod.ir/?attachment_id=12727" rel="attachment wp-att-12727"><img class="aligncenter size-medium wp-image-12727" title="14" src="http://aftabasmarod.ir/aftabas/wp-content/uploads/141-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://aftabasmarod.ir/?attachment_id=12728" rel="attachment wp-att-12728"><img class="aligncenter size-medium wp-image-12728" title="15" src="http://aftabasmarod.ir/aftabas/wp-content/uploads/151-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></p>
<p style="text-align: center;">::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::&gt;</p>
<h3 style="text-align: center;"><span style="color: #009900;">برادر تر با جلال</span></h3>
<p style="text-align: center;">::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::&gt;</p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #99cc33;">شمس آل احمد</span></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://aftabasmarod.ir/?attachment_id=12730" rel="attachment wp-att-12730"><img class="aligncenter size-full wp-image-12730" title="images" src="http://aftabasmarod.ir/aftabas/wp-content/uploads/images3.jpg" alt="" width="192" height="263" /></a></p>
<p style="text-align: center;">چند ماه  پس از پیروزی انقلاب، در ۲۹ خرداد ۱۳۵۸ روزنامه کیهان به مناسبت دومین سالگرد درگذشت دکتر علی شریعتی ویژه‌نامه‌ای منتشر کرد، که در آن شمس آل‌احمد از اولین و آخرین باری نوشت که دکتر را دیده بود و پس از خواندن نخستین مطلب او فهمیده بود که چقدر قلمش و جهان‌بینی‌اش به جلال شباهت دارد. شمس آل احمد در آن ویژه‌نامه درباره دکتر شریعتی چنین نوشت:</p>
<p style="text-align: center;">یکی از افسوس‌هایم آن است که دکتر شریعتی را یک بار بیش‌تر ندیدم، پاییز ۴۸ بود؛ دانشجویان اسلامی دانشگاه فردوسی مشهد دعوت‌مان کرده بودند تا در مراسمی که برای بزرگداشت جلال – شب چهلمش – برگزار می‌کنند، شرکت کنیم. دوستان وسیله سفر را تدارک دیدند و من هم همراه پنج شش تن از یاران، در رکاب خانم دکتر دانشور مشرف شدیم مشهد. حکومت اجازه نداده بود که مراسم در خود دانشگاه برگزار شود، اما جا که قحط نبود مدتی بود که مساجد سنگر و پایگاه مجاهدان شده بود.</p>
<p style="text-align: center;">نام و محل مسجد خاطرم نیست. از در که وارد شدیم، ما را در کرانه آستانه در جا دادند. کنارم جوانی نشسته بود محجوب و مغموم، با مو‌های سری ریخته و به پیش‌رویِ پیشانی در اوج جوانی مجال داده. خیال می‌کنم «نعمت» یا «منوچهر» بودند که ما را به هم معرفی کردند. دکتر علی شریعتی بود که آوازه نامش را شنیده بودم و یک دو بار دیده بودم که جلال به نیکی از او یاد می‌کرد. در همان لحظه معرفی، پنداشتم لابد شریعتی هم صحبت خواهد کرد، اما او هم مغموم‌تر از آن بود که بتواند سکوت خود را بشکند. از گروه یاران مشهدی طاهر احمدزاده حرف زد. سخن از اسلام بود و از مسلمانی و این‌که دو نوع اسلام و مسلمانی داریم: یکی نوعی که حکومت بدان تظاهر می‌کند، و دیگر آن‌که مجاهدان صادق اسلام راستین و به حسب موقع و مقام کسانی امثال جلال مبلغ آن‌اند.</p>
<p style="text-align: center;">در بازگشت از آن سفر دانشجویان مشهد برایم یک مجله فرستادند، دست‌پخت خودشان به نام «گاهنامه»، در آن مجله بود که من نخستین اثر دکتر شریعتی را هم خواندم. مقاله‌ای بود درباره حج (که بعد‌ها به صورت کتابی درآمد) و خط سیر نزدیک و آشنایی داشت با «خسی در میقات» (سفرنامه حج جلال). دیگر کنجکاو شدم به احوال شریعتی و این‌جا و آن‌جا رسالات و تقریراتش را که از طریق حسینیه ارشاد تکثیر می‌شد، می‌دیدم. جلال را از دست داده بودم، اما هر روز با علی بیش‌تر آشنا می‌شدم. با هر رساله‌ای و یا با هر متن تکثیرشده‌ای از او شریعتی را برادرتر با جلال می‌دیدم تا خودم و هر روز شوق دیدارش و فیض بردن از مجالش در من بیش می‌شد.</p>
<p style="text-align: center;">روزگار سگی نحسی بود؛ هیات حاکمه و خفقان پلیسی ساواک، همه را از نفس انداخته بود. هر روشنفکر مسئولی به سان او چنان سرگرم بزن و بزن و مجاهده بود که تا خبر می‌شدم که آمده است فلان جا و تا خودم را به او برسانم کارش را، سخنش را، وظیفه‌اش را گذاشتنه بود و گذشته؛ و من همچنان مترصد دیدارش که همان شوق و شیدایی جلال را داشت؛ و همان شور و شعر و برآشفتگی را؛ که ناگهان خبر رسید، خبر مرگ او در هجرت. ایامی بود که به علت کمردرد تخته‌بند بستر بودم، با تنی چند از یاران پرسان‌پرسان خودم را به یکی از کوچه‌های آخرین خیابان جمال‌زاده رساندم. خود را موظف می‌دیدم که مرگ نابهنگام او را به همسرش، زن برادرم و به برادرزادگانم تسلیت بگویم. او را نشناخته، همسرش را ندیده و بی‌اطلاع از آن‌که فرزند یا فرزندانی دارد یا نه، وارد خانه‌اش شدیم، اهل خانه چه کسانی بودند، اصلا نمی‌شناختم. اما خانه پر بود از دوستان و دوستارانش، و این ازدحام در آن دوره خفقان سیاه چقدر امیدوارکننده بود.</p>
<p style="text-align: center;">دو سه سالی پس از مرگ او وقتی که «کانون» و «رواق» را احیا کردیم، هم در مقام عضوی از یک صنف و هم در مقام مدیر رواق احساس وظیفه می‌کردم که باید دین خود را نسبت به این برادرخوانده‌ام – علی شریعتی – بگذارم، و در مقام تکثیر و انتشار آثارش بکوشم تا سال پیش و آن رستاخیز یکپارچه مردم، رستاخیزی که نه تنها طاغوتیان را بلکه دنیای حرص و طمع همپالگی‌های آنان را یکسر چنان لرزاند که قرار از کف گردان و اقطاب سیاست عالم برد و آن تظاهرات آرام و یکپارچه، شوق‌انگیزترین حوادث – از جمله – برای من این بود که می‌شنیدم: «معلم شهید ما – دکتر علی شریعتی&#8230; – الا، الا، چه همتی» و یکی از جذاب‌ترین و انگیزاننده‌ترین سرود‌های سرود‌های انقلابی را بار‌ها و بار‌ها از دهان به فریاد بازشده جوانان مجاهد می‌شنیدم و عکس آن عزیز را می‌دیدم در مزرع مردم‌زار خیابان‌ها منتشر شده بود؛ و سرانجام یک دو ماه پیش که در مجلسی به سخن‌گویی مدعو بودم و قبل یا بعد از من «احسان» بود، و احسان شریعتی که انگار برادرزاده‌ام، جوانی به سن نونهال، اما به سعی و جهد؛ درخور نام پدرش و درخور آن‌که من به بردارزادگی با وی ببالم&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://aftabasmarod.ir/?feed=rss2&#038;p=12712</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>من و&#8230;</title>
		<link>http://aftabasmarod.ir/?p=8412</link>
		<comments>http://aftabasmarod.ir/?p=8412#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 24 Mar 2018 21:05:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد ولی سهرابی</dc:creator>
				<category><![CDATA[اخبار سايت]]></category>
		<category><![CDATA[اسمرود]]></category>
		<category><![CDATA[امام خمینی]]></category>
		<category><![CDATA[انجمن های اسلامی]]></category>
		<category><![CDATA[انقلاب]]></category>
		<category><![CDATA[جشن های 2500 ساله شاهنشاهی]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر شریعتی]]></category>
		<category><![CDATA[ساواک]]></category>
		<category><![CDATA[ساواک اردبیل]]></category>
		<category><![CDATA[سلطنت آباد]]></category>
		<category><![CDATA[سپاه دانش]]></category>
		<category><![CDATA[شاه]]></category>
		<category><![CDATA[شهید مطهری]]></category>
		<category><![CDATA[مجتمع صنایع نظامی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://aftabasmarod.ir/?p=8412</guid>
		<description><![CDATA[من و دکتر شریعتی                       ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::&#62; قسمت اول ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::&#62; دکترفرامرز سهرابی اسمرود                                      ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::&#62; نام امام خمینی(س) و دکتر شریعتی موقعی به گوشم خورد که در سال ۱۳۵۴ دانش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong><span style="font-size: x-large; background-color: #7fffd4;">من و دکتر شریعتی                      </span></strong></p>
<p>::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::&gt;</p>
<p>قسمت اول</p>
<p>::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::&gt;</p>
<p><span style="background-color: #ffff99; font-size: medium; text-align: center;">دکترفرامرز سهرابی اسمرود                                     </span></p>
<p><span id="more-8412"></span></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://aftabasmarod.ir/?attachment_id=8417" rel="attachment wp-att-8417"><img class="aligncenter size-full wp-image-8417" title="photo_2018-03-19_02-13-21" src="http://aftabasmarod.ir/aftabas/wp-content/uploads/photo_2018-03-19_02-13-212.jpg" alt="" width="158" height="190" /></a></p>
<p>::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::&gt;</p>
<p>نام امام خمینی(س) و دکتر شریعتی موقعی به گوشم خورد که در سال ۱۳۵۴ دانش آموز کلاس دهم بودم. دوست همکلاسی داشتم به نام محمدعلی سبحانی کزج که پدرش روحانی مبارزی بود. ایشان دانش آموز با هوش و زرنگی بود و اکنون پزشک متخصص گوش حلق و بینی در اصفهان است. در آن سالهای مخوف، نه تنها مطالعه آثار، حتی آوردن نام این دو بزرگوار هم جرم بود. من بصورت مخفیانه برخی اخبار و اطلاعات دینی و سیاسی را از طریق دوستم _محمدعلی دریافت می کردم.</p>
<p>قبل از اینکه به بازگویی تجربه زیسته ی خودم با آثار شریعتی بپردازم، مایلم شرایط واقعی زمان قبل از انقلاب اسلامی را بسیار فشرده گزارش کنم که در چه شرایطی با آثار امام، شریعتی و مطهری آشنا شدم. عزیزان نسل جدید که موقعیت زمان شاه را درک نکرده اند، لازم است بدانند که در دوره قبل از انقلاب اسلامی، خفقان وحشتناکی حاکم بود. ترس از ماموران دولتی ،بویژه ساواکی ها لرزه بر جان آدم می انداخت. در اینجا فقط سه نمونه از ایجاد جو ترس، خفقان و سرکوب آزادیها در زمان شاه را ذکر می کنم، تا دوستان و عزیزان جوان قدر نعمت آزادی را در بعد از انقلاب اسلامی خوب درک کنند (اگر عمری باقی بود، در فصل تابستان یا پس از باز نشستگی به بیان مشروح خاطرات و نظرات خواهم پرداخت).</p>
<p>نمونه اول: در یکی از جشنهای دربار شاهنشاهی (احتمالا سال ۱۳۵۵ که جشن ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی بود) سپاهی دانش اسمرود از سوی رژیم مامور بود تا با اخذ پول از روستائیان جشن برگزار نماید. یکی از اهالی روستای اسمرود (که شکر خدا اکنون هم در قید حیات است) به دلیل توان مالی ضعیف، پول برگزاری جشن را به سپاهی دانش روستا پرداخت نکرده بود و آن سپاهی دانش ،بعنوان مامور دولت ،به زور پول برگزاری جشن را مطالبه</p>
<p>می کرده و فحش ناموسی به آن فرد اسمرودی داده بود. پدرم ( مرحوم حاج آقا گلعلی سهرابی) که رییس انجمن اسمرود بود، با شجاعت تمام در مقابل زور گویی وفحاشی آن مهاجم (سپاهی دانش) ایستاده وسپاهی دانش را فراری داده بود و او به همین جرم، مشخصات تمام اعضای انجمن اسمرود آن زمان را به ساواک اردبیل داده بود و گزارش کرده بود که &#8221; مشهدی وجه الله(گلعلی)و اعضای انجمن اسمرود به بنیان گذار رژیم پهلوی توهین کرده اند&#8221;. من یادم است که در فصل بهار که فصل اوج کار کشاورزی بود، حدود ۲ هفته از آن ۵ نفر عضو انجمن خبری نشد (که داستان مفصلی دارد و سر فرصت باید به شکنجه ها و بلاهایی که سر پدرم آورده بودند، واذیت هایی که سایر اعضای بی گناه  کشیده بودند، بازگو شود)</p>
<p>نمونه دوم:  ترسی که با گوشت و پوست و استخوان حس کردم، موقعی بود که تابستان آمده بودم تهران، وقتی از محله سلطنت آباد رد می شدم، با اینکه محوطه مجتمع صنایع نظامی با نرده از خیابان جدا شده بود، هنگام رد شدن از خیابان هم نمی توانستم مستقیم به طرف مجتمع نگاه کنم و انگار که مثل &#8220;دیوار موش داره، موش هم گوش داره&#8221;  در وجود تک تک ایرانی ها رسوخ کرده بود وحتی از هر گفتگوی معمولی با دوستم -مرحوم احسان اللهیاری در گذر از آن محل خودداری می کردیم. با اینکه آن زمان نه دوربینی بود و نه تجهیزات دیگر، ولی از قدم زدن در آن محوطه هم نفسم بند می آمد (بماند که با جرات و شهامتی که در انقلاب پیدا کردیم، شاید اعلامیه امام خمینی را در باره &#8220;لغو شورای سلطنت&#8221; که در آغاز انقلاب رژیم شاه تدارک دیده بود، من در همان مجتمع صنایع نظامی سلطنت آباد از نرده ها به داخل انداختم)</p>
<p>نمونه سوم: ترس و وحشت از رژیم پهلوی و هرآنچه نشانه ای از رژیم داشت، آسایش و امنیت را از آدم می ربود. من از بدو ورود عضو انجمن اسلامی دانشکده علوم تربیتی مدرسه عالی پارس (که با ۱۳ موسسه آموزش عالی بعد از انقلاب فرهنگی در دانشگاه علامه طباطبائی تجمیع شدند) شده بودم. سال ۱۳۵۶ که هنوز تظاهرات شروع نشده بود، در یک خانه ای در حوالی خیابان آیزنهاور (آزادی فعلی) جلسات مخفی با اعضای انجمن داشتیم که با مراقبتهای شدید امنیتی خودساخته، تک تک وارد آن خانه می شدیم و هر لحظه امکان دستگیری وجود داشت. در یکی از برنامه های انجمن اسلامی، با استفاده از هنر تئاتر، برنامه ای در مسجد خیابان ستار خان برگزار می کردیم و همزمان نمایشگاه کتابی از کتابهای دینی و سیاسی از جمله آثار شریعتی و مطهری و&#8230; دایر کرده بودیم، با اینکه حواس همه ششدانگ جمع بود که ماموری در محل نیاید، قرار بود اگر هم آمدند، تمام کتابها را جمع و فرار کنیم، دفعتا دیدیم چند نفر در لباس شخصی با کلاه لبه دار (دُوره بُورک) نمایا شدند و یکی از آنها که قد بسیار بلندی هم داشت، جلو آمد و با فریاد بلند داد زد:این کتابهای مزخرف را چرا می فروشید؟ با یک تیپا، فروشنده کتاب را چند متر آن ور تر انداخت و با چند لگد، تمام کتابها را روانه جوی آب کرد و ما نیز فرار را بر قرار ترجیح دادیم.</p>
<div>
<p>در فراز بعدی ان شاءالله به فرایند آشنایی و مطالعه آثار پیشگامان انقلاب، از جمله شریعتی خواهم پرداخت.</p>
</div>
<p><span style="font-size: medium; background-color: #ffcc99;">ادامه دارد</span></p>
<p>::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::&gt;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://aftabasmarod.ir/?feed=rss2&#038;p=8412</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زندان ساواک&#8230;</title>
		<link>http://aftabasmarod.ir/?p=5709</link>
		<comments>http://aftabasmarod.ir/?p=5709#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 04 Feb 2017 08:57:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد ولی سهرابی</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقالات]]></category>
		<category><![CDATA[آلمان]]></category>
		<category><![CDATA[آپلو]]></category>
		<category><![CDATA[باغ ملی]]></category>
		<category><![CDATA[زندان شاه]]></category>
		<category><![CDATA[ساواک]]></category>
		<category><![CDATA[سلول انفرادی]]></category>
		<category><![CDATA[شکنجه ساواک]]></category>
		<category><![CDATA[معماری آلمانی]]></category>
		<category><![CDATA[موزه عبرت]]></category>
		<category><![CDATA[هیتلر]]></category>
		<category><![CDATA[کمیته مشترک ضد خرابکاری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://aftabasmarod.ir/?p=5709</guid>
		<description><![CDATA[ زندان ساواک  &#160; عجیب ترین ومخوترین &#160; معماری قبل از انقلاب &#160; :::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: زندان«کمیته مشترک ضد خرابکاری» معروف ترین زندان برای مبارزان انقلاب اسلامی است؛ این زندان به واسطه ساختمان عجیبش محل دردناکترین شکنجه ها بوده است و حالا۱۳ سال است که موزه عبرت نام گرفته است. &#160; مهر:آرمان ها بزرگترین موتور محرک برای جنگیدن [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size: x-large;"> <span style="background-color: #33cccc;">زندان ساواک</span> </span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><span style="font-size: xx-large; background-color: #ccffcc;">عجیب ترین ومخوترین</span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><span style="font-size: xx-large; background-color: #ccffcc;"> معماری قبل از انقلاب</span></p>
<p><span id="more-5709"></span></p>
<p><!--more--></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::</p>
<p>زندان«کمیته مشترک ضد خرابکاری» معروف ترین زندان برای مبارزان انقلاب اسلامی است؛ این زندان به واسطه ساختمان عجیبش محل دردناکترین شکنجه ها بوده است و حالا۱۳ سال است که موزه عبرت نام گرفته است.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>مهر:آرمان ها بزرگترین موتور محرک برای جنگیدن و رساندن آدمها به چیزی است که آن را حقیقت می دانند برای همین هم باورها وقتی لباس آرمان می پوشند در نظر انسان ها به جاودانگی می رسند جاودانگی و حقیقتی که هیچ قدرتی توان از بین بردن آنها را ندارد. رسیدن به پیروزی انقلاب ۵۷هم در کشور ما یکی از اتفاقاتی است که می توان آن را نمونه بارز به ثمر رسیدن آرمان مردمی دانست که برای رسیدن به آن رنج و درد و حبس هایی را تجربه کردند که هرکدامش شاهدی بر این ادعاست که پس هر مقاوت، گلوله خوردن، زخمی شدن و کشته شدن آرمانی وجود داردکه ضد گلوله است. موزه عبرت یا همان  زندان کمیته مشترک ضد خرابکاری در زمان شاه یکی از مکان هایی است که اگر سری به آن بزنید با وجود مخوف بودن و هولناک بودن ساختمانش می توانید گذشته آدم هایی را ببینید که زنده ماندن و تاب آوردنشان را تنها مدیون  همین آرمان های ضد گلوله شان بوده اند. به بهانه سی و هشتمین  سالگرد پیروزی انقلاب به سراغ این موزه رفتیم،زندان پر رمز و رازی که با وجود قرار گرفتن در مرکز شهر سال های سال کسی از وجود و اتفاقات درون آن خبری نداشت.</p>
<p><span style="font-size: large; background-color: #ffcc00;">زندانی در منطقه باغ ملی</span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>باغ ملی تهران قدیم در نظر خیلی از آدم های قدیم وجدید یکی از مکان های پر رفت و آمد تهرانی ها برای تفریح و قدم زنی به شمار می رفته است؛ به همین دلیل شاید برای خیلی از ما عجیب و غریب به نظر برسد که این زندان درست در دل شهر و در همان حوالی ساخته و بعدها مشغول به فعالیت شده است. موزه عبرت که در زمان انقلاب با نام زندان«کمیته مشترک ضد خرابکاری» فعالیت می کرده است زندانی است که تا سالهای سال به خاطر شرایط خاص معماری اش کسی از وجود آن خبر نداشته است. زندانی که در سالهای حکومت شاه زندان مخوف ساواک بوده است و چیزی حدود ۴۰۰۴نفر را در خودش برای شکنجه جای داده است.</p>
<p><span style="background-color: #ffcc00; font-size: large;">زندانی مدرن با معماری آلمان ها</span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>کافی است کمی در این موزه قدم بزنید تا به شرایط پیچیده آن پی ببرید زندانی که وقتی از معماران سوال می کنید بیشتر به یاد حال و هوای دیکتاری  هیتلر و استبداد آلمانی های نازی می افتید. در حال حاضر چیزی حدود ۸۰سال از ساخت این زندان می گذرد؛ زندان ضد زلزله ای که در سال ۱۳۱۱ به دست معمارهای آلمانی  و در حکومت رضا شاه ساخته شد. این زندان اولین زندان مدرن ایران است که بعد از مدتی زندان مخصوص زنان نیز به شمار می رفته است. مسئولان این موزه می گویند استقامت و استحکام این مکان به شکلی است که با گذشت زمان نه تنها دچار فرسودگی نمی شود که با گذر سال ها ، مقاوم تر می گردد برای همین یک ساختمان ضد زلزله محسوب می شود.</p>
<p><span style="font-size: large; background-color: #ffcc00;">زندانی که کسی نتوانست از آن فرار کند</span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>اگر سری به این موزه بزنید خواهید فهمید که این زندان از نقشه مدوری برخوردار است که در نگاه اول وقتی در آن قدم می زنید به ساختمان ها و راهروهای پیچ درپیچ و تو در تویی می رسید که کاملا قابلیت سردرگمی دارند و از طرف دیگر به شما اجازه نمی دهد که متوجه متراژ چند هزار متری آن شوید. پیچیدگی در نقشه این زندان مخوف به قدری است که در زمان خودش به هدف سازندگان آن جامه عمل پوشاند هدفی مبنی بر اینکه زندانیان هیچ راه گریزی از این زندان نداشته باشند؛ برای همین اگر به سراغ تاریخچه این زندان بروید خواهید فهمید که در طول فعالیت این زندان هیچ زندانی ای موفق به فرار از آن نشده است.</p>
<p><span style="font-size: large; background-color: #ffcc00;">ساختمانی همسو با فصل های سال برای زجر دادن</span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>یکی از ویژگی هایی که در این زندان وجود دارد این است که شما علاوه بر قدم زدن در آن متوجه سیستم تهویه پیچیده آن می شوید چون نحوه ساخت این زندان به شکلی است که باعث شده است این زندان در زمستان ها دمایی بسیار سرد و از طرفی در تابستان ها هوایی به شدت گرم داشته باشد تا بیش از پیش بتواند شرایط جوی و آب و هوایی را برای گذران زندگی زندانیانش دشوار کند.</p>
<p><span style="font-size: large; background-color: #ffcc00;">پژواک دردناک زندانیان در ساختمان</span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>در کنار همه شکنجه های فیزیکی دردناک  این مکان که آن را در زمان خودش از سایر زندان ها متمایز می کرده است شکنجه های روحی و روانی ای وجود داشته که توسط ساواک و شکنجه گرهای آن صورت می گرفته است یکی از عواملی که به انجام شکنجه های روحی و تضعیف روانی این زندان کمک می کرده است نحوه معماری ساختمان زندان بوده است چون  آن را طوری طراحی کرده اند که وقتی شما در آن فریاد بزنید به هیچ وجه صدا و پژواک آن به بیرون ساختمان بروز پیدا نمی کند و همین ویژگی آن هم باعث شده تا کسی سالهای سال از حضور زندان ساواک در دل شهر خبر نداشته باشد؛ اما نکته جالب توجه اینجاست که به همان اندازه که صدای داد و فریاد در این زندان به بیرون نمی رود ولی به همان اندازه صدا و پژواک فریادهای دردناک خود زندانیان در دل زندان می پیچده تا این امر موجب ترسیدن و تضعیف روحیه زندانیان شود.</p>
<p><span style="font-size: large; background-color: #ffcc00;">دردناک ترین شکنجه ها در اتاق فوتبال</span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>ساواک برای کشیدن حرف از زیر زبان مبارزان انقلابی دست به انواع و اقسام شکنجه هایی می زده است که تصور کردن به آن هم می تواند برای هر آدم معمولی دردناک و طاقت فرسا باشد؛ شکنجه هایی به شدت خشن که بسیاری از آدم ها حتی از گفتن آن هم معذوریت پیدا می کنند. در این زندان اتاق های مختلفی برای شکنجه دادن وجود داشته که یکی از این اتاق های شکنجه«اتاق فوتبال» نام داشته است، که شیوه شکنجه در این اتاق به گونه ای بوده  که در آن دست های زندانی را از پشت می بستند و بعد از آن چند تن از افراد ساواک دور او حلقه می زدند و فرد زندانی را به مثابه توپ فوتبال با مشت لگد مورد اصابت قرار می دادند و او را به یکدیگر پاس می دادند و حتی برای اینکه عملشان برای شخص دردناک تر باشد موقع انجام این شکنجه بیشتر شکنجه گرها از کفش های نوک تیز فلز استفاده می کرده اند برای همین هم خود افراد ساواک نام این اتاق شکنجه را «اتاق فوتبال» گذاشته بودند.</p>
<p><span style="font-size: large; background-color: #ffcc00;">آپولو</span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>داشتن انواع و اقسام تجهیزات نوین برای شکنجه کردن افراد باعث می شده است تا این زندان برای سرسخت ترین مبارزان انقلابی در نظر گرفته شود. در کنار همه وسایل عجیب و غریب برای شکنجه کردن افراد یکی از معروف ترین آنها وسیله ای بوده است به نام«آپولو» که باعث زجر هرچه بیشتر مبارزان انقلابی می شده است.</p>
<p>یکی از زندانیان می گوید این دستگاه شکنجه را از روی آپولوی فضانوردان ساخته بودند اما با یک تفاوت بزرگ که آن دستگاه سرنشینانش را به فضا می برد اما این یکی سرنشینانش را به عزا! نحوه کار کردن آن هم به گونه ای است که زندانی را به شکل فضانورد به این دستگاه می بستند  و کلاه آهنی روی سر او می گذاشتند و بعد با کابل به او می زدند تا حین داد و فریاد از شدت درد، صدا تنها به گوش خودش برسد و در سر خودش بپیچد. از آنجا که کف پا ارتباط مستقیم با مغز دارد، با ضربه  سوم و چهارم، زندانی نمی فهمید که شلاق به کف پایش برخورد می کند، بلکه درد آن را با مغز خودش احساس می کرد؛ به شکلی که انگار کابل به سرش زده می شد. این در حالی است که این وسیله شکنجه تنها بخش کوچکی از شکنجه ها و ادوات دردناک این زندان را تشکیل می داده است.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><span style="font-size: large; background-color: #ffcc00;">کاربری سلول عمومی در سلول های انفرادی</span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>در زندان کمیته مشترک ضد خرابکاری همه چیز ب فقط و فقط برای آزار و اذیت مبارزان انقلابی فراهم شده است برای همین به محض ورود در ساختمان این موزه با اولین چیزی که رو به رو خواهید شد درهای تو در تو و متفاوتی است که در این زندان وجود دارد به شکلی که همه درهای این زندان لبه ها و قرنیزهای بلندی دارد که خود زندانیان می گویند  هدف از ساخت درهایی به این شکل، این بوده است که افراد به محض ورود در زندان  و با چشم های بسته متوجه حضور این درهای متفاوت نمی شدند برای همین هم به محض ورد، برخورد با این درها باعث می شد تا افراد با سر به زمین بخورند.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>در کنار این درهای متفاوت یکی دیگر از ویژگی های این زندان ها وجود ۸۶ بند انفرادی آن بوده است که خود زندانی ها اشاره می کنند که هرزگاهی به قدری تعداد زندانیان در سلول های دو متری آنها زیاد می شده است که افراد توان دراز کشیدن نداشتند و مجبور بودند ایستاده بایستند و حتی بخوابند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://aftabasmarod.ir/?feed=rss2&#038;p=5709</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
