<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title> &#187; حزب توده</title>
	<atom:link href="http://aftabasmarod.ir/?feed=rss2&#038;tag=%D8%AD%D8%B2%D8%A8-%D8%AA%D9%88%D8%AF%D9%87" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://aftabasmarod.ir</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Mon, 11 May 2026 12:19:45 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.4.1</generator>
		<item>
		<title>در حدیث&#8230;</title>
		<link>http://aftabasmarod.ir/?p=18330</link>
		<comments>http://aftabasmarod.ir/?p=18330#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 13 Aug 2024 14:53:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد ولی سهرابی</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقالات]]></category>
		<category><![CDATA[استالین]]></category>
		<category><![CDATA[امام خمینی]]></category>
		<category><![CDATA[توقیف روزنامه اطلاعات]]></category>
		<category><![CDATA[جلال رفیع]]></category>
		<category><![CDATA[حزب توده]]></category>
		<category><![CDATA[روز معلم]]></category>
		<category><![CDATA[روز کارگر]]></category>
		<category><![CDATA[روزنامه اطلاعات]]></category>
		<category><![CDATA[روزنامه کیهان]]></category>
		<category><![CDATA[سیذ احمد خمینی]]></category>
		<category><![CDATA[سیذ محمود دعایی]]></category>
		<category><![CDATA[لنین]]></category>
		<category><![CDATA[موسسه اطلاعات]]></category>
		<category><![CDATA[پراودا]]></category>
		<category><![CDATA[کا ک ب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://aftabasmarod.ir/?p=18330</guid>
		<description><![CDATA[درحدیث دیگران ========================== &#8230; روزنامه اطلاعات توقیف شد! ========================== برگی از دفتر خاطرات روزنامه نگاری                جلال رفیع                      سال ۱۳۶۲ هجری، ساختمان سابق روزنامه اطلاعات، خیابان خیام، اتاق سرپرستی. تازه توانسته بودم از حالت افقی یک ماهه به حالت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h2 style="text-align: center;">درحدیث دیگران</h2>
<p style="text-align: center;">==========================</p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #000080;"><strong><span style="font-size: x-large;">&#8230; روزنامه اطلاعات توقیف شد!</span></strong></span></p>
<p style="text-align: center;">==========================</p>
<p style="text-align: center;"><em><span style="font-size: large;">برگی از دفتر خاطرات روزنامه نگاری</span></em></p>
<h4 style="text-align: center;"><span style="background-color: #ffff00;"><em><span style="font-size: large;">               جلال رفیع                     </span></em></span></h4>
<p><span id="more-18330"></span></p>
<p style="text-align: center;">سال ۱۳۶۲ هجری، ساختمان سابق روزنامه اطلاعات، خیابان خیام، اتاق سرپرستی. تازه توانسته بودم از حالت افقی یک ماهه به حالت عمودی یکروزه درآمده(!) و برای خبرگیری، وارد دفتر کار آقای دعایی شوم.  جایی که به عنوان دفتر «نماینده امام خمینی و سرپرست مؤسسۀ اطلاعات و شرکت ایرانچاپ» شناخته می شد.</p>
<p style="text-align: center;"> داشتیم از روزنامه و ویژه‌نامه‌های چاپ شده به مناسبت روز کارگر، روز معلّم و روز شهادت استاد مطهّری سخن می‌گفتیم که تلفن زنگ زد:</p>
<p style="text-align: center;">ـ بله؟&#8230; تعطیل؟ توقیف؟&#8230; ببینید. آقای&#8230; الو&#8230; الو؟!</p>
<p style="text-align: center;">آشکارا، چهرۀ آقای دعایی به سرخی گراییده بود. گوشی را برداشت و شمارۀ مستقیم دفتر جماران را گرفت.</p>
<p style="text-align: center;">ـ هیچکس پاسخگو نیست. خود آقای &#8230; هم که تلفن زد، رفته است. حاج احمدآقا را هم هرچه تلاش کردم نیافتم. چه کنیم؟&#8230;</p>
<p style="text-align: center;"> یکی از اعضای دفتر امام خمینی تلفن زده و گفته بود که امام دستور دادند تا اطلاع ثانوی، روزنامه اطلاعات توقیف است. آقای دعایی پس از آن که توفیق تماس مجدد تلفنی به دست نیامد، برخاست و عازم جماران شد.</p>
<p style="text-align: center;">چهاردهم و پانزدهم خرداد، سال‌های سال است که در تقویم انقلاب به نام امام خمینی ثبت شده است. به همین خاطر، می خواهم به اجمال واقعه‌ای را شرح دهم که تاکنون فرصت تشریحش فراهم نیامده است. واقعه‌ای که حداقل دو نکتۀ قابل تأمّل در آن نهفته است. سرسختی نشان دادن و انعطاف ورزیدن. شرح واقعه نشان خواهد داد که چگونه.</p>
<p style="text-align: center;">تا آخرین لحظه‌ای که ممکن بود، انتظار کشیدیم. غیر از اعضای شورای سردبیری روزنامه که در آن ایّام احمد شیرزاد و احمد ستّاری هم بودند، کسی دیگر اطلاع پیدا نکرد. امّا به هرحال «رنگ رخساره گواهی دهد از سرّ ضمیر».</p>
<p style="text-align: center;">هرکس به کار هر روزه‌اش سرگرم بود. شاید روزنامه منتشر می‌شد، شاید هم نمی‌شد. آقای دعایی در آخرین تماس تلفنی از جماران، با صدایی محزون و بغض گرفته گفت:«متأسفانه حاج احمدآقا هم در دسترس نیست. خبر تعطیل یا توقیف درست است. امّا هنوز علّتش روشن نشده است.</p>
<p style="text-align: center;"> بعضی می‌گویند چاپ مقاله‌ای از کتاب اقتصادی استاد مطهّری موجب این وضعیّت شده است. بعضی هم می‌گویند همراه نبودن «صفحات لایی روزنامه» با صفحات رویی، این حالت را پدید آورده است. برای پیگیری، به دفتر رئیس مجلس و رئیس جمهور می‌روم.»</p>
<p style="text-align: center;">روزنامه منتشر نشد. خبر همه جا پیچید. شایعات آغاز شد. چندی پیش، سران حزب توده را دستگیر کرده بودند. دو سه چهرۀ نسبتاً معروف هم به عنوان اعضای مخفی و نظامی این حزب بازداشت شده بودند. گفته می‌شد که این حزب با تشکیلات مجهّزش نقشۀ نهایی کودتا به نفع دولت کمونیستی شوروی را پیگیری می‌کرده است.</p>
<p style="text-align: center;"> مدّتی بود که رادیوهای خارجی نیز بعضی از مدیران و مسؤولان نظام جمهوری اسلامی و حتی برخی از روحانیون سرشناسی را که به اتّخاذ مواضع اقتصادی چپ شهره شده بودند، متهم می‌کردند و از عضویّت شان در حزب کمونیستی و ماتریالیستی وابسته به  روسیۀ شوروی خبر می‌دادند.</p>
<p style="text-align: center;">آن روزها بیشتر از چهار روزنامه نبود. اطلاعات که درنیامد، شایعات شدّت گرفت و مؤسسۀ اطلاعات تلفن‌باران شد. غالباً به بچه‌های روزنامه می‌گفتند: می‌گویند(!؟) محاصره شده‌اید، دستگیر شده‌اید، زندانی شده‌اید! چه خبر است؟ چه کسی دستور توقیف داده است؟ می‌گویند(!؟)جرم شما چاپ مقاله‌ای از کتاب اقتصادی استاد مطهری است؟ درست است؟ چه کار کرده‌اید؟</p>
<p style="text-align: center;">احتمال می رفت که اعضای شورای سردبیری روزنامه دستگیر شوند، امّا هیچکس نمی‌‌دانست. حتی در جلسۀ هیأت دولت هم کسی چیزی نمی‌دانست. گویا یکی از وزرا خبردهی قبل از دستور را با اعلام شایعۀ کشف چند عضو حزب توده در روزنامه اطلاعات آغاز کرده بود(!) و وزیر دیگر به او گفته بود: چرا «خطّی» خبر می‌دهی؟! اوّل از شایعات و خبرهای مشابه در حوزۀ کار خودت بگو!</p>
<p style="text-align: center;">انصاف را، رئیس جمهور و رئیس مجلس وقت با همۀ توان در پی حلّ و فصل موضوع برآمدند. امّا امام همۀ دیدارها را لغو کرده بود و با کسی ملاقات نداشت. تدریجاً در طول آن روز و فردای آن روز معلوم شد حادثۀ دیگری هم رخ داده است.</p>
<p style="text-align: center;"> رهبر انقلاب، روز قبل از واقعه، هرچه روزنامه اطلاعات را ورق می‌زند، «صفحات لایی»اش را موجود نمی‌بیند! به احمدآقا دستور می‌دهد که همۀ نسخه‌های روزنامه را در بخش‌های مختلف دفتر جمع‌آوری کند و به اتاق پدر ببرد. چنین می‌شود، ولی باز هم هیچ کدام از نسخه‌ها حاوی صفحات لایی نبوده است!</p>
<p style="text-align: center;"> کسانی را به دکّۀ روزنامه‌فروشی در منطقۀ جماران و نیاوران و تجریش می‌فرستند. روزنامه‌های این مناطق هم فاقد صفحات لایی بوده‌اند! سرانجام پس از تکاپو، در قلهک موفق می‌شوند نسخه‌ای از روزنامۀ اطلاعات را همراه با به اصطلاح «لایی»هایش پیدا کنند و به جماران برسانند.</p>
<p style="text-align: center;">رهبر، حاج احمدآقا را مخاطب قرار می‌‌دهد و می‌‌گوید به آقایانی که موضوع را پیگیری می‌‌کنند از طرف من بگو: خمینی لنین نیست، که استالین فقط یک نسخه از روزنامه پراودا را مخصوص او چاپ می‌‌کرد و در ایّام بستری بودن برایش می‌‌فرستاد و همان موقع روزنامه پراودای دیگری را با محتوای دیگری برای بقیه مردم در سراسر روسیه شوروی چاپ و منتشر می‌‌کرد! اگر روزی خدای ناخواسته کسی با من بخواهد چنین کند، هرکس باشد، جوابش را می‌‌دهم. من با هیچ کدام از دوستان و عزیزانم هم شوخی نخواهم داشت.</p>
<p style="text-align: center;">یکی از تیترهای روزنامۀ اطلاعات آن روز(روز جستجوی صفحات لایی)در صفحۀ اول این بود: نظریّات استاد مطهری دربارۀ سرمایه‌داری و مارکسیسم. با حرف‌هایی(به اصطلاح سوتیترهایی)هم به تساوی دربارۀ هر دو موضوع؛ هم سرمایه‌داری و هم مارکسیسم.</p>
<p style="text-align: center;"> ولی صفحاتی که باید اصل مقالات و نظریات مشروح استاد شهید را نشان می‌‌داد، از صحنه غایب بود! چرا؟ و چرا فقط در منطقه جماران؟ آن هم درست در همان روزگار که لیست اسامی «نفوذی»های حزب تودۀ وابسته به «کا‌گ‌ب»ی روسیۀ شوروی در برخی مراکز حسّاس، به دست آمده بود؟</p>
<p style="text-align: center;"> «حزب توده»ای که از مقالات اقتصادی چپ (عدالت‌خواهی اقتصادی از موضع سوسیالیستی) حمایت می‌‌کرد. «حزب توده»ای که یکی دو تن از نفوذی‌های سرشناس نظامی‌اش همه را به اقامۀ نماز اوّل وقت دعوت می‌‌کردند!</p>
<p style="text-align: center;">شاید بدین ترتیب، هرکسی حق داشت به غایب بودن «صفحات لایی» روزنامه اطلاعات شک کند و چنین شد که روزنامه منتشر نشدو&#8230;</p>
<h4 style="text-align: center;">تذکر جدی امام به اطلاعات چه بود؟</h4>
<p style="text-align: center;">عدم انتشار روزنامه اطلاعات، اگرچه فقط یک روز، به قدر کافی می‌توانست بستر لازم را برای پدید آمدن پرسش‌های گوناگون فراهم آورد. برای روزنامه، «یک روز» هم مهم است.</p>
<p style="text-align: center;">جلال رفیع د در ادامه خاطره خود از ماجرای توقیف این روزنامه نوشت:</p>
<p style="text-align: center;">سال ۱۳۶۲ شمسی، عدم انتشار روزنامه اطلاعات، اگرچه فقط یک روز، به قدر کافی می‌توانست بستر لازم را برای پدید آمدن پرسش‌های گوناگون فراهم آورد. برای روزنامه، «یک روز» هم مهم است. خصوصاً در روزگاری که بیشتر از چهار روزنامۀ کثیرالانتشار معروف منتشر نمی‌شد و روزنامۀ «اطلاعات» هم در آن میان به لحاظ مواضع اقتصادی و انتقادی‌اش شاید بیشترین میزان توجه را در حوزۀ افکار عمومی به خود معطوف کرده بود.</p>
<p style="text-align: center;">اوضاع و احوال خطیر جنگ تحمیلی و نیز وضعیّتی که میراث مقابلۀ همه جانبه با گروه‌های تروریستی و احزاب وابسته به شوروی (حزب توده) بود، بر حسّاسیت موضوع افزوده بود.</p>
<p style="text-align: center;"> در یک سوی، رئیس جمهور و رئیس مجلس و سرپرست روزنامه اطلاعات با همدردی و همراهی حاج‌احمدآقا کوشش می‌کردند تا ضمن ارائۀ اسناد و ادّلۀ توضیح‌دهنده و قانع‌کننده، به پرسش‌هایی که از سوی رهبر انقلاب مطرح شده بود، پاسخ دهند.</p>
<p style="text-align: center;"> در سوی دیگر نیز روزنامه‌نگاران و همکاران شان در تحریریۀ روزنامه اطلاعات می‌کوشیدند تا همین نقش برهانی و استدلالی را خطاب به افکار عمومی و مردمی که پی‌درپی و پرسشگرانه تماس می‌گرفتند، ایفا کنند. پرسش و پاسخ این بود:</p>
<p style="text-align: center;">ـ چرا روزنامه اطلاعات با عدم انتشار «صفحات لایی»‌اش در منطقۀ جماران و نیاوران و تجریش، این شک و شبهه را به وجود آورد که گویی تعمّدی در کار بوده است تا رهبری انقلاب از مطالب و مقالات داخلی روزنامه بی‌اطلاع بماند و مقدّمات لازم برای اِعمال چنین قاطعیّتی فراهم شود؟ و تعطیل یا توقیف شود؟</p>
<p style="text-align: center;">ـ روال این است که صفحات لایی روزنامه‌ها شبانه چاپ می‌شود و صبح زود مستقلاً در اختیار دفاتر نمایندگی و دکّه‌های مطبوعاتی قرار می‌گیرد. بامداد روز واقعه، اطلاع داده شد که دو سطر از یک مطلب منتشر شده در روزنامه اطلاعات‌ (در صفحۀ مخصوص نامه‌ها و درد دل‌های مردم) اشتباهاً به صورت جابه‌جا چاپ شده و نتیجتاً به انتشار یک عبارت زشت‌ و زننده منجر شده است. اشتباهی که به دلیل سرعت کار در روزنامه معمول است و مشابهش هم ناخواسته تکرار شده و می‌شود.</p>
<p style="text-align: center;">طبق دستور سرپرست روزنامه، اتومبیل‌ها صفحات لایی توزیع شده را همان روز صبح از سطح شهر جمع‌آوری کردند تا بعدازظهر مجدداً روزنامۀ اصلاح شده و تصحیح شده را همراه با «صفحات رویی»اش توزیع کنند.</p>
<p style="text-align: center;"> متأسفانه همانطور که آن ضرب‌المثل معروف می‌گوید:«رفتیم بهتر کنیم، بدتر شد»؛ برخی از اتومبیل‌ها در برخی از مناطق شهر (از جمله در بخش‌هایی از جنوب شهر و شمال شهر)، از انجام این کار که خلاف روال هر روزه‌شان بوده است، غافل مانده بودند. نتیجتاً صفحات لایی جمع‌آوری شده (به خاطر اشتباهی که هیچکس هم متوجه نمی‌شد)، پس از غلط گیری مجدداً در بعضی از محّلات تهران توزیع نشد؛ بی‌آنکه عمدی در کار باشد.</p>
<p style="text-align: center;">ـ پس این شایعه که امام خمینی با چاپ مقالات استاد مطهری در روزنامه مخالف بوده‌اند، درست نیست؟</p>
<p style="text-align: center;">ـ نه. البته سال قبل قرار شده بود که کتاب «مباحث اقتصادی استاد مطهری» به دلیل مخالفت برخی از فقها با بعضی از نظریّات ضدّسرمایه‌داری آن و همچنین به دلیل این که متن اصلی (مقالات استاد) با مطالب دیگران آمیخته شده، موقّتاً تا اطلاع ثانوی و تا اعلام نتیجه بررسی کارشناسانه، منتشر نشود.</p>
<p style="text-align: center;"> امّا اولاً آنچه در روزنامه چاپ شد، متن اصلی کتاب بود، ثانیاً نقد سرمایه‌داری و مارکسیسم (هردو) بود، ثالثاً اطلاع رسیده بود که مشکل ممنوعیت، برای انتشار متن اصلی کتاب، منتفی شده است.</p>
<p style="text-align: center;">روز دوّم، احمدین (شیرزاد و ستّاری) و من به عنوان اعضای شورای سردبیری وقت، نامه‌ای کوتاه خطاب به «امام خمینی» نوشتیم و مسؤولیت کامل موضوع را برعهده گرفتیم. پس از گفت وگوی تلفنی با حاج‌احمدآقا، نامه را به جماران فرستادم تا اگر ایشان لازم می‌داند، به اطلاع رهبری برساند. گویا ما جداگانه و آقای دعایی هم جداگانه، مسؤولیت کامل واقعه را به خود معطوف کرده بودیم.</p>
<p style="text-align: center;">«تحریریه» را التهاب فراگرفته بود. همۀ صفحات آماده انتشار بود. آیا روز دوّم هم روزنامه همچنان در محاق تعطیل و توقیف باقی خواهد ماند؟&#8230;. ناگهان تلفن به صدا درآمد:</p>
<h4 style="text-align: center;">ـ «روزنامه را منتشر کنید»!</h4>
<p style="text-align: center;"> حالا بچه‌های شورای سردبیری کیهان هم خوشحال شده بودند که روز قبل، سخن آقای&#8230; را که از جماران زنگ زده و گفته بود در صفحۀ اول تیتر بزنید که «روزنامه اطلاعات توقیف شد»، اجرا نکرده بودند!</p>
<p style="text-align: center;">ناگهان نگرانی و دلسردی به شور و شوقی شگفت تبدیل شد. کسی به طنز گفت: «بد نیست اگر هرچند وقت یکبار توقیف شویم! با کار هر روزه و پیوسته، همه چیز عادی‌سازی می‌شود. امّا حالا ببین چه اشتیاق و تحّرکی اوج گرفته است». دیگری پرسید: «بابت توقیف دیروز، به خوانندگان چه توضیحی بدهیم؟»</p>
<p style="text-align: center;">به احمدآقا تلفن زدیم:«بنویسیم که روزنامه به علّت بروز اشکال فنّی در دستگاه چاپ منتشر نشده؟». لحظاتی بعد پاسخ داد:«امام می‌گویند دروغ جایز نیست.» پرسیدیم:«اصل واقعه را عیناً بنویسیم؟» لحظاتی بعد پاسخ داد: «در وضع فعلی مصلحت نیست.»  امّا سکوت محض هم ممکن نبود. سرانجام راه‌حلّی غیرمستقیم پیدا شد. چاپ اطلاعیه‌ای کوتاه با امضای شورای سردبیری در «صفحه اول، نیم‌تای پایین»، بدون هیچ اشاره‌ای به موضوع و فقط متضّمن تشکر از نهادها و سازمان‌هایی که همیشه در جهت رفع کمبودها و کاستی‌ها و فراهم آوردن امکانات مورد نیاز روزنامه با ما همکاری می‌کنند!</p>
<p style="text-align: center;">پاسخ رهبری به کسانی که شایعات ناروای داخلی و تفسیرهای خبری رادیوهای خارجی را در وضعیّت حسّاس جنگی کشور یادآوری کرده بودند، این بود: «جبران می‌کنم». چندی بعد، در اوّلین فرصت، به دیدار «امام خمینی» رفتیم. حاج‌حسن‌ آقای نیّری تهرانی هم با ما بود.</p>
<p style="text-align: center;">در طول راه با خود می‌اندیشیدم: آقای دعایی چگونه و با چه ظرافتی خواهد توانست استحکام برهانی و احساسات درونی را در این گفت وگو با هم جمع کند؟ جدّی بودن و گلایه کردن را با علاقه نشان دادن و حرمت نهادن، قاطعیّت را با محبّت، عقل را با عاطفه، سر سختی استدلالی را با انعطاف رفتاری.</p>
<p style="text-align: center;">از حیاط کوچک پشت حسینیه جماران گذشتیم و وارد اتاق کوچکتر شدیم. پس از لحظاتی، آقای  دعایی سخن گفتن را آغاز کرد. مثل فرزندی در برابر پدر. محکم و مهربان.</p>
<p style="text-align: center;">ـ «من به عنوان فرزند شما و به پشتوانه‌ سال‌های سال حضور در خانوادۀ انقلابی و مبارزاتی‌یی که شما پدر و مرّبی و معلم آن بوده‌اید و هستید، می‌توانم گلایه کنم و مثل طلبۀ‌ کلاس درس اشکال کنم که چه می‌شد اگر مرا به حضور می‌خواستید و موضوع را با خود من در میان می‌گذاشتید؟&#8230; ما همه می‌دانیم که شما لنین نیستید. شما هم می‌دانید که ما استالین نیستیم تا بخواهیم یک نسخه پراودای مخصوص فقط برای امام چاپ کنیم&#8230;».</p>
<p style="text-align: center;">دعایی همچنان ادامه می‌داد. با توجه به آنچه قبلاً رخ داده بود، تصوّر می‌کردم که هر لحظه ممکن است وضعیّت پیش‌بینی نشده‌ای پدید آید. امّا «امام» از آغاز تا پایان با آرامشی عجیب و لبخندی مستمّر و نگاهی ژرف، بی‌هیچ عجله‌ای برای پاسخ دادن و حتّی انگار بی‌هیچ تصمیمی برای سخن گفتن، حرف‌های بی‌شائبه و پراحساس سرپرست روزنامه اطلاعات را می‌شنید. «فبما رحمه من‌الله لنت لهم و لوکنت فظّا غلیظ‌القلب لانفضّوا من حولک». انگار از این صحنه‌ها بسیار دیده است. انگار رودی خروشان به دریایی آرام می‌ریزد.</p>
<p style="text-align: center;">«امام» پس از آن، باز بی‌هیچ اصراری برای سخنرانی، منعطف‌ترین سخنان را بر زبان آورد. با لحن و لسانی چنان آهسته‌ و آرام که گویی واژه واژه و لحظه‌لحظه‌اش دغدغۀ جبران مافات را دارد و لاغیر. و گویی به زبان حال می‌شنویم که فقط قاطعیت و سرسختی و شجاعت نیست که ارزش است و عظمت است. نرمش و پذیرش واقعیت هم ارزش است.</p>
<p style="text-align: center;">گویندۀ رادیو در اخبار ساعت دوی بعدازظهر، سخنان «امام خمینی» را (که احمدآقا یادداشت کرده بود) قرائت کرد. آقای دعایی می‌گفت از بلندگوی مجلس شنیدم. ولی یکی از نمایندگان با شوخی صمیمانه به من گفت: مغرور نشوی، امام این جمله را سال ۵۸ دربارۀ دیگران هم گفته است. «من بیست سال است دعایی را می‌شناسم»!</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://aftabasmarod.ir/?attachment_id=18338" rel="attachment wp-att-18338"><img class="aligncenter size-medium wp-image-18338" title="684_8747" src="http://aftabasmarod.ir/aftabas/wp-content/uploads/684_87471-221x300.jpg" alt="" width="221" height="300" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://aftabasmarod.ir/?feed=rss2&#038;p=18330</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>در حدیث&#8230;</title>
		<link>http://aftabasmarod.ir/?p=17624</link>
		<comments>http://aftabasmarod.ir/?p=17624#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 21 Jan 2024 09:47:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد ولی سهرابی</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقالات]]></category>
		<category><![CDATA[احمد رشیدی مطلق]]></category>
		<category><![CDATA[استلین]]></category>
		<category><![CDATA[امام خمینی]]></category>
		<category><![CDATA[امیر عباس هویدا]]></category>
		<category><![CDATA[ایران واستعمار سرخ وسیاه]]></category>
		<category><![CDATA[توقیف روزنامه اطلاعات]]></category>
		<category><![CDATA[جلال رفیع]]></category>
		<category><![CDATA[حزب توده]]></category>
		<category><![CDATA[رور نامه اطلاعات]]></category>
		<category><![CDATA[سید احمد خمینی]]></category>
		<category><![CDATA[سید علی خامنه ای]]></category>
		<category><![CDATA[سید محمود دعایی]]></category>
		<category><![CDATA[شهید مطهری]]></category>
		<category><![CDATA[عطاالله مهاجرانی]]></category>
		<category><![CDATA[قم]]></category>
		<category><![CDATA[لنین]]></category>
		<category><![CDATA[محمد رضا شاه]]></category>
		<category><![CDATA[هاشمی رفسنجانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://aftabasmarod.ir/?p=17624</guid>
		<description><![CDATA[در حدیث دیگران ماجرای روزنامه اطلاعات! :::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::&#62; دکتر سید عطا الله مهاجرانی روزنامه اطلاعات در عمر نزدیک به صد ساله خود، با دو ماجرای مشهور و نفس گیر رویارو شده است. ماجرا که می‌گویم، به خاطر ویژگی‌های هر دو مورد است و هر دو هم نسبتی با امام خمینی (رضوان الله تعالى علیه )پیدا می‌کند! ماجرای [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><span style="font-size: large;">در حدیث دیگران</span></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="font-size: x-large;">ماجرای روزنامه اطلاعات!</span></strong></p>
<p style="text-align: center;">:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::&gt;</p>
<h4 style="text-align: center;">دکتر سید عطا الله مهاجرانی</h4>
<p><span id="more-17624"></span></p>
<h4 style="text-align: center;">روزنامه اطلاعات در عمر نزدیک به صد ساله خود، با دو ماجرای مشهور و نفس گیر رویارو شده است. ماجرا که می‌گویم، به خاطر ویژگی‌های هر دو مورد است و هر دو هم نسبتی با امام خمینی (رضوان الله تعالى علیه )پیدا می‌کند! ماجرای اول مقاله ای با عنوان «ایران و استعمار سرخ و سیاه» که  با اسم و  فامیل مستعار نویسنده‌ای با نام احمد رشیدی مطلق در اطلاعات  در روز شنبه ۱۷ دی منتشر شد. مقاله در دفتر مطبوعات امیرعباس هویدا  ـ وزیر وقت دربار ـ تهیه شده و توسط شخص محمد رضا شاه دو بار ویرایش و افزایش و لحنش علیه امام خمینی بسیار تند شده بود. مقاله لایه‌ها و روایت‌های متعدد و متنوعی دارد، بررسی کم و کیف آن مقاله به واقع درخور یک کتاب است، برای شناخت شیوه و روش حکمرانی در ایران زمان شاه و نحوه رفتار با مخالفان، و شناخت روند رو به رشد انقلاب اسلامی، آن مقاله یک گنجینه است! به عنوان مقاله‌ای درجه دوم در صفحات درجه دوم روزنامه منتشر شده بود، اما رستاخیز قم با همان مقاله آغاز شد، مقاله تبدیل به سوختبار یا  آتشگیرانه طوفان انقلاب اسلامی  شد. رژیم سلطنتی تنها ۱۳ ماه  و پنج روز پس از انتشار این مقاله دوام آورد. شاه گریخت و نظام سلطنتی فرو ریخت.</h4>
<h4 style="text-align: center;">مقاله دوم، مربوط به دوران سرپرستی سیدمحمود دعایی بر روزنامه اطلاعات و توقیف روزنامه به دستور امام خمینی است. من خودم شاهد پریشان احوالی سیدمحمود دعایی در همان روزها بودم. برای دعایی آنچه اهمیت داشت، موقعیتش در روزنامه نبود، آزردگی امام بود. برای او امام  معنی زندگی و هستی بود. اکنون امام از او و مدیریتش آزرده شده بود. امام از جنس ابریشم و پولاد بود! منتهای عاطفه و احساس  و مدارا از سویی و منتهای صلابت و قاطعیت از سویی دیگر!دعایی با دقت جزئیات این موضوع را در خاطرات خود روایت کرده است. البته در چند گفتگو هم نکات دیگری افزون بر خاطرات دیده می‌شود، که اشاره می‌کنم. واقعه بسیار عبرت آموزی است.</h4>
<h4 style="text-align: center;">مرحوم آیت الله هاشمی رفسنجانی در خاطرات روز ۱۵ اردیبهشت ۱۳۶۲ با دیدار با سیدمحمود دعایی اشاره کرده اند:</h4>
<h4 style="text-align: center;">« آقای سیدمحمود دعایی به دفترم آمد، سخت از تعطیلی روزنامه ناراحت بود. گریه کرد و چاره‌جویی. گفتم چندین بار من و آقای خامنه‌ای به امام پیغام دادیم، ایشان نرم تر شده‌اند. بازهم تلفن کردم که حتی‌الامکان امروز منتشر شود، ولی امام مقاومت کردند و احمدآقا گفت: ممکن است روز شنبه درست شود. آقای دعایی به بیت امام رفت.» ۱</h4>
<h4 style="text-align: center;">روایت سیدمحمود دعایی:</h4>
<h4 style="text-align: center;">«یک روز صبح در سال ۶۲ (۱۴اردیبهشت) من در دفتر کارم نشسته بودم و مشغول  تنظیم تیترهای روزنامه اطلاعات بودم و آن را آماده می‌کردم که آقای  انصاری (محمدعلی) از جماران زنگ زد و گفت که: امام فرمودند تا اطلاع ثانوی  اطلاعات چاپ نشود. برای من خیلی تکان دهنده بود. روزنامه اطلاعات  توقیف بشود آن‌هم با امر قاطع امام خمینی! طبیعتاً می‌بایست سوءتفاهمی پیش آمده باشد که تبعاً مسأله‌ای قابل حل است.</h4>
<h4 style="text-align: center;">موفق به تماس گرفتن با امام نشدم. آزردگی و ناراحتی ایشان در  حدی بود که مجال نمی‌دادند برای توضیح خدمت ایشان برسم. نزد آقای  خامنه‌ای که آن موقع رئیس جمهور و سپس نزد آقای هاشمی که رئیس  مجلس بودند، رسیدم و ماجرا را تعریف کردم. آنها هم از اتفاقی که افتاده  بود، ابراز تاسف کردند و به دلیل اصرار من و لطف و علاقه‌ای که به من  داشتند، سعی کردند که تماس بگیرند.</h4>
<h4 style="text-align: center;">افسردگی و آزردگی امام در حدی بود که برای تنبیه کردن من و  نشان دادن قاطعیت جدی، حتی به آنها هم اجازه ندادند که تماس بگیرند.  ما ریشه‌یابی کردیم و بالاخره معلوم شد که تصادفا آن روز صفحات لایی  روزنامه در منطقه تجریش و جماران توزیع نشده بود.</h4>
<h4 style="text-align: center;">ماجرا از این قرار بود که روزنامه دو بخش دارد: صفحات رویی و  صفحات لایی. صفحات لایی از قبل تدارک دیده می‌شد، یعنی شب چاپ  می‌شد و صبح آماده بود؛ اما صفحات رویی که هشت صفحه بود و اخبار  مهم روز و لحظه‌ای را داشت، در روز تنظیم می‌شد و در آخرین لحظات،  یعنی حدود یک یا دو بعد ازظهر از چاپ بیرون می‌آمد.</h4>
<h4 style="text-align: center;">صبح آن روز وقتی ما آمدیم، دیدیم در صفحات لایی که روز قبل  چاپ شده است، عبارتی چاپ شده که غلط چاپی زشتی در آن وجود  دارد. طبیعتاً انتشار آن به مصلحت نبود. ما  لایی را جمع کردیم. تعداد  زیادی لایی جمع شد. اینها می‌بایست خمیر بشود و لایی دیگر  چاپ گردد. معمولا برای تسریع در امر توزیع روزنامه، روزنامه فروش‌ها صبح می‌آمدند لایی را می‌بردند و ظهر هم رویی را، و بعدازظهر هم لایی  و رویی را با هم تلفیق و توزیع می‌کردند.</h4>
<h4 style="text-align: center;">دوستان همت کرده بودند و لایی‌ها را از روزنامه فروشی‌ها پس  گرفته بودند تا اصلاح شده‌های آن توزیع شود، اما با وجود اینکه  لایی‌های اصلاح شده حاضر بود، به دلیل حساسیت منطقه تجریش و  جماران شاید اصلاح شده‌ها را به آن جا نفرستاده بودند تا نکند یک وقت  در لایی اصلاح شده هم نسخه ای از همان قبلی هاباشد.یاشاید  به دلیل  شلوغی و  آشفتگی آن روز و نیز خلاف روال بودنِ این کار، راننده‌ها لایی‌های جدید را به جای لایی‌های قبلی به این منطقه نبرده بودند. این  احتمال قوی تر بود و قبلا هم در مواردی این امر برای مناطق دیگری  اتفاق افتاده بود.البته احتمال هم داده می‌شد که دستی برای خرابکاری  بود تا نگذارد آن روز در آن منطقه، روزنامه اطلاعات به درستی توزیع  شود.</h4>
<h4 style="text-align: center;">ما معمولا برای دفتر امام روزنامۀ هر روز را با پیک می‌فرستادیم. به  خاطر همین جریانات، آن روز، روزنامه دیر از چاپ بیرون آمد. امام هنگام مطالعه دیدند که روزنامه‌ها نیامده است. توصیه کردند که  کسی برود روزنامه را بگیرد و بیاورد. وقتی از بیرون روزنامه را آوردند،  دیدند که روزنامه‌فروش فقط صفحه‌های رویی روزنامه را داده است.  وقتی ما هم روزنامه را فرستادیم، امام حساس شدند و این سؤال برایشان  پیش آمد که چرا روزنامه‌ای که لایی ندارد، چاپ شده است. یکی از  مسئولین دفتر را به دنبال روزنامه فرستادند. آن فرد مسئول به تجریش  آمده بود و دیده بود روزنامه‌ها لایی ندارد. از آن طرف به اقدسیه رفته  بود و دیده بود در آنجا هم لایی ندارد. اما وقتی به پایین‌های شهر رسیده  بود، متوجه شد که روزنامه‌های اطلاعات با لایی توزیع شده است.</h4>
<h4 style="text-align: center;">امام  ناراحت شدند و گفتند: «چرا این روزنامه با این شکل به دست من  می‌رسد و با روزنامه هایی که در سطح شهر پخش می‌شود، فرق دارد؟»</h4>
<h4 style="text-align: center;">تصادفا همان روز در قسمت لایی روزنامه، مطلبی از کتاب مباحث  اقتصادی استاد مطهری نقل شده بود و امام قبلا دستور داده بودند که در  این کتاب تجدیدنظر شود. چون گفته شده بود که همه مطالبش از خود  استاد نیست. این مطلب، توسط همکاران روزنامه در سرویس اقتصادی به مناسبت  سالگرد شهادت مرحوم مطهری چاپ شده بود. تلقی امام این بود که ما کتابی را که به منظور بررسی تا اطلاع ثانوی ممنوع شده و نمی‌بایست  چاپ شود، چاپ کرده ایم و تازه برای اینکه امام خمینی از این امر مطلع  نشود، لایی روزنامه را هم به دست ایشان نرسانده ایم. حتی در منطقه  وسیع شمیران و تجریش و اقدسیه پخش نکرده ایم، ولی در سطح کشور  و بین مردم پخش کرده ایم. امام تعبیر زیبایی کرد و گفت: «من لنین نیستم  که استالین یک روزنامه مخصوص او چاپ می‌کرد و می‌گذاشت جلویش و در سراسر شوروی روزنامه دیگری را منتشر می‌ساخت. یک  جایی من می‌بایست بایستم تا بدانند من بازی نمی‌خورم.»</h4>
<h4 style="text-align: center;">البته امام باسعه صدری که داشتند، وقتی بالاخره ماموفق شدیم نزد  ایشان توضیح بدهیم، اجازه دادند که روزنامه از توقیف در بیاید. این  واقعه تلخ‌ترین واقعه دوران خدمت من در روزنامه اطلاعات بود و  دشمن هم علی‌الخصوص در خارج از کشور از این مسأله خیلی استفاده  کرد، به طوری که من تصمیم به استعفا گرفتم.</h4>
<h4 style="text-align: center;">تصادفا آن ایام مقارن با کشف مبارک و میمون تشکیلات  مخفی حزب توده در مسند هدایت توطئه‌های پنهانیِ نظامی و امنیتی  علیه نظام جمهوری اسلامی و دستگیری کادرها و اعضای آن بود. من  دیدم اگر در آن زمان از تصدی روزنامه اطلاعات استعفابدهم، برای  کسانی که شناخت کافی ندارند یا کینه‌ای دارند، چنین به نظر می‌آید که  انگار من هم توده‌ای بودم و کنار رفتم و دلیل توقیف روزنامه هم این  بوده است! البته تحت آن شرایط من واقعا مستأصل مانده بودم. چرا که  پس از آن جریان و آزرده شدن آن بزرگوار، دیگر صلاح نبود من باشم.  و از طرف دیگر جا خالی کردن هم به صلاح مبارزین اسلامی نبود. چون  به توده‌ای بودن متهم می‌شدم.</h4>
<h4 style="text-align: center;">من خدمت امام پیغام دادم که من تادّباً بنای کنار کشیدن و رفتن دارم،  منتهی این مسأله باعث شده که مردّد شوم. امام گفتند: شما باشید و اصلاح  کنید. گفتم: چشم. بعد هم جهت توضیحات شخصاً خدمت امام رسیدم.</h4>
<h4 style="text-align: center;">ضمناً اسناد بخشهای حروفچینی و تصحیح و هر چه در این مورد  بود، همه را به حاج احمدآقا نشان دادم تا خدمت امام ببرد. دوستان  شورای سردبیری (جلال رفیع، احمد ستاری و احمد شیرزاد) بدون  اطلاع من، تلفنی با حاج احمدآقا صحبت کرده و نامه‌ای برای امام  فرستاده بودند که در این قضیه هر قصور یا تقصیری هست، مربوط به  عمل ماست و فلانی از آن مبرّاست. این توضیح هم داده شد که  مطالب چاپ شده از قلم استاد مطهری در روزنامه اولا جامع بوده، یعنی  هم از بخش ضد کمونیستی‌اش و هم از بخش ضدّ سرمایه‌داری‌اش انتخاب شده؛ ثانیا آن را از آن فصل کتاب برگزیده ایم که انتسابش به  استاد مطهری قطعی است؛ ثالثا اگر می‌خواستیم پنهان کاری کنیم که در  صفحه اول روزنامه تیتر نمی‌زدیم.</h4>
<h4 style="text-align: center;">این حادثه که در آخر هفته و متصل به جمعه صورت گرفت، حدود  سی و چند ساعت طول کشید و مدت توقیف روزنامه طولانی نشد، اما عملکرد امام نشان داد که با کسی شوخی و رودربایستی ندارد. علی‌رغم وفا و صمیمیت و لطفی که به دوستان و همراهانش داشت،  مع ذلک اگر تشخیص می‌داد که خطایی صورت گرفته، به تکلیف عمل  می‌کرد و دیگران می‌بایست حواسشان جمع باشد و خطایی نکنند.</h4>
<h4 style="text-align: center;">البته امام وقتی توضیحات ما را شنیدند و دیدند که من تضعیف  شده  ام و به عنوان کسی که بد عمل کرده مطرح شده ام، با بزرگواری  اجازه دادند یک جلسه با همکاران روزنامه خدمتشان برسیم. من هم در  آن جلسه صحبت هایی کردم و مورد مرحمت ایشان قرار گرفتم.</h4>
<h4 style="text-align: center;">امام (رضوان الله علیه) همان طور که در برخورد با امور خلاف واقع قاطع بودند، در استمالت و دلجویی و جبران و حفظ آبروی افراد به ویژه  وقتی که سوءنیّت در کار نبود، هم قاطع و مصمّم بودند. حرفها و توضیحات متهم‌شدگان و حتی مطالبی را که آنها می‌گفتند و بعضی‌ها تصور می‌کردند شنیدنش ممکن است امام را ناراحت کند، با روی باز و  باسعه صدر و صبر می‌شنیدند. در همان جلسه، من با اتکای به شناختی  که از دریادلی ایشان از روزگار نجف تا آن روز داشتم و خود را فرزند  ایشان می‌دانستم، راحت حرف زدم و توضیحات نسبتا مفصل دادم و درددل هم کردم. برخی از همراهان، تعبیرشان خطاب به من این بود که  نگران عکس‌العمل امام در برابر درد‌دل های شما بودیم. ولی از ابتدا تا انتها، ایشان بسیار آرام و همراه با لبخند به من نگاه می‌کردند و گوش  می‌دادند. می‌دانستند که هیچ سوءنیّتی در کار نبوده است. وقتی هم  خودشان صحبت کردند، باز همان‌طور آرام و با لحن و لسانی پدرانه و  معلمانه سخن گفتند و فرمودند: فلانی را بیست سال است که  می‌شناسم. در فعالیت‌های نجف، قم و مراکز و مواقع دیگر. این‌قدر سعی  داشتند آرام و مهربانانه با جمع حاضر سخن بگویند که بعضی از کلمات  را به زحمت می‌شنیدیم و مرحوم حاج احمدآقا هم برای ثبت سخنان  امام کاملا نزدیک به ایشان نشسته بود.»</h4>
<p style="text-align: center;">پی‌نوشت‌ها:</p>
<p style="text-align: center;">۱. اکبر هاشمی رفسنجانی، آرامش و چالش، خاطرات سال ۱۳۶۲، تهران، دفتر نشر معارف انقلاب، ۱۳۸۱، ص۶۸.</p>
<p style="text-align: center;">۲. سیدمحمود دعایی، گوشه هایی از خاطرات، ص۲۰۱ ـ ۲۰۶.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://aftabasmarod.ir/?feed=rss2&#038;p=17624</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رستاخیز</title>
		<link>http://aftabasmarod.ir/?p=2892</link>
		<comments>http://aftabasmarod.ir/?p=2892#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 11 Feb 2015 14:35:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد ولی سهرابی</dc:creator>
				<category><![CDATA[اخبار سايت]]></category>
		<category><![CDATA[22بهمن]]></category>
		<category><![CDATA[26 دی 57]]></category>
		<category><![CDATA[امام خمینی]]></category>
		<category><![CDATA[انقلاب اسلامی]]></category>
		<category><![CDATA[ترور شاه]]></category>
		<category><![CDATA[حزب توده]]></category>
		<category><![CDATA[حزب رستاخیز]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه تهران]]></category>
		<category><![CDATA[دهه فجر]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر باستانی پاریزی]]></category>
		<category><![CDATA[محمد رضا شاه]]></category>
		<category><![CDATA[محمد ولی سهرابی]]></category>
		<category><![CDATA[مولانا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://aftabasmarod.ir/?p=2892</guid>
		<description><![CDATA[&#160; از &#8220;رستاخیز&#8221; شاه تا &#8220;رستاخیز &#8220;ملت محمد ولی سهرابی اسمرود &#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211; رستاخیز را به «جنبش» و «به پا خاستن» هم معنی کرده اند اما این واژه در دو مقطع زمانی، دو مفهوم خاص برای ایرانیها، در نیم قرن اخیر داشته است. یک «رستاخیز»، حزب سیاسییی بود که محمدرضا شاه پهلوی با تمام توان و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>&nbsp;</p>
<p><span style="font-size: x-large;">از &#8220;رستاخیز&#8221; شاه تا &#8220;رستاخیز &#8220;ملت</span></p>
<p><span id="more-2892"></span></p>
<p><!--more--></p>
<p><span style="font-size: medium;">محمد ولی سهرابی اسمرود</span></p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;</p>
<p><!--more--></p>
<p><span style="font-size: small;">رستاخیز را به «جنبش» و «به پا خاستن» هم معنی کرده اند</span></p>
<p><span style="font-size: small;">اما این واژه در دو مقطع زمانی، دو مفهوم خاص برای ایرانیها،</span></p>
<p><span style="font-size: small;">در نیم قرن اخیر داشته است. یک «رستاخیز»، حزب سیاسییی</span></p>
<p><span style="font-size: small;">بود که محمدرضا شاه پهلوی با تمام توان و گاه با تهدید و تطمیع،</span></p>
<p><span style="font-size: small;">همه ایرانیان را به عضویت آن فراخوانده بود و دیگر، آن که ملت</span></p>
<p><span style="font-size: small;">مبارز ایران در ســـال ۱۳۵۷، به رهبری بزرگمردی شجاع، با</span></p>
<p><span style="font-size: small;">عضویت ۹۸ درصدی خود «رستاخیز» عظیم قرن را رقم زدند.</span></p>
<p><span style="font-size: small;"> </span></p>
<p><span style="font-size: small;">مرحوم دکتر محمدابراهیم باســـتانی پاریزی در کتاب</span></p>
<p><span style="font-size: small;">فرمانفرمای عالم» به یک واقعه عبرت آموز تاریخی و حزبی</span></p>
<p><span style="font-size: small;">اشـــاره دارد که بی ارتباط با موضوع این نوشته و حال و هوای</span></p>
<p><span style="font-size: small;">ماه بهمن و دهه فجر و ســـالگرد خاطره انگیز ۲۲ بهمن سال</span></p>
<p><span style="font-size: small;">۱۳۵۷نیست.</span></p>
<p><span style="font-size: small;">دکتر باستانی با اشاره به ماجرای ترور نافرجام شاه در کاخ</span></p>
<p><span style="font-size: small;">مرمر و حوادثی که منجر به آزادی سه جوان دخیل آن حادثه ـ از</span></p>
<p><span style="font-size: small;">جمله پرویز نیک خواه ـ شد، می نویسد:</span></p>
<p><span style="font-size: small;"> </span></p>
<p><span style="font-size: small;">«&#8230;. پرویز محکوم به اعدام بود ـ که خودش هم یک بار به</span></p>
<p><span style="font-size: small;">وسیله ای، از مقاله من تشکر کرده بود و در واقع، حیات (مجدد))</span></p>
<p><span style="font-size: small;">خود را مدیون آن مقاله من قلمداد کرده بود. او [نیکخواه] خیلی</span></p>
<p><span style="font-size: small;">زود از زندان آزاد شـــد و مراحل ترقی را پیمود و مشیر و مشار</span></p>
<p><span style="font-size: small;">شد و در تلویزیون و رادیو همه کاره شد و تئوری حزب واحد</span></p>
<p><span style="font-size: small;">&#8220;رســـتاخیز» را پیاده کرد. او نخست عضو حزب توده بوده و با</span></p>
<p><span style="font-size: small;">سابقه تشکیلاتی که داشـــت، توانسته بود کاری کند که حزب</span></p>
<p><span style="font-size: small;">رستاخیز، یک شبه ره صد ساله را بپیماید.</span></p>
<p><span style="font-size: small;">و این، همان تشکیلاتی بود که شاه وقت (محمدرضا) در</span></p>
<p><span style="font-size: small;">سخنرانی بی وقت غیر دور اندیشانه خود درباره لزوم وجودی آن</span></p>
<p><span style="font-size: small;">(حزب رستاخیز) گفت: «&#8230; کسی که وارد این تشکیلات سیاسی</span></p>
<p><span style="font-size: small;">نشود و مؤمن به این سه اصلی که من گفتم نباشد، دو راه برایش</span></p>
<p><span style="font-size: small;">وجود دارد: یا یک فردی است متعلق به یک تشکیلات غیرقانونی،</span></p>
<p><span style="font-size: small;">یعنی به اصطلاح خودمان توده ای، یعنی باز به اصطلاح خودمان</span></p>
<p><span style="font-size: small;">و با قدرت اثبات: بی وطن، او جایش یا در زندان ایران است، یا</span></p>
<p><span style="font-size: small;">اگر بخواهد، فردا با کمال میل، بدون اخذ عوارض، گذرنامه در</span></p>
<p><span style="font-size: small;">دستش می گذاریم و به هر جایی که دلش میخواهد، برود، چون</span></p>
<p><span style="font-size: small;">ایرانی که نیست&#8230;!».</span></p>
<p><span style="font-size: small;"> </span></p>
<p><span style="font-size: small;">مرحوم استاد باستانی پاریزی، پس از نقل این</span></p>
<p><span style="font-size: small;">سخنرانی شاه، می نویسد:</span></p>
<p><span style="font-size: small;">«تقریباهمه وزیران و رؤسای ادارات،</span></p>
<p><span style="font-size: small;">از جمله رئیس دانشـــگاه تهران اعلام کردند که تمام کارمندان</span></p>
<p><span style="font-size: small;">زیردست آنها عضو حزب رستاخیز شده اند، و هیچکس هم این</span></p>
<p><span style="font-size: small;">حرف را تکذیب نکرد. در واقع همه به اصول کار ـ که نوشتن</span></p>
<p><span style="font-size: small;">اسامی، طبق ردیف در یک دفتر در هر اداره بود ـ با این سکوت،</span></p>
<p><span style="font-size: small;">اعتراض کردند. تنها یک تن در تمام ایران تقاضا کرد که پاسپورت</span></p>
<p><span style="font-size: small;">مرا بدهید، و دادند و سپس اعلام داشتند که او دیوانه بوده است!</span></p>
<p><span style="font-size: small;">اما به عقیده من (استاد باستانی مرحوم) در این میان، یک نفر بود</span></p>
<p><span style="font-size: small;">که عضو حزب «رستاخیز» نشد، و او خود شخص شاه بود، و</span></p>
<p><span style="font-size: small;">بالنتیجه بر طبق همان حرف خودش، ملت ایران گذرنامه دستش</span></p>
<p><span style="font-size: small;">گذاشت (۲۶ دی ۱۳۵۷) بدون اخذ حق عوارض!. مولانا هفتصد</span></p>
<p><span style="font-size: small;">سال پیش گفته:</span></p>
<p><span style="font-size: small;"> </span></p>
<p><span style="font-size: small;">وانمایـــم راز رســـتاخیز را</span></p>
<p><span style="font-size: small;">نقـــد را و نقـــد قلـــب آمیـــز را</span></p>
<p><span style="font-size: small;"> </span></p>
<p><span style="font-size: small;">واگشـــایم عفـــت ســـوارخ نفـــاق</span></p>
<p><span style="font-size: small;">در ضیـــاء مـــاه بـــی َخســـف ُمو حاق</span></p>
<p><span style="font-size: small;"> </span></p>
<p><span style="font-size: small;">وقتی سخنرانی شـــاه را با سخنرانی حضرت امام خمینی</span></p>
<p><span style="font-size: small;">در سال ۱۳۴۲ و در اوج اقتدار نظام شاهنشاهی، مقایسه می کردم</span></p>
<p><span style="font-size: small;">که بی پروا، خطاب به شاه نهیب می زدند که:</span></p>
<p><span style="font-size: small;"> </span></p>
<p><span style="font-size: small;">«&#8230; آقا! من به شما</span></p>
<p><span style="font-size: small;">نصیحت می کنم، ای آقای شاه! ای جناب شاه! من به تو نصیحت</span></p>
<p><span style="font-size: small;">می کنم، دست بردار از این کارها&#8230;، آقا! اغفال دارند می کنند تو</span></p>
<p><span style="font-size: small;">را، من میل ندارم که یک روز اگر بخواهند تو بروی، همه شکر</span></p>
<p><span style="font-size: small;">کنند&#8230;، اینقدر با ملت بازی نکن، اگر دیکته می دهند دست تو و</span></p>
<p><span style="font-size: small;">می گویند بخوان، در اطرافش فکر کن؛ چرا بی خود، بدون تفکر،</span></p>
<p><span style="font-size: small;">این حرفها را میزنی؟..&gt;&gt;</span></p>
<p><span style="font-size: small;"> </span></p>
<p><span style="font-size: small;">ناخودآگاه، یاد دو رستاخیز می افتم؛ رستاخیز فرمایشی شاه</span></p>
<p><span style="font-size: small;">که به قول خودشـــان، جز یک دیوانه(!) همه عضوش بودند و</span></p>
<p><span style="font-size: small;">رستاخیز بزرگی که این ملت در ۲۲ بهمن سال ۱۳۵۷ به پا کردند.</span></p>
<p><span style="font-size: small;">هر دو «رستاخیز» اند، اما این کجا و آن کجا؟!</span></p>
<p><span style="font-size: small;">سی وهفت سالگی رستاخیز ملت بزرگ ایران همین روز جشن</span></p>
<p><span style="font-size: small;">گرفته شـــد. خلق کنندگان این رستاخیز در دوران ۳۶</span></p>
<p><span style="font-size: small;">ساله انقلاب اســـلامی، در روزهای سخت، وفاداری خود را در</span></p>
<p><span style="font-size: small;">صحنه های مختلف دفاع از نظام به نمایش گذاشـــته اند و یکی</span></p>
<p><span style="font-size: small;">از میدانهای نمایش قدرت و اقتدار، حضور در جشن سالگرد</span></p>
<p><span style="font-size: small;">انقلاب، در راهپیمایی بزرگ ۲۲ بهمن اســـت که تکمیل کننده</span></p>
<p><span style="font-size: small;">همان رستاخیز ۲۲ بهمن سال ۵۷ است.</span></p>
<p><span style="font-size: small;">آنچه در این ۳۶ ســـال انقلاب اسلامی، وظیفه و رسالت</span></p>
<p><span style="font-size: small;">ملت بوده، به خوبی ادا شده و حجت بر حکومت و دولتمردان</span></p>
<p><span style="font-size: small;">و مسئولان نظام تمام شده است. اینک نوبت آنهاست تا بیش از</span></p>
<p><span style="font-size: small;">پیش دغدغه ها و مشکلات ریز و درشت برپا دارندگان رستاخیز</span></p>
<p><span style="font-size: small;">بزرگ ملت را پاسخگو باشـــند تا آنها در گرداب سختیها و</span></p>
<p><span style="font-size: small;">گرفتاریهای زندگی، که کم هم نیستند، غرق نشوند.</span></p>
<p><span style="font-size: small;">=============</span></p>
<p><span style="font-size: small;">به نقل از روزنامه اطلاعات،۲۱ بهمن ماه ۱۳۹۳</span></p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://aftabasmarod.ir/?feed=rss2&#038;p=2892</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
