<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title> &#187; خلخال</title>
	<atom:link href="http://aftabasmarod.ir/?feed=rss2&#038;tag=%D8%AE%D9%84%D8%AE%D8%A7%D9%84" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://aftabasmarod.ir</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Mon, 11 May 2026 12:19:45 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.4.1</generator>
		<item>
		<title>عکس &#8230;</title>
		<link>http://aftabasmarod.ir/?p=18057</link>
		<comments>http://aftabasmarod.ir/?p=18057#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 17 May 2024 20:17:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد ولی سهرابی</dc:creator>
				<category><![CDATA[اخبار سايت]]></category>
		<category><![CDATA[خلخال]]></category>
		<category><![CDATA[زاغ]]></category>
		<category><![CDATA[صیاد]]></category>
		<category><![CDATA[صید]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://aftabasmarod.ir/?p=18057</guid>
		<description><![CDATA[عکس ومکث ====================== صید وصیاد در دام صید!! ====================== جغدی در خلخال، با شکار زاغ(قجله) روی سیم برق نشسته وهردو صید جریان برق شده اند! ====================== منبع: سایت خلخالیم]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><span style="font-size: x-large;">عکس ومکث</span></p>
<p style="text-align: center;">======================</p>
<h1 style="text-align: center;"><span style="color: #ff0000;">صید وصیاد در دام صید!!</span></h1>
<p><span id="more-18057"></span></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://aftabasmarod.ir/?attachment_id=18058" rel="attachment wp-att-18058"><img class="aligncenter size-medium wp-image-18058" title="ضید" src="http://aftabasmarod.ir/aftabas/wp-content/uploads/ضید-300x180.jpg" alt="" width="300" height="180" /></a></p>
<p style="text-align: center;">======================</p>
<h4 style="text-align: center;">جغدی در خلخال، با شکار زاغ(قجله)</h4>
<h4 style="text-align: center;">روی سیم برق نشسته وهردو</h4>
<h4 style="text-align: center;">صید جریان برق شده اند!</h4>
<p style="text-align: center;">======================</p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #99ccff;">منبع: سایت خلخالیم</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://aftabasmarod.ir/?feed=rss2&#038;p=18057</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زبان&#8230;</title>
		<link>http://aftabasmarod.ir/?p=16331</link>
		<comments>http://aftabasmarod.ir/?p=16331#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 13 Sep 2022 09:35:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد ولی سهرابی</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقالات]]></category>
		<category><![CDATA[72شهید کربلا]]></category>
		<category><![CDATA[اربعین]]></category>
		<category><![CDATA[حرم]]></category>
		<category><![CDATA[خلخال]]></category>
		<category><![CDATA[دینار]]></category>
		<category><![CDATA[سامرا]]></category>
		<category><![CDATA[عراق]]></category>
		<category><![CDATA[مهران]]></category>
		<category><![CDATA[موکب]]></category>
		<category><![CDATA[نجف اشرف]]></category>
		<category><![CDATA[کاظمین]]></category>
		<category><![CDATA[کربلا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://aftabasmarod.ir/?p=16331</guid>
		<description><![CDATA[زبان درازی و قهرمان بازی! (سفرنامه کربلا) ؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛                   رحمان ستاری                      لمرز الخسروی ما ادراک ما المرز الخسروی دقیقه نود این مرزرا انتخاب کردم چون به خلخال نسبت به مهران نزدیکتر بود واحیانا دچار مریضی شدیم برای [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><span style="background-color: #00ffff;"><strong><span style="font-size: x-large;">زبان درازی و قهرمان بازی!</span></strong></span></p>
<h3 style="text-align: center;">(سفرنامه کربلا)</h3>
<p style="text-align: center;">؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛</p>
<h4 style="text-align: center;"><span style="background-color: #ffcc99;">                  رحمان ستاری                     </span></h4>
<p><span id="more-16331"></span></p>
<h4 style="text-align: center;">لمرز الخسروی ما ادراک ما المرز الخسروی</h4>
<h4 style="text-align: center;">دقیقه نود این مرزرا انتخاب کردم چون به خلخال نسبت به مهران نزدیکتر بود واحیانا دچار مریضی شدیم برای قرنطینه خوب است  به مرز که رسیدیم گرما کلافه کننده بود  ازتهران کولر نگرفتم که به گرمای عراق پیش زمینه عادت داشته باشیم  دومرحله بعد از سپردن ماشین به پارکینگ ماشین سوار شدیم  انهم با چه عجله ای غافل از اینکه به قتل گاه ره می سپاریم  .سه گیت را پیاده پشت سر گذاشتیم وارد گیت عراق شدیم  محشری بود کلافگی گرما کم بود اب خنک جمعیت چند صد هزارنفری درهم می لولید  همه دنبال سایه بانی بودند که از گرما پناه ببرند .</h4>
<h4 style="text-align: center;">بالخره بعد از چند ساعتی گیت باز شد صفهای کیلومتری تشکیل  شد با خانم درداخل یکی از صفها قرار گرفتیم چندساعتی گذشت اما امان از یک سانت جابجایی . خانم حالش داشت بد می شد از صف کشیدیم بیرون  چتر باز کردم زیرسایه نشاندم چند بطری اب به سرش خالی کردم   کمی خوب شد.</h4>
<h4 style="text-align: center;">ادم بود که عمودی درصف بود افقی روی دست به بیرون رانده می شد خانم را به خانمی سپردم که مواظبش باشد خودم به صف برگشتم این دفعه صف حرکت می کرد شما نگو با فشار ازدهام جلویی ها یک بیک از مهر خروج منصرف شده به بیرون راه می کشند دوساعتی گذشت به گیشه گیت رسیدم چنان فشاری وارد شد چنان تحت فشار قرار گرفتم ازمقابل گیشه بدون متصدی به بیرون پرت شدم بلاخره متصدی  امد.</h4>
<h4 style="text-align: center;">صف واحد  صف واحد والا مهر نمی زنم من که ازباجه عبور کرده بودم ازسمت مقابل که به صف پیوستم گفتن  با به عقب صف بری ناچار به عقب رفتم  بعداز ساعاتی نوبت به من رسیده بود یارو گفت الطعام  وپنجره گیشه را برویم بست به پشت نگاه کردم متوجه شدم تمام گیشه ها گیت خالی است  عربی امد و گفت تعا ل  یعنی بیا دنبالم  بادوسه نفر بد شانس حرکت کردیم گیشه ها خالی بود پاسپورت خود وخانم را دادم مال خودم را زد وگفت خانم باید باشد رفتم خانم منتظر مانده بود ولی سرحال امد اخرین نفر این جمعیت پاسپورت خانم را مهر ورود زد خوشحال بلاخره راه افتادیم صبح ساعت ده رسیده بودیم حال ساعت دوربر شش غروب است  گفتم یک دفعه سامرا بریم انجا بابد خلوت تر باش  زیاد انرژی صرف کردیم کمی تمدد اعصاب کرده باشیم.</h4>
<h4 style="text-align: center;">سامرا درامواج جمعیت گم شده بود  درگیت ورودی خانم را گم کردم هرچه بعدازگیت منتظر ماندم خبری نشد وتلفن هم نمی گیرد راهی حرم شدم به صحن اصلی رسیدم نگاه به گنبد کرده گفتم هیچی از شما نمی خواهم جزاین که متعلقه را پیدا کنم امدم عقبتر یک جایی پیدا کردم نماز خواندم  مشغول نماز بود گوشی زنگ خورد  شاسی را زده مقابل دهانم گرفتم وقطع کردم بعداز نماز دوباره زنگ زد ادرس دادم امد  ایشان را راهی حرم کردم گفتم جایی پیدا کن بخواب خودم همانجا تکیه به سطل اشغال نیمچه نشسته وپا ها ستون به ظرف اشغال خوابیدم  به نماز صبح برخاستم کمی بعد خانم امد.</h4>
<h4 style="text-align: center;">ازعربی پرسیدم  ماشینهای نجف کجاست گفت مسقیم سمت چپ  انجا صدا می زنند  درمسیر بستنی فروشی دیدم خیلی هوس کردم حالا یا عطشم زیاد می شود یا کمکی به تشنگی می کند دوتا نونی  پنجاه تومان گرفت بستنی را با دو قورت بانونش بلعیدم چنان دلم خنک شد که نپرس . خانم گفت کوبستنیت گفتم خوردم تعجب کرد به گاراج رسیدیم  دنبال دستشویی بودم  با اشاره جلوتر هست تا رسید عرب گفت فولوس عراقی موجود  گفتم اره گفت اعطنی یعنز بده دراوردم پول همه ده دیناری بود گفت خورد ندارم برو ان جلوتر هست شاید خورد داشتا باشد رفتم همبن وضعیت تکرارشد گفت  روح الی الخلف  ترکز فوحشهای ابداد کشید گفتم بابا دارم می ترکم   انا انفجره  قبول نکردم برگشتم با همین وضعیت نشستم ماشین وحرکت کردیم درمسیر خوشبختانه موکبی بو د نگه داشت ومن بدون اذیت معمول خودم را تخلیه کردم . درمسیر تصورم این بود نجف هرچه باشد  امکاناتش زیاد است یک جایی برای استراحت پیدا می شود اما زهی خیال باطل .در خیابان جا برای نشستن پیدا نکردیم  صف غذا کیلومتری است رفتم ازاد دوپرس خریدم اوردم  تا خوردیم خوابمان برد.</h4>
<h4 style="text-align: center;">این را هم اضافه کنم  تابش عمود خورشید وسط روز شاید دما شصت درجه می شد مسیری را پیاده به طرف حرم به سختی می پیمودیم به حمام چادری بسیار بزرگ زنانه مردانه برخوردیم  به خانم گفتم تو برو زنانه  ومن مردانه قبول نکرد و گفت من کنارساکها بمانم  توبرو امدی من می روم  اهل اغراق نیستم کیسه طلا بی صاحب درمیان این جمعیت رها کنی سرجای خود خواهد ماند .</h4>
<h4 style="text-align: center;">جمعیت انبوه روانه بود رفتم داخل حمام چادری واریکی از سالنها شدم چند چشمه مقابل هم  اما پر هستند درنهایت دریکی ازسالنها  درانتها یک چشمه خالی بود فوری لباسها کنده به هوای شستن زیرپا ریختم بچه پسرها چطور به محض ورود به حمام ابتدا می شاشند  ودستم رفت روویشیر اب اما امان از یک قطره اب  حالا نه می توانم بیرون بیام ونه جای ماندن است  اما صدای اب دوش از بقلی به گوش می رسد گفتم نیم دقیقه ببن  من بیام بیرون من حمام نمی خوام  گفت اینجا هم خیلی کم میاد گفتم فقط نیم دقیقه  گوش کرد و بست اب به نازکی رشته مومی امد با همان طهارت کرده لباسها را داخل مشمپا چپاندم  امدم بیرون. علت را پرسیدم گفتند چشمه های انتهایی نمی اید کسب تجربه شد وبه خانم یاداورشدم درهر سالن وارد شدی چشمه های اولی ورود کند  به این صورت عملیات استحمام به پایان رسید لباسهای داخل مشمبا دیگر در کوله پشتی جا نشد درسته انداختم سطل اشغال بلکه بارم هم سبک شود حاوی شلوار و شورت وزیرپوش  کلا پشتی چرخ دار وقتی به دنبالم می کشم دروسط جمعیت یا به پای مردم گیر می کند واژگون می شود ویا به پستی بلند که الی ماشا الله پر است  سوهان روح شد.</h4>
<h4 style="text-align: center;">به پشت هم بگیرم از گرما خفه می شوم.</h4>
<h4 style="text-align: center;">هرچه به حرم نزدیک تر می شدیم ازدحام جمعیت فشرده تر و فشرده تر می شد دریک نقطه ای امکان نشستن بود من نشستم به خانم گفتم اگر میل داخل حرم داری برو من قبلا رفتم لازم نمی بینم دراین شلوغی وارد شوم از طرفی فاصله بگیرم ازبس گیج و کلافه ام دیگر خانم را پیدا نخواهم کرد خانم رفت بعداز یک ساعت برگشت در همانجا شب را سحر کردیم خانم که به پیراهن و شلوار لک می شد غر می زد حالا در خاک دراز کشیدم غر نمی زند که هیچ دایم چفیه را کنترل می کردم از رویم نیفتد  .</h4>
<h4 style="text-align: center;">بعداز نماز گفتم قصد تو چیست به کربلا پیاده بریم یا ماشین گفت یک خورده بریم ببینیم چطور است گفتم معلوم است همه راه را نمی توانید  گفت نمی توانید ؟  گفتم ببخشید نمی توانیم  گفت اری کلنجارت با کلاپشتی با گرما و عرق واقعا دلم می سوزد بلند شدیم حرکت کنیم مچ پایش قفل کرد گفتم عدرحال حرکت  با یکی دونفر ایرانی پرسیدم راه کربلا را درست میرم ؟ می گفتند اولین بارم است نمی دانم چون ازدحا م حرکت به سمت حرم غالب بود یک خط نازک خلاف جهت مثل ما حرکت می کرد چشمم  به تعداد ارابه بدست که درکنار خیابان بخاطر جمعیت امکان حرکتشان ممکن نبود  اجبارا متوقف شده بودند  از یکی راه کربلا را پرسیدم جواب نداد دست دربازو گفتم  اخوی حرک لسانک این طریق الکربلا  همین کافی بود مثل نارنجک ترکید  داد زد  خراب ایران  خراب ایران   گفتم  انظر الیی  لولم یکن ایران کل ناموسکم الان کانت فی نکاه جهاد لداعش  ونفسک بواب بهم قصد جواب نداشتم بلاخره یک بار بر دنبال یک لقمه نان  ولی خواستم جرات بی احترامی به ایرانی نداشته باشند ترسیده بود جواب پیدا نکرد یکی ارابه اش را رها کرد پیش امد کوله پشتی را از پشت کندم  مشتم را گره کردم جمعیت هم وول می زد با میانجگری خانم ختم بخیر شد چند تا بد و بیراه ترکی براهمان ادامه دادیم  درپایین دست سوار ماشین شدیم.</h4>
<h4 style="text-align: center;"></h4>
<h4 style="text-align: center;">این قهرمان بازی وان مکالمه دست و پا شکسته درنظر خانم تثبیت شدم می پذیرد که حاضر به جواب به زبان عربی  دفاع جانان از ایرانی  گفتم  خیلی فکر نکن هنر کردم باربر جماعت معمولا ترسو هستند ترس را درچشمانشان خواندم که تندی کردم والا یک نره غول بود که خیلی جرات نمی کردم هم بخورم هم اسیر شرطه ها شوم.</h4>
<h4 style="text-align: center;">   سوار کربلا شدیم امد به دکتر عزیزی زنگ بزنم دستگاه رومینگ بود هرکاری کردم نگرفت صندلی من پشت راننده بود گفتم واتساپ من کارنمی کند  درحال رانندگی ور رفت روشن کرد تا امدم به دکتر پیام بدهم دوباره قطع شد   درکربلا یک ساعت توقف کردیم به اندازه ای که خانم رفت داخل حرم وبرگشت  بلا فاصله راه افتادیم.</h4>
<p style="text-align: center;"><span style="background-color: #ffff99;"><em><strong><span style="font-size: x-large;">            زبان درازی و&#8230;          </span></strong></em></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium; color: #993300;">بخش دوم</span></p>
<h4 style="text-align: center;"><span style="background-color: #ccffff;">این برگشت سریع اصلا باب میلم  نیست جزاینکه دونفرهم ازاین ازدهام کم شود وزوارجدید واردشود شاید باب میل اقا باشد چون مهمان باید قائده مهمانی را حفظ کند  می گویند هفتم محرم اب را به روی سپاه اقا بستند واقعا اقا باان  اندک سپاه وهمراه خانواده چه کشید به این جمعیت اگر یک ربع اب نرسد تردزد ندارم چند صد نفر جان خود را ازدست می دهند اصولا وقتی ادم تشنه است بسیار عصبی و بی حوصله می شود دراین سپاه انچه هست تشنگی وصبر توامان است  نه کوچکترین لغزش درکلام ونه در نه درعمل چه از سوی خود اقا وچه ازسوی افراد سپاه  اخر دران سو سی هزار نفر ودراین سو هفتاد دونفر دیگر راه اب بستن برای چیست ابهت  وشکوه این سپاه  ازطرف دیگر کینه ای که ازاین سپاه دردل لشکر مقابل هست انان را به هر کار ددمنشانه برمی انگیزد ولو  تاخت اسب برروی جنازه  وبستن راه اب  السلام علیک یا ابا عبدالله  السلام علی الخد الطریب  وشیب الخضیب  سلام بر شط فرات  خوش گوارا کاش وقتی مشگ عباس تیر خورد واب ان جاری شد راه توهم ازاین دشت پر بلا کج می شد  وقتی سخت تشنه شدم اب خواستن علی اکبر از پدر یادم که افتاد اتش تمام وجودم را گرفت  البته علی اکبر ازمیدان به سوی پدرکه برگشت  اب نخواست فقط اظاار نمود پدرجان  عطش درونم را می سوزاند وابی عبدالله زبان خشکش را به فرزند نشان داد  عجب روزی وعجب دقایقی  برابی عبدالله گذشت  لا حول ولا قوت الا باللهاین برگشت سریع اصلا باب میلم  نیست جزاینکه دونفرهم ازاین ازدهام کم شود وزوارجدید واردشود شاید باب میل اقا باشد چون مهمان باید قائده مهمانی را حفظ کند  می گویند هفتم محرم اب را به روی سپاه اقا بستند واقعا اقا باان  اندک سپاه وهمراه خانواده چه کشید به این جمعیت اگر یک ربع اب نرسد تردزد ندارم چند صد نفر جان خود را ازدست می دهند اصولا وقتی ادم تشنه است بسیار عصبی و بی حوصله می شود دراین سپاه انچه هست تشنگی وصبر توامان است  نه کوچکترین لغزش درکلام ونه در نه درعمل چه از سوی خود اقا وچه ازسوی افراد سپاه  اخر دران سو سی هزار نفر ودراین سو هفتاد دونفر دیگر راه اب بستن برای چیست ابهت  وشکوه این سپاه  ازطرف دیگر کینه ای که ازاین سپاه دردل لشکر مقابل هست انان را به هر کار ددمنشانه برمی انگیزد ولو  تاخت اسب برروی جنازه  وبستن راه اب  السلام علیک یا ابا عبدالله  السلام علی الخد الطریب  وشیب الخضیب  سلام بر شط فرات  خوش گوارا کاش وقتی مشگ عباس تیر خورد واب ان جاری شد راه توهم ازاین دشت پر بلا کج می شد  وقتی سخت تشنه شدم اب خواستن علی اکبر از پدر یادم که افتاد اتش تمام وجودم را گرفت  البته علی اکبر ازمیدان به سوی پدرکه برگشت  اب نخواست فقط اظاار نمود پدرجان  عطش درونم را می سوزاند وابی عبدالله زبان خشکش را به فرزند نشان داد  عجب روزی وعجب دقایقی  برابی عبدالله گذشت  لا حول ولا قوت الا بالله</span></h4>
<h4 style="text-align: center;"><span style="background-color: #ccffff;">برای هرکدام از ائمه چه در سامرا چه در کاظمین وچه نجف و کربلا از یک ساعت تا یک شب مهمانی ما طول کشید تو را بخدا نگویند اینها سازمان یافته دولتی است وغیره واززاویه سیاسی نگاه نکنند بخدا جاذبه دارند ادم را می کشند انسان در دنیا نیاز به یک لنگر گاه دارد  لنگر گاه  این اجتماع عظیم هم  ائمه هستند  تا این عقیده دردل ننشیند  نمی تواند باور کند  به سمت خروج از کربلا حرکت کردیم  همه  مهران صدا می زدند اما ما باید خسروی برویم ماشینم درپارکینگ انجاست   اصلا به راننده می گویم مرز خسروی  متعجب می شود گویا بگوشش نخورده  عرب ریشو وجوان کاظمین صدا می زد  پرسیدم مگر ازاینجا به مرزخسروی ماشین نمی برد  گفت  لا  اول باید به کاظمین سوار شوید واز کاظمین سوار مرز خسروی شوید  ماشینش سواری بود ما نشستیم بلافاصله دونفر دیگر امدند و حرکت کردیم  عاشق ایت الله سیستانی بود  در کاظمین پیاده شدیم  وبه سمت مرزخسروی سوار شدیم</span></h4>
<h4 style="text-align: center;"></h4>
<h4 style="text-align: center;"><span style="background-color: #ccffff;"> </span></h4>
<h4 style="text-align: center;"><span style="background-color: #ccffff;"> </span></h4>
<h4 style="text-align: center;"><span style="background-color: #ccffff;">ساعت ده شب بود درمرز پیاده شدیم واردگیت ایران شدیم جمعیت زیادی به انتظار صبح خوابیده بودند تا وارخاک عراق شوند جوان خوش قامتی پیش امد از اوضاع پرسید انچه دیده بودم گفتم وتاکید کردم درحال حاضر مقتضی است برگردید گفت حاجی زیارت امام حسین به سختیش هست ومن خجالت زده شدم  خدا حافظی کردیم  ماشین را ازپارکینگ تحویل گرفته تا نزدیکهای کرمانشاه امدم سه شب بود کنارپمپ بنزینی فضای خوبی بود چادررا علم کرده راحت خوابیدیم ساعت نه صبح بود بعداز صرف صبحانه حرکت کردم اما قبل از حرکت اب خوردنی جرعه اول درگلویم شکست بهانه شد دیگر سرفه ولکن نبود پی بردم که مریض شدم لذا به سمت قروه و زنجان ماشین را کج کردم تا درخلخال خودمان را قرنطینه کنیم  در مسیر نزدیکیهای خلخال سرفه عنقریب خفه ام می کرد ولرزش شدید درتنم نشست واز ادامه رانندگی باز ماندم وخانم پشت فرمان نشست به منزل رسید با دوش اب نسبتا داغ رفتم زیر کرسی برقی نصف شب بلند شدم رفتم دستشویی فکر کردم صبح شده وضوع گربتم امدم هرچه نماز می خوانم یا سه رکعت درمیاد یا یک رکعت چندبار یک رکعت و سه رکعت با بدبختی بلند می شوم  ومی نشینم خانم ازخواب برخواست تعجب زده گفت اگر نمازصبح می خوانی به اذان خیلی مانده هنوز ساعت یک بامداد است ونجاتم دادگرفتم  نریللیه نریللیه یاتدیم  بعداز ظهر خانم بزور ازخوابم بلندم کرد برد دکتر بعدار دکتر کم کم حالم بهتر شد حالا هرچه حال من بهتر می شود حال خانم وخیمتر می گردد حالا من اورا به دکتر بردم امیدوارم با قرنطینه مریضی رفع شده باشد چهارشنبه انشاالله قصد حرکت به سمت تهران داریم</span></h4>
<h4 style="text-align: center;"><span style="background-color: #ccffff;"> </span></h4>
<h4 style="text-align: center;"><span style="background-color: #ccffff;"> </span></h4>
<h4 style="text-align: center;"><span style="background-color: #ccffff;">درپایان خدمت همه دوستان وبزرگواران عارض شوم که چنانچه قابل باشم نائب الزیاره همه بودم  موج کنترل نشده با ما شروع شد وبابرگشت ما تمام شد قسمت ماهم اینطور بود وازاینکه  احیانا وقتتان گرفته شد  معذورم.</span></h4>
<p style="text-align: center;"> ========================</p>
<p style="text-align: center;"><em><span style="color: #00008b; font-size: medium;">با آرزوی قبولی زیارت آقای رحمان ستاری و همسر محترمشان که با همتی بالا همدم و شفیق آقا رحمان بوده است. کلاسهای درس دانشگاه ما از ۱۹ شهریور شروع شده و من امروز فرصت کردم سفر نامه را مطالعه کنم. زیارت همراه با سختی و مرارت از نشانه های &#8220;خیرالعمل&#8221; است. بر اساس &#8220;افصل الاعمال احمزها&#8221; خدا از شما قبول کند. خاطرات جالبی بود، احسنت. امیدوارم سلامتی حاصل شود. مراقب خودتان باشید.</span></em></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium; color: #800000;"> فرامرز سهرابی</span></p>
<p style="text-align: center;">؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛</p>
<p style="text-align: center;"><span style="background-color: #ccffcc;"><em><span style="font-size: medium;">توضیح:</span></em></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="background-color: #ccffcc;"><em><span style="font-size: medium;">۱-به حاج رحمان وهمت والایش برای سفر معنوی کربلا</span></em></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="background-color: #ccffcc;"><em><span style="font-size: medium;">تبریک می گویم .حتما نائب الزیاره اسمرودیها بوده.</span></em></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="background-color: #ccffcc;"><em><span style="font-size: medium;">۲-حاج رحمان درخواست کرده بود بخشهایی از گزارش را</span></em></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="background-color: #ccffcc;"><em><span style="font-size: medium;">به سلیقه خودم  ویرایش ویا سانسور کنم.چون روزنامه نگارها</span></em></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="background-color: #ccffcc;"><em><span style="font-size: medium;">اصولا از حذف وسانسور خوششان نمی آید، ومن هم خوش سلیقه</span></em></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="background-color: #ccffcc;"><em><span style="font-size: medium;">نیستم واحساس کردم خوشمزه ترین بخشهای گزارش همانی است</span></em></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="background-color: #ccffcc;"><em><span style="font-size: medium;">که حاج رحمان سفا رش حذف کرده،بدون سانسور چاپ کردم!</span></em></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="background-color: #ccffcc;"><em><span style="font-size: medium;">۳-نوشتن وتایپ کردن،اصولا کار پردردسر ووقت گیری است،بنابراین</span></em></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="background-color: #ccffcc;"><em><span style="font-size: medium;">هنر  وحوصله حاج رحمان در سفر نامه نویسبی،با این سفر پر مشقت</span></em></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="background-color: #ccffcc;"><em><span style="font-size: medium;">ستودنی است.اگر مشکلاتی در نوشته بود،بر من وحاج رحمان ببخشید</span></em></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="background-color: #ccffcc;"><em><span style="font-size: medium;">چون من هم اندکی توانستم دستی به سر وصورت گزارش بکشم.</span></em></span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://aftabasmarod.ir/?feed=rss2&#038;p=16331</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نان&#8230;</title>
		<link>http://aftabasmarod.ir/?p=13459</link>
		<comments>http://aftabasmarod.ir/?p=13459#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 04 Nov 2020 09:49:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد ولی سهرابی</dc:creator>
				<category><![CDATA[اخبار سايت]]></category>
		<category><![CDATA[اسمرود]]></category>
		<category><![CDATA[اسمرودی ها]]></category>
		<category><![CDATA[توئیت]]></category>
		<category><![CDATA[خلخال]]></category>
		<category><![CDATA[نان شب]]></category>
		<category><![CDATA[نانوایی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://aftabasmarod.ir/?p=13459</guid>
		<description><![CDATA[               نان شب               نانوایی &#8220;نان شب &#8220;خلخال، که به همت برادران فتح اللهی-پسران آقای باب الله فتح الهی اسمرود در خیابان منتهی به ترمینال مسافربری خلخال به ارانه خدمت به هم وطنان حلخالی مشغول است که به پشتوانه تلاش وبرخورد مناسب جایگاه خوبی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><span style="background-color: #bdb76b;"><strong><span style="font-size: x-large;">               نان شب              </span></strong></span></p>
<p style="text-align: center;"><span id="more-13459"></span></p>
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: center;"><a href="http://aftabasmarod.ir/?attachment_id=13460" rel="attachment wp-att-13460"><img class="aligncenter size-medium wp-image-13460" title="photo_2020-11-02_22-08-27" src="http://aftabasmarod.ir/aftabas/wp-content/uploads/photo_2020-11-02_22-08-27-225x300.jpg" alt="" width="225" height="300" /></a></p>
<p style="text-align: center;">
<h5 style="text-align: center;"><span style="color: #333399;">نانوایی &#8220;نان شب &#8220;خلخال، که به همت برادران</span></h5>
<h5 style="text-align: center;"><span style="color: #333399;">فتح اللهی-پسران آقای باب الله فتح الهی اسمرود</span></h5>
<h5 style="text-align: center;"><span style="color: #333399;">در خیابان منتهی به ترمینال مسافربری خلخال به</span></h5>
<h5 style="text-align: center;"><span style="color: #333399;">ارانه خدمت به هم وطنان حلخالی مشغول است</span></h5>
<h5 style="text-align: center;"><span style="color: #333399;">که به پشتوانه تلاش وبرخورد مناسب</span></h5>
<h5 style="text-align: center;"><span style="color: #333399;">جایگاه خوبی را در ذهن مشتریان خلخالی</span></h5>
<h5 style="text-align: center;"><span style="color: #333399;">کسب کرده است وبه تبع آن،همیشه انبوهی از مشتریان</span></h5>
<h5 style="text-align: center;"><span style="color: #333399;">در صف خرید&#8221; نان شب&#8221; هستند.</span></h5>
<h5 style="text-align: center;"><span style="color: #333399;">به برادران پر تلاش فتح اللهی اسمرود که با</span></h5>
<h5 style="text-align: center;"><span style="color: #333399;">تدبیر،و جلب اعتماد همشهریان، باعث اعتلای</span></h5>
<h5 style="text-align: center;"><span style="color: #333399;">نام اسمرود شده اند،خسته نباشید می گوئیم.</span></h5>
<h5 style="text-align: center;"><span style="color: #333399;">کاش نام  نانوایی را &#8220;نان شب اسمرود&#8221; یا</span></h5>
<h5 style="text-align: center;"><span style="color: #333399;">&#8220;نان اسمرود&#8221; می گذاشتند که با این سابقه</span></h5>
<h5 style="text-align: center;"><span style="color: #333399;">خوب،باز در این صنف هم،پُز اسمرود را می دادیم.</span></h5>
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: center;">؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛</p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: x-small;">منبع:توئیت اسمرودی ها</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://aftabasmarod.ir/?feed=rss2&#038;p=13459</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یادواره هفتم</title>
		<link>http://aftabasmarod.ir/?p=4475</link>
		<comments>http://aftabasmarod.ir/?p=4475#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 05 Jun 2016 19:00:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد ولی سهرابی</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقالات]]></category>
		<category><![CDATA[اردبیل]]></category>
		<category><![CDATA[اسمرود]]></category>
		<category><![CDATA[خلخال]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر بشیر خالقی]]></category>
		<category><![CDATA[ذوالفقار ستاری]]></category>
		<category><![CDATA[موسسه خیریه]]></category>
		<category><![CDATA[نماینده خلخال]]></category>
		<category><![CDATA[کوثر]]></category>
		<category><![CDATA[یادواره شهدا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://aftabasmarod.ir/?p=4475</guid>
		<description><![CDATA[گزارش هفتمین یادواره شهدای        اسمرود ========================================= ذوالفقار ستاری اسمرود ========================================= بیشتر عکسهای این گزارش،حاصل تلاش آقایان شهرام فتح اللهی وفرهنگ ستاری است.از این  دوعزیز سپاسگزارم ======================================= &#160; &#160; =================================== هفتمین یاواره شهدای گلگون کفنمان ، این جانهای عاشق ،مردان بی ادعا ،در زادگاهشان اسمرود،باشکوه بیش از پیش برگزارشد. این یادواره متفاوتر از [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size: x-large;"><span style="background-color: #33cccc;">گزارش</span> <span style="background-color: #00ffff;">هفتمین یادواره</span> </span></p>
<p><span style="font-size: x-large;"><span style="background-color: #ccffff;">شهدای        اسمرود</span></span></p>
<p>=========================================</p>
<p><span style="background-color: #ffff99;"><strong><span style="font-size: medium;">ذوالفقار ستاری اسمرود</span></strong></span></p>
<p>=========================================</p>
<p><span id="more-4475"></span></p>
<p><span style="background-color: #c0c0c0;"><em><span style="font-size: medium;">بیشتر عکسهای این گزارش،حاصل تلاش آقایان شهرام فتح اللهی وفرهنگ ستاری است.از این  دوعزیز سپاسگزارم</span></em></span></p>
<p>=======================================</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>===================================<br />
هفتمین یاواره شهدای گلگون کفنمان ، این جانهای عاشق ،مردان بی ادعا ،در زادگاهشان اسمرود،باشکوه بیش از پیش برگزارشد. این یادواره متفاوتر از سالهای پیش بود.چشم که می چرخاندی همه را می دیدی کودک وپیر ،نماینده مجلس ورئیس اداره ،دانشجو واستاد، کشاورز وکارگر،مسافر ومحاضر،بی ادعا متواضع وبدهکار، نشسته بودند و گوش جان سپرده بودند به اوای قرآن ، اغازین کلام بر نامه، که با قرائت دلنشین اقای مهران سهرابی، دلها را اسمانی کرد.================================</p>
<p>خیر مقدم گویی به مهمانان ارجمند توسط دکترفرامرزسهرابی _استاد تمام دانشگاه، به نمایندگی از  موسسه خیریه شهدای اسمرود و خانواده  محترم شهدا انجام گرفت ،در کلامش تکلفی نبود. همچون همیشه تواضع وخلوص در کلامش موج می زد . سالیان سال هست اورا به همین منوال می بینیم ،در سوروسوگهایمان ،در محافل خصوصی  وعمومی واین خصلت نیکویش محبوبش ساخته است .با همه می جوشد ،امید که الگویی باشد برای سایر علم اموختگانمان. عزیزان هم ولایتی اورا نه به خاطر مدرک ومقامش ،که به تواضعش می ستایند.</p>
<p>======================================</p>
<p>دکتر خالقی &#8211; نماینده محبوب مردم خلخال وکوثر سخنانش را به یاداوری سالگرد  ارتحال حضرت امام ،این عارف وسالک وقیام پانزده خرداد اغاز کردا ،ز پروژه های ملی  واستانی گفت ،ازتخصیص  اعتبارات برای راه اهن اردبیل ، از جاده ها وسدها ودر نهایت قول مساعد برای هزینه های روستایی ا.میدوار شدیم گرچه امید وارزو تنها پناهمان نیز باشد.</p>
<p>======================================</p>
<p>سکوت همچنان حاکم بود. فضای جلسه به تلطیف وتنفس نیاز داشت از آقای کرم جعفری  -ادیب وشاعرخوش ذوق،کارشناس ارشد ادبیات دانشگاه تبریز ودوست و همکار خوبم که قبلا هماهنگ کرده بودم درخواست نمودم پشت تریبون حاضرشوند .چندین سال است می شناسمش،اثار ادبی خوبی دارد ،همه از دل می گویدو لاجرم بر دل مینشاند، انسانی از عمق جان متدین، بی ریا ودلنشین.از خاطراتش با شهید صیقت گفت،از آخرین خداحافظی شهید با خانواده ودوستان،از سیمای نورانی ومصممش برای برگشت به جبهه و&#8230;،ازعلقه قلبی و ارادتش به دکتر سهرابی هم گفت.  گفت:من اسلام وانقلاب را ازاندیشه و اخلاص دکتر فرامرزاموخته ام  .سروده اش را که شروع کرد، همه سرتا پا گوش شدند.ذوق وهیجان را در چشمان حضار می شد دید.</p>
<p>در ضمن از آقای کرم جعفری تا کنون کتابهایی چاپ شده که از جمله آنها می توان به:</p>
<p>-طرحی از زندگی یک سرباز-خاطرات زندگی شهید نیک بخت محمودی طولاش اشاره کرد.همچنین در تالیف ،تدوین و ویراش چندین کتاب با  آقای رضا ملکجاری همکاری داشته ااست.</p>
<p>=====================================</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>==================================</p>
<p><span style="font-size: xx-large;">    <span style="background-color: #cc99ff;">اسمرود</span></span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><span style="background-color: #00ffff;"><strong><em><span style="font-size: medium;">کرم جعفری طولاش</span></em></strong></span></p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;</p>
<p><span style="background-color: #ffff00;">{۱}</span></p>
<p>شهید توپراغیسان،محبت باغی                        غیرتون، حیرّتده قویوبدور داغی<br />
دورآیاق اوستده ،آغ داغ سایاقی                        بیرده باخ، اوبیا ،ائله، اسمرود</p>
<p><span style="background-color: #ffff00;">{۲}</span><br />
باش سمایه چکوب، اوجا داغلارون                   بنزر بهشته،یوخ چپری باغلارون<br />
سولماسین دنیادا،آغ یاناغلارون                       بیرده گول، سنبله، گوله اسمرود<br />
<span style="background-color: #ffff00;"> {۳}</span><br />
بیر کهنه کتابدور ،داغلار قایالار                    آغ بیرچک آنالار،شانلی آتالار<br />
ال بیر اولسا،داغ اوستینه داغ قالار             سس ویر، دوشسون دیلدن دیله اسمرود</p>
<p><span style="background-color: #ffff00;">{۴}</span><br />
داغلارون گیینده، یاشیل عباسین                    باغلارون  سویونار ،کهنه لباسین<br />
ایل اوبان ،عّزتلی شانلی یاشاسین                   سسون قوش باغدا،بولبولره اسمرود</p>
<p><span style="background-color: #ffff00;">{۵}</span><br />
پنجره لر باخیر، قبلیه ساری                        گونشه دور، چشمه لرون آخاری<br />
اوشاخلارون خمار خمار باخاری                  گتیر دیله، قصه لرون اسمرود</p>
<p><span style="background-color: #ffff00;">{۶}</span><br />
تاریخه یازیلیب، شهرتی آدی                       گویلی آیدین اولسون ،آشناسی یادی<br />
هر بیر هورمه لر ،حیدر بابادی                    واردی بو ئولکنون،چوخ شهریاری</p>
<p><span style="background-color: #ffff00;">{۷}</span><br />
دورنالار کوسمسون، باغچادان باغدان            قوزانسون توستی ،اویدن اوجاغدان<br />
دوشمسون  شاپاخلی اوزون ،ماراخدان          گنه گوی اوخشاسین، گوله اسمرود</p>
<p><span style="background-color: #ffff00;">{۸}</span><br />
قوجاقوندا،قهرمانلار یاتیبلار                    دنیادا هرنه وار،باشدان آتیبلار<br />
جان الینده،جوانلیخدا قاتیبلار                     قرمزی قان، قارا تله اسمرود</p>
<p><span style="background-color: #ffff00;">{۹}</span><br />
بو باغلارون واردی بیر اوچ مارالی            رحمسیز صیاددان، سینه یارالی<br />
چوخداندی گزوللر،ایلدن آرالی              گوز یاشون دوندریب، سیله اسمرود</p>
<p><span style="background-color: #ffff00;">{۱۰}</span><br />
محرمی وار، صیقتی، نجفی            اوچ شاپاخلی گوهری ،بیر صدفی<br />
هر اوچونون، بیردور هدفی          سال بو سوزی، دیلدن دیله اسمرود</p>
<p><span style="background-color: #ffff00;">{۱۱}</span></p>
<p>ننه یوردی یاد دان چیخماز دنیادا          مرد ایگیت لر یوردی آتماز دنیادا</p>
<p>دوستی بیگانیا ساتماز دنیادا              بو رسمدورائلدن ائله اسمرود</p>
<p><span style="background-color: #ffff00;">{۱۲}</span></p>
<p>غملی گویلون، بولوت کیمین دولماسین           بولاغلارون باغچالارون سولماسین<br />
ایستی اوجاقلارون ،سویوخ اولماسین           دوندر چشمه لرون، سئله اسمرود</p>
<p><span style="background-color: #ffff00;">{۱۳}</span><br />
آرزوم بودی آیدین اولسون گونلرون                    ساغ یاشاسین، قوجاقوندا ایللرون<br />
صبحون یئلی، داریاندا تللرون                        غم غصه نی ویرریک  یئله ،اسمرود</p>
<p>=====================================</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>می  خواستم از حاج اقای ستاری  بخواهم خطیب بعدی باشد ،تمایلی نداشتند.نوبتی هم که بود نوبت جان سپردن به آواز حزین سوگواری بود</p>
<p>=====================================</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>=======================================</p>
<p>یادداشتهایی می دادند که از مهمانان تازه وارد تشکر کنم.  ازرئیس بنیاد شهید وهمکارانش ،از عضو هیئت علمی دانشگاه  علامه طباطبا یی- آقای دکتر پور روستا اردکانی،از دکتر آذرگشب و&#8230;همه را به نوعی از طرف  موسسه خیریه شهدای اسمرودتجلیل  وقدردانی کردم. اقای کشاورز -مداح وذاکر اهل بیت چندین سال است همدوش ما در یادواره ها حضور موثر دارد. شاید به نوحه خوانی هیچکسی مثل او عادت نکرد ه ایم .او از احوالات وداع شهدا ومظلومیتشان گفت ،دلها وصل به شهدای کربلا شد .زن ومرد گریستند .علما می گویند گریه برمصیبت سید الشهدا که شهیدان نیز جلوه ای از اویند،علاوه بر اثار معنوی ، ارامش می دهد جسم را هم سبک می سازد واین را بارها در این محافل ومجالس تجربه کرده ایم.<br />
بیست وپنج دقیقه ای به اذان ظهر مانده بود. نوبت بیان مسایل ومشکلات روستا بود.واین بار حاج رسول انام پور سر صحنه امد. دل پری داشت از انچه به همتتش در روستا انجام شده ،از موانع وسختیهایی  که درجاده سازی وساخت استخرها ی معیشتی بر سرراهش گذاشتند واو چون نیتش پاک بود وخدمت، بر تمام مشکلات تاخت واثار ماندگار وبرکات فراوانش را نصیب زادگاهش ساخت.ازاینکه همه فرهیختگان اسمرودهمه وقت وهمه جا آماده خدمتند،نه تنها به اسمرود ،بلکه به همسایگان روستاهای همجوار محمود اباد وسوران ویوزناب  هم چراکه سالهاست اهالی این روستاها چون اعضای یک ایل وطایفه به دوستی وعشق کنار همند .</p>
<p>========================================</p>
<p>=======================================<br />
وقت اذان بود ،صدای ملکوتی اذان  بانوای دلنشین آقای کشاورزطنین انداز شد، همه به صف بر درگاه الهی نماز گذاشتیم.بین الصلاتین حاج آقا ستاری ،تنها روحانی روستا کلامش را اغاز نمود. خوش فکر ومصلح است ودغدغه اش را از سخنش می شود فهمید .به سیرت پیامبر مهربانی اشاره کرد به وحدت ویکرنگی ، مخصوصا جوانها که سرمایه اند وامید اینده .از احترام  وتحمل همدیگر در فضای مجازی  وپرهیز از نخوت وخودستایی  گفت.که همه بنده خداییم ،وپیش او عزیز ،تنها به تقوا .</p>
<p>===================================</p>
<p>======================================<br />
پس از صرف ناهار که با وجودکمبود امکانات ،به بهترین شکل تدارک دیده شده بود ،مهمانان راکه بدرقه کردیم، دوباره برحلقه صمیمی تر نشستیم ،این بار دیگر خودمان بودیم در خلوت وپناه مرادمان -عینالی بابا ،جلسه اختصاصی اعضای موسسه بود .حاج منصورانام پوراین مرد تلاشگر بی ادعا شروع کردند به تشریح فعالیتها از اغازین روز تشکیل تا به امروز .از اقدامات انجام گرفته وکمبودها گفت از پروژه های در دست اقدام .مخصوصا ساخت خانه محرومین واینکه برای تکمیل این خانه کمبود اعتبار دارند .دوباره اعضا تمام قد ایستادند ،استین بالا زدند وهرچه درتوان داشتند د رطبق اخلاص گذاشتند ،اما برای اتمام این پروژه،همچنان به یاری همگان نیازمندیم تا هر چه زودت تحویل شود.</p>
<p>=====================================</p>
<p>======================================<br />
دکتر آذر گشب که پس از سالیان دراز دوری از دیار در اغوش گرم زادگاهش ارام گرفته بود ،عنان سخن به دست گرفت .انچنان به شوق سخن می گفت که گویی در طول این همه سال بااهالی زندگی کرده .با خلق وخوی روستایی  ،با زبان شیرین وفصیح از کودکیش گفت ومشکلات تحصیلی ،ازهمت پدران ومادران در ساخت مسجد ومدرسه، از اتحاد وهمدلی بی مثال قدیم،از طرح هایش برای ابادانی بیشتروستایش این علاقه اش را در نگاه  حضار می شد احساس کرد.از وظایف دولت در قبال تحویل این همه سرمایه انسانی به کشوراز استاد وپزشک وقاضی وووکیل ومعلم  ونخبه هایی که رکود  زده اندگرفته تا انسانهای تلاشگر وحلال زاده ای که نه تنها اهل هیچ کار غیر اخلاقی نبودند بلکه الگوی اصیل انسانی اند واین وظیفه دولت است که دراین روستا تسهیلات زندگی ایجاد کند.</p>
<p>======================================</p>
<p>حاج اقا ستاری از جمله مخالفان تعریف پروژه جدید به صورت متوالی بودند، دکتر اذرگشب  وبیشتر اعضاهم موافق این ایده .بحث بر سر پرداخت حق عضویت به پیش امد چکش کاری زیادی شد ود رنهایت مصوب شد که ماهیانه  حداقل پنج هزر تومان توسط تمام هم ولا یتی ها برای هزینه های جاری وپابرجا ماندن موسسه پرداخت شود وحق هم همین است امید که اتفاق افتد.<br />
محمد ولی سهرابی آخرین نفری بود که به سخن نشست.<br />
اوکه تنها نویسنده وروزنامه نگار   دیار مان، اسمرود است، سالهاست به عنوان نویسنده،سردبیر ومدیر مسئول نشریات موسسه اطلاعات فعالیت دارد.موسس وگرداننده سایت &#8220;آفتاب اسمرود &#8220;شکوه هاداشت از اینکه سایت  از نطر همکاری قلمی ،مورد بی مهری اعضا قرار گرفته  است ،چراکه این فضای گسترده ،ویترین وتابلوی همه فعالیت  هاوعملکرد فرهنگی روستاست ،چرا که همه هم ولایتیهای اسمرود،اهالی روستاهای همجوار،وحتی خیلی از خلخالیهای مقیم سراسر کشور  ،شناخت کلی از روستا،نیروی انسانی و توانا ئی های موجود در روستا را از طریق همین سایت کسب ودر مود روستا واهالی آن دا وری می کنند . اطلاعات جامع وکامل در مورد دانش آموختگان روستا،حتی برای خود اهالی روستا هم منبع  ومرجع مناسبی جهت شناخت افراد وتوانائی های نیروی انسانی وشناخت کامل  افراد  ازهمدیگر است .واز ویزگی های این سایت،تولیدی بودن ۹۰ در صد مطالب آن است  وبه ندرت کپی برداری از منابع دیگر است البته  آماربازدیدها ی روزانه وماهانه نشان از رقابت این سایت روستائی با  سایتهای بزرگ  شهری و ومراکز بخش است ودر میان سایتهای روستائی خلخال، از نظر محتوای مطالب تولیدی،به روزبودن  ومراجعه روزانه ،از پر بیننده ترین سایتهای روستائی  استان محسوب می شود. امید که همجون گذشته،باهمکاری قلمی همه اسمرودی ها،سایت همچنان در مسیر پیشرفت گام بردارد و تابلو آبرو مندانه ای برای انعکاس عملکرد اسمرود در سطح منطقه باشد.</p>
<p>در ضمن طبق وعده،هدایائی نیز از طرف موسسه خیره  وسایت آفتاب اسمرود،به عنوان جایزه به آقایان مهندس اسماعیل آزمون وذوالفقار ستاری،به خاطر همکاری صمیمانه با سایت در سالهای گذشته اهدا واز آنها قدر انی شد.</p>
<p>=======================================</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>======================================</p>
<p>وبه این ترتیب ، هفتمین یادواره  شهدا نیز به اتمام رسید وبه امید برگزاری با شکوهتر روستا را ترک کردیم.</p>
<p>=====================================</p>
<p>&#8230;واین ها هم عکسهایی به یادگار از یاد واره هفتم وپس از بدرقه مهمانان مراس</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>===================================</p>
<p><span style="font-size: medium;">از آقای ذوالفقار ستاری، که اجرای مراسم امسال را هم بر عهده داشتند، به خاطر ارسال این گزارش جامع وکامل سپاسگزارم</span></p>
<p>===================================</p>
<p><span style="font-size: medium;">دوستانی که از شعر خوانی جناب آقای جعفری عکس تکی دارند، لطفا به نشانی سایت ارسال کنند.</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://aftabasmarod.ir/?feed=rss2&#038;p=4475</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>باشهدا/اللهیاری</title>
		<link>http://aftabasmarod.ir/?p=3056</link>
		<comments>http://aftabasmarod.ir/?p=3056#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 16 Apr 2015 19:53:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد ولی سهرابی</dc:creator>
				<category><![CDATA[معرفی شهدا]]></category>
		<category><![CDATA[اسمرود]]></category>
		<category><![CDATA[بیت المقدس]]></category>
		<category><![CDATA[جبهه]]></category>
		<category><![CDATA[خلخال]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی نامه شهدا]]></category>
		<category><![CDATA[سپاه پاسداران]]></category>
		<category><![CDATA[شهادت]]></category>
		<category><![CDATA[ماووت عراق]]></category>
		<category><![CDATA[وصیت نامه شهدا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://aftabasmarod.ir/?p=3056</guid>
		<description><![CDATA[شهیدِ پرچمِ سبز &#160; گذری و نظری بر زندگینامه و وصیت‌نامه شهید نجف اللهیاری &#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;- توضیح: ۱-این متن،کامل در شماره اردیبهشت مجله جوانان امروز چاپ شده است. ۲-جهت اطلاع نسل جدید اسمرود ،توضیح این نکته ضروری است که  فامیلی خانواده آقایان اللهیاری اسمرود در حقیقت همان  فامیلی خانواده سهرابی است که در زمان رضاشاه برای [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size: x-large;"><span style="background-color: #ff0000;">شهیدِ</span> پرچمِ <span style="background-color: #99cc00;">سبز</span></span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>گذری و نظری بر زندگینامه و وصیت‌نامه</p>
<p><span style="font-size: medium;">شهید نجف اللهیاری</span></p>
<p><span style="background-color: #ffff00;">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</span></p>
<p><span id="more-3056"></span></p>
<p>توضیح:</p>
<p>۱-این متن،کامل در شماره اردیبهشت مجله جوانان امروز چاپ شده است.</p>
<p>۲-جهت اطلاع نسل جدید اسمرود ،توضیح این نکته ضروری است که  فامیلی خانواده آقایان</p>
<p>اللهیاری اسمرود در حقیقت همان  فامیلی خانواده سهرابی است که در زمان رضاشاه برای</p>
<p>فرار از سربازی جوانان،به اللهیاری تغییر نام داده اند.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>__________________________________________</p>
<p><span style="font-size: medium;">اشاره</span></p>
<p>همانگونه که تاریخ آینده ما از حضور شهیدان، شهیدانی که به واقع سازندگان همان تاریخند، خالی نخواهد بود، زندگی شهیدان برای بازماندگان الگو و پیامشان همواره بر دلهای رهروان آنها ثبت خواهد شد و همین پیامها بهترین گواه است که شهیدان راه شهادت را با آگاهی کامل انتخاب کرده و قدم به میدان رزم نهاده‌اند.</p>
<p>شهادت معمّایی است که دشمن هرگز نمی‌تواند سرّ آن را بگشاید. هر شهیدی که در میدان رزم به خاک می‌افتد، دشمن می‌پندارد که عرصه رزمگاه از حریفان خالی مانده است؛ امّا دیری نمی‌گذرد که به جای او دهها و صدها دلاور جان بر کف، قدم به میدان می‌نهند و نبرد را ادامه می‌دهند، دلاورانی که با شهادت هر یک از آنها، دو باره جان بر کفانی دیگر به میدان می‌آیند و این تصاعد فزاینده، همچنان پیش می‌رود تا ریشه ظلم و ظالم از جهان کنده شود. و امّا گوشه‌هایی از زندگینامه شهید:</p>
<p>=============================</p>
<p><!--more--></p>
<p><span style="font-size: medium;">زندگی نامه</span></p>
<p>&#8220;شهید نجف اللهیاری» در سال ۱۳۴۵ در یک خانواده کشاورز و زحمت‌کش در روستای «اَسْمَروُدْ» از توابع شهرستان خلخال چشم به جهان گشود و بعد از گذراندن تحصیلات ابتدایی، به علت فقر مالی، مجبور به ترک تحصیل شد تا بتواند از این طریق گوشه‌ای از مشکلات تامین معاش خانواده را حل کند. علاقه شدید وی به جبهه و جنگ او را از محیط کار و تلاش به سوی جبهه کشاند و در سال ۶۱ از طریق بسیج سپاه پاسداران به جبهه‌های غرب کشور عازم شد. و در همین ایام حضور وی در جبهه غرب بود که خبر فوت پدرش در دیار غربت او را سخت آزرده خاطر نمود، چرا که پدرش تنها امید او و سایر اعضای خانواده بود. حالا او مانده و بار سنگین مشکلات زندگی بر دوش و سرپرستی خانواده ۶ نفری. اما شهید نجف هیچ وقت از مشکلات زندگی نهراسید و با وجود کمی سن، به نبرد مشکلات شتافت تا مادر و برادران و خواهران خردسالش با وجود او جای خالی پدر را احساس ننمایند.</p>
<p>«شهید نجف» با هزاران مشکلات در زندگی، جهت سر و سامان دادن به وضع خانواده، ناچار به انتقال خانواده‌اش به تهران شد و از آنجا که مسئولیت سنگین تأمین معاش خانواده را بر دوش خود احساس می‌نمود، شبانه ‌روز در تلاش و کوشش بود تا مبادا خانواده‌اش در فراق پدر دچار سختی و مشقت شوند. بالاخره زمان سربازیش فرا رسید، با وجود اینکه تنها سرپرست خانواده بود تا رو براه شدن برنامه کفالت، علاقه‌اش به سپاه موجب شد که برای انجام خدمت سربازی وارد سپاه شود تا ضمن سپری ساختن خدمت سربازی به عضویت سپاه درآید. از آنجایی که قبلاً سابقه حضور در جبهه را داشت، از همان اوائل ورودش به منطقه، در خطوط مقدم جبهه مشغول فعالیت بود. و همواره در برگشت از جبهه، درباره عشق و علاقه‌اش به خدمت در سپاه و جبهه‌ها سخن می‌گفت و دوستان و آشنایان را به حضور در جبهه‌ها تشویق می‌نمود. در هر بار مراجعت از جبهه، شور و حال عجیبی داشت بطوریکه در آخرین مرخصی که در تاریخ ۱۵/۱۰/۶۶ آمده بود، با اصرار پرچم سبزی را که از منطقه آورده بود، در بالای در خانه نصب می‌کند و می‌گوید: شاید این آخرین دیدارمان باشد و عاقبت،این، آخرین دیدارش شد و بعد از چند روز بازگشت از آخرین مرخصی، در عملیات بیت‌المقدس۲ در شهر ماووت عراق شرکت نمود و قهرمانانه به نبرد با دشمن زبون شتافت و سرانجام در تاریخ ۶/۱۱/۶۶ به آرزوی خود که همانا شهادت در راه خدا بود رسید.</p>
<p>«یادش گرامی و راهش پر رهرو باد»</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><span style="font-size: medium;">وصیتنامة شهید</span></p>
<p>گرچه وصیتنامة شهیدان مانند نوشته‌های ادیبانه به عبارات پرنقش و نگار آراسته نیست، اما این نوشته‌ها سخنانی هستند که از اعماق دل شهیدان تراوش می‌کنند بنابراین شکی نیست که: سخنی که از دل بر آمده باشد، لاجرم بر دلها خواهد نشست.</p>
<p>بسم‌ا&#8230;الرحمن‌الرحیم</p>
<p>و من یقاتل فی سبیل‌ا&#8230; فیقتل اویغلب فسوف نوتیه اجرأعظیماً</p>
<p>کسی که در راه خدا جهاد کند، چه کشته شود یا پیروز گردد، به زودی پاداش عظیمی به وی عطا خواهیم کرد.</p>
<p>با درود فراوان بر منجی عالم بشریت مهدی موعود(عج) و نایب برحقش امام خمینی و با سلام بر شهیدان گلگون‌کفن ایران، وصیتنامه‌ام را اینچنین آغاز می‌کنم: خداوندا من موجودی ضعیفم که تو امانت داده بودی و خود راضی شدی که این امانت را پس بگیری. بارالها از تو می‌خواهم که گناهان مرا ببخشی و این بنده حقیر و روسیاهت را، به درگاهت بپذیری. با وجود این که  می‌دانم لیاقت این را ندارم که با پروردگارم راز و نیاز کنم، اما مادر جان می‌دانم که تو از شهید شدن من ناراحت می‌شوی، چون برای من زحمت زیاد کشیده‌ای و بی‌خوابی کشیده‌ای و رنجها و مشقات زیادی را متحمل شده‌ای. با وجود این که  پدر بر سر ما نبود تو برای من و برادران و خواهران کوچکم، بی‌نهایت رنج برده‌ای. مادرم از تو می‌خواهم بعد از شهید شدنم سر مزارم گریة زیاد نکنی و لباس سیاه نپوشی. می‌دانم که این کار برایت سخت است ولی این کار شما مشت محکمی است بر دهان دشمنان اسلام. می‌خواهم که نمازهای یومیه‌ات را ترک نکنی و مرا حلال کنی و از من راضی باشی. برادر عزیزم امیدوارم که تو بعد از شهادت من سلاح مرا به زمین نگذاری و راه مرا ادامه دهی و از تو می‌خواهم که هرکاری که بر یک فرد مسلمان واجب است انجام دهی. به‌خصوص نمازخواندن و روزه را که به فرمودة پیامبر اسلام اینها ستون دین هستند، فراموش نکنی. و با اهل خانواده با مهربانی رفتار کنی و از شما می‌خواهم که اگر با شما بد رفتاری کرده‌ام، مرا ببخشید و حلال کنید.</p>
<p>از طرف من از تمامی دوستان و آشنایان حلالیت بطلبید. مادر جان، قسمت می‌دهم که بعد از من از بچه‌ها به‌خوبی مواظبت کنی، همان‌طوری که تا به حال مواظب و مراقب بوده‌ای و از شما می‌خواهم که نگذارید خواهر یا برادرانم بر سر مزارم زیاد گریه کنند چون من راهم را آگاهانه انتخاب کرده‌ام، راه سیدالشهداء و راه پسرعمویم ،شهید صیقت سهرابی و دیگر شهدای ایران را. امیدوارم هر شب جمعه که بر سر مزار من می‌آیید، از شهدای دیگر هم یاد کنید. امیدوارم که تمام برادران عزیز راه من وشهدای انقلاب اسلامی را ادامه دهند و سنگر ما را خالی نگذارند و پرچم اسلام را همواره در اهتزاز نگه دارند و دستورات رهبر انقلاب را لبیک گفته و مو به مو اجرا نمایید. از شما می‌خواهم که سعی کنید به نماز جمعه بروید، به زیردستان خود زور نگویید و بی‌احترامی نکنید و تا حد امکان به فقرا و تهی‌دستان کمک کنید.</p>
<p>با آرزوی طول عمر برای امام امت وصیتنامه‌ام را به پایان می‌رسانم.</p>
<p>جنگ جنگ تا پیروزی</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p><span style="font-size: medium;">نجف اللهیاری</span></p>
<p>تاریخ ۳۰/۹/۶۶</p>
<p>===========</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://aftabasmarod.ir/?feed=rss2&#038;p=3056</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گزارش/پانزدهین عمومی</title>
		<link>http://aftabasmarod.ir/?p=2801</link>
		<comments>http://aftabasmarod.ir/?p=2801#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 15 Jan 2015 17:12:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد ولی سهرابی</dc:creator>
				<category><![CDATA[اخبار سايت]]></category>
		<category><![CDATA[اطعام]]></category>
		<category><![CDATA[تسهیلات وام]]></category>
		<category><![CDATA[جهازیه]]></category>
		<category><![CDATA[حسینیه خلخالی ها]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده معزا]]></category>
		<category><![CDATA[خانوار اسمرود]]></category>
		<category><![CDATA[خلخال]]></category>
		<category><![CDATA[سبد کالا]]></category>
		<category><![CDATA[شهدای ای اسمرود]]></category>
		<category><![CDATA[صندوق قرض الحسنه]]></category>
		<category><![CDATA[نوعروس]]></category>
		<category><![CDATA[گزارش کار]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://aftabasmarod.ir/?p=2801</guid>
		<description><![CDATA[گذر ونظری بر پانزدهمین جلسه عمومی موسسه ی خیریه ی شهدای اسمرود ========================= ======================= جلسه روز جمعه-۱۹ دیماه،از ساعت۳٫۳۰ الی ۵٫۳ در حسینیه ی خلخالیها با تلاوت آیاتی از کلام الله مجید آغاز شد.آنگاه دکتر فرامرز سهرابی  با یاد آوری مصوبات جلسه بیستم اخیر هیات مدیره،و به بحث گذاشتن آنها در جلسه عمومی،رشته سخن را [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right"><span style="font-size: medium;">گذر ونظری بر</span></p>
<p align="right"><span style="font-size: x-large;">پانزدهمین جلسه عمومی</span></p>
<p align="right"><span style="font-size: medium;">موسسه ی خیریه ی شهدای اسمرود</span></p>
<p align="right">=========================</p>
<p align="right">=======================</p>
<p align="right"><span id="more-2801"></span></p>
<p align="right">جلسه روز جمعه-۱۹ دیماه،از ساعت۳٫۳۰ الی ۵٫۳ در حسینیه ی خلخالیها با تلاوت آیاتی از کلام الله مجید آغاز شد.آنگاه دکتر فرامرز سهرابی  با یاد آوری مصوبات جلسه بیستم اخیر هیات مدیره،و به بحث گذاشتن آنها در جلسه عمومی،رشته سخن را برای ارائه گزارش کار یکساله موسسه،به آقای انام پور سپردند.</p>
<p align="right">آقای انام پور با اشاره به محدویت های مالی موسسه،اعلام کردند که اعضا با قدرت وقوت،پیگر اهداف ترسیم شده موسسه هستند  وبا وجود همه موانع ومحدودیتها،با ارتباطات ورایزنی اعضای هیات مدیره، توانستیم در سال ۹۳ هزینه سبد کالای ۱۲ خانوار نیازمند اسمرود را با پرداخت سه نوبت کالا جمعا به ارزش حدود ۶۰۰۰۰۰۰۰ ریال تامین و پرداخت کنیم.</p>
<p align="right">کمک به تهیه جهازیه سه نو عروس به ارزش حدود ۱۲۰۰۰۰۰۰۰ ریال از دیگر اقدامات موسسه در سال جدید بود که تمام این کمکها بدون حمایت مالی اعضای موسس  صورت گرفته است وامیدواریم از این پس اسمرودیهای عزیز وافراد خیر هم ولایتی بیشتر در کمک  ویاری رسانی به اعضای هیات مدیره،پیشقدم باشند وهمکاری کنند.</p>
<p align="right">========================</p>
<p align="right">ادامه جلسه، شنیدن نظرات وپیشنهادات حاضران جلسه وپرسش وپاسخ با اعضای هیات مدیره بود که طی آن،آقایان زعفر ستاری،درویش طاهری،احمد مهری،فرهنگ ستاری ،حاجعلی وحمید فتح اللهی به بیان نظرات وارائه پیشنهادات خود پرداختند،</p>
<p align="right">از جمله:</p>
<p align="right">۱-تشویق به احداث واحدهای جدید در روستا</p>
<p align="right">۲-لزوم تقویت صندوق،با کمک اهالی ،جهت بهره مندی بیشتر اعضا از تسهیلات</p>
<p align="right">۳_تاکید بر برنامه ریزی وپیگیری احداث یادمان برای سه شهید بزرگوار  روستا در اسمرود</p>
<p align="right">۴-لزوم توجه وبرنامه ریزی برای نهادینه کردن فرهنگ قابل ستایش گذشتگان روستا به مساعدت با صاحبان عزا  در روزهای نخست از دست دادن عزیزان؛ازجمله پرهیز از اطعام هم ولایتیها عزیز در روز نخست که</p>
<p align="right">خانواده های معزا در گیر مراسم کفن ودفن و تالمات روحی وروانی هستنند. البته این مساله در حد نظر وپیشنهاد بود که باید در رایزنی با بزرگان و&#8230; به جمع بندی نهائی واجماع نظر برسیم. شما هم اگری نظری در این مورد دارید، با دیگران در سایت به اشتراک بگذا رید..</p>
<p align="right">۵-تاکید به سفر گروهی از تهران به خلخال با اتوبوس</p>
<p align="right">__________________________________________________</p>
<p align="right"><span style="font-size: large;">حاشیه در متن</span></p>
<p align="right">=========================</p>
<p align="right">
<p align="right">=========================</p>
<p align="right">۱-حاجعلی فتح الهی، گل سرسبد جلسات عمومی است،مرد خوش مشرب اسمرود،که باز جزو اولین نفرات بود که به همراه فرزندانش- علی و حمید وارد جلسه شدند</p>
<p align="right">۲- ارتباط خوب و صمیمی حاجعلی با فرزندان،از خصوصیات خوب ایشان است که در کمتر ارتباط پدر وفرزندی  قابل مشاهده است وحاجعلی از این بابت هم یکی از پدران نمونه اسمرود است و شایسته تقدیر ومعرفی به عنوان الگوی پدر موفق.</p>
<p align="right">۳-حاجعلی بلافاصله پس از سلام و علیک خطاب به اعضا ی هیات مدیره گفت:خوب،شما چه بدی از ما دیده بودید که خرداد ما را به اسمرود نبردید؟!نه،واقعا سال های قبل زحمتی برای شما داشتیم که اتوبوس نگرفتید و ما را جا گذاشتید؟حاجعلی اینها را با قیافه جدی و حق به جانب می گفت و دیگران هم جدی می خندیدند.!</p>
<p align="right">۴-حاجعلی می گفت:می خواهید جلسات شما را تحریم کنیم؟!راست می گوید، تحریم حاجعلی کمتر از تحریم آمریکا برایمان  دردسر سازنیست،چرا که جمعیت فتح اللهی ها ماشاءا..در جلسات، کم نیست.باید تهدید حاجعلی را جدی بگیریم.!</p>
<p align="right">۵-در ابتدای مراسم، حاضران با نثار فاتحه ای_ یاد پدرم- مرحوم حاج گلعلی سهرابی راکه همیشه پای ثابت این جلسات واز مشوقان جمع بود و هم چنین یاد مر حوم مغفور، شادروان حاج برات نوری را گرامی داشتند.</p>
<p align="right">===========================</p>
<p align="right">
<p align="right">==========================</p>
<p align="right">۶-وقتی آقای فرهنگ ستاری پیشنهاد داد که برای راه تازه احداث شده اسمرود،پی گیر مجوز برق باشیم-دکتر سهرابی گفتند: وقتی دولت جمهوری اسلامی برق اتوبان های  کشور را  با مصیبت  تامین می کند،چگونه چنین درخواستی داشته باشیم.!</p>
<p align="right">۷- عکسهای مراسم توسط آقا یوسف سهرابی گرفته شده وتا الان_پنجشنبه،۲۵ دی ماه ،ساعت ۸٫۰۵شب من عکسی از ایشان ندیده ام،شما چطور؟!اینجاست که باید قدر آقای شهرام فتح اللهی را دانست!آقا یوسف، چرا عکسها را نمی فرستی؟!</p>
<p align="right">(وبالا خره عکسهای آقا یوسف رسید ،ممنون آقا یوسف)</p>
<p align="right"><span style="font-size: 13px;">۸-در گپ وگفت پایان جلسه، وقتی با آقای داوود رحیمی صحبت از تعدادفرزندان شد وگفتند فعلا به یک بچه بسنده کرده ایم وگفتم باتشویق دولت، باید راه پدرانمان را ادامه دهیم، گفتنند اگر امکانا ت فراهم شود ،من حاضرم ۴تا زن بگیرم وتعداد بچه را هم به حد استاندارد جمهوری اسامی برسانم. گفتم پس صندوق موسسه هر وقت وضعش خوب شد،شمارا باید در اولویت قراردهیم تا&#8230;!امیدوارم خانم آقای رحیمی این بند از حاشیه گزارش را نبیند وگر نه، یکی دیگر از همراهان جلسات را ناجوانمردانه از دست خواهیم داد!!</span></p>
<p align="right"> ۹- در ادامه مراسم وبه بهانه جشن میلاد پیامبر اعظم وحضرت امام صادق(ع)۳ سوال برای حضار- بجز اعضای هیات مدیره، توسط آقای انام پور مطرح شد تا به سه نفر که پاسخ صحیح را  بدهند،هدیه ای از طرف موسسه اهدا شود.</p>
<p align="right"><span style="font-size: 13px;">سوالات مسابقه این بود:</span></p>
<p align="right">۱-اولین جلسه موسسه چه سالی ودر چه ماهی برگزار شد؟</p>
<p align="right">۲-پس ازمدیر،بیشترین اثر چاپ شده درسایت از آن کیست؟</p>
<p align="right">۳-چه کسی در جلسات عمومی (۱۵جلسه)منظم ترین وبیشترین حضور را دارد؟</p>
<p align="right">پس از جمع آوری پاسخها،به ترتیب سوالها،آقایان فرهنگ ستاری؛خلیل ستاری وآقای حاجعلی فتح اللهی برنده مسابقه شدند که به هرکدام دوعدد ساعت مچی مردانه وزنانه از طرف هیات مدیره اهدا شد.(وخوش به حال خانمهایشان هم شد!)</p>
<p align="right"><span style="font-size: medium;">{نوشتم که اگر در ذکر اسامی اشتباهی رخ داد،به حساب پیری آقا خلیل بگذارید!!! </span></p>
<p align="right"><span style="font-size: medium;">ظاهرا به جای آقای فرهنگ ستاری،آقای وهاب فتح اللهی برنده سوال اول شده، حالا </span></p>
<p align="right"><span style="font-size: medium;">باز آقا حاجعلی مارا تهدید بکند، این هم ثمره حضور مستمر در جلسات!}</span></p>
<p align="right">وقتی برای هزینه تمدید مدت قرداد سایت،که هر ساله ازطرف اعضای هیات مدیره تامین می شود،درخواست کمک از جمع شد،که خوشبختانه همکاری هم شد {که همکاری آقا مهران(یعقوب سابق) هم دورادور همپای هیات مدیره بود}،آقا حاجعلی پس از اهدای کمک گفت:تا اینها{هیات مدیره} پول جایزه ای را که به من داده اند، از من نگرفته اند،،خدا حافظ!</p>
<p align="right">پاسخ سوالات هم به ترتیب:</p>
<p align="right">۱-سال ۱۳۸۸-بهمن ماه *</p>
<p align="right">۲-آقای مهران سهرابی</p>
<p align="right">۳- آقای حاجعلی فتخ اللهی بود</p>
<p align="right"><span style="font-size: medium;">{*یک اشتباه تاریخی را هم اصلاح کردیم ،شاید به درد مسابقات بعدی هم بخورد.</span></p>
<p align="right"><span style="font-size: medium;"> تمام تقصیر آقا خلیل است!!}</span></p>
<p align="right">======================</p>
<p align="right">                            اسامی برخی از حاضران جلسه، با تشکر از همه همت وهمراهیشان ،در ذیل می آید:</p>
<p align="right">==========================</p>
<p align="right">-آقایان زعفر،پرویز،رحمان،خلیل،فرهنگ ،محمد ورامین{ ستاری  }</p>
<p align="right">-آقایان:حاجعلی،وهاب،علی وحمید{فتح اللهی}</p>
<p align="right">-آقای کور وش همراهی</p>
<p align="right">-آقای منصور انام پور</p>
<p align="right">-آقای احمد مهری</p>
<p align="right">-آقای مهندس داوود رحیمی</p>
<p align="right">-آقای درویش طاهری</p>
<p align="right">-آقای سیدعسگر عظیمی</p>
<p align="right">-آقایان:دکتر فرامرز،محمد ولی،مهندس امین ویوسف{سهرابی}</p>
<p align="right">با پوزش از دوستانی که به دلیل پیری آقا خلیل و فراموشی من،نامشان از قلم افتاده است!</p>
<p align="right">====================</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://aftabasmarod.ir/?feed=rss2&#038;p=2801</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گفت وگوی خواندنی</title>
		<link>http://aftabasmarod.ir/?p=445</link>
		<comments>http://aftabasmarod.ir/?p=445#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 17 Jun 2012 05:17:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد ولی سهرابی</dc:creator>
				<category><![CDATA[اخبار سايت]]></category>
		<category><![CDATA[آفتاب اسمرود]]></category>
		<category><![CDATA[جانباز خلخال]]></category>
		<category><![CDATA[جوانان امروز]]></category>
		<category><![CDATA[خلخال]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://aftabasmarod.ir/?p=445</guid>
		<description><![CDATA[اشاره: تورج جعفری نوده که در سال ۶۲ به عنوان شهید ، همراه ۳ شهید دیگر در خلخال تشییع و برای خاکسپاری به زادگاهش- روستای نوده فرستاده شد، ساعتی قبل ا ز  خاکسپاری ، به عنوان مجروح جنگی از مشهد مقدس ،خبر زنده بودن خود را به خانواده اعلام می کند وبه گفته خودش ، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size: large;"><strong>اشاره:</strong></span></p>
<p><span style="font-size: medium;">تورج جعفری نوده که در سال ۶۲ به عنوان شهید ، همراه ۳ شهید دیگر در خلخال تشییع و برای خاکسپاری به زادگاهش- روستای نوده فرستاده شد، ساعتی قبل ا ز  خاکسپاری ، به عنوان مجروح جنگی از مشهد مقدس ،خبر زنده بودن خود را به خانواده اعلام می کند وبه گفته خودش ، از کاروان شهیدان ودوستان همرزمش جا می ماند .</span><br />
<span style="font-size: medium;">مجله جوانان امروز به مناسبت روز جانباز، گفت وگوی ویژه وخواندنی بااین جانباز سرافراز انجام داد که در ادامه متن کامل این گفت و گو را می خوانید:</span></p>
<p><span style="font-size: medium;">خواندن این گفت وگو حتمابرای هم ولایتی های خلخالی ،دوستان وهمرزمان مهندس تورج جعفری، خصوصا اهالی با صفای روستای نوده جذاب وخواندنی خواهد بود.</span></p>
<p style="text-align: center;"><span id="more-445"></span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl" align="center"><strong>گفت وگوی خواندنی با </strong></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: large;">«مهندس تورج جعفری نوده»-خلخال</span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl" align="center"><span style="font-size: xx-large;"><strong>جانبازی که قبل از دفن </strong></span></p>
<p style="text-align: right;" dir="rtl" align="center"><span style="font-size: xx-large;"><strong>از کاروان شهادت جاماند!</strong></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: large;">دستکاری شناسنامه</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: medium;">همانطور که امروزه بلوتوث بازی یک اپیدمی در میان جوانان و نوجوانان وبلکه بزرگسالان است آن موقع هم دستکاری شناسنامه بین نو جوان‌ها خیلی سریع شیوع یافت و هرکس که پدر ومادر را مخالف اعزام خود می‌دید با کپی گرفتن از شناسنامه و تغییر سال تولد و کپی مجدد از برگه اصلاح شده به جبهه اعزام می‌شد.</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: large;">اعزام به جبهه در ۱۴ سالگی</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: medium;">جانباز ـ تورج جعفری نوده هم از این ترفند بی بهره نماند ؛او اهل شهرستان خلخال، بخش هشجین، روستای نوده، متولد اول خرداد ۱۳۴۷  است. سال ۶۱، وقتی مسئولان اعزام به دلیل پایین بودن سن او مانع اعزامش شدند، شناسنامه اش را دستکاری کرد و توانست با اولین کاروان رزمندگان عازم خطوط نبرد شود. ‏</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: large;">نوده؛ روستایی با بالاترین آمار افراد تحصیلکرده</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: medium;">روستای نوده تنها روستای خلخال است که نیازی به تدریس معلمان نهضت سوادآموزی در آن نیست. حدود سه دهه گذشته در روستای نوده ۷۰خانوار زندگی می‌کردند که از این تعداد خانوار شاید پدران و افراد مسن بی سواد بودند.  در آن زمان دو- سه خانواده باسواد بودند که در دارالفنون تحصیل کرده بودند و با تشکیل مکتب خانه‌هایی به آموزش جوانان پرداختند  و این دانش آموزان  پس از آموزش دوره ابتدایی راهی هشجین وخلخال شدند. افراد با سواد آن دوره اکثرا ارباب بودند،ارباب رعیتی درروستای نوده با مناطق دیگر تفاوت داشت، اربابان هوای رعیت را داشتند.اکنون درروستای نوده درمیان قشرجوان از ۲۰ سال به بالا بی سواد نداریم وهمه تحصیلات عالیه دارند. </span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: large;">جانبازی پایان حضور درجبهه نبود</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: medium;">‏ تورج جعفری نوده سه مرحله در سال‌های۶۱، ۶۲ و ۶۵   به جبهه اعزام شد.او می‌گوید: سال ۶۱ مصادف شد با عملیات والفجر مقدماتی که در منطقه حضور داشتم اما گردان ما وارد عمل نشد.عملیات خیبر هم در منطقه بودم اما توفیق نشد وارد عمل شویم و والفجر یک، اواخر سال ۶۲ در عملیات خیبرحضور داشتم وسال ۶۵   درعملیات کربلای ۴و۵ توفیق خدمتگزاری داشتم. درعملیات والفجر یک از ناحیه چشم مجروح و به درجه جانبازی نایل شدم اما جانبازی پایان راه نبود و این سعادت را داشتم که در عملیات‌های کربلای ۴ و۵ هم شرکت کنم.</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: large;">جا برای پا گذاشتن نبود</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: medium;">عملیات والفجر یک ۲۲ فروردین سال ۶۲ در منطقه شرحانی- منطقه عمومی عین خوش آغاز شد.گردان ما، «گردان حر» خط شکن بود، ما ماموریت داشتیم تپه ۴۳  را تصرف کنیم،  عراق کل مسیر را       مین‌گذاری کرده بود، منطقه عبور نیروها به شکل کانال بود، کانال‌هایی به عمق سه متر وعرض‎ ‎حدود‎ ‎‏۵ متر که از طریق نردبان پایین می‌رفتیم. از کانال یک عبور کردیم واز داخل کانال ۲ به سمت قله حرکت کردیم. بچه‌های تخریب یک معبربه عرض یک متر  باز کرده بودند، بقیه منطقه سیم خاردار و پر از میادین مین بود.</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: large;">پذیرایی گرم عراق با گلوله‌های آتشین!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: medium;">محور ما زود لورفته بود وعراق که می‌دانست ما در حال حرکت به سمت قله هستیم به استقبال ما آمد و زودتراز محور‌های دیگر با ریختن آتش تهیه مثل نقل ونبات ازما پذیرایی گرمی به عمل آورد. درهمین حال یک گلوله خمپاره داخل کانال افتاد. به دنبال انفجار گلوله، همه چیز در جلوی چشمان من تیره و تار شد. بوی باروت و خون در فضا پیچیده بود و چیزی دیده نمی‌شد، بجز گرد وخاک و چیزی شنیده نمی‌شد، بجز صدای انفجارهای پی درپی گلوله‌های توپ وخمپاره و فریاد‌های مجروحان و زمزمه‌های آخر یک شهید&#8230;</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: large;">چشم شستن از دنیا، با اهدای چشم</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: medium;">‏ یک ترکش ناخوانده قدم بر روی چشمم گذاشت و سرخی خون، سرمه چشمم شد. وقتی به چشمم  دست کشیدم، خون پهنه صورتم را پوشاند، امدادگرچشم مجروحم را پانسمان کرد. با یک چشم دیدن برایم سخت بود وتعادل نداشتم، سوزش کاسه چشم و درد شدید آن امان از من بریده بود، اما متوجه می‌شدم چه اتفاقاتی در اطرافم می‌گذرد. فرمانده گروهان هم به شدت مجروح شده و وضع وخیمی داشت، ترکش بزرگی به دست چپ او اصابت کرده و نزدیک بود که قطع شود اما امدادگران  آن را  پانسمان کردندو با چفیه به    سینه‌اش بستند که قطع نشود تا به بیمارستان برسد.</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: medium;">شدت آتشباری عراق به قدری زیاد بود که هرکس در منطقه می‌ماند، احتمال نداشت سالم بماند،با اصرار فرخی، که بعدا شهید شد، به همراه فرمانده گروهان و مجروحانی که پایشان سالم بود و می‌توانستند راه بروند، اقدام به بازگشت کردیم. هرکس نمی‌توانست عقب برود یا براثر اصابت ترکش‌های مجدد وضعش بدتر می‌شد و یا شهید می‌شد، در مسیرکانال اول  دوباره یک خمپاره ۶۰ بی صدا مهمان ناخوانده جمع ما شد، شهید فرخی جلوی من حرکت می‌کرد،  من فقط انفجار خمپاره  را حس کردم،   آتش زیادی مقابل من به هوا بلند شد ودیگر چیزی نفهمیدم.</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: large;">شب مهتاب است وگرگان می‌زنند نیش</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: medium;">نمی دانم چقدر از بی هوش شدن من گذشته بود، وقتی به هوش آمدم، از آن جمع کسی درکنارم  نبود.ساعت حدود۵/۲  شب بود، انفجار گلوله منور در پهنه آسمان، تاریکی شب را شکافت و وقتی به خودم آمدم، نمی‌دانستم کجای دنیا هستم. در زیر نور منور، فرخی را دیدم که خون تمام بدنش را پوشانده بود، بدنش متلاشی شده و رخت خاکی و ساده بسیجی را بربسته و در خون خود غسل شهادت کرده و پرواز کرده بود. بقیه یاران هم در کوران رگبار گلوله‌های مستقیم وگلوله‌های خمپاره و توپ نمی‌دانستند چه کسی همراهشان است وچه کسی جا مانده. هرکس بر زمین می‌افتاد، به گمان آنها شهید شده که در مورد فرخی هم همینطور بود ومن هم که از نیمه راه شهادت بازگشته بودم و &#8230;</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: large;">اصابت پی درپی ترکش و چشم انتظار شهادت</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: medium;">‏ حالا دست‌ها، فک، گردن، صورت و چند قسمت دیگر بدنم هم بر اثر اصابت ترکش‌های متعدد زخمی شده بود. فکم طوری ضربه خورده بود که نمی‌توانستم آن را تکان دهم، دهانم باز نمی‌شد. خستگی ودرد بر من چیره شده بود، آنقدر خون از بدنم رفته بود که بی حال شدم، ثانیه‌ها اصلا حرکت نمی‌کرد، انگار نمی‌خواست صبح شود، به آرامی سرم را روی زمین گذاشتم، به امیدی که توفیق شود آخرین خوابم باشد و با این خوابیدن بیدار شوم وخود را در میان شهدا ببینم.</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: medium;">یکی از نیروهای لشکر حضرت رسول(ص) در حال حرکت به سمت من بود، با اینکه مجروح شده بود، با چفیه دستم را بست و گفت:  پاهایت سالم است بیا برگردیم عقب، اینجا بمانی ترکش خمپاره‌های بعدی حسابت را می‌رسد، زیر پهلویم را گرفت وبا هم تا محل استقرارآمبولانس‌های پشت خط آمدیم.</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: medium;"> <span style="font-size: large;">آژیرآمبولانس‌ها؛ زنگ ساعت بیداری مردم اندیمشک</span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: medium;">فاصله منطقه عملیاتی تا اندیمشک حدود ۲- ۵/۲ساعت بود، موقع اذان صبح بود، آمبولانس‌‌ها پشت سر هم در سطح شهر به سمت بیمارستان در حرکت بودند.هوا کم کم  روشن می‌شد، صدای آژیر آمبولانس‌ها زنگ بیداری مردم را نواخته بود، اول صبح شوک عجیبی به مردم شهر وارد شده بود؛ حضوردرجبهه؛  شور همراه با شعور ‏</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: medium;">مجروحان را داخل حیاط یک ورزشگاه یا نمی‌دانم بیمارستان پیاده کردند، تا عصردرآنجا ماندیم تا اینکه از پایگاه هوایی دزفول با هواپیما به بیمارستان امام رضا درمشهد مقدس منتقل شدیم.وقتی جلوی آینه دستشویی بیمارستان  باند پانسمان را از روی چشمم باز کردم، چشمم از حدقه بیرون آمد وبا دلهره دوباره، پانسمان را سرجایش گذاشتم.</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: medium;">قبل ازانجام عمل جراحی، ابتدا فکر می‌کردم دید چشمم  را به طور موقت از دست داده ام اما بعدا فهمیدم چشم راستم دیگرمال خودم نیست! وقتی خواستم وارد اتاق عمل شوم، دکتر گفت می‌خواهیم چشمت را کوچک کنیم، من به سختی صحبت می‌کردم، فکم داغون شده بود و نمی‌توانستم حرف بزنم. گفتند باید برگه اتاق عمل را امضا کنی، من توان حرف زدن نداشتم وبا سختی خطوط کج و معوجی به شکل امضا کشیدم. درسن وسالی نبودم که بدانم چه اتفاقی برایم افتاده، بعد ازاینکه از اتاق عمل بیرون آمدم احساس خاصی نداشتم، انگار درکما بودم،حواسم سرجایش نبود، به هرحال هرچه بود تمام این خطرات را به جان خریده بودم، هر چند که  آن زمان همه شور بود، اما شعور هم در انتخاب این راه بی تاثیر نبود. ‏</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: medium;">‏ <span style="font-size: large;">بازگشت از نیمه راه بهشت</span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: medium;">اوایل جنگ، هنوز تجربه زیادی در ارتباط با نحوه ثبت واعلام آمار شهدا ومجروحان نداشتیم. قانونی    در تمام لشکر‌ها بود که هر کس مجروح می‌شد،  امدادگر کارت شناسایی منطقه او را برای ثبت اسامی مجروحان  برمی داشت که در قسمت تعاون بدانند چند نفر مجروح شده‌اند اما فکر این را نکرده بودند که امدادگر ضد گلوله نیست و شاید او زودتر از دیگر مجروحان مجروح یا شهید شود!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: medium;">حکمعلی آزرون- امدادگر واز اهالی یکی از روستاهای خلخال بود، اوبعد از اینکه چشم من را پانسمان کرد کارت منطقه ام را گرفت و در جیب خود گذاشت.مقدمات انتقال من به بیمارستان پشت جبهه مهیا شد ومن از مهلکه درگیری خارج شدم.ساعتی از رفتن من نگذشته بود که  حکمعلی آزرون بر اثر انفجار گلوله خمپاره به شدت مجروح شد و در همان منطقه به شهادت رسید. وقتی امدادگران جیب  لباس او را بازرسی کردند، کارت شناسایی من را از جیب حکمعلی بیرون آوردند، درحالی که در آن لحظه فراموش کردند بقیه جیبهای او را نگاه کنند و پیکرحکمعلی آزرون با نام من، یعنی تورج جعفری نوده به خلخال فرستاده شد.</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: medium;"> <span style="font-size: large;">  آزرون در لیست شهدای گمنام </span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: medium;">درحالی که شهید حکمعلی آزرون می‌رفت که در روستای همجوار محل زندگی خود به جای تورج جعفری نوده به خاک سپرده شود، تورج جعفری    بی‌اطلاع از ماجرا، دربیمارستان مشهد بستری بود.  یک هفته از بستری شدن تورج در بیمارستان می‌گذشت،  بر و بچه‌های  بنیاد به او گفتند بعد از پخش خبرعملیات در منطقه عمومی عین خوش وشرحانی، احتمالا خانواده تا الان از نگرانی و دلواپسی آب خوش از گلویشان پایین نرفته واصرار کردند که حتما یک  زنگ  به خانواده ات بزن. تورج با سختی و بریده &#8211; بریده گفت: فک من شکسته و نمی‌توانم حرف بزنم، اجازه بدهید کمی لب‌هایم روی هم بیاید و ورم لب‌هایم بخوابد و بتوانم صحبت کنم، حتما تماس می‌گیرم. تورج شماره‌ای بجز تلفن پسر عمویش (شهید بزرگوار شهرام جعفری)که در سپاه پاسداران شهرستان خلخال خدمت می‌کرد نداشت.</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: large;">گفت‌گو با شهید زنده!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: medium;">یک هفته بعد، ۷۲ شهید در مشهد تشییع می‌شدند. تورج از بیمارستان امام رضا(ع) مشهدبا سپاه خلخال تماس گرفت.  کسی که گوشی را برداشت گفت «شهرام جعفری » نیست . تورج گفت: به شهرام بگویید به این شماره‌ای که تماس گرفتم زنگ بزند. پرسید شما کی هستید؟ گفتم پسر عموی شهرام جعفری هستم، حتما بگویید به من زنگ بزند. گفت شهرام بیرون است ؛ غافل از اینکه او شهید شده و آن‌روز مراسم تشییع پیکر او بود. همان‌روز۴شهید درخلخال تشییع شدند. بعد از نیم ساعت یکی دیگر از پسر عموهایم با بیمارستان اما رضا(ع) تماس گرفت.  حدود یک ربع با او صحبت کردم اما اوماجرای تشییع جنازه من را نگفت و به من نگفت که الان از مراسم تشییع جنازه من آمده اما من از لحن صحبت کردن اوکه سؤال‌های عجیب وغریب می‌پرسید  با خودم فکر می‌کردم آنجا چه خبرشده است؟!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: large;">فامیل‌ها  زنده بودن تورج را باور نداشتند!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: medium;">‏ مردم ومسئولان شهرستان خلخال نماز میت را بر پیکر من و سه شهید دیگر خواندند و بعد از تشییع   در شهر، آمبولانس حامل شهید حکمعلی آزرون به طرف روستا به راه افتاده بود. ۲ساعت از این موضوع می‌گذشت که از دفتر پرستاری اعلام کردند تلفن از شهرستان دارم. گوشی را برداشتم، یکی از اقوام پشت خط بود. بعد از احوال پرسی وچاق سلامتی به من گفت: من فلانی هستم، من را می‌شناسی؟ گفتم حاج آقا این سؤال‌ها چیست که می‌پرسید؟ گفت:اسم دختر من چیست؟ همسر من کیست؟ می‌دانی خانه من کجاست؟من چه کسی هستم؟ مغزم هنگ کرده بود نمی‌دانستم با من شوخی می‌کنند یا من دچار اختلال حواس وبیماری شده ام یا اینکه اتفاق غیر منتظره و عجیبی در حال رخ دادن بود. بعد از او دوسه نفر دیگر با من صحبت کردند و من متعجب مانده بودم که چرا از من بیست سؤالی می‌پرسند!  انگار باور نمی‌کردند من زنده باشم وبرای اینکه مطمئن شوند من تورج هستم، من را سؤال پیچ کرده بودند. از من سؤالهای کلیدی و مختلف می‌پرسیدند تا بدانند من درست جواب می‌دهم یا نه ؛ گفتم این سؤالات را برای چه می‌پرسید؟بابا، من تورج جعفری نوده هستم، پدرم فلانی است خانه ما فلان جاست&#8230; تا اینکه بالاخره متوجه شدند من آنی نیستم که در روستای نوده در حال خاکسپاری او هستند.</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: large;">پیکر شهید حکمعلی آزرون برای شناسایی به خلخال برگشت</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: medium;">‏ بعد از اینکه مطمئن شدند من زنده هستم، آمبولانس را به خلخال برگرداندند که جنازه شناسایی شود و بدانند که این شهید کیست اما در آنجا وقتی جیب‌های او را تفتیش کردند، متوجه شدند کارت‌های دیگری در جیب‌های شهید آزرون است. آن موقع برادر من عضو سپاه بود و در خارج از ایران بسر می‌برد، غیر از او کسی نبود که مرا شناسایی کند، برادران دیگر من هم آن موقع کوچک بودند، کسانی که برای شناسایی جنازه من رفته بودند، دقت نکرده بودند وفقط با خواندن مشخصات کارت شناسایی،شهید شدن من را تایید کرده بودند.  بعدا که پدرم موضوع تلفن و اشتباه شدن جسد را فهمیده بود و به هشجین آمد، جسد را شناسایی کرده بود وگفت این پسر من نیست، جنازه اشتباه شده است،  به محض اینکه من تماس گرفته بودم مطمئن شدند اشتباه شده است.جنازه را حدود ۴۵ کیلومتر آورده بودند و ۱۵ کیلومتردیگرتا روستا باقی مانده بودکه آمبولانس را برگرداندند. شهید حکمعلی آزرون اهل جعفرآباد یکی از روستاهای همجوار روستای ما بود. او را به زادگاهش منتقل و در آنجا دفن کردند.</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: medium;">  <span style="font-size: large;"> پدر بزرگ در آرامگاه ابدی نوه شهید خود آرمید!</span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: medium;">‏ بعد از اینکه از بیمارستان ترخیص شدم و به روستا رفتم، سری به قبر خودم زدم، هنوز پر نشده بود اما این خانه نقلی بدون آب، برق،گاز وامکانات با من حرف‌ها داشت، و درس‌های بزرگی به من داد.</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: medium;">بعد از هفت &#8211; هشت سال،  پدر بزرگ من به رحمت خدا رفت و او را در قبری که برای من کنده  بودند وقرار بود من در آنجا تا قیامت زندگی کنم، دفن کردند و این خانه ابدی به پدر بزرگم رسید.</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: large;">بسیجیان نوجوان و جوان، نخبه و باهوش بودند</span></p>
<p dir="rtl" align="center"><span style="font-size: medium;">علی رغم اینکه در اوایل جنگ مخالفان نظام و منافقان شایعه کرده بودند کسانی که به جبهه‌ها می‌روند افراد تنبل وفراری از مدرسه و درس نخوان هستند اما باید گفت بسیاری از رزمندگان جوان ونوجوان ما از ضریب هوشی بالایی برخوردار بودند. تورج نیز کارنامه خوبی در مدرسه داشت  و  به عنوان شاگرد اول مدرسه مولوی معرفی شده بود. او همزمان با حضوردرمنطقه کتاب‌های درسی خود را مطالعه می‌کرد و به طور غیر حضوری امتحان می‌داد.<strong></strong></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: medium;">سال سوم   را دردبیرستان فردوسی تبریز خواند و سال چهارم را به دلیل اینکه در جبهه بود نتوانست ادامه دهد و بالاخره موفق شد سال ۶۷ وارد دانشگاه شود. او می‌گوید: سال اول نظری بودم که به جبهه رفتم. سال اول کنکورهم در دانشگاه قبول نشدم و با تلاش بسیار، موفق شدم سال دوم کنکور بدهم وبا  رتبه ۴۷ در رشته مکانیک- ساخت و تولید، دردانشگاه تبریز قبول شوم وتا مقطع لیسانس تحصیل کنم. البته درمدت تحصیل  یک شیفت در دانشگاه درس می‌خواندم و یک شیفت کار می‌کردم.</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: large;">۷۲ساعت بی خوابی و شهادت با آرزوی دیدن فرزند</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: medium;">شهید رکاب علی نظرزاده از دانشجویانی بود که مسئول محور بود. قبل از عملیات از نیروهای زبده لشکر بود که برای طرح ونظر او را می‌خواستند. روزی که عراق پاتک زد، او یک قطب نما، دوربین و بیسیم داشت، چند ثانیه می‌نشست، خوابش می‌برد. تا لحظه شهادت  ۷۲ ساعت بود که بی خوابی کشیده‌ بود. جمعه قبل از ظهر به شهادت رسید. فرزندش تازه متولد شده بود واو هنوز او را ندیده بود. خیلی عجله داشت عملیات تمام شود و برگردد به خانه، می‌دانست دخترش به دنیا  آمده است اما هنوز فرزندش را  ندیده بود.اوجزو نیروهای بهداری لشکر عاشورا بود. دانشجو بود و با رتبه خوبی قبول شده بود. جزو فرماندهان خوش فکر بود. ترس برای او مفهومی نداشت و  در عملیات کربلای ۵ شهید شد.</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: large;">فر هنگ ایثار و شهادت نیاز به معرفی بیشتری دارد</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: medium;">تورج جعفری می‌گوید: با توجه به سرمایه گذاری وسیع دشمن وهجمه‌ای که رسانه‌های بیگانه در زمینه‌های سایبری و فضای مجازی انجام می‌دهند وجوان‌ها را مجذوب خود کرده اند،ما  برای انتقال فرهنگ جبهه،ایثار و شهادت خیلی کم کار کرده ایم. صدا وسیما ورسانه مسئولیت سنگینی دارند وباید به طور عملی اقدام کنند نه شعاری. </span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: medium;">فاصله بین آن نسل واین نسل در حال زیاد شدن است، انتقال فرهنگ ایثار وشهادت به نسل بعدی به خوبی انجام نشد، حتی بعضی خانواده‌ها که وقف جنگ بوده‌اند با نسل جدید مشکل دارند، از طرف فرزندان خود بازخواست می‌شوند وباید در برابر فرزندانشان جوابگوی ایثار گری‌های به حق خود باشند! درمقابل، عده‌ای موج سواری می‌کنند. سوء استفاده می‌کنند وکسانی که زحمت کشیدند واز جان مایه گذاشتند در حاشیه قرار گرفته‌اند.</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: large;">  بعداز۳۰ سال، مجله جوانان یادی از ما کرد</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: medium;">‏۳۰ سال است که با مشکل مجروحیت خود کنار آمده ام، نه منتی بر کسی دارم و نه به زور واجبار به جبهه رفتم، داوطلبانه رفتم. بعد از مجروحیت هم ۲ بار به جبهه رفتم ولی در این ۳۰ سال بعد از مجروحیت یک نفر نگفت جعفری حالت چطور است و این برای اولین بار است که مجله جوانان امروز از من برای انجام مصاحبه دعوت کرده است.  بعد از ۳۰ سال پسرم می‌گوید شما رفتی جبهه چه خدمتی به شما کردند که من دلخوش باشم و&#8230;!  اما من می‌گویم نه برای مقام رفتم، نه برای پول.از کسی هم چشمداشت و انتظار ندارم، من پاداش از خدا گرفتم، چون برای خدا رفتم.</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: large;">زیباترین خاطره</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: medium;">   مدت زیادی بچه‌ها درمنطقه بودند وهیچ عملیاتی انجام نشده بود، بچه‌ها از این بابت ناراضی و ناراحت بودند وبه فرماندهان اعتراض می‌کردند. قبل ازانجام عملیات والفجر یک، شهید مهدی باکری و صیاد شیرازی آمدند و گردان به گردان با نیروها صحبت  کردند.باکری گفت ۱۰ روز به من فرصت بدهید، بعد با دست به صورت خود کشید و گفت: به خاطر این ریش‌ها به من یک مهلت چند روزه بدهید   اگر دراین مدت عملیات انجام شد که هیچ،  اما اگرعملیاتی انجام نشد به مسئولان می‌گویم برگ ترخیص همه  را  بنویسند. ۱۰ روز نکشید که همه عازم خط شدند و عملیات والفجر یک شروع شد.</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: medium;"> <span style="font-size: large;">شلمچه؛ یک منطقه خاص است</span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: medium;">شلمچه و کربلای ۵ برای من خاص بود، حکمت آن را نمی‌دانم، در آن موقع امداد گر بودم، کربلای ۵ توفیق حضور در شب عملیات را نداشتم اما شب دوم با بقیه نیروهای تازه نفس اعزام شدیم. صبح با بهنام بختیاری به منطقه دریاچه ماهی وارد شدیم. موقع غروب درخط اول نبرد هر کس را شهید  می‌شد جمع می‌کردیم.شهید نظر زاده ازگردان امام رضا (ع)مسئول محور بود، با برانکارد می‌رفتیم مجروح بیاوریم که بختیاری هول شد و مستقیم رفت به طرف عراقی‌ها، بچه‌ها  فریاد می‌زدند برگرد، برگرد، برگرد ۵۰ متر آن طرف‌تر سنگر عراقی‌ها بود، او کپ کرده بود، نه  می‌توانست به عقب برگردد و نه می‌توانست بنشیند  هیچ حرکتی نمی‌کرد، حدود ۱۵ ثانیه ایستاد و یکدفعه برگشت عقب.</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: medium;">شب خوابیدیم در چاله سنگر‌هایمان، آتش عراق به قدری بود که حد نداشت ۳۰ سانت به ۳۰ سانت را می‌کوبید، گلوله توپ مثل رگبار تفنگ و با فواصل  کم به زمین می‌خورد وهرچه سرراهش بود، درو می‌کرد. اعلام کردند گارد ریاست جمهوری عراق بعد از گذشت ۳۰ ساعت از عملیات، می‌خواهد خط را پس بگیرد. انبوه زیادی از شهدا و مجروحان روی زمین افتاده  بودند وکسی نبود که آنها را به بیمارستان وبهداری منتقل کند. شهید نظری بیسیم زد و گفت چرا آمبولانس  نمی‌آید؟ پس آمبولانس چه شد؟ بعد از مدتی یک آمبولانس آمد، مجروحان را داخل آمبولانس گذاشتیم،   می‌خواستیم با آمبولانس برگردیم که ناگهان هواپیمای عراقی برفراز آسمان ظاهر شد و شروع کرد به بمباران منطقه، ترکش به شیشه آمبولانس اصابت کرد وشیشه ماشین فرو ریخت. </span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: medium;"> هواپیما مثل کبوتر در ارتفاع پایین پرواز می‌کرد. با سرعت سوار شدیم و به راه افتادیم از روی پل وسط رودخانه عبور می‌کردیم که هواپیما دوباره برگشت. به دلم برات شده بود که این هواپیما کاری با ما ندارد و به سلامت عبور می‌کنیم. به بچه‌ها گفتم این خلبان مسلمان است و با ماکاری ندارد، عرض پل سه -چهار متر بود هواپیما برگشت وبه ما نزدیک  ونزدیک‌تر می‌شد اما به فاصله زیادی از ما گلوله‌ها را داخل رودخانه خالی کرد وبرگشت.</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: medium;">۲۴ساعت نگذشته بود که گفتند دوباره برگردید لشکر عاشورا، قرار است خط را تحویل بگیرد، کل لشکر عقب نشست و در منطقه لب کارون به نام اوجاقلو مستقر شد. جا برای سوار شدن من وبختیاری نبود و مجبور شدیم پیاده برگردیم،  نزدیک اذان ظهر به یکی از گردان‌های حضرت رسول رسیدیم. غواصان گردان حضرت رسول (ص) نگذاشتند  برویم و به زور ما را نگه داشتند وگفتند ناهار را باید با ما بخورید. نماز را خواندیم  وناهار را با آنها خوردیم. اواخر غذا خوردن بود که صدای وحشتناک و مهیبی بلند شد.  هواپیماهای عراقی شروع به بمباران منطقه کردند،  صحنه عاشورا شده بود. نمی‌دانم عراق از کجا فهمید لشکر عاشورا قرار است به عقب برگردد! به ما خیانت شد. نیروهای خط شکن بعد از عملیات به پشت جبهه منتقل شده بودند که به مرخصی بروند، تعداد زیادی اتوبوس در منطقه مستقر شده بود که رزمنده‌ها را به شهر منتقل کنند  اما خفاش‌های صحنه آسمان تمام بچه‌ها  را قتل عام کردند. ما دونفر قسمت نبود با نیروها برگردیم عقب و زنده ماندیم. سعادت این را نداشتیم شهید شویم، لشکر خط شکن  موقع استراحت پشت جبهه قتل عام شدند، اتوبوس‌ها آتش گرفته بود، تجهیزات، کلاه آهنی و لوازم رزمنده‌ها هرکدام به کناری افتاده بود، بدنها تکه تکه شده بود وصحنه دلخراشی را بوجود آورده بود.</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: medium;">  <span style="font-size: large;">ایجاد تشکل‌های جانبازان</span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: medium;">میز گرد با حضور سردبیر مجله جوانان گرم شده بود. آقای سهرابی هم که آن موقع در عملیات حضور داشت. مطالبی را به یاد می‌آورد و بیان می‌کرد که یاد آوری این خاطرات اتفاقات دیگری را به ذهن جعفری می‌آورد. تورج گفت: با یکی دونفر از همرزمان قدیم رفت و آمد داریم برخی را به طور اتفاقی می‌بینم وخیلی خوشحال می‌شوم. در تبریز مجمعی داریم که هر ماه پیامک می‌دهند و در خانه یکی از دوستان دور هم جمع می‌شویم.</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: large;">انتظاری نداریم که گلایه‌ای داشته باشیم</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: medium;">‏ از او می‌پرسم گلایه و درخواستی از مسئولان دارید؟ با لطافت طبع می‌گوید: وقتی گلایه می‌کنیم که انتظاری داشته باشیم؛ وقتی انتظاری نیست، پس گله وشکایتی هم نداریم ؛اما مسئولان دیگران را دریابند. در برخی کشورها مثل کره  یادمان‌ها و مجسمه‌های سرداران ملی و رزمندگان جانباز و مجروح  خود را  باشکوه  ساخته اند. و ما از این اسطورها کم نداریم.</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: large;">یک خاطره</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: medium;">تورج جعفری به ذکر خاطره‌ای از شهید سعیدمدنی پرداخت وگفت: یک روز سعید و دوستانش توتون سیگارم را خالی کرده وبه جای آن باروت ریخته بودند و با آتش گرفتن سیگار، خیلی ترسیدم و مدتی سیگار را کنار گذاشتم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: large;">ازدواج</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: medium;"> </span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: medium;">   تورج پس از پایان جنگ،  درسال ۷۰ با دختر عمویش(خواهر شهید شهرام جعفری) ازدواج کرد که حاصل این ازدواج سه فرزند است .فرزند اول عباس آقا و متولد سال ۷۱ودانشجوی شهرسازی در شیراز  است. دختر او-  صبا خانم سال اول دبیرستان و فرزند سوم او- آقا عماد سه ساله است.</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: medium;"> </span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: medium;">برای مهندس تورج جعفری و خانواده محترمش آرزوی شادکامی و سلامتی داریم.</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: medium;"> </span></p>
<p><span style="font-size: medium;"> </span></p>
<p><span style="font-size: medium;"> </span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://aftabasmarod.ir/?feed=rss2&#038;p=445</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
