<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title> &#187; معرفی شهدا</title>
	<atom:link href="http://aftabasmarod.ir/?cat=13&#038;feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://aftabasmarod.ir</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Mon, 11 May 2026 12:19:45 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.4.1</generator>
		<item>
		<title>باشهدا/اللهیاری</title>
		<link>http://aftabasmarod.ir/?p=3056</link>
		<comments>http://aftabasmarod.ir/?p=3056#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 16 Apr 2015 19:53:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد ولی سهرابی</dc:creator>
				<category><![CDATA[معرفی شهدا]]></category>
		<category><![CDATA[اسمرود]]></category>
		<category><![CDATA[بیت المقدس]]></category>
		<category><![CDATA[جبهه]]></category>
		<category><![CDATA[خلخال]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی نامه شهدا]]></category>
		<category><![CDATA[سپاه پاسداران]]></category>
		<category><![CDATA[شهادت]]></category>
		<category><![CDATA[ماووت عراق]]></category>
		<category><![CDATA[وصیت نامه شهدا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://aftabasmarod.ir/?p=3056</guid>
		<description><![CDATA[شهیدِ پرچمِ سبز &#160; گذری و نظری بر زندگینامه و وصیت‌نامه شهید نجف اللهیاری &#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;- توضیح: ۱-این متن،کامل در شماره اردیبهشت مجله جوانان امروز چاپ شده است. ۲-جهت اطلاع نسل جدید اسمرود ،توضیح این نکته ضروری است که  فامیلی خانواده آقایان اللهیاری اسمرود در حقیقت همان  فامیلی خانواده سهرابی است که در زمان رضاشاه برای [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size: x-large;"><span style="background-color: #ff0000;">شهیدِ</span> پرچمِ <span style="background-color: #99cc00;">سبز</span></span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>گذری و نظری بر زندگینامه و وصیت‌نامه</p>
<p><span style="font-size: medium;">شهید نجف اللهیاری</span></p>
<p><span style="background-color: #ffff00;">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</span></p>
<p><span id="more-3056"></span></p>
<p>توضیح:</p>
<p>۱-این متن،کامل در شماره اردیبهشت مجله جوانان امروز چاپ شده است.</p>
<p>۲-جهت اطلاع نسل جدید اسمرود ،توضیح این نکته ضروری است که  فامیلی خانواده آقایان</p>
<p>اللهیاری اسمرود در حقیقت همان  فامیلی خانواده سهرابی است که در زمان رضاشاه برای</p>
<p>فرار از سربازی جوانان،به اللهیاری تغییر نام داده اند.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>__________________________________________</p>
<p><span style="font-size: medium;">اشاره</span></p>
<p>همانگونه که تاریخ آینده ما از حضور شهیدان، شهیدانی که به واقع سازندگان همان تاریخند، خالی نخواهد بود، زندگی شهیدان برای بازماندگان الگو و پیامشان همواره بر دلهای رهروان آنها ثبت خواهد شد و همین پیامها بهترین گواه است که شهیدان راه شهادت را با آگاهی کامل انتخاب کرده و قدم به میدان رزم نهاده‌اند.</p>
<p>شهادت معمّایی است که دشمن هرگز نمی‌تواند سرّ آن را بگشاید. هر شهیدی که در میدان رزم به خاک می‌افتد، دشمن می‌پندارد که عرصه رزمگاه از حریفان خالی مانده است؛ امّا دیری نمی‌گذرد که به جای او دهها و صدها دلاور جان بر کف، قدم به میدان می‌نهند و نبرد را ادامه می‌دهند، دلاورانی که با شهادت هر یک از آنها، دو باره جان بر کفانی دیگر به میدان می‌آیند و این تصاعد فزاینده، همچنان پیش می‌رود تا ریشه ظلم و ظالم از جهان کنده شود. و امّا گوشه‌هایی از زندگینامه شهید:</p>
<p>=============================</p>
<p><!--more--></p>
<p><span style="font-size: medium;">زندگی نامه</span></p>
<p>&#8220;شهید نجف اللهیاری» در سال ۱۳۴۵ در یک خانواده کشاورز و زحمت‌کش در روستای «اَسْمَروُدْ» از توابع شهرستان خلخال چشم به جهان گشود و بعد از گذراندن تحصیلات ابتدایی، به علت فقر مالی، مجبور به ترک تحصیل شد تا بتواند از این طریق گوشه‌ای از مشکلات تامین معاش خانواده را حل کند. علاقه شدید وی به جبهه و جنگ او را از محیط کار و تلاش به سوی جبهه کشاند و در سال ۶۱ از طریق بسیج سپاه پاسداران به جبهه‌های غرب کشور عازم شد. و در همین ایام حضور وی در جبهه غرب بود که خبر فوت پدرش در دیار غربت او را سخت آزرده خاطر نمود، چرا که پدرش تنها امید او و سایر اعضای خانواده بود. حالا او مانده و بار سنگین مشکلات زندگی بر دوش و سرپرستی خانواده ۶ نفری. اما شهید نجف هیچ وقت از مشکلات زندگی نهراسید و با وجود کمی سن، به نبرد مشکلات شتافت تا مادر و برادران و خواهران خردسالش با وجود او جای خالی پدر را احساس ننمایند.</p>
<p>«شهید نجف» با هزاران مشکلات در زندگی، جهت سر و سامان دادن به وضع خانواده، ناچار به انتقال خانواده‌اش به تهران شد و از آنجا که مسئولیت سنگین تأمین معاش خانواده را بر دوش خود احساس می‌نمود، شبانه ‌روز در تلاش و کوشش بود تا مبادا خانواده‌اش در فراق پدر دچار سختی و مشقت شوند. بالاخره زمان سربازیش فرا رسید، با وجود اینکه تنها سرپرست خانواده بود تا رو براه شدن برنامه کفالت، علاقه‌اش به سپاه موجب شد که برای انجام خدمت سربازی وارد سپاه شود تا ضمن سپری ساختن خدمت سربازی به عضویت سپاه درآید. از آنجایی که قبلاً سابقه حضور در جبهه را داشت، از همان اوائل ورودش به منطقه، در خطوط مقدم جبهه مشغول فعالیت بود. و همواره در برگشت از جبهه، درباره عشق و علاقه‌اش به خدمت در سپاه و جبهه‌ها سخن می‌گفت و دوستان و آشنایان را به حضور در جبهه‌ها تشویق می‌نمود. در هر بار مراجعت از جبهه، شور و حال عجیبی داشت بطوریکه در آخرین مرخصی که در تاریخ ۱۵/۱۰/۶۶ آمده بود، با اصرار پرچم سبزی را که از منطقه آورده بود، در بالای در خانه نصب می‌کند و می‌گوید: شاید این آخرین دیدارمان باشد و عاقبت،این، آخرین دیدارش شد و بعد از چند روز بازگشت از آخرین مرخصی، در عملیات بیت‌المقدس۲ در شهر ماووت عراق شرکت نمود و قهرمانانه به نبرد با دشمن زبون شتافت و سرانجام در تاریخ ۶/۱۱/۶۶ به آرزوی خود که همانا شهادت در راه خدا بود رسید.</p>
<p>«یادش گرامی و راهش پر رهرو باد»</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><span style="font-size: medium;">وصیتنامة شهید</span></p>
<p>گرچه وصیتنامة شهیدان مانند نوشته‌های ادیبانه به عبارات پرنقش و نگار آراسته نیست، اما این نوشته‌ها سخنانی هستند که از اعماق دل شهیدان تراوش می‌کنند بنابراین شکی نیست که: سخنی که از دل بر آمده باشد، لاجرم بر دلها خواهد نشست.</p>
<p>بسم‌ا&#8230;الرحمن‌الرحیم</p>
<p>و من یقاتل فی سبیل‌ا&#8230; فیقتل اویغلب فسوف نوتیه اجرأعظیماً</p>
<p>کسی که در راه خدا جهاد کند، چه کشته شود یا پیروز گردد، به زودی پاداش عظیمی به وی عطا خواهیم کرد.</p>
<p>با درود فراوان بر منجی عالم بشریت مهدی موعود(عج) و نایب برحقش امام خمینی و با سلام بر شهیدان گلگون‌کفن ایران، وصیتنامه‌ام را اینچنین آغاز می‌کنم: خداوندا من موجودی ضعیفم که تو امانت داده بودی و خود راضی شدی که این امانت را پس بگیری. بارالها از تو می‌خواهم که گناهان مرا ببخشی و این بنده حقیر و روسیاهت را، به درگاهت بپذیری. با وجود این که  می‌دانم لیاقت این را ندارم که با پروردگارم راز و نیاز کنم، اما مادر جان می‌دانم که تو از شهید شدن من ناراحت می‌شوی، چون برای من زحمت زیاد کشیده‌ای و بی‌خوابی کشیده‌ای و رنجها و مشقات زیادی را متحمل شده‌ای. با وجود این که  پدر بر سر ما نبود تو برای من و برادران و خواهران کوچکم، بی‌نهایت رنج برده‌ای. مادرم از تو می‌خواهم بعد از شهید شدنم سر مزارم گریة زیاد نکنی و لباس سیاه نپوشی. می‌دانم که این کار برایت سخت است ولی این کار شما مشت محکمی است بر دهان دشمنان اسلام. می‌خواهم که نمازهای یومیه‌ات را ترک نکنی و مرا حلال کنی و از من راضی باشی. برادر عزیزم امیدوارم که تو بعد از شهادت من سلاح مرا به زمین نگذاری و راه مرا ادامه دهی و از تو می‌خواهم که هرکاری که بر یک فرد مسلمان واجب است انجام دهی. به‌خصوص نمازخواندن و روزه را که به فرمودة پیامبر اسلام اینها ستون دین هستند، فراموش نکنی. و با اهل خانواده با مهربانی رفتار کنی و از شما می‌خواهم که اگر با شما بد رفتاری کرده‌ام، مرا ببخشید و حلال کنید.</p>
<p>از طرف من از تمامی دوستان و آشنایان حلالیت بطلبید. مادر جان، قسمت می‌دهم که بعد از من از بچه‌ها به‌خوبی مواظبت کنی، همان‌طوری که تا به حال مواظب و مراقب بوده‌ای و از شما می‌خواهم که نگذارید خواهر یا برادرانم بر سر مزارم زیاد گریه کنند چون من راهم را آگاهانه انتخاب کرده‌ام، راه سیدالشهداء و راه پسرعمویم ،شهید صیقت سهرابی و دیگر شهدای ایران را. امیدوارم هر شب جمعه که بر سر مزار من می‌آیید، از شهدای دیگر هم یاد کنید. امیدوارم که تمام برادران عزیز راه من وشهدای انقلاب اسلامی را ادامه دهند و سنگر ما را خالی نگذارند و پرچم اسلام را همواره در اهتزاز نگه دارند و دستورات رهبر انقلاب را لبیک گفته و مو به مو اجرا نمایید. از شما می‌خواهم که سعی کنید به نماز جمعه بروید، به زیردستان خود زور نگویید و بی‌احترامی نکنید و تا حد امکان به فقرا و تهی‌دستان کمک کنید.</p>
<p>با آرزوی طول عمر برای امام امت وصیتنامه‌ام را به پایان می‌رسانم.</p>
<p>جنگ جنگ تا پیروزی</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p><span style="font-size: medium;">نجف اللهیاری</span></p>
<p>تاریخ ۳۰/۹/۶۶</p>
<p>===========</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://aftabasmarod.ir/?feed=rss2&#038;p=3056</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یاد نامه شهیدمحرم اسدیان اسمرود</title>
		<link>http://aftabasmarod.ir/?p=392</link>
		<comments>http://aftabasmarod.ir/?p=392#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 30 May 2012 08:06:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد ولی سهرابی</dc:creator>
				<category><![CDATA[معرفی شهدا]]></category>
		<category><![CDATA[اسمرود]]></category>
		<category><![CDATA[شهيد اسديان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://aftabasmarod.ir/?p=392</guid>
		<description><![CDATA[زندگی نامه شهید محرم اسدیان اسمرود انتظار سخت بسیار سخت بود مسأله‌ی تولد و زایمان و همیشه مانند کابوسی بود که بر فضای خانه سایه می‌افکند. نبود امکانات، فقر مطلق، زندگی روستایی، دور بودن از شهر، همیشه نوزاد و مادر را هنگام زایمان تهدید به مرگ می‌کرد. با همه‌ی این نگرانی‌ها، خانواده با امید به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://aftabasmarod.ir/?attachment_id=1135" rel="attachment wp-att-1135"><img class="aligncenter size-full wp-image-1135" title="untitled" src="http://aftabasmarod.ir/aftabas/wp-content/uploads/untitled.bmp" alt="" /></a><span style="font-size: large;">زندگی نامه شهید محرم اسدیان اسمرود</span></p>
<p><span style="font-size: medium;">انتظار سخت</span></p>
<p>بسیار سخت بود مسأله‌ی تولد و زایمان و همیشه مانند کابوسی بود که بر فضای خانه سایه می‌افکند. نبود امکانات، فقر مطلق، زندگی روستایی، دور بودن از شهر، همیشه نوزاد و مادر را هنگام زایمان تهدید به مرگ می‌کرد. با همه‌ی این نگرانی‌ها، خانواده با امید به خدا چشم به راه تولد نوزادی بودند که شادی را به زندگی‌شان به ارمغان ‌آورد. انتظار به سر آمد و عنایت الهی شامل حالشان گردید و در اولین روز فصل پاییز دلهای اهل خانه بهاری گشت و دومین فرزند پسر خانواده در اول مهر ماه سال ۱۳۴۱ در روستای اسمرود ـ خلخال پا به عرصه‌ی عالم خاکی گذاشت و ترنم دلنشین و توحیدی اذان و اقامه در گوش‌هایش طنین‌انداز شد و جان پاک‌ کودک با آب توحید و نبوت و امامت تطهیر گردید.</p>
<p><span id="more-392"></span></p>
<p><span style="font-size: medium;">دامن پرمهر مادر</span><br />
نامش را «محرم» گذاشتند. نام پدرش «صبرا&#8230;» بود که به کار کشاورزی و دامداری مشغول بود و نام مادر مهربانش «ابریشم» خانم که زنی پاکدامن و عفیف و خانه‌دار بود. «محرم اسدیان» در دامن پاک مادرش و در سایه‌ی حمایت‌ها و مراقبت‌های پدرش، مراحل رشد را با همه رنج‌ها و سختی‌های آن پشت سر گذاشت.</p>
<p><span style="font-size: medium;">در فراق مادر</span><br />
وقتی به سن ۷ سالگی رسید، وارد دبستان شد تا همزمان با رشد جسمی و فیزیکی روح خود را نیز با کسب علم و دانش و معرفت شکوفا نماید تا در مسیر حرکت زندگی‌اش چراغ راهی باشد برای رسیدن به اهداف بلند. در همان سالهای اولیه، مرگ چنگالهایش را گشود و عزیزترین موجود هستی‌اش، یعنی مادر را ربود و کودک را در حساس‌ترین دوران وابستگی‌اش به کانون مهر و عطوفت مادر، بی‌نصیب کرد. محرم بعد از آن تحت سرپرستی پدر و بعدها نامادریش که زنی مهربان بود قرار گرفت. تا پایه چهارم ابتدایی در روستا درس خواند و در سال ۵۴ جهت ادامه‌ی تحصیل به شهرستان خلخال آمد و در پایه‌ی پنجم ابتدایی در دبستان سعدی مشغول تحصیل گردید. در این سال با چند نفر از دوستان خود در یک خانه‌ی محقر و گلی و با تحمل انواع رنج‌ها و محرومیت‌ها با موفقیت مقطع ابتدایی را به اتمام رساند و با قبولی در خرداد ۱۳۵۵، رضایت والدینش را کسب کرد. در مهرماه همان سال در مدرسه‌ی راهنمایی شهید چمران (کورش کبیر سابق) ثبت‌نام کرد. در این سال به همراه پسر عمه‌اش در خانه‌ی یکی از فامیل‌ها به ادامه تحصیل مشغول گردید.</p>
<p><span style="font-size: medium;">رنج غربت</span><br />
پس از پایان سال تحصیلی، به خاطر مشکلات فراوان، از جمله فقر مالی و عدم تأمین نیازهای تحصیلی و &#8230;. عطای تحصیل را به لقایش بخشید و برای زندگی آینده‌اش علی‌رغم میل باطنی، تصمیم دیگر گرفت و با همان سن و سال اندکی که داشت رنج غربت و مشقت کارگری را به عنوان سرنوشت مختوم خویش پذیرفت و راهی تهران گردید و در شرکتی ساختمانی مشغول به کار شد.<br />
برادرش می‌گوید:<br />
«در تهران مشغول گچ‌کاری بودیم و قرار شد که برای اضافه‌کاری بمانیم، به محرم گفتم که شما برو استراحت کن. دست‌هایش از بس کار کرده بود، پینه بسته بود، هرچند از لحاظ سنی و تجربه از ما پایین‌تر بود اما به جهت فعالیت و سخت‌کوشی‌اش صاحب کار حقوقش را بیش از ما می‌داد و می‌گفت: ایشان نوجوانی فعال و کوشا هستند و استحقاق گرفتن پول زیاد را دارند.»</p>
<p><span style="font-size: medium;">بصیرت نجات‌بخش</span><br />
به خاطر تربیت‌ مذهبی که متأثر از اعتقادات دینی خانواده بود، در انجام فرایض دینی و مذهبی خود هرگز غفلت نمی‌کرد و نماز و انجام فرایض را در آن دوران پر از فساد و فحشا تنها عامل و بازدارنده از افتادن در منجلاب رژیم ستمشاهی می‌دانست و همین اعتقادات صحیح بود که شهید را از بصیرت مناسبی در تشخیص حق و باطل بهره‌مند ساخته بود، به طوری که با اولین جرقه‌های انقلاب اسلامی به رهبری زعیم‌ عالیقدر ـ حضرت امام خمینی(ره) به صفوف خروشان مردم انقلابی پیوست. بنا به اظهار دوستانش در تهران، همزمان با انجام کارهای ساختمانی در شرکت ساختمانی، از فرصت‌های به دست آمده استفاده می‌کرد و در راهپیمایی‌ها و تظاهرات شرکت می‌کرد و همه‌ی دوستان و کارگران شاغل در شرکت را نیز جهت حضور در راهپیمایی‌ها تشویق می‌نمود.</p>
<p><span style="font-size: medium;">ایثار برای دوستان</span><br />
در بین دوستان و کارگران شرکت به لحاظ ایثار و فداکاری در تأمین احتیاجات روزمره‌ی کارگران از قبیل نفت و برنج و قند و چای که بخاطر وضعیت بحرانی کشور، حکم شیر مرغ را داشت از محبوبیت فوق‌العاده‌ای برخوردار شده بود و همین صفت خوب ایشان باعث شده بود که دوستان و کارگران شرکت با رغبت تمام او را همراهی نمایند و در راهپیمایی‌ها شرکت کنند. بنا به گفته دوستانش، در یکی از روزهای پرتلاطم نهضت مردمی در میدان انقلاب، مزدوران رژیم پلید شاهنشاهی، مردم را با گاز اشک‌آور مورد هجوم قرار می‌دهند که باعث ایجاد ناراحتی تظاهرات‌کنندگان می‌شود. «محرم» با تمام وجود و بی‌باکی تمام اقدام به جمع‌آوری کاغذ، روزنامه و مواد سوختی از گوشه و کنار میدان نموده و با آتش زدن آنها توانستند اثرات گاز اشک‌آور را خنثی و ادامه اعتراضات و راهپیمایی را میسر سازند.</p>
<p><span style="font-size: medium;">با موج خروشان انقلاب</span><br />
«محرم» آنچنان برای رساندن انقلاب به پیروزی بی‌تابی می‌کرد که قابل توصیف نبود. در یکی از روزها که برای رسیدن انقلاب به نقطه‌ی رهایی چند گامی بیش نمانده بود با دوستان خود کار را تعطیل نموده و خود را به موج خروشان مردم تهران می‌رسانند و مشاهده می‌کنند که تظاهرات‌کنندگان مشغول بستن خیابان آزادی هستند. او به همراهان خود می‌گوید که عجله کنید و به حمایت برادران خود بشتابید و آنها را در این کار یاری کنید و خود با جمع‌آوری لاستیک و غیره مردم را همراهی می‌کند و زمانی‌ که انقلاب به پیروزی می‌رسد از ته دل در پیشگاه خداوند متعال سجده‌ی شکر به جا می‌آورد.</p>
<p><span style="font-size: medium;">استاد در کار</span><br />
وی در اندک زمانی در حرفه‌ی خود یعنی گچ‌کاری ساختمان استاد می‌شود و تحسین همگان را برمی‌انگیزد. «محرم» با ورود به سن مشمولیت، بدون هیچ گونه درنگ و بهانه‌ای در پاییز سال ۱۳۶۰ لباس مقدس سربازی را به تن می‌کند و با تمام وجود خود را برای دفاع از کیان اسلامی در برابر هجوم کفار بعثی آماده می‌کند. ایشان با سازماندهی در لشکر همیشه پیروز ۷۷ خراسان به منطقه‌ی جنوب کشور یعنی شوش اعزام می‌گردد و در خط مقدم جبهه‌ی شوش در منطقه‌ی هفت تپه مستقر می‌شوند و با شجاعت تمام نبرد با بعثیان را آغاز می‌کند.</p>
<p><span style="font-size: medium;">دوری از اسراف</span><br />
برادرش از صرفه‌جویی و دوری از هر نوع اسراف در ذات «محرم» اینگونه می‌گوید: «محرم» به خاطر صرفه‌جویی در هزینه‌ی ایاب و ذهاب معمولاً کمتر به مرخصی می‌آمد.»<br />
شهید «محرم اسدیان» به جهت تربیت بدنی و اسلامی خانواده همواره به امام عشق می‌ورزید و در میدان مبارزه یاد و حمایت از ولایت فقیه را فراموش نمی‌کرد؛ چرا که ولایت فقیه و اطاعت از آن را وظیفه‌ی خطیرش می‌دانست، به طوری که در نامه‌ای که برای خانواده می‌نویسد بیان می‌دارد: «سربازی و جنگیدن در میدان نبرد برای ما وظیفه است و بر همه‌ی ما واجب است پشتیبان ولایت فقیه باشیم و از امام و انقلاب دفاع نماییم و هرگز سنگرها را خالی نگذاریم.»</p>
<p><span style="font-size: medium;">شهادت؛ پاداش خدمت</span><br />
روز موعود فرا می‌رسد و خداوند پاداش خدمت صادقانه‌اش را می‌دهد و در تاریخ ۱۳/۱۲/۱۳۶۰ موقعی که دیده‌بانی می‌کرده با اصابت گلوله مستقیم دشمن از ناحیه سر شربت شهادت را نوشیده و لباس شهادت را می‌پوشد و به مقام عند ربهم یرزقون نائل می‌گردد. پیکر پاک شهید در شهر خلخال باشکوه هرچه تمام‌تر تشییع و در گلزار شهدای شهر، آرام گرفت تا مزارش برای همیشه زیارتگاه آدم و عالم گردد.<br />
روحش شاد و راهش پررهرو باد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://aftabasmarod.ir/?feed=rss2&#038;p=392</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یادنامه شهید صیقت سهرابی اسمرود</title>
		<link>http://aftabasmarod.ir/?p=365</link>
		<comments>http://aftabasmarod.ir/?p=365#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 28 May 2012 13:53:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد ولی سهرابی</dc:creator>
				<category><![CDATA[معرفی شهدا]]></category>
		<category><![CDATA[زندگي نامه شهدا]]></category>
		<category><![CDATA[سهرابي اسمرود]]></category>
		<category><![CDATA[شهيد]]></category>
		<category><![CDATA[صيقت سهرابي]]></category>
		<category><![CDATA[پلاك]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://aftabasmarod.ir/?p=365</guid>
		<description><![CDATA[&#160; پاره آفتاب &#160; یادنامه شهید صیقت سهــرابی اسمرود پـس از عمــری غریبـی، بـی نشـانی / خدا می خواست در غربت نمانی از آن ســرو سـرافــراز تو هر چنــد / پــلاکـی باز گشت و اســتخوانی شهید به‌ وجه‌ ا&#8230; می نگرد که‌ در طلبش‌ رنجها کشیده‌ وتمام‌ هستی‌ خود را در این‌ راه‌ فداکرده‌ است. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>&nbsp;</p>
<p><span style="font-size: x-large;"><strong>پاره آفتاب</strong></span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><span style="font-size: large;">یادنامه شهید صیقت سهــرابی اسمرود</span></p>
<p>پـس از عمــری غریبـی، بـی نشـانی / خدا می خواست در غربت نمانی</p>
<p>از آن ســرو سـرافــراز تو هر چنــد / پــلاکـی باز گشت و اســتخوانی</p>
<p><span id="more-365"></span><br />
شهید به‌ وجه‌ ا&#8230; می نگرد که‌ در طلبش‌ رنجها کشیده‌ وتمام‌ هستی‌ خود را در این‌ راه‌ فداکرده‌ است. سخن‌ گفتن‌ از شهید بسیار مشکل‌ است وکسانی که‌ بهترین‌ سخن‌ را از شهید گفته‌اند خود نیز شهید شده‌اند. سخن‌ گفتن‌ از شهید در شأن‌ اسیران‌ زمین‌ کی‌ تواند بود؟<br />
در حقیقت سخن‌ شهید را بایستی‌ از خود شهید شنید<br />
ما می‌توانیم‌ تنها پیام‌ شهید را بازگو کنیم‌ و آنرا نصب‌ العین‌ خود قرار دهیم‌ تا مبادا از ادامه‌ راهش بازمانیم‌. ما که‌ نتوانستیم‌ حسین‌ گونه‌ باشهادتمان‌ بر ستمکاری‌ جلادان‌ ومظلومیت‌ بندگان‌ صالح‌ خداوند گواهی‌ دهیم‌، سعی‌ کنیم‌ زینب‌ گونه‌ پیام‌ رسان‌ خون شهدا به‌ نسلهای‌ بعدی‌ باشیم‌.</p>
<p>آنچه‌ از نظر گرامی شما می گذرد، فرازهائی‌ از زندگی‌ کوتاه‌ ودر عین‌ حال‌ پربار و نامه ها و وصیت نامه برادر عزیزمان‌ “ شهید صیقت‌ سهرابی‌” است‌.</p>
<p>*** تنها نشان از آن شهید والا مقام پس از ۱۸ سال، در خردادماه ۱۳۸۰شماره پلاک زیر با مشتی استخوان ،به دست خانواده اش رسید:<br />
Cj-570-180</p>
<p><span style="font-size: large;">در وصف پلاک واستخوان</span></p>
<p>سفر بخـیر، آمـدی ولی پر تو بسـته بود / غبار بی کسی چـرا به کاکلت نشسته بود</p>
<p>پرنده مهاجـــرم سحـر چرا نیـامدی / به من بگو کدام دست، پر تو را شکسته بود</p>
<p>به شعر خواجه می زدم تفـالی نویـد داد / که میرسی تو از سفر و فال من خجسته بود</p>
<p>فقط نگـاه کردمش دوباره رفت از نظـر / بخواب رفت مثل گل ز طول راه خسته بود</p>
<p><span style="font-size: large;">زندگی نامه</span><br />
<span style="font-size: large;"> شهید صیقت سهرابی</span></p>
<p><span style="font-size: medium;">درمکتب پدر</span></p>
<p>‌ در سال‌ ۱۳۴۵ در یک‌ خانواده‌ مذهبی‌ وکشاورز در روستای‌ اسمرود شهرستان خلخال چشم‌ به‌ جهان‌ گشود. از همان‌ اوایل‌ کودکی‌ رفتار وکردار ومتانتش‌ او رانسبت‌ به‌ سایر دوستانش‌ متمایز می‌نمود. شهید صیقت‌ قبل‌ از پای‌ گذاردن‌ به‌ محیط‌ مدرسه‌، در مکتبخانه‌ای‌ که‌ توسط‌ پدر گرامیش‌ اداره‌ میشد، ابتدا قرآن‌ را فرا گرفت‌ و روح‌ پاک‌ خود را بااین‌ آیات‌ روح‌ بخش‌ خداوندی‌ جلا بخشید تا ذره‌ ذره‌ وجودش‌ و آینده‌ زندگی‌ افتخار آفرینش‌ با آیات‌ خداوندی‌ عجین‌ گردد.</p>
<p><span style="font-size: medium;">کار وتحصیل</span></p>
<p>ایشان تحصیلات‌ ابتدائی‌ را تاسال‌ چهارم‌ در زادگاهش‌ روستای‌ اسمرود سپری‌ نمود وبرای‌ ادامه‌تحصیل‌ راهی‌ شهر خلخال شد وبا وجود سختیهای‌ زیاد درامر تحصیل‌، روحیه‌ قوی‌ واستوار‌، او را بر تمام‌ مشکلات‌ فائق‌ می‌نمود. اوهرسال‌ بعد از اتمام‌ درس، فصل‌ تابستان‌ را باکمک‌ به‌ پدر گرامیش‌ در کارهای کشاورزی‌ سپری‌ می‌ساخت‌. او دوران سه ساله‌ راهنمائی‌ را بافعالیتهای‌ چشمگیر در انجمن‌ اسلامی‌ مدرسه‌ همراه‌ نمود. شهید صیقت‌ ازهمان‌ ابتدای‌ ورود به‌ دبیرستان‌ نیز به‌ فعالیت در انجمن‌ اسلامی‌ دبیرستان‌ شهید مظلوم‌ آیت‌ ا&#8230; دکتر بهشتی‌ پرداخت‌ و خود یکی‌ از اعضای‌ پرتلاش‌ وفداکار کادر مرکزی‌ انجمن‌ اسلامی شد.</p>
<p><span style="font-size: medium;">همیشه ممتاز</span></p>
<p>استعداد سرشارش او را در امر تحصیل‌ نیز بسیار موفق‌ ساخته‌ بود، به طوری‌ که‌ در تمام‌ دوران‌ تحصیل‌ به عنوان “ دانش آموز ممتاز” مورد تقدیر وتشویق‌ معلمان‌ ومسئولین‌ مدرسه‌ قرار می‌گرفت‌.</p>
<p><span style="font-size: medium;">پیمان خون</span></p>
<p>آن شهید سرفراز چنان‌ مجذوب‌ جبهه‌ و جنگ‌ شده‌ بود که‌ بعد ازاتمام‌ مأموریت‌ سه‌ ماهه‌اش‌ در قبال‌ پیشنهاد بازگشت‌ چنین‌ نوشت‌: “ &#8230;اما دلم‌ نمی‌خواهد در این‌ زمان‌ حساس‌ جنگ‌، که‌ نزدیک‌ عملیات‌ است‌، جبهه‌ را ترک‌ نمایم‌ چرا که‌ عید امسال‌ را با خانواده‌ شهدا در جبهه‌ برگزار کرده‌ و با آنها پیمان‌ بسته‌ایم‌ که‌ تا آخرین‌ قطرة‌ خونمان‌ با کفار خواهیم‌ جنگید و انتقام‌ خون‌ فرزندانشان‌ را از دشمن‌ خواهیم‌ گرفت‌”.</p>
<p><span style="font-size: medium;">تسلیم مصلحت خدا</span></p>
<p>شهید صیقت‌ برای‌ اینکه‌ به‌ عهد خود با خانوادة‌ شهدا وفا نموده‌ باشد دو ماه‌ دیگر مأموریتش‌ را تمدید نمود.‌ در این‌ مدت‌ حضور پنج‌ ماهه‌ اول‌ در جبهه‌ هیچوقت‌ مشاهده‌ نشد که‌ او بنویسد که‌ انشاالله‌ خواهم‌ آمد، بلکه‌ همواره‌ نوشت‌:<br />
“ نگران‌ نباشید مصلحت‌ خدا هر طور باشد آن‌ خواهد شد”<br />
او آگاه‌ به‌ مصلحت‌ خدا بود، زمانی‌ که‌ تمدید دو ماهه‌اش‌ نیز تمام‌ شد، همچنان‌ در جبهه‌ باقی‌ ماند، زیرا، با خدایش‌ پیمان‌ بسته‌ بود تا پایان‌ راه‌ برود.</p>
<p><span style="font-size: medium;">لبخند به شهادت</span></p>
<p>خلوص‌، تقوا و اخلاق‌ حسنه او در جبهة‌ نبرد همواره‌ برای‌ دوستان‌ و همسنگرانش‌ الگو بود و آنچنان‌ درقلب‌ دوستانش‌ جای‌ گرفته‌ بود که‌ یکی‌ از همرزمان‌ شهید درباره<br />
او می‌گوید:</p>
<p><span style="font-size: medium;">شهید صیقت‌ به‌ شهادت‌ لبخند می‌زد</span></p>
<p>آری،رزمنده آرپیچی زن غیور جبهه های جنگ،پس از سه بار تمدید ماموریت، سر انجام ۲۲فروردین۱۳۶۲،عاشقانه به روی شهادت لبخند زدووهب گونه،به وصیتش عمل کردوبی نام ونشان جسم پاکش رابه دلدارش سپردتا فقط پلاک واستخوانش به یادگار برگردد.</p>
<p><span style="font-size: medium;">وصیت نامه شهید صیقت سهرابی</span></p>
<p>تذکر: شهید این وصیت نامه را قبل از رفتن به جبهه فکه(محل شهادت ) نوشته و در پاکت و در داخل کیف خود نهاده بود که بعد از عملیات وسایل شخصی آن عزیز محتوی همین وصیت نامه (سربسته) از سپاه پاسداران به دستمان رسید که در روی پاکت با خط زیبای خود چنین نوشته بود:</p>
<p><span style="font-size: large;">وصیت نامه صیقت سهرابی از جبهه دزفول</span></p>
<p><span style="font-size: medium;">یازیارت یاشهادت</span></p>
<p>خواهش می کنم تا&#8230;نامه را باز نکنید.</p>
<p>بسم الله الرحمن الرحیم</p>
<p>مازنده‌ به‌ آنیم‌ که‌ آرام‌ نگیریم‌</p>
<p>موجیم‌ که‌ آسودگی‌ ماعدم‌ ماست‌</p>
<p>خدایا! بارالها، پروردگارا، معبودا، معشوقا، من‌ ضعیف‌ وناتوانم‌، تحمل‌ درد پاهایم‌ را ندارم‌ چگونه‌ تحمل‌ عذاب‌ تورا بکنم‌.خدایا! با توپیمان‌ بسته‌ بودیم‌ که‌ تاپایان‌ راه‌ برویم‌ و بر پیمان‌ خویش‌ همچنان‌ استوار ماندیم‌.<br />
سلام‌ برحسین‌ (ع‌)، سلام‌ بر امام‌ عزیزم‌ وسلام‌ برارواح‌ مطهر شهیدان‌ از صدر اسلام‌ تا به‌ امروز، سلام ودرود بر مهدی‌ موعود (عج‌) وامت‌ شهید پرور و خانواده‌ عزیزم‌.<br />
هم‌ اکنون‌ که عازم‌ جبهه‌ نبرد حق‌ علیه‌ ظلمت‌ هستم‌، خواستم‌ چند کلمه‌ بحضورتان‌ برسانم‌. اوّل‌ از خدا بعد از همگی‌شما طلب‌ مغفرت‌ می‌کنم‌.<br />
نوشتن‌ وصیتنامه‌ برای‌ کسی که‌ عمری‌ را به‌ بیهودگی‌ و معصیت‌ در این‌ سرای‌ فانی‌ گذارنده‌ بسی‌ دشوار است‌، لیکن‌ جهت‌ ادای‌ دین‌ و تکلیف‌ الهی‌ بعنوان‌ آخرین‌ کلام‌ بر خود ضروری‌ می دانم‌ که‌ چند کلمه‌ مختصراً برروی‌ کاغذ بیاورم‌ .<br />
بنده‌ از شما امت‌حزب‌الله‌ وشهید پرور تقاضادارم‌ که‌ به‌ فرزندانتان‌ اجازه‌ دهید که‌ برای‌ تداوم‌ خون‌ حرکت‌ آفرین‌ و همیشه‌ جوشان‌ امام‌ حسین‌(ع‌) به‌ جبهه‌های‌ حق‌ روانه‌ شده، در آنجا زندگی‌ و حیات‌ جاودانه‌ را پیدا نمایند و در رساندن‌ پیام‌ خون‌ شهدا و امدادهای‌ الهی‌ (که‌ همان‌ انتقال‌ فرهنگ‌ پربار واصیل‌ انقلاب‌ است‌) کوشا و پرتلاش‌ باشند و همچون‌ یک‌ مجاهد فی‌ سبیل‌ الله‌ جهاد در میدانهای‌ جنگ‌ را باحرکت‌ زینب‌ گونه‌ خویش‌ پیوند حسینی‌- زینبی‌ زنند. و شما برادران‌ و خواهران‌ و امت‌ شهید پرور، یاد شهیدان‌ گلگون‌ کفن‌ را تانهایت‌ تاریخ‌ زنده‌ نگه‌ داشته‌ و جبهه‌های‌ حق‌ را همیشه‌ فعال‌ و پرتحرک‌ نمائید تادر مقابله‌ با جنایتکاران‌ شرق‌ وغرب‌ خصوصاً آمریکا با حیاتی‌ جاودانه‌ رشد و حرکت‌ مستضعفین‌ تاریخ‌ را بدنبال‌ داشته‌ باشد.<br />
و اما خانواده‌ عزیزم،‌ بخصوص‌ پدر زحمتکشم‌، اگر در دوران‌ حیات‌ نافرمانی‌ از دستورات‌ شما را کرده‌ام‌ مراببخش‌ و شما نیز ای‌ برادر عزیزم‌- فرامرز جان‌ اگر خدا مصلحت‌ را در این‌ دید که‌ بنده‌ و بردارم‌- محمدولی‌ به‌ فیض‌ شهادت‌ نائل‌ آئیم‌ صبرواستقامت‌ به‌ خرج‌ داده‌ و صداقت‌ واخلاص‌ خود را که‌ از دوران‌ کودکی‌شما را شناخته‌ام‌، همچنان‌ حفظ کن.‌ واز پدر و خانواده‌ عزیزم‌ میخواهم‌ که‌ مثل‌ خاندان‌ وهب‌ حتی‌ جسد من‌ وبرادرم‌ را نیز تحویل‌ نگیرند، زیرا مادر وهب‌ فرمود: “ سری‌ که‌ در راه‌ خدا داده‌ام‌ پس‌ نمی گیرم‌”.</p>
<p>مبادا در فراغ‌ فرزندانی‌ ناقابل‌ ناراحت‌ باشید و گریه‌ کنید. این‌ را بدانید که‌ ناراحتی‌ در فراغمان‌ موجب‌ آزار روحمان‌ و شادی‌ دشمنانمان‌ خواهد گشت‌. بقول‌ پیامبر عظیم‌ الشان‌ (ص‌) “در بهشت‌ در جه‌ای‌ است‌ که‌ جز غم‌ دیدگان‌ بدان‌ نمیرسند” و بقول‌ امام‌ سجاد (ع‌) “من‌ برای‌ مرد نمی‌پسندم‌ که‌ در دنیا عافیت‌ داشته‌ و مصیبتی‌ به‌ اونرسد”. خدا شاهد است‌ که‌ راهم‌ را آگاهانه‌ انتخاب‌ کرده‌ام‌، راهی‌ که‌ امام‌ حسین‌ (ع‌) و بهشتی‌ مظلوم‌ طی‌ کرد.</p>
<p>خدایا! چقدر گناه‌ کرده‌ام‌ و از دستوراتت‌ سرپیچی‌ نموده‌ام‌. تنها راه‌ چاره‌ در آن‌ دانستم‌ که‌ با شرکت‌ در جهاد اصغر بتوانم‌ با توسل‌ بر امام‌ مهدی‌ (عج‌) از عذاب‌ اخروی‌ رها شوم و اجر و پاداشی‌ نیزکسب‌ کرده‌ باشم‌ خدایا! برمن‌ آنروز را نشان‌ نده‌ که‌ زیر شلاق‌ فریاد “ یارّب ارحم‌ ضعف بدنی” راسردهم‌.<br />
خدایا! به‌ رزمندگان‌ اسلام‌ نصرت‌، به‌ امت‌ شهید پرورشجاعت‌ و عزت‌ وشهیدانمان‌ را رحمت‌ بفرما. بارخدایا! امام‌ مهدی‌ (عج‌) از ما راضی‌، خمینی‌ را تاظهورش‌ باقی‌ وانقلاب‌ اسلامی‌ را جهانی‌ بفرما. از یکایکتان‌ طلب‌ حلالیت‌ واز خدای‌ تبارک‌ وتعالی‌ طلب‌ مغفرت‌ می‌کنم‌.<br />
آنکس‌ که‌ تورا شناخت‌ جان‌ را چه‌ کند / فرزند وعیال‌ وخانمان‌ را چه‌ کند</p>
<p>کوچکتان<br />
صیقت‌ سهرابی</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://aftabasmarod.ir/?feed=rss2&#038;p=365</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
