<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title> &#187; ارمنی</title>
	<atom:link href="http://aftabasmarod.ir/?feed=rss2&#038;tag=%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%86%DB%8C" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://aftabasmarod.ir</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Mon, 11 May 2026 12:19:45 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.4.1</generator>
		<item>
		<title>در حدیث&#8230;</title>
		<link>http://aftabasmarod.ir/?p=12510</link>
		<comments>http://aftabasmarod.ir/?p=12510#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 08 May 2020 01:42:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد ولی سهرابی</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقالات]]></category>
		<category><![CDATA[ارمنی]]></category>
		<category><![CDATA[حاج آخوند]]></category>
		<category><![CDATA[خدا]]></category>
		<category><![CDATA[سید محمد خاتمی]]></category>
		<category><![CDATA[عطا الله مهاجرانی]]></category>
		<category><![CDATA[عید]]></category>
		<category><![CDATA[مارون]]></category>
		<category><![CDATA[مسلمان]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجران]]></category>
		<category><![CDATA[یرقان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://aftabasmarod.ir/?p=12510</guid>
		<description><![CDATA[در حدیث دیگران &#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.. خدای مَمَلی! &#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;. &#8221; عطا الله مهاجرانی&#8221; وزیر ارشاد دولت خاتمی ، زادهٔ روستای &#8220;مهاجران&#8221; از توابع اراک است و کتابی دارد به نام &#8220;حاج آخوند&#8221; که گوشه ای از خاطرات دوران کودکی و نوجوانی اوست و اینک خاطره ای از کتاب &#8220;حاج آخوند&#8221; با عنوان &#8220;خدایِ مملی&#8221;: &#160; ✳️&#8221;حاج شیخ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h4>در حدیث دیگران</h4>
<p><span style="color: #99ccff;">&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;..</span></p>
<h2><strong><span style="color: #ff6600; font-size: xx-large;">خدای مَمَلی!</span></strong></h2>
<p><span id="more-12510"></span></p>
<p><span style="color: #99ccff;">&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.</span></p>
<p>&#8221; عطا الله مهاجرانی&#8221; وزیر ارشاد دولت خاتمی ، زادهٔ روستای &#8220;مهاجران&#8221; از توابع اراک است و کتابی دارد به نام &#8220;حاج آخوند&#8221; که گوشه ای از خاطرات دوران کودکی و نوجوانی اوست و اینک خاطره ای از کتاب &#8220;حاج آخوند&#8221; با عنوان &#8220;خدایِ مملی&#8221;:</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>✳️&#8221;حاج شیخ محمود رضا امانی&#8221;</p>
<p>فرزند مرحوم شیخ علی اصغر ، در روستای مهاجران زندگی میکرد و معروف و مشهور به &#8220;حاج آخوند&#8221;.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>✳️اما &#8220;حاج آخوند&#8221;چیز دیگری بود!</p>
<p>روحانی ، ِملّا و با سواد ، ادیب و نکته دان و عارفی که از مدرسه و شهر گریخته بود.</p>
<p>شیخی شاد که خانقاهی نداشت. دست هایش بسیار نیرومند بود و</p>
<p>زندگی اش از دسترنج خود و باغِ</p>
<p>انگورش می‌گذشت.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>✳️آقای &#8220;اخوان&#8221;، هم مدیر مدرسهٔ</p>
<p>ما بود و هم معلم ؛ خوب درس می‌داد.</p>
<p>تا اینکه &#8220;یَرَقان&#8221; گرفت و در خانه ما بستری شد و از &#8220;حاج آخوند&#8221; خواهش کرد بجایش درس بدهد.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>✳️&#8221;حاج آخوند&#8221; روز اول حضور</p>
<p>در کلاس گفت:</p>
<p>بچه ها! امروز ما می‌خواهیم درباره &#8220;خدا&#8221; صحبت کنیم.</p>
<p>فرقی ندارد &#8220;ارمنی&#8221; باشید و یا &#8220;مسلمان&#8221; همه ما از هر دین و مسلکی با &#8220;خدا&#8221; حرف می‌زنیم. حالا خیال کنید خودتان تنها نشسته‌اید و می‌خواهید با &#8220;خدا&#8221; حرف بزنید.</p>
<p>حالا از هر کلاسی از اول تا ششم، یک نفر بیاید برای ما تعریف کند چطوری با خدا حرف می‌زند؟ و از خدا چه میخواهد؟</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>✳️در همین حال &#8220;مَملی&#8221; دستش را بالا گرفت و گفت: حاج آخوند!</p>
<p>حاج آخوند! اجازه من بگم؟</p>
<p>&#8220;حاج آخوند&#8221; گفت: بگو پسرم!</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>✳️&#8221;مملی&#8221; گالش‌های پدرش را</p>
<p>پوشیده بود. هوا که خوب بود پابرهنه به مدرسه می‌آمد. &#8220;مملی&#8221; چشمانش را بست و گفت:</p>
<p>خدا جان! همه زمین‌های دنیا مال خودته ؛ پس چرا به پدر من ندادی؟</p>
<p>این همه خانه توی شهر و دِه هست ؛ چرا ما خانه نداریم؟</p>
<p>خدا جان!</p>
<p>تو خودت می‌دانی ما در خانه‌مان بعضی شب‌ها &#8220;نانِ خالی&#8221; می‌خوریم.</p>
<p>شیر مادرم خشک شده ، حالا برای خواهر کوچکم &#8220;افسانه&#8221;، دیگر شیر ندارد.</p>
<p>خداجان!</p>
<p>گاو و گوسفندم نداریم.</p>
<p>اگر &#8220;جهان خانم&#8221; به ما شیر نمی‌داد ، خواهرم گرسنه می‌ماند و می‌مرد!</p>
<p>خدا جان! ما هیچ وقت عید نداریم. تا حالا هیچ کدام از ما لباسِ نو</p>
<p>نپوشیده‌ایم و اگر موقع عید &#8220;مادرِ هاسمیک&#8221;، به مادرم تخم مرغ رنگی نمی‌داد، توی خانه ما عید نمی‌شد!</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>✳️کلاس ساکتِ ساکت بود. &#8220;مَملی&#8221; انگار یادش رفته بود توی کلاس است.</p>
<p>&#8220;حاج آخوند&#8221; روبروی پنجره ایستاده بود. داشت از آنجا به افق نگاه می‌کرد. بعضی بچه‌ها گریه می‌کردند.</p>
<p>&#8220;حاج آخوند&#8221; آهسته گفت:</p>
<p>حرف بزن پسرم! با خدا حرف بزن ، بیشتر حرف بزن!</p>
<p>&#8220;مملی&#8221; گفت: اجازه! حرفم تمام شد.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>✳️&#8221;حاج آخوند&#8221; برگشت و &#8220;مملی&#8221;</p>
<p>را بغل کرد و گفت:</p>
<p>بارک الله پسرم!</p>
<p>با &#8220;خدا&#8221; باید همین جور حرف زد.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>✳️کلاس تمام شد و &#8220;حاج آخوند&#8221;</p>
<p>به خانه خود رفت و همان شب با خط خودش نامه ای نوشت که &#8220;باغ پدری‌اش&#8221; را که بهترین باغ انگور در &#8220;روستای مارون&#8221; بود ، به خانوادهٔ &#8220;مملی&#8221; بخشید!</p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://aftabasmarod.ir/?feed=rss2&#038;p=12510</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
